۳ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

میانجی گری

بعد از آن همه خاک برسری که کشیدم، تا پایان نامه آقای خانه را به جریان بیاندازم. دویدن هایی که برای پیدا کردن منابع داشتم، شب بیداری ها و دود چراغ خوردن ها! که پشت سر گذاشتم. عاقبت پایان نامه اشان را نوشتم! آقای خانه در تمام مدت لام تا کام مداخله نکردند.
چرا البته بعضی شبها که کار طول می کشید می آمدند با زور کشان کشان مرا می بردند،  می خوابانیدند و می گفتند: ول کن خار خاری برای امشب دیگر بس است بیا بخواب که صبح باید زود بیدار شوم بروم گاوداری!
در طول نگارش پایان نامه خودم به استاد راهنما زنگ می زدم، می گفتم: آقایمان گفته اند از شما بپرسم که حالا چه کنند؟ یا این جای کار را این طوری نوشته اند خوب است؟ ادامه دهند؟ یا رهایش کنند راه دیگری بروند؟
برای دفاع اما دست و بالم تنگ بود! خود آقای خانه باید می رفتند دفاعشان را می کردند و می آمدند.
دیروز پایان نامه اشان را  نشانشان دادم؛‌ گفتم : آقاجان با استاد راهنمایتان صحبت کرده ام فردا یک نسخه اش را ببرید بدهید به ایشان ، یک نسخه اش را هم بدهید به مشاورتان! این نامه ها و این سی دی ها را هم می برید می دهید به واحد تحصیلات تکمیلی برایتان نوبت دفاع بزنند. نمی خواهد با استاد راهنما بحث کنید، ما با هم هماهنگ هستیم! فقط هر چه گفت،‌ بگویید چشم، باشد، همین طور می شود. آقای خانه در سکوت مرا نگاه کردند( با چشمهای معصوم و مظلوم)
امروزصبح زود ایشان را  بیدار کردم، پایان نامه را به دستشان دادم و راهی اشان کردم.
دل توی دلم نبود که می روند و چه می کنند، یکی دو ساعت بعد  با هزار نگرانی تماس گرفتم.
نرفته بودند دانشگاه رفته بودند گاو داری!
عصبانی تر ازآن بودم بنشینم صبر کنم تا  بیایند طوفان به پا کنم. خودم را به هر ترتیب به گاوداری رساندم. آقای خانه با مناخیم بودند! پایان نامه کذایی را هم یک گوشه روی پشته ای کاه،  انداخته بودند به امان خدا!
با عصبانیت فریاد زدم:مرد حسابی چرا تو با زندگی امان این طور می کنی؟
اخم کردند و با اکراه  گفتند: من اگر می خواستم ادامه تحصیل بدهم خودم این کار را می کردم. تو هم اگر می خواستی با یک مرد با تحصیلات عالیه  ازدواج کنی بدکاری کردی به من جواب مثبت دادی!
گفتم: آقا جان ، بحث تحصیلات عالیه نیست . بحث بر سر نصف و نیمه رها کردن یک راه است.
 گفتند: این راهی که قرار است تو به جای من بروی همان بهتر که نصف و نیمه رها شود. من می خواهم راه خودم را بروم. نه راهی که تو مرا به آن وادار می کنی.
گفتم: پس چرا زودتر به من نگفتید، چرا وقتی رفتم و شروع کردم و کار کردم سکوت کردید. چرا گذاشتید کار تمام شود بعد بگویید که می خواهید راه خودتان را بروید؟
باز گفتند: چون تو نمی گذاشتی  من بگویم، حرف خودت را می زدی و کار خودت را می کردی، با هیجان کار می کردی و قرار می گذاشتی و می نوشتی، چطور می توانستم وقتی با آن همه شور و شوق دنبال کار بودی توی ذوقت بزنم؟
گفتم: حالا که بدتر کردی، تمام زحماتم را به باد دادی.
و بحث ادامه داشت و ادامه داشت. تا این که مناخیم آمد میانمان را گرفت. میانجی گری کرد. رد شد و یک تاپاله ای به اندازه کل هیکلش انداخت میان من و آقای خانه ‍! بعد هم یک راست رفت سراغ پایان نامه و در میان بهت و حیرت من چند صفحه اولش را با ولع نشخار کرد.
با آقای خانه سرسنگین  هستم،‌ حالا حالاها میانمان شکرآب است. اگر هزار شامورتی بازی هم در بیاورد دوستش نخواهم بود. حتی مناخیم را با خودش همراه کرده است این را دیگر از او نمی بخشم.





۶ نظر:

چهارگاه گفت...

رگ و ریشۀ آذری دارین؟ آقای خانه اینقدر مصمم و با اراده به نظر نمی رسیدند؟ کلا این حرکت به شخصیت پردازی که قبلا از ایشان شده بود نمی خورد!

ننه قدقد گفت...

راستش حق داری دوستم.

جکیل گفت...

حق داری واللا
خیلی هم حق داری
من الان این 4 خط رو خوندم فشار خونم رفت بالا

کیقباد گفت...

البته که هر رشته ای با رشته ی دیگر فرق می کند ، البته که رشته های علمی تجربی ریاضی پزشکی مهندسی ... خیلی فرق دارد با رشته های انسانی اما ...
اما انگار که در این مملکت رها کردن تحصیلات عالیه و نیمه کار گذاشتن پایان نامه ، خصوصا" از ناحیه ی آقایان ، کمی تا قسمتی شبیه هم می باشد .
یعنی که در مقاطعی از زندگانی کلن ، آدم انگار که بخواهد همه چیز را ول کند برود پی کارش .
حتی تحصیلات عالیه را . حتی پایان نامه را و اخذ مدرک را !
آقایی را می شناسم که تنها دلیل نیمه تمام رها کردن پایان نامه اش این بود که یکی از همکلاسی هایش - یکی از خانم های همکلاسی اش - موضوع پایان نامه اش را در مقطع کارشناسی ی ارشد رشته ی حقوق دانشگاه شهید بهشتی ی تهران را این موضوع فقهی ی بسیار بسیار مهم و حیاتی ! را انتخاب کرده بود :
اذن پدر برای ازدواج دختر غیر مدخوله(باکره ) و اسقاط اذن پدر در ازدواج دختر مدخوله ( غیر باکره ) !
و اینگونه شد که آن آقا برای همیشه تحصیلات عالیه و دفاع از پایان نامه و غیروذالک را بوسید و گذاشت کنار و گفت : می خوام نباشه این تحصیلات عالیه .
آن آقا اگر حالا اینجا بود و اینجا را می خواند یحتمل می گفت : تپاله ی مناخیم در این دانشگاه و در این تحصیلات عالیه کلن !

آذر تبرستانی گفت...

حال و روزت را می فهمم خارخاری. به سر خود من هم همیشه اینجور اتفاقا افتاده و می افتد. این مردای خانه همه همین طوری اند. اینقدر سر سنگین باش تا به زانو درآید!
پیروز باشی.
آذر

ناشناس گفت...

ایول اویل کلی خندیدمممممممم
اصلا جنسای مذکر پست هم هستن ..