۱۱ مهر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

من هميشه يك دوره هايي داشته ام.آمدن ها و رفتن هايم  گاهي زودتر تمام مي شده،‌ گاهي ديرتر، اين هم از عجايب زندگي خارخاسكي من است ديگر.
هر چه گفتم و هر چه كردم راست بود يا از دل برآمد. آدمها راست بودند،‌ داستانهايشان راست بود،‌ روايتشان همان روايت بود اما شما را آزاد گذاشته ام تا باور كنيد يا نكنيد   آنكه مي نوشت و آنكه مي گفت همان بود كه ادعا مي كرد؟ يا كسي بود كه ادعا نمي كرد!
زودتر قرار بود اين وجيزه به پايان برسد اما گاهي ضرورتي باعث مي شد كه ماجرا ادامه پيدا كند.
در مدت نوشتن دوستاني را رنجانده ام و دشمناني را كينه افزون كرده ام. "برو بابا بينيم چه لفظ قلم " ( بي خيال اين روز آخري مي خوام يه خاطره فرهنگي خوبي از خودم به يادگار بذارم )‌ از اين بابت از همه اشان پوزش مي خواهم .
اين خداحافظي ممكن است خيلي زود يا خيلي دير به درودي  دوباره بيانجامد. پس اشك اندوه از ديدگان فرو نريزيد وآه حسرت ازسينه بر نكشيد (خدايا يه كاري كن بتونم بتركونم !)‌

القصه
خارخاسك هفت دنده را هنوز مي توانيد در فيس بوك  بيابيد  گيرم كه ممكن است مجبور شويد به بركت همت برادران لقمه را دور سرتان بچرخانيد.اما من نخواهم مرد و همچنان زنده خواهم ماند و روزي ديگر و روزگاراني ديگر بازخواهم گشت.


۴۱ نظر:

رضا گفت...

نوشته هاي اينجا تصاويري در ذهن من به وجود آورده بود از شخصيت هايي واقعي اما دوست داشتني. جدا شدن از اين شخصيت ها خيلي برام سخته.

م.طلوع گفت...

اینو دوست ندارم:((
خار خاری می خوای ننویسی من اجازه نداره بگم چیزی بگم ولی حداقل نگو. برو. هر وقت هم خواستی برگرد

امیر گفت...

:(
.
.
.
.
:|

خیلی بدِ ...

ناشناس گفت...

ای بابا ... چه کاریه؟ آخه چرا این کارا رو می کنید؟ چرا همتون دارید می رید آخه؟

باران گفت...

وا امروز شماها چتون شده پریسا هم داره میره تو هم داری میری

ناشناس گفت...

خیلی دیر *آشنا* شدم، خیلی زود رفتید.

سفرت به خیر اما تو و دوستی‌ خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذاشتی

به شکوفه‌ها به باران، برسان سلام ما را

سنی گفت...

بد تر از این نمیشد....میدونی چقدر با نوشته هات زندگی میکردیم...امیدوارم خیلی زود یه جای دیگه بری و راحت تر بنویسی و اینقدر هم اذیت نشی...ما اینو خداحافظی نمیدونیم...

ناشناس گفت...

ee heif shod... man hamishe mikhoonamet vali khamusham yani hoseleye comment gozashtan nadaram vali moshkeli nist az facebook mikhunamet az in be baad, beza baradar ha ham khodeshunu khafe konan ba in fuzuliashun! tu FB mibinamet!

ناشناس گفت...

آخه چرا؟ :(
من خیلی خوندن اینجا رو دوست دارم...
امیدوارم زودتر "به درودی دوباره بیانجامد!"
:)

س.

ناشناس گفت...

Kharkhari besyar aziz, man hamishe az khoondane neveshte haaye shoma lezat bordam. shayad be in dali bood ke az del miyomad...kheili rooz haa vaghte nahar baa khoshhali neveshte haatono donbal kardam. Omidvaram har che zootar baa neveshte haaye bishtar bargardin.
har koja hasti salamato shado movafagh bashi va khoda be hamrahetoon.
Nazgol az Canada

ناشناس گفت...

کحا با این عجله!
حالا تشریف داشتین
آآآآآآآآآآآه

Sahar گفت...

