۱۱ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

مقدمات آشتی

سال هاست که بعد از هر بگو مگوی منجر به قهری که میان من و آقای خانه اتفاق می افتد، چنین مقدماتی تکرار می شود.
از فردای همان روز من زیباترین لباس هایم را می پوشم،
بهترین عطرهایم را می زنم.
منحصر به فرد ترین رژ لبم را می زنم.
ضبط روشن می کنم، خاطره انگیز ترین ترانه ها را می گذارم و صدایش را بلند می کنم.
 خوشمزه ترین غذاها را درست می کنم.
سفره را تا می توانم رنگین تر می کنم.
بگو و بخند و شوخی با بچه ها را از حد می گذرانم.
آقای خانه هم تقریبا به شکلی مشابه ابراز وجود می کنند.
حمام رفتن را تعطیل می کنند.
ریش نمی زنند
عطر نمی زنند.
لباس های پاره پوره ای که قرار بوده  بدوزم یا اصلا قرار بوده دور انداخته شود می پوشند.
به شکل عبرت آموزی سکوت اختیار می کنند.
ناگهان تمام درد و بلاهای عالم به جانشان می افتد.
با آه و ناله در خانه راه می روند و یک بار از قلب درد و یک بار از معده درد و یک بار از سر درد می نالند.
به بچه ها التماس می کنند که دست و پا و کت و کولشان  را بمالند یا دست بگذارند روی سرش چون فکر می کنند تب کرده اند.
از آنها می خواهند که  برایش قرص مسکن ببرند، کیسه آب جوش طلب می کنند، چای نبات احتیاجشان می شود، سردشان می شود، لرز می کنند، گرمشان می شود در سیاه زمستان هم که باشند پنجره ها را باز می کنند.
و....
خلاصه این است روش های دل بری که هر دو طرف برای زمین گیر کردن دیگری آموخته است.


۷ نظر:

کیقباد گفت...

دیل کارنگی ی مرحوم اگر بود حکما" از رو دست شما یه کتاب آئین دلبری نوشته بود !

چهارگاه گفت...

در دو صورت آدم دست و دلش به نوشتن نمی رود. اولیش را نمی دانم، به دومی هم فکر نکرده ام. بی زحمت حالا که مجدداً حض خواندن مکتوباتتان میسر شده، عنایت فرموده لینک چهارگاه مهجور گرد گرفته را هم در آن پس و گوشه ها آپ دیت فرمایید. مغسی.

روزهای با هم گفت...

چقدر خوب که دوباره مینویسی خارخاسک عزیز

ناشناس گفت...

سلام
خیلی خوب کردی برگشتی

آیدا گفت...

"ناگهان تمام درد و بلاهای عالم به جانشان می افتد." با تمام وجوم درک می کنم. تجربه خیلی خیلی آشناییه!!
چه خوب که دوباره می نویسی:)

parastoo t گفت...

خورش بادمجان چی؟میپزی؟:))

مضراب گفت...

:)) يني دقيقاً پدر و مادرم اومدن تو ذهنم :)))