۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

امان از دست گيو خز كلا محله اي ها!


امروز روز مشتري هاي خوب بود. آدمهايي كه دلم مي خواست خانه را مفت و مجاني بدهم مال خودشان شود.
هر روز كه  مشتري جديدي به خانه مي آيد من چيزهاي جديدي براي  فروختن خانه ياد مي گيرم. هر مشتري كه به خانه مي آيد انگار يك خواستگار است . خواستگاري كه براي يك پير دختر پنجاه ساله مي آيد. پير دختر ديگر آن بر و روي سابق را ندارد. گوشه هاي چشمش چروك آورده اند، صورتش ديگر آن طراوت و سرزندگي گذشته را ندارد. چادرسفيد گلدار سرش مي كند با روسري  فيروزه اي.  اهل رنگ و لعاب نيست. نه اينكه دوست نداشته باشد، خجالت مي كشد رژي بزند، چشمي بكشد.
خانه امان اينطوري شده است . ده سال پيش يكي از زيباترين آپارتمانهاي شهر بود با بهترين موقعيت شهري. اما امروز ديگر كم طرفدار شده است.  با اين حال تجربه مشتري هاي پيشين يادم داد كه دستي به سرو گوشش بكشم . وقتي قرار است مشتري بيايد همه ي چراغها و لوستر ها را با هم روشن مي كنم. زيباترين رو ميزي ها و روتختي هايم را روي ميزها و تخت ها مي كشم. آنتيك هايم را بيرون مي آورم و اينطرف و آنطرف مي چينم،  چرخ نخ ريسي،  سماور قديمي، گلآب پاش، آب پاش، آقتابه لگن ، گلدان هاي سبز را جوري مي چينم كه به چشم بيايند. حتي  شاهي ها و ريحان هايي كه توي گلدان كاشته ام را مي آورم توي خانه گوشه ي آشپزخانه مي گذارمشان.
امروز راستي باران و نسيم هم به كمكم آمد. تازه خودم را هم براي فروش خانه دكوراسيون كردم يكي از لباسهاي هندي پاكستاني كه خواهرم از هند آورده بود از آنها كه شال بزرگ دارد و آستينهاي بلند. از آن لباسهايي كه بينظير بوتو طرفدارشان بود. اينديرا گاندي حتي مي پوشيدشان منتهي با آستين كوتاه تر،  به تن كردم. حتي دوست داشتم كمي هندي آهه آهه بكنم تا خانه امان بيشتر به چشم بيايد. آقاي خانه دنبال كارهاي گاو داري بود و دست وبال من باز،  تا تئوري هايم را به ثمر برسانم. آقاي خانه كه باشند جلوي دست و بال مرا مي گيرند. تازه مدام موج منفي مي فرستند. مدام مي گويد: چرا براي مشتري ها  نمايش مي دهي، اينها آمده اند خانه را بخرند نه تو را، نه من را، آقاي خانه نمي دانند تبليغات چقدر در فروش جنس موثر است يك فروشنده  خوب چه تاثيري در فروش يك جنس بنجل دارد.
مشتري اول يك مرد پنجاه پنج،  شش ساله بود. كفشهايش گچي بود، سرو وضعش به سر كارگرها مي مانست، كمي خوب و كمي بد. وقت راه رفتن خودش را كمي به جلو متمايل مي كرد تا فشار روي كمرش كمتر شود. فكر كردم شايد دوران سختي داشته است كار هاي سختي كرده است. آنقدر مهربان و خونگرم بود كه اشك توي چشمم جمع شد وقتي گفت: پول خانه خيلي زياد است!
درها و پنجرها را باز گذاشته بودم تا نسيم زيبا بوي بوته ي امين الدوله كه پارسال توي باغچه كاشته بودم را به داخل خانه بياورد. نم باران هم به كمكم آمد. خانه مثل بهشت شده بود. مرد گفت: چقدر خانه اتان زيباست! گفت: مي توانم همسرم راهم براي ديدن خانه بياورم. گفتم: البته، خانه خودتان است.
مشتري دوم يك مرد چهل و هفت هشت ساله بود با يك دختر چادري و يك پسر كپل دوازده سيزده ساله. تا وارد خانه شدند مرد گفت: به به ، به به چقدر با سليقه ايد. تابلوهاي روي ديوار عكسهاي بچه ها،‌ عكسهاي قديمي خانوادگي نظرش را جلب كرد. عكس مصدق حتي،  دستي به آن كشيد و گفت: خانم، اي كاش ما از اين آدمهاي بزرگ باز هم داشتيم. دختر و پسرش خيلي از خانه خوششان آمده بود. گفتند: همينجا خوب است بابا. مرد گفت: خانم قيمتش زياد است. گفتم : كمي هم تخفيف مي دهيم تا خانه را دوباره رنگ بزنيد و دستي به سرو گوشش بكشيد . بعضي چيزها را هم براي خودتان مي گذاريم. پرده ها را لوسترها را . يكي دو تا راحتي .
مرد شروع به محاسبه كرد گفت: من سي ميليون وام 4% درصد دارم من گفتم: اوه چه خوب، خوش به حالتان ما بايد وام 22% بگيريم. گفت : خانم من جانباز 75% درصد هستم يك چشم ندارم چند تركش هنوز توي بدنم است اين اولين بار است كه از امتياز جانبازي ام استفاده مي كنم.  هيچ وقت قائل به اين امتياز نبودم حتي دخترم بدون سهميه جانبازي من در دانشگاه قبول شده است. اما حالا كه زندگي به من فشار آورده و در تنگنا هستم كارگاهم در حال تعطيل شدن است و وضعيت نامعلومي داريم مجبور شده ام. با اين حال حاضر هستم اين وام را با هم نصف كنيم.  گفتم: آقا هيچ كس به اندازه شما استحقاق داشتن اين وام را ندارد.
اما موقع رفتن همه چيز به هم خورد دختر جوان پرسيد همسايه هايتان اهل كجا هستند. نزديك ترين همسايه به شما! گفتم: اوه خيالتان راحت باشد اصلا نمي توانيد اسم روستايشان را تكرار كنيد آنها اهل "گيو خز كلا محله " هستند. بعد ناگهان دختر سفيد شد، پسر كوچك عصبي دستش را تكان داد و گفت: اه بابا ما از دست اين " گيو خز كلا محله اي ها " راحت بشو نيستيم .
من حيرت كردم. مرد گفت: حيف شد.
و بعد از كلي معذرت خواهي  رفتند. چطور امكان دارد اينها از يك شهر يا روستا خاطره بدي داشته باشند و در لحظه حياتي،  سرنوشت درست جايي بياوردشان كه در همسايگي اشان يك خانواده از همان محل و ديار سكني داشته باشند؟
اينها انگار طلسمشان از من سرسخت تر است !
با اين حال مشتري هاي امروز مشتري هاي خوبي بودند. دلم مي خواست خانه را مفت و مجاني به آنها بدهم و دوستشان داشتم.

