۲۱ مرداد ۱۳۹۱

سرزمین مقدس

عاقبت ما گاوها را فروختیم، مناخیم را و ارسلان را و سایرین را همه را با هم فروختیم . مناخیم را همسایه امان  خریده است و من هنوز می توانم او را ببینم تنها دل خوشی  ام  در به اصطلاح گاو داری امان بود.
ضرر می دادیم همه اش یارانه ها را که برداشتند شرایط ما عوض شد لنگ غذای گاو و نگهداری و بیماری اشان شده بودیم. پول کارگرها را نمی توانستیم بدهیم و این ها همه گرفتار بودند و پول می خواستند .
 آقای خانه هم که گاو دار حرفه ای نبود خیلی خیلی زور می زد می توانست چهار تا مرغ و خروس عوضی را با دو سه تا غاز وراج در کنار یک سگ دله  و دو گربه ی دزد  نگهداری کند.  از طرفی می خواستیم خانه بهتری داشته باشیم. خانه بزرگتری می خواستیم که هر کدام در آن یک اطاق داشته باشیم. 
هیچ بهتان گفته بودم که در خانه جدید من یک اطاق کار برای خودم دارم؟ قصدم این بود که در این اطاق بنشینم و اولین کتاب زندگی ام را بنویسم تا به این وسیله دینم را به سرزمینی که در آن زندگی می کنم ادا کرده باشم.
چه می دانم ؟ شاید هم  راحت تر این بود  به جای این همه بگیر و ببند و به جای این همه  قرض و قوله  در همان خانه قدیمی می ماندم و به زلمبو زیمبوی اطاق خواب اضافه می کردم،  تا با تحریک احساسات نافرجام و زاد و ولد دیر هنگام،  جور دیگری به سرزمین  خود ادای دین کنم.
 اصلا برای چه باید ناراحت باشیم، ما که ضرر نداده ایم.  چند گاو داشتیم و یک گاو داری. گاو ها را دادیم رفت. اما گاو داری هنوز برایمان مانده است. گاو داری را هم سه برادر شوهر دیگرم و آقای خانه،  با کلاه گذاشتن سر جاری یهودی ام و از مال خالص او خریداری کرده بودند با این وعده و وعید،  که  این بهانه ای می شود  برای مابقی اسراییلی ها که تکه تکه کنار این گاو داری زمین بخرند و یواش یواش از فلسطین بکشند بیرون، بیایند همین ایران خودمان،  یله کنند تا  غایله ها بخوابد. تا دیگر شاخ و شانه کشی بین ایران و اسراییل هم تمام شود. و دنیا در امن و امان بماند.
 آن زن ساده ی کم ادعای صلح دوست هم خام شد. جیرینگی پولش را داد به این ها، این ها رفتند چند قواره زمین گرفتند بین خودشان قسمتش کردند بدون آن که نامی از آن بدبخت در هیچ کدام از اسناد آمده باشد.
بعد هم که گفتیم چرا این کار را کردید؟  گفتند: حقش بوده تلافی بقیه اسراییلی ها را سر این در‌آوردیم! اصلا می دانید این اسراییلی های نامرد چه بلایی سر فلسطینی ها آورده اند؟ اصلا می دانید این ها در جنگ جهانی دوم خودشان زمینه کشتار خودشان را فراهم کردند.  تا با مظلوم نمایی برای خودشان سرزمین مقدس جور کنند؟ اصلا می دانید این ها چه بلایی سر موسای مظلوم آوردند؟ هی بهانه گیری کردند، رنگ عوض کردند، دبه درآوردند. زیرش زدند،  آخرش هم  گوساله پرستی راه انداختند. 
اصلا می دانید موسا از دست این قوم چه کشیده است؟ چه خون دلی خورده است؟ 
 بعد هم دلشان برای موسا سوخت و چند قطره اشک ریختند و نتیجه گرفتند که کارشان خوب بوده است و چه بهتر که جبهه ی جنگ با اسراییل در همه ی جوانب گسترده باشد.  این طور همه می توانند ابتکار عمل بیشتری داشته باشند و هر طور دلشان می خواهد با اسراییل مبارزه کنند.
حالا ما،  اما هنوز مرغ داری امان را داریم مرغ های زینتی و ارگانیک پرورش می دهیم. این به معنی آن است که ما لنگ تخم مرغ و گوشت مرغ و این ها نیستیم.  یعنی اشکنه بی اشکنه ! 
ولی گاوها را نداریم و مناخیم دیگر مال ما نیست. مال همسایه امان است.
اصلا چه بهتر که رفته است من داشتم عاشقش می شدم و آقای خانه آرام آرام متوجه شد بود که این گاو بخش عمده ای از  قلب مرا به خودش اختصاص داده است. و کم کم به این نتیجه رسیده بود که این گاو را باید بکشیم تا درس عبرتی برای بقیه ی گاوها باشد.

۶ نظر:

مهگل گفت...

like
یا به قول فیس بوق فارسی : پسند !!
:)))

میترا گفت...

شما تو شیر گاو هاتون وایتکس(!) هم میریختید؟!!

مامان شنتیا گفت...

چرا همیشه با وجود رگه های طنز در نوشته هایت من دلم میخواهد هر بار با هر پست زار زار گریه کنم و هر بار بغض امانم را میبرد؟

ناشناس گفت...

حيف مناخيم من دلم براش تنگ ميشه
بازم ازش بنويسيا
اين اقاي شما خلافي هست نكرده باشه

زهره گفت...

سلام خارخاسک جان

دلم برای اینجا تنگ شده بود. گاهی میام و هر چی پست که نخونده بودم می خونم و میرم. آخه این ف ی لتر شکن های کوفتی گاهی کار می کنند و گاهی نمی کنند. تا کج دار و مریض (ز) :) خونده بودم الان هم اومدم بقیه ش رو خوندم...

دلمان برای دوستان قدیمی که تنگ میشود فقط یک لبخند تلخ و آهی از نهاد...

احسان گفت...

فی الواقع از خوندنت هر بار لذت بردم عزیز دل. قلمت مستدام.