۸ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

یک سگ گنده سیاه؟ یک جوان پرمدعا؟ یک ماشین گران قیمت؟

قديم ها حيوان خانگي امان يك مرغ عشق بود به نام "پسته"، زن و مرد بودنش را هيچ وقت نفهميديم در نتيجه او تا آخر عمرمجرد باقي ماند.
چه كسي مي گويد: مرغ عشق ها خرد ندارند؟ مرغ عشق ها خردمندان خوبي هستند،  اگر شرايطش را داشته باشند.
پسته خردمند بود، سبزي دوست داشت و از قدم زدن توي اطاق ها لذت مي برد. گاهي روي دسته عينك آقاي خانه جا خوش مي كرد. و گاهي هم روي خودكار من هنگام نوشتن. هر چه خودكار را بالا و پايين و چپ و راست مي آوردم،  نمي رميد، محكم خودكار را مي گرفت و در تمام شب هايي كه مكلف بودم برنامه هايي را براي تلويزيون بنويسم داستان هاي مرا دنبال مي كرد.
پسته را با خودمان مهماني مي برديم، گردش مي برديم، پسته را همه فاميلمان مي شناختند، يكي از اعضاي خانواده بود. يكبار پسته را برديم باغ تا از هواي ملس بهاري استفاده كند. قفسش را به  ميخ  روي ديوار تراس  آويزان كرديم . دخترها توي تراس نشستند و شاهد تلخ ترين خاطره زندگي شان شدند؛ يك گربه ي زبر و زرنگ دهاتي پرید روي ديوار و پرید  روي درخت و پرید روي قفس و با پنجول هاي نخراشيده اش از همان پشت میله ها،  پسته را گرفت دخترها با جيغ و داد، گربه را فراري دادند.
اما پسته سخت زخمي شد. نصف صورتش را، دقيق نصف صورتش را گربه كنده بود. نوك پايينش  به يك پوست نازك وصل بود. دخترها گريه مي كردند و آقاي خانه تلاش تا با پنبه و  بتادين و باند و چسپ،  پسته را نجات دهد.
پسته با همان حال و روز نجات پيدا كرد، منتهي ديگر دهان ارزن خوردن نداشت. يكي دو ماهي با خوراندن پلو به او زنده نگهش داشتيم اما عاقبت مرد. روزهاي آخر زندگي اش خيلي دردناك بود دخترها با چشم اشك بار روبروی قفس مي نشستند و تحليل رفتن او را نظاره می کردند.
دو ماه پس ازآنكه  دخترها طي  مراسمي رسمي و آبرومند پسته را به خاك سپردند. خواهرم زنگ زد گفت: كارگرهاي ساختماني نيمه تمام در نزديك خانه اشان يك گربه ی مادر را كشته اند و بچه گربه دوماهه ی  مادر از دست داده حالا در خانه آنهاست و جايي براي زندگي ندارد.
بي معطلي گفتمش،  بچه گربه را مي خواهم . اين تنها فرصت ما بود تا بعد،  از دست دادن پسته امان كه توسط گربه  ناكار شده بود. بتوانيم نفرت و انزجاري كه دخترها از گربه ها  پيدا كرده بودند درمان كنيم.
گربه را به خانه آورديم. براي دخترها داستاني ساختم، گفتم: اين گربه همان پسته خودمان است، چون موجودات هيچ گاه نمي ميرند بلكه از صورتي به صورت ديگر تبديل مي شوند و فرصت پيدا مي كنند تا تجربه هاي همدیگر را داشته باشند. از آنجا كه يك گربه جان مرغ عشق ما را گرفت  او فكر كرده. "شايد گربه ها  قوي ترين حيوانات  روي زمين هستند! بنابراين تصميم گرفته بقيه زندگي اش را گربه باشد. و حالا در شكل و شمايل يك گربه به خانه ما بازگشته است."
دخترها داستان را باور كردند يا دلشان خواست باورش كنند و گربه يكي از اعضاي خانواده ماشد. اسمش را گذاشتيم "هاچين" چون بيز بيز با او هاچين و واچين يك پاتو ورچين بازي مي كرد و او ساكت مي نشست و بازي را دوست داشت.
اما هاچین گربه خانگی نبود، او بالارفتن از درخت ها و پرسه زدند روی دیوارها را به زندگی توی چهار دیواری ما ترجیح می داد. چند ماه بعد  هاچين را به باغ برديم. زندگي در باغ را دوست داشت. لابه لاي علفها بازيگوشي مي كرد.روی دیوارها پرسه می زد، از درخت ها بالا می رفت، فكر كردم شايد بشود همان جا از او نگهداري كرد. خورد و خوراكش را نظاره  كرد و زندگي آزاد را يادش داد.
هاچين را آرام آرام با زندگي آزاد آشنا كرديم اول او را توي خانه باغ نگه مي داشتيم و بعد اجازه داديم ، گاهي هم بيرون بخوابد و...
ديگر هاچين را به خانه نياورديم آنجا چند نوبت بچه دار شد. مار شکار می کرد و از سگ ها نمی ترسید. آقای خانه هر روز به آن جا می رفت و یک نوبت جیره غذایی اش را به او می داد.
این داستان را نوشتم که بگویم هاچین گم شده است. بالغ بر دو یا سه ماه است که او دیگر نیست. حدسم این است که او مرده باشد. شاید کار سگ های ول گرد باشد. یا جاده های نافرجام و راننده های عجول،‌ خلاصه  نمی دانم  او الان به چه موجودی تبدیل شده است. یک سگ گنده سیاه؟  یک جوان پرمدعا؟  یک ماشین گران قیمت؟
حدسم این است که به ما فرصت داده می شود زندگی بهتری را تجربه کنیم، و ما در اکثر موارد مفهوم زندگی بهتر را در دایره تنگ اندیشه ی محدود خودمان محک می زنیم و در اکثر موارد دچار اشتباه می شویم.