۴ نظر:

ناشناس گفت...

کاش به آذین بستن صورتمان و پوشیدن لباسی به رنگ مرمر حوض خانه هم می شد خودمان را گاهی کمی گرانتر بفروشیم.

ابول گفت...

من اگر میدونستم که شما همسایه تون،گیو خز کلا محله ای ست.هیچوقت به وبلاگتان سر نمیزدم.

kassensysteme گفت...

عالی بود.. عجب شانسی داشتی!! :)))

ناشناس گفت...

دوست عزيز اتفاقى اين پستت رو خوندم. وقتى به قسمت جانباز و وامش رسيدم، گريه ام گرفت. ما تو ايران تو همسايگى بنياد مستضعفان و جانبازان بوديم. هر روز كنار خونمون، كلى پيكان و شورلت قديمى ث قراضه پارك ميكرد و جانباز هايى كه پا نداشتند ازش با بدبختى پياده ميشدن تا برن تو بنياد. يه شب فرياد دزد دزد از تو بنياد بلند شد و فرداش سرباز بنياد كه رفيقمون بود تعريف كرد كه يه جانباز دزد بوده! در واقع اومده بود كه پرونده اش رو بدزده تا دستكاريش كنه و چند درصد جانبازيش رو بيشتر كنه تا بتونه از زير يه قرضى بيرون بياد... همون قرضى كه احتمالا الان در جيب فلان مدير يا....