۱۱ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

آخرین دست نوشته

مشغول نوشتن هستم، چیزهایی می نویسم که خودم خیال می کنم روزگاری از بهم چسباندنشان رمانی حاصل می شود. روزهای اول نوشتن تلاش خودم را در فیس بوک منعکس می کردم. آن قدر هیجان داشتم که دنبال یک ویراستار رایگان! می گشتم تا دوستانه غلط هایم را بگیرد و مشفقانه  من را از حاشیه بیرون بکشد. و دنبال پیدا کردن زبانی که بتواند قسمتی از من را به نمایش بگذارد. "همان دل مشغولی همیشگی در دوپهلو حرف زدن و هفت دنده بازی. چیزی بگویم که معلوم نشود خنده دار است یا گریه دار! اما امیدواری  را نتوان از آن حذف کرد."  بعد فکر کردم نمی توانم این دست نوشته ها را در فیس بوک به نمایش بگذارم. قرار نیست کسانی که آمده اند زنی با یک شوهر و دو دختر را بخوانند چشمشان به غرایب زندگی یک محکوم زندانی بیفتد. این است که نوشتن در فیس بوک را هم محدود کرده ام. نمی توانم وقتی قرار است تمرکزم روی یک موضوع باشد هم وبلاگ بنویسم و هم در فیس بوک زندگی ام را به اشتراک بگذارم. راستش را بخواهید وقتی قرار است یک زندانی باشم. حتماً باید مثل یک زندانی فکر  کنم تا بتوانم چیزی برای نوشتن داشته باشم.
یکی از آخرین دست نوشته هایم را این جا می گذارم و برای مدتی چراغ وبلاگ را خاموش می کنم، امیدوارم روزی دست پری برای بازگشتن داشته باشم.دوست دار همیشگی اتان" خارخاسک هفت دنده"

"كم كم و از روي همين داده ها  بسياري از زنداني ها دريافتند كه مدتهاست از زمان محكوميتشان گذشته است اما جوش خوردن با شرايط زندان و دل بستگي به مايملكي كه آن تو براي خودشان دست و پا كرده بودند،  از جعبه چوبي مخصوص گذاشتن فندك و سيگارو حتي حشرات خشك شده  گرفته تا كلكسيون كبريتها و نخ هاي رنگي ملحفه هاي مستعمل و مجموعه قاشق چنگال هاي حلبي و  دل بستگی به نقاشي هاي مخفيانه غير اخلاقي  كه روي بعضي ديوارهاي مخفي و كور زندان كشيده بودند تارفاقت برادرانه و غير برادرانه اي!  كه با زنداني هاي ديگر پيدا كرده بودن مانع از يادآوري اين حقيقت شده بود كه دوران محكوميتشان به سرآمده است.  اگرچه اين موضوع براي زنداني هاي قديمي تر چندان برانگيزاننده نبود و آنها به روال قبل عادت هايشان را ادامه مي دادند  اما باعث شد  زنداني هاي جوان تر دچار شبهه اي ويران كننده شوند . بنابراين هر روز از صبح سحر صف طويلي از محكومين تازه به زندان افتاده جلوي سلول مجيد ايجاد مي شد تا زنداني هاي تازه كار  بدانند دقيقا در همان روز و همان ساعت چند دقيقه و چند ثانيه ديگر از محكوميتشان باقي مانده است. بهم خوردن نظم زنداني كه به بي انظباطي در تمام زندانهاي كشور معروف شده بود باعث شد عاقبت ميان زنداني هاي قديمي تر با زنداني هاي جديد تر و در نهايت ميان زندانبانان و زنداني ها درگيري هاي حادي بوجود بيايد. در تمام اين مدت مجيد مثل هميشه به شمارش ادامه مي داد. شمردن تعداد چك هايي كه دو طرف به صورت هم نواختند و لگدهايي كه ميانشان رد و بدل شد و پياله ها و قابلمه ها و بشقاب هايي كه به طرف هم پرت شد. تقسيم كردن همه ي اين اعداد بر هفت  و ضرب كردن آن ها درعدد مجهولي كه خودش هم نمي دانست چه مي تواند باشد.  شمردن تعداد افرادي كه به سلول انفرادي فرستاده شدند يا نگهباناني كه به بخش اضافه شدند،‌ شمردن تعداد هشدارهايي كه از بلند گوهاي زندان پخش مي شد و تعداد روزهايي كه همه ي زندانيان روي هم از هواخوردن در  فضاي باز زندان محروم شده بودند و تعداد فوحش هاي خواهر و مادري كه زنداني ها به زندان بانان داده بودند از فوحش هايي كه با فرياد بلند گفته بودند و در نتيجه با تنبيهه بدني شديد و انفرادي و افزايش محكوميت جديد همراه بود. تا آنهايي كه بين خودشان گفته بودند و حواله كرده بودند نثار قرباني، عمادي، يزداني  نگهبانان خشن زندان و حتي آنهايي كه زير لب گفته بودند و مجيد با لب خواني آمارشان را گرفته بود و يا حتي  آنهايي كه توي دلشان گفته بودند و مجيد از حالت چهره و نگاه دركشان كرده بود،‌ همه را شمرد و همه ي اين شمردن ها را در سكوت انجام داد."

۱۷ نظر:

سپیده خاطرات من گفت...

سلام
دلمون براتون تنگ میشه
من عاشق نوشته های شما هستم دوست خوبم
لطفا زود برگرد

کیقباد گفت...

روز جهانی ی وبلاگ نویسیه دیگه . بهتره بگیم وبلاگ ننویسی !

محسن حائری گفت...

سلام
منتظر مطلب بعدیت هستم...

تنها وبلاگی که به صورت کاملا جدی تمامی مطالبش رو دنبال میکنم این وبلاگه...

خواهشن تنهامون نذار

یه مثلا آدم گفت...

امیدوارم توی کار رمانتون هم موفق باشید
منتظر خواهیم ماند تا دوباره مطالب وبلاگتون رو هم بخونیم
رمانتون که تموم شد دوس دارم حتما بخرم و بخونمش
خوش باشید

ناشناس گفت...

از خبری که بهمون دادین خوشحال شدم .امیدوارم کتابتونبا موفقیت چاپ بشه و پشت موانع غیر عادلانه گیر نکنه.ولی ار اینکه مدتی نمی نویسین ناراحت شدم.عادت کرده بودم مرتب به اینجا سر بزنم ونوشته های قبلی رو بخوندم.موفق باشید.

giti گفت...

کسی میخواهد برای زندگیش خسته کننده اش انگیزه ای پیدا کند وصدای خنده هاوگریه های کودکی سکوت کش دار وخسته خانه اش را بشکند 10 سال است برای رسیدن به این آرزو تمام راه های ممکن راامتحان کرده و به نتیجه نرسیده حالا دکتر بهش پیشنهاد کرده از طریق اهدا تخمک شاید این آرزو محقق شود و این دوست حاضر است از کسانیکه شرایط لازم را دارند با پرداخت مبلغی کمک بگیرد
کسانیکه مایل به این کار هستند می توانند با تلفن 09360743916تماس بگیرند یا با مراجعه به وبلاگ اينجانب كسب خبر نمايند
دوست عزيز جسارتا از وب شما كمك گرفتم يكي بخاطر روحيه اي بود كه در شما سراغ داشتم واينكه وب پر مخاطبي داري بهرحال اگر به اين نتيجه رسيدي كه جايش در وبلاگ شما نيست وآنرا نمايش ندهيد نظرم در مورد شما عوض نميشود

Stranger گفت...

موفق باشی
و ممنون که خبر دادی
بعضی هاهمینجوری ول میکنن میرن و مارو نگران میکنن!

ناشناس گفت...

یکی از خواننده های خاموشتون هستم.عادت کردم به خوندنتون.زودتر برگردید...

پیله گفت...

خارخاسک جان، از بندی که از رمانتون گذاشتین خیلی خوشم اومد. ایده‌ی قشنگیه. امیدوارم رمانتون خیلی خوب چلو بره.
برای خودتون، دخترای گلتون و مجید قصه‌تون آرزوی موفقیت می‌کنم.

مهراز باشی گفت...

www.archburger.com

خوشحال میشم سر بزنی:)

ناشناس گفت...

اگه من شانس داشتم اسمم شانسعلی بود تا اومدیم بانوشته هات حال کنیم تو هم جمع کردی سفره رو
اخه چرا نمیخوای بنویسی واسه یه مدت.
من خیلی دلم برات تنگ میشه
الان یه چند روزی هست میام میبینم نوشتی نمیخونمش چون میخام چندتا بشه دیگه نا امید شدم و امروز خوندمش دلم گرفت و این نوشته رو واست گذاشتم
امیدوارم زود زود برگردی
من یکی دلم خیلی برات تنگ میشه
خارخاسک یه دونه ای قدر خودتو بدون

نبات داغ گفت...

شماها چطون شده خیلیهاتون تب وبلاگ نویسیتون فرکش کرده فکر کنم سردیتون کرده. ها؟

ناشناس گفت...

اهای خارخاسک چند دنده چرا نمی ایی و دل ما را شاد نمی کنی؟

ناشناس گفت...

خارخاسک بیا دیگه
چرا دیگه نمینویسی
یعنی خودتم دلت واسه نوشتن تنگ نمیشه

بیشعورشناسی گفت...

عجب سکوت کشداری

کلاغ شورشی گفت...

درود.خبر بدی ست اینکه نمی نویسی

ناشناس گفت...

واقعا نمی خوای برگردی؟؟؟