۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

نشد كه بشود

خانه مورد علاقه امان را نتوانستيم بخريم. فروشنده فراري است! هماني كه قرار بود برود استراليا! در واقع تا خرخره در قرض و بدهكاري است،  رفته يك گوشه پنهان شده حتي براي فروش خانه نمي تواند بيرون بيايد و براي همين بود كه مي خواست پول خانه را يكجا بگيرد و يك قران هم تخفيف نمي داد.
خانه ما مشتري پيدا كرده، اما تا نتوانيم خانه مورد علاقه امان را بخريم نمي توانيم خانه اي كه مورد علاقه امان بود! بفروشيم.
رفته ام سر كتاب باز كرده ام( كار اين مملكت از قاعده و قانون گذشته مگر سركتاب باز كردن گره اي از كارمان بگشايد)  سيد به جاي اينكه فكري براي خانه ما بكند پايش را كرد توي يك كفش كه مادرم را شوهر بدهد. من را ديد  و مادرم را پسنديد.
 مي گويم: سيد به جاي اين حرفها يك حساب و كتابي بكن ببينم كي بايد خانه را بفروشيم و كي بخريم؟
با قيافه حق به جانب مي گويد: بالام جان اصلا در طالع تو خانه نيفتاده! اما عوضش در طالع شوهرت هم خانه افتاده هم تجديد فراش !
اين هم از بخت سياه من است كه دراين سن و سال علاوه برآن كه هيچ وقت صاحب خانه نمي شوم بلكه در يك زمان هم پدر ناتني مي آيد  بالاي سرم و هم هوو!
 

۳ نظر:

همای گفت...

:))))
عجب سید موذی ای!

مورچه زرد گفت...

:)

کامیار علی پور گفت...

سر کتاب ، ای بابا نکنید این کار را رو