۲۱ شهریور ۱۳۹۰

رابطه ها 2



يه زماني اون قديم نديمها كه برادرهام رفته بودن جبهه من يك شال گردن رنگي به رنگي تو كلاسهاي حرفه و فن ياد گرفته بودم،‌ بافته بودمش براي خودم بعد نمي دونم كدوم عمليات بود كه مدام مارش و اينها مي زدن توي راديو و هي مجري ميومد آلارم مي داد: شنوندگان عزيز توجه فرماييد! شنوندگان عزيز توجه فرماييد! خونين شهر ، شهر خون؛‌ ... يا نه‌،‌ مربوط به آزاد سازي خرمشهر نبود فقط يه عمليات بود كه طي اون يه تكي، پاتكي،‌ چيزي اين طرفي ها به اون طرفي ها زده بودن،  يا نزده بودن،‌ خورده بودن ولي مي گفتن زديم. خلاصه جو من رو گرفت و اين شال گردن رو فرستادم به جبهه هاي جنگ حق عليه باطل حالا كاري نداريم كه تو چله تابستون بود و اونجا هم خوزستان بود. مهم اين بود كه من شال گردن رنگي به رنگي خودم رو فرستادم جبهه. و بعد روزها و روزها نشستم تا يكي از جبهه هاي جنگ حق عليه باطل براي من نامه بنويسه كه شال گردن شما به دست من رسيد عجب طرح و رنگ قشنگي انداخته بوديد روش و خلاصه اين مقدمه اي بشه براي باب آشنايي. ولي نشد هيچ كس هيچ روزي باب آشنايي رو با من باز نكرد و بعد من به اين نتيجه رسيدم كه شايد اصلا شال گردن من به جبهه نرسيده ويه جايي، ته يكي از كارتن هاي كمپوت يا تن ماهي مونده، بعد موقع خالي كردن كارتن ها اين بيرون افتاده و با پاي يك راننده شوت شده كنار كيسه زباله ها و با زباله ها خالي شده توي ... اوه پروسه طولاني داره،‌  اين كه يك فعل از كجا به كجا مي رسه و اