۵ تیر ۱۳۹۱

زندگی زاویه دار یک زن

می خواستم خاطره ای تعریف کنم یادم رفت ...
بی خیالش!
پیچ های عینکم شل شده بود . دسته ها وا رفته بودند. شرق و غربشان ولو تر از آنچه بود که باید می بود.
عینک از بالای بینی ام سر می خورد می آمد سر بینی. به ناچار از بالای عینک دنیا را می دیدم. کج ومعوج و ناچیز!
رفتم دادم پیچ ها را سفت کردند. حالا زندگی کمی به سامان تر شده است.
با آقای خانه سر سبک شده ام!
یک بار برایم گل مریم آوردند.
توی آشپزخانه زانو زدند تقدیم نمودند. اصرار کردند دستم را ببوسند، نگذاشتم! توی سرم زدند با زور بوسیدند!
خر شدیم رفت پی کارش.
اما با ایشان تمام کردم که می روند دفاعشان را انجام می دهند.
فیلا قبول کرده اند!
تا فردا مناخیم در گوششان چه پچ پچی کند باز حال و هوایشان چطور از این رو به آن رو شود!
خاطره باز هم به  یادم نیامده است!
یک ماجرایی بود که بل کل فراموشش کرده بودم.
 اصلا چیزی نبود که هیچ وقت ذهنم را مشغول کرده باشد.
اما نمی دانم چطور شد، در یک زاویه ی خاصی از زندگی قرار گرفتم این خاطره به یادم آمد.
دیروز خواستم بیایم بنویسمش، حسش نبود.
امروز یادم رفت که خاطره چه بوده است. 
شاید دلیلش سفت کردن پیچ های عینک باشد. 

۱ نظر:

ناشناس گفت...

خوب بيد.