من هیچ وقت نتونستم باور کنم که داستان ها و خاطراتت واقعی هستند و زاییده ی خیالاتت نیستند اما همیشه نوشته هات رو میخوندم و دوست داشتم. این که واقعی باشند یا نباشند چه اهمیتی داره وقتی انقدر زیبا و گیرا مینویسی؟
از رفتنت ناراحتم. نمیدونم چرا میخوای تا یه مدتی ننویسی، اما دلم برای نوشته هات تنگ میشه. دلم تنگ میشه برای تو که حتی مطمئن نیستم واقعا خانمی یا آقا، برای بیز بیز و بیزقولک که نمیدونم تا چه اندازه حقیقی اند..... همیشه از خوندن داستانهات لذت میبردم. زودتر برگرد :)

نبات سوخته گفت...

کار از نبات داغ گذشته دیگه نبات سوخته می شویم.
ممنون که مدتی خودخواسته سرکار گذاشته بودیم!

بخشی گفت...

یادگاری که در این صفحه ی وبلاگ بماند
خدا به همرات

I don't know گفت...

we always LOVE you and appreciate your talent, does not matter who you are kharkhasak haftdandae, mashal, anna or.....

looking forward to read your new posts very soon

مهدی گفت...

خیلی لوسی خارخاسک عزیز. من با کلی شامورتی بازی تونستم بعد از هفته ها به وبلاگت راه پیدا کنم، حالا می بینم داری خدافظی می کنی! آخه این که نشد رسمش خواهر من!

كيقباد گفت...

حتما دل تنگتان مي شويم . با اميد باينكه اين خداحافظي خيلي زود به درودي دوباره بينجامد ، زمستونو ! سر مي كنيم !

ناشناس گفت...

یه خسته نباشید گنده از طرف من به شما.
امیدوارم هرچه زودتر درود دوباره شما را خوانا باشیم.
خوش باشید.

ناشناس گفت...

سلام خار خاسک جان مدتهاست که من این وبلاگ رو می خونم اینجا جز وبلاگهاییه که با جان و دل دنبالش می کنم یا می کردم
هیچ چیز همیشگی نیست حتی نوشتن در یکی صفحه مجازی ولی با این حال من خیلی دلم می خواد همیشه نوشته هات رو دنبال کنم اگرررر در جایی به جز اینجا شروع کردی
امیدوارم همیشششششششششه همراه خانواده خاری خوش و خرم باشین و بهترین هارو برای خواهر بزرگم ارزو می کنم

زیبا گفت...

نمی دونم این سلام برای بار دومه یا نظر قبلیم ثبت نشد!
من از خواننده های پرو پا قرص وبلاگت هستم ولی پیش نیومده بیشتر از یک بار کامنتی براتون بزارم
همیشه نوشته هات رو دوست داشتم و دارم
می دونم هیچ چیزی ثابت نیست حتی نوشتن در دنیای مجازی ولی امیدوارم بتونم اگرررر در جایی جز این صفحه بخوای ادامه بدی بتونم نوشته هات رو دنبال کنم
برات بهترین هارو ارزووووووو می کنم امیدوارم بهترین روزای زندگی نصیب خانواده خاری بشه

ناشناس گفت...

از خواننده هاي خاموشت هستم .گمانم اين دومين كامنتي ست كه برايت مي نويسم
فقط مي خواستم بداني بدون خواندن اين وبلاگ(كه البته اينجا هم دور سر چرخاندني ست !)يك خلا بزرگي در روزمرگي هايم ايجاد خواهد شد كه هيچ چيزي نمي تواند جايش را پر كند
با آرزوي شادي كه گرانبهاترين نايافتني ها شده اين روزها و تو مي توانستي آن را به خواننده هايت ببخشي

ساناز گفت...

آخه چرا من هميشه دير مي رسم.يعني در مدت كوتاه چنان معتاد شدم كه تصميم گرفتم حتما اسم بچه ام رو بذارم بيزقول.جداي از شوخي تازه اينجا رو ديدم و محشر بود.احيدوارم آرشيو رو پاك نكني و جاي ديگه دوباره ببينم اين نثر و نوشته هاي زيبا رو. تقريبا مطمةنم به هر اسم ديگه اي هم ببينم مي شناسم.

سحر گفت...

واسه چی میری؟ من فیسبوکمو بستم همه نوشته هاتو از اینجا میخونم فقط .. گناه دارم نکن اینطوری، :(

Atash گفت...

chera khanoom?

ma delemoon tang mishe baray dastanha,
tooy fb daramet, ama not sure age oonja matn bezari ya na. atleast in kar ro bekon, va bezar ma daghayeghi zendegi ro ba dide tanz shoma bebinim.
p.s chand ta az dastanhat ro baraye mamanam khoondam, mordeh bood az khandeh.


come back soon

xoxoxo

ناشناس گفت...

واقعا؟!
نکن این کار رو...
من وبلاگ شما رو همیشه دنبال میکردم. برای شما و آقای خانه و بیزبیز و بیزقولک جان و ایران آرزوی سلامتی میکنم.

ناشناس گفت...

خارخاسک. نه!!!!
من عاشق اینجا بودم. من دلم برات تنگ می شه. من گریه می کنم. نرو. تو فقط تو می تونستی منو بخندونی!

امین گفت...

این کامنت رو ندادم که برات بهترین آرزو هارو بکنم و قربون صدقت برم و ...
چون بهترین آرزوهای من اگر برآورده میشد، برای خودم بود نه شما ...

این کامنت فقط برای تشکر از احساس خوبیه که خواندن نوشته های شما به من میداد !
منتظر میمانیم ... شاید یه نفر جای شمارو پر کنه ، شایدم خودتان جای خودتان را پر کنید!

ناشناس گفت...

سلام
اگر ستونی خالی برای داستانک های واقعی دارید چنانچه این داستانک به نظرتان جالب آمد را چاپ کنید. داستان پسری که آرزوهای بزرگی داشت و وارد کشوری شده بود تا برای داشتن این آرزوها حداقل به زندان نیفتد
پناهندگی جواب منفی ترک خاک و زندگی در خیابان برای کسی که معنای سختی را نمیدانست سرمای زمستان مغزش را فلج کرده بود و پاهایش را سنگ . راهی می جست برای زنده ماندن اتفاقی نامی و آدرسی در فرانسه را گرفته بود به نام لژیون سکونت گاهی برای کسانی که در دنیا جایی برای زندگی کردن نداشتند ارتشی که از دزدان و فراریان و قاتلان تشکیل شده بود و حالا مرد تنهای در خیابان مانده امیدش را انجا جستجو می کرد اگر چه سقفی بالای سرش بود اکنون اما برق چاقوهایی که در شب می درخشیدند خواب آسوده را از او می گرفت

شیوا گفت...

سال هاست همراه نوشته هاتونم.. کاش ادامه می دادید :(

بابک گفت...

این همه از اون پائین پائینا خوندم و اومدم بالا که به این برسم؟
این که نشد. دلم برای بیزقولک تنگ میشه
and, I hate facebook

ناشناس گفت...

اونقدر مطالب جالب رو در قالب روزمرگي يك خانواده با شخصيت پردازي بي نظير، زيبا بيان مي كردي كه با شخصيت هاي داستانهات ارتباط عميقي برقرار كرده بودم و بخشي از زندگيم شده بودن
چطور دلت مياد بخش دلپذير زندگي ما رو ازمون بگيري !من عاشق بيزقولكم به اندازه بيزقولك خودم كه همسن اونه. يه بيز بيز فينگيلي 4 ساله هم دارم
همين ديروز كه آقاي خانه مي گفت مي خوام برات آي فون 4 بخرم ياد مطلب زن خوب شما افتادم و گفتم چنده ؟ گفت نزديك يك تومن بعدش گفتم حالا من بايد چند تومن خر بشم؟! و نمي دوني چقدر خنديديم.و خنده از اون اتفاقهاي نادر شده كه بايد تو تقويم بنويسيم
هميشه شاد و سلامت باشي

قاصدک گفت...

من امروز این پست رو خوندم و ...
امیدوارم تو عالم همسایگی جوری باهات رفتار کرده باشم که آدرس جدیدت رو بهم بدی.
موفق و سالم باشی.

خارخاسک هفت دنده گفت...

والله من شرمنده شماهستم آقا بابك كه چند روزه مطالب من رو مي خوني و دونه دونه كامنت گذاشتي برام/ ممنون از لطفت حالا به اميد خدا يه تنفسي بكنيم براي راند بعدي در خدمت هستيم .

خارخاسک هفت دنده گفت...

تشكر مي كنم از همه بابت لطف و محبتشون . واقعا شرمنده ام كه اين شرايط پيش اومده و من مدتي در سكوت بسر مي برم ودر عين حال خوشحال هستم كه خوانندگاني مثل شما داشتم . لازمه كه مدتي تلاش كنم بخونم بجاي نوشتن تا بتونم در حد و اندازهاي دوستان خوبي مثل شما بنويسم.

لیموشیرین گفت...

غمگین شدم خارخاری جان
لطفا بعد از غیبت صغری ما رو هم خبر کن

چهارگاه گفت...

به سلامت . بی صبرانه منتظر می مونیم.

ناشناس گفت...

از جمله وبلاگ هایی که با علاقه تا آخر مطالب را می خوانم.
اما این بار سعی می کنم نفهم چیزی را که نوشته اید.

نبات داغ گفت...

فکر کردم دلت برام تنگ شده گفتم بیام یه سلامی بکنم
خداییش از متفاوت نوشتنت خوشم می اومد یعنی می آد/ خدا بیامرز که نشدی زبونم لال/ اگه شری ندیده بودت حتی زن بودنت رو می زاشتم به حساب هفت دندگیت. خوشم می آد ازت مثل زنای دیگه نمی نویسی یعنی خداییش آخرش ما نفهمیدیم این آقای خانه شما چه مدلیست. نه حرفی از خواهر شوهر و مادر شوهر و جنگ تاریخی بین عروس با اونها در بین بود نه قصه عشق و عاشقی با آقای خانه و ما خوشبختیم و ازاین قبیل روزمره گی ها. یه جاری بود که خداییش عجایب خلقتی بود. خداییش دمت گرم یه مدلی از زن ایرانی نشانمان دادی که به خودمان امیدوار شدیم.

ناشناس گفت...

مسلما شما آزادید که خیال پردازی کنید و حاصل آن خیال پردازی را در وبلاگ با دیگران به اشتراک بگذراید. در این حالت شاید بهتر باشد که وبلاگتان نشان دهد که داستان می سازید. ما ایرانی های جوان زیاد وبلاگ می خوانیم چون وجهی مخفی در زندگی هر یک از ما وجود دارد که در جامعه بسته مان امکان بروز نمی یابد. اما اگر کسی مثل شما شخصیت های خیالی بسازد و با آن ها مدتی در نقش این یا آن شخص خیالی برود می تواند شک بزرگی در دل همه خوانندگان وبلاگ ایجاد کند. این شک که مبادا شخصیت همه وبلاگ ها مانند وبلاگ شما ساختگی باشند. کار شما از این نظر کاری غیر اخلاقی است. حتی اگر آزاد باشید در وبلاگنویسی خیال پردازی کنید.
شخصا زمانی به واقعی بودن وبلاگ شما شک کردم که نوشته بودید به بچه هایتان اشعار خیام را آموزش می دهید. یکبار در این خیال پردازی چنان پیش رفتید که یکی از کودکان خردسال در یک مهمانی همانند یک پیرمغان به شوهرتان گفته بود "می خور که عمر جاودانی این است" یا چیزی شبیه به این. چنین چیزی را شخصا ناممکن می دانم. مثل این است که بچه خردسالی در مخالفت با پدر و مادرش که یکی از سریال های پیزوری تلویزیون را نگاه می کنند بپرسد چرا به جای آن ها فیلم های کوروساوا را نگاه نمی کنند.
شک من زمانی تبدیل به یقین شد که در وبلاگ شراگیم خواندم که به شما تذکر داده بود بازی تان با خوانندگان باعث تاراندن آن ها می شود. حق کاملا با ایشان بود.درست از همان زمان خیلی کم اینجا آمدم. چرا که همه چیز مشکوک بود.

برایتان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم وبلاگ بعدی که می سازید از زندگی واقعی روایت کند.

با احترام
عابد

ناشناس گفت...

دلمان تنگ می شود٫ حسابی٫ و صحبت دوستانی رو غیر واقعی بودن اتفاقات و افراد این بلاگ و رو حمل بر خوب نبودنش می ذارن٫‌اصلا متوجه نمی شم. اگر که این نوشته ها حاصل تجربه شخصی شماست٫‌ که خود دستتون دردنکنه و آدم باریک بینی هستید و سر سوزن توانایی نوشتن٫ اگر هم که شخصیت ها تخیلی هستن که واقعا دست مریزاد٫ که باریک بینی و هوش و شخصیت سازی و پرداخت دیالوگ های مناسب شخصیت ها رو هم به توانایی هات اضافه می کنه. موفق باشی و کاشکی که شخصیت ها چاخانی باشن :)

ناشناس گفت...

به هر حال من از خوندن داستانهاي شما حال ميكنم چه واقعي چه تخيلي و هرف ناشناس بالايي رو هم قبول ندارم. بهش بگم حالتو از خوندن مطالب خارخاسك ببر چيكار داري واقعيه يا نه به تخيلات خودت بال پرواز بده هنوز نپريده نچين بالهاي اونا رو بزار بپرند و تو از پرواز لذت ببري.ج.