۲۶ خرداد ۱۳۹۱

چشمهایم

از نیمه خرداد آن دو زن عجیب که من رسماً اسمشان را فاحشه گذاشته بودم یکی از واحد های شمالی  آپارتمان را خریده اند و درست ازنیمه خرداد پدر ما درآمده است.
بنا و نقاش و دکوراتور و مفتی و مرشد و ملا و خان و میرزا و حاجی و زن حاجی و وزیر و وکیل می روند و می آیند و نظر می دهند و میخ می کوبند و دیوار خراب می کنند و می کشند و می برند که خانه را برای آمدن و استقرار اینها مهیا کنند.
من نمی دانستم فاحشه ها می توانند این همه وکیل و وصی داشته باشند!
ولی  گویا دارند. و شاید هم ایراد از خود من است. چشمهایم فاحشه بینی پیدا کرده اند.
این آدمها که برای اینها بدو بدو می کنند همه معقول هستند. همه اینها را می بینند وکار و کردارشان را رصد می کنند، عشوه های عجیب و آرایش غریبشان را می بینند،  اما یک نفر به اینها مشکوک نمی شود.
به آقای خانه می گویم: آقا جان یعنی واقعاً نمی بینید و نمی فهمید که اینها برای چه در این خانه صاحب شده اند؟ متوجه نیستید که اینها می خواهند خانه را به چه "فاسد خانه ای" تبدیل کنند؟
آقای خانه می خندند و چانه من را می گیرند و می گویند: بی خیال خارخاری ! به جای این حرفها برو ایران خودت  را از ایوان بیاور که شب تا صبح برای پیدا کردن جفت خواب و خوراک را بر همسایه ها حرام کرده است! کافی است در را باز کنی تا ببینی که او چطور تمام محاسبات اخلاقی تو را زیر پا می گذارد و طوفان به پا می کند.
"ایران هنوز ماغو ماغو می کند و دنبال جفت می گردد"
در این بل بشویی که هیچ کس چیزی که من می بینم را نمی بیند. تنها دل خوشی ام این است که به زودی از این خانه می رویم. لااقل خیالم از بابت امنیت و تربیت دخترها راحت می شود.
می دانم الان با خودتان می گویید:‌ خارخاسک بیشتر نگران آقای خانه است تا دخترها!
ولی این طور نیست، باور کنید که این طور نیست اصلا ً نمی دانم مربوط به هورمون هایم می شود که در این سن و سال  به جای جاز،‌ به موسیقی سنتی آن هم در دستگاه همایون روی آورده اند. یا ادراکی که در مورد عشق پیدا کرده ام،
بگذریم، امروز حوصله پیش کشیدن این احساسات را ندارم.
 داشتم در مورد فاحشه ها می نوشتم. این که هر روز با رنگ مویی جدید و آرایشی نوظهور به خانه اشان سر می زنند و همه را برای ساختنش درگیر کرده اند.
حتی راستش را بخواهید خود من را یک بار درگیر کردند.
آمدند گفتند: اگر می شود یک توک پا به خانه ما بیایید، نصاب های کاغذ دیواری آمده اند،‌ یک طرف خانه را کاغذ دیواری کرده اند بیایید یک نظری بدهید،‌ ببینید زیاد تیره نشده است؟
من چه می توانستم بگویم؟ بگویم نمی آیم؟ معلوم است که از ادب و احترام به دور بود که نروم. بنابراین از روی کنجکاوی هم که شده بود،  رفتم، و دیدم چه کرده اند! فاجعه بود، در واقع هیچ رنگ قرمز جیغ و زننده ای نمی توانستند انتخاب کنند که این اندازه روی احساسات  تاثیر فاجعه بار بگذارد.
گفتند: نظرت را بگو ! و من مبهوت شدم! چه می توانستم بگویم؟ بگویم حالم از انتخاب رنگ کاغذ دیواری اتان بهم می خورد؟ بخصوص حالا که نصف خانه راهم قرمز کرده اید؟ خوب لابد سلیقه اشان این رنگی بوده است.
ناچار گفتم: خوب است و راستش برای اینکه بیشتر احساسم را از نفرتی که در مورد انتخاب رنگ کاغذ دیواری اشان داشتم،‌ پنهان کنم. و اینها را در غفلت خودشان بگذارم که بمانند، گفتم: و با تاکید گفتم: خیلی هم رنگ خوبی است یک جور نشاط ، هیجان آور گنگ به آدم می دهد.



۴ نظر:

کیقباد گفت...

کاش نمی فهمیدند !
خوب می فهمند . می فهمند و این کارها را می کنند .
و فاجعه اینجاست !

goldeneverstand گفت...

نشاط هیجان آور گنگ!!!

امید گفت...

نشاط هیجان آور گنگ ...
اوه اوه ...
من فکر می‌کنم نخ را داده‌اند و شما هم گرفته‌ای ...
بیشتر مواظب خودتان، آقای خانه و ایران باشید ...
مثلا اینکه در خانه را همیشه قفل کنید و کلید را از پشت در درنیاورید ...

ناشناس گفت...

shoma az koja motmaenid ke in khanomha fahesheh hastand? faghat az noe lebas pooshidan va zahereshoon? kash ma zanha aghalan inghadr rahar hamdigaro motaham nemikardim