۱۳ نظر:

ناشناس گفت...

merciii ke minevisi :)

باران گفت...

هاچین..شاید یه زن کردی ستونده و پایش برچیده شده بالاخره:)

چهارگاه گفت...

این وبلاگ را اخیراً چند نفر می نویسند؟!؟

ناشناس گفت...

سلام بر شما،
ممنون از این صداقت در احساس و بیان که مرا به گریه انداخت.
یک برادر کوچکتر

sepideh گفت...

in hamoon khatere bood ke mikhasti tarif koni yadet raft ?
Sepideh

ناشناس گفت...

حالا مراقب باشید سگه که هاچینو خورده رو وقتی آوردید گم نشه که بعدش نوبت آقا گرگه ست جاشو بگیره!!!

کامیار علی پور گفت...

کاش می شد بعضی از ما آدم ها بعد از مرگ تبدبل می شدیم، تو این زندگیمون که برای کسی فایده نداشتیم لااقل تو زندگی بعدیمون شاید یه نفر رو خوشحال می کردیم

شایلو گفت...

امیدوارم هاچین دچار مرگ دردناکی نشده باشه. خیلی وقت ها فرصت زندگی بهتر آن بیرون است و آدم ها از ترسِ بیرون رفتن از امنیتِ درون، از دستش می دن

ناشناس گفت...

nistid chera?! montazerim

asj.graphic گفت...

مرسی که انقد خوب می نویسی خارخاری!!!
گمونم یک سالی هست که از گودر میخونمت، ایندفه دیگه دلم نیومد که نیامو هیچی نگم!!!!!
بدون خیلی طرفدار داری، حتی اگه نشه که هرچندوقت ی بار بیامو بگم مرسی!!!!!!!!!!!

Puya Heshmati گفت...

هاچین بیچاره.

ناشناس گفت...

hadsam nemitooni bezani ki hastam
khondam khosham omad ;)

سیمین گفت...

دقیقا همینه نمی دونم چرا هنوز خیلی ها هستند که به تناسخ اعتقادی ندارند.
اصلا نمیتونم درک کنم بدون اعتقاد به تناسخ زندگی مفهومش چیه.
ممنون بابت همه نوشته های بی نظیرت...واقعا قابل ستایشی