۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

آه گاو خوبم گاو خيلي خيلي خوبم

ديروز سرزده  رفته ام گاو داري مي بينم گوشه ي سمت چپ محوطه كنار قسمتي كه من مرغداري هاي كوچكم را زده ام يك شتر بسته شده است!
آقاي خانه هم ناپيدا بود. به صمد مي گويم: آقا كجايند؟
مي گويد: آقا تا شما را ديدند گفتند مي روند يك سري به باغ رحمت اينها بزنند و بيايند.
مي گويم: مگر رحمت آمده است ؟
مي گويد: نه والله من هم نمي دانم چرا آقايتان گفتند مي خواهند بروند آنجا. آنجا كه كسي نيست لابد رفته اند دوري بزنند.
مي گويم : اين شتر اينجا چه مي كند؟
مي گويد: والله خانم، آقا گفته اند به شما نگويم ولي خوب نمي شود چيزي را از شما پنهان كرد. من هم كه آدم دروغ گويي نيستم . اين شتر را آقاي اقبالي آورده اند. عوض بدهي اشان. به خدا من به آقايتان گفتم اگر شما بياييد خون به پا مي كنيد! گفتم شتر را نگيريد. شتر و گاو با هم جور در نمي آيند. اقبالي آقا را گير آورده شتر را به او انداخته است. شتر نر كه جاي پول را نمي گيرد. خوب پولش را بدهيد بنده خدا را هشتش گرو نهش نباشد. آقا با شتر كه نمي توانند حقوق ما را بدهند. شتر كه براي ما نان و آب نمي شود. خانم خدا به سر شاهد است من سه ماه است حقوق نگرفته ام. عزت  يك ماه است نگرفته،  ابوالفضل دو ماه است نگرفته، كيوان هم ...
مي گويم:  خيلي خوب صمد جان حتما نداشته كه بدهد. آقاي اقبالي هم لابد ناچار شده شتر را به جاي بدهي اش بدهد. تو هم سخت نگير. سرجمع كن ببين اگر همه اتان يك ماه حقوق بگيريد چقدر مي شود من خودم مي دهم .
مي گويد: خانم دست و پنجه شما درد نكند خدا شما را از خانمي كم نكند. من مي دانستم اگر شما بياييد مشكل ما حل مي شود. خانم اي كاش به من سه ماه حقوق را بدهيد من اسم نوشته ام براي سفر سوريه.خيلي وقت است مسافرتي جايي نرفته ايم. اگر بشود دست زن وبچه را بگيرم برويم يك طرفي.
مي گويم: رحمت جان تو را به خدا كوتاه بيا سوريه كه يك طرفي نيست. خودش يك كشور مستقل است. تازه الان كه وقت سوريه رفتن نيست. آنجا الان  سگ مي زند و شغال مي رقصد. تو بيا برو همين امام رضاي خودمان  به خدا  ثوابش هزار برابر بيشتر است.
مي گويد:  چشم خانم با اينكه اسممان را نوشته ايم براي سوريه ولي فيلاً هيچي اش مي كنم به خاطر شما و آقاي خانه كه سرور ما هستيد. پس بگذاريد بروم بدهم كيوان حساب و كتاب كند،  همين الان مي رسم خدمتتان. خدا خيرتان بدهد كه امشب هم!  ما را شرمنده زن و بچه نكرديد.
و مثل باد غيبش مي زند.
اين شد خانه  خريدن من! سه ميليون وهفتصد هزار تومان از پس انداز خريد خانه را چك كشيدم قلمبه دادم دست رحمت. از دست آقاي خانه آنقدر شكار بودم كه مي خواستم كارد بردارم بروم سراغ گاوهايش.
با بغض و هق هق گريه رفتم توي گاو داري. گاوهاي ماده را برده بودند براي شير دوشي و هوا خوري، مناخيم ايستاده بود كنار پنجره محبوبش شتر را تماشا مي كرد. .ناگهان  آنقدر عاطفي برگشت و چشم توي چشمم دوخت كه نفهميدم چطور رفتم بغلش كردم و زار زار گريه سر دادم. همينطور كه اشكهايم گردنش را خيس مي كرد او هم با محبتي دو چندان  شالم را چپانده بود ته حلقش و نشخارش مي كرد.
آه گاو خوبم گاو خيلي خيلي خوبم.

۶ نظر:

علی گفت...

... محبت دو چندان. واقع شاهکارید!

مهربانو گفت...

تازه با وبلاگ شما آشنا شدم اما از سبک نگارشتون واقعا لذت بردم. پایدار باشید.
ضمنا دو سه خط آخر نوشته عالی بود: همینطور که اشکهایم ....

محسن حائری گفت...

پایان مطلب عااالی! احسنت بر تو خارخاسک جان!

ناشناس گفت...

رحمت یا صمد؟ لطفا یکبار دیگه خودتون متن رو بخونید...

چهارگاه گفت...

مش حسن !!!

Sahar گفت...

میگم این صمد هم عجب آدم حرف نگه داریه ها :))