۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر


در راستاي اين كه  : اگر دنبال چيزي كه دوست داري نروي و از زير سنگ هم شده پيدايش نكني، معلوم است كه از اول دوستش نداشته اي ! نصف شهر را گشتم به دنبال پيدا كردن فروشنده خانه ي كوچه ي درختي !  همان كه طلب كارها امانش را بريده اند و او هم رفته است يك گوشه اي مخفي شده است.
عاقبت فهميدم  اردشير فروشنده ي خانه،  پسر يكي از بهترين آرايشگرهاي شهر است. ملكه كك چشم سبز معروف كه روزي روزگاري يكي از زيباترين زنهاي شهر بوده و حالا هم در حرفه خودش اسم و رسمي دارد. شال و كلاه مي كنم براي ديدنش و باز كردن باب مذاكره با او.   
وقتي قرار است با يك آرايشگرقرار ملاقاتي غير از بزك و دوزك داشته باشيد، معلوم است كه بايد بزك و دوزكتان را قبلا به بهترين نحو انجام داده باشيد.
تا دستي به سرو صورتم بكشم و رژي بمالم و ريملي بزنم و كارهاي ديگري!  داد آقاي خانه در مي آيد كه " خارخاري مگر مي خواهي بروي سر صحنه نمايش  اينطور گريم ! مي كني"  مي خواهي بروي يك جمله به اين خانم بگويي با پسرش مذاكره كند تا دست از موش و گربه ،   بازي بردارد و اگر فروشنده واقعي است بيايد خانه را به ما بفروشد.
 اما من گوشم به اين حرفها بدهكار نيست و تا آرايشم را به دقيق ترين صورت ممكن به انجام نرسانده ام از خانه بيرون نمي روم. 
"گاهي فكر مي كنم آقاي خانه متوجه نمي شوند كه ما چه موقعيت بغرنجي داريم و براي رسيدن به آنچه مي خواهيم بايد چه مرارت ها بكشيم!"
خانم آرايشگر را در آرايشگاهش ملاقات كردم. همانقدر كه فكر مي كردم تحت تاثير همديگر قرار گرفتيم. با يكي دو ديالوگ تاثير گذار توانستم كاري كنم كه شماره همراه پسرش را به من بدهد تا مستقيماً با خودش تماس بگيرم، هنوز از آرايشگاه بيرون نيامده با اردشيرتماس مي گيرم. خيلي خودماني و بي رودربايستي مي گويم: آقا ما اگر طالب خريدن كاخ ورساي هم بوديم تا به حال مي توانستيم  روح لويي چهاردهم را ملاقات كنيم. اما ديدار با شما آنقدر سخت بود كه من ناچار مجبور شدم بيايم آرايشگاه  مخ مادرتان را بزنم! و شماره شما را از ايشان بگيرم. بعد از او معذرت خواهي مي كنم بخاطر تماس مستقيم با  تلفن همراهش.
فروشنده برخلاف تصور من، مودب و با وقار است. مي گويد: خواهش مي كنم، اشكالي ندارد و مي گويد، واقعاً خانه را براي فروش گذاشته وقصد دارد زودتر خانه را بفروشد، برود پيش زن و بچه اش استراليا.
مي گويم: من هم خريدار هستم. اما بالاخره ضرورت هر معامله اي ديدار رو دروست. فروشنده و خريدار بايد همديگر را ببينند و سنگهايشان را با هم وا بكنند تا معامله اشان بي كم و كاست باشد.
مي گويد: وكالت فروش خانه را داده است به كسي و آن شخص  مي تواند در غياب او بيايد و با ما معامله كند.
مي گويم: آقا اردشير آدم زنده كه وكيل و وصي نمي خواهد. شما مي خواهيد به ما خانه بفروشيد.  ما هم مي خواهيم مبلغ قابل توجهي پول به شما بدهيم تا خانه اتان را خريداري كنيم . اين حق ماست كه بدانيم شما كه هستيد و چه هستيد. اصلا فرض كنيد من صداي شما را شنيده ام و دوست دارم بدانم صاحب اين صدا قد بلند است يا قد كوتاه، كچل است يا مو دار، خوشگل است يا زشت . فقط براي ارضاي حس كنجكاوي. اگر واقعا در دسترس هستيد. چرا ما را  از ديدار خودتان محروم مي كنيد؟
اردشير خنده بلندي مي كند و مي گويد: نكند شما هم داستان طلب كارها را شنيده ايد و باور كرده ايد، حالا هم مي ترسيد با يك  كلاهبردار  معامله كنيد؟
مي گويم: راستش بله، ولي دروغ چرا من خيلي هم از كلاهبردارها نمي ترسم، يعني مي خواهم بگويم آنقدر روزانه با كلاهبردارهاي كوچك و بزرگ برخورد مي كنم كه ترسم از ايشان ريخته است.
باز هم مي خندد و مي گويد آنقدر مشتاق ديدن من هستيد و آنقدر زبان چرب و نرمي داريد  كه من را هم مشتاق كرديد به معامله رو در رو. و مي گويد: هر چند برايم سخت است به آن شهر بيايم و خودم را درگير فروش خانه ها كنم اما مي آيم و خودم خانه مورد نظرتان را به شما مي فروشم .
بعد قرار مي گذاريم براي جمعه تا بيايد اينجا و همديگر را ملاقات كنيم و سنگهايمان را براي خريد خانه وا بكنيم .   

۵ نظر:

مهگل گفت...

خوب خدا رو شکر.
به سلامتی.

همای گفت...

اون جمله اول پست رو خوب به اثبات رسوندین! :)

ناشناس گفت...

سلام میخری میخری من مطمئنم nilooparفیس بوکم

چهارگاه گفت...

آفتاب حَسَن، برونِ آدمی ز ابر، ... اِتستراک!!!

ناشناس گفت...

مگه فروشنده عشق دوران جوانی آقای برادر شوهر نبود؟؟ شاید هم این یک داستان دیگه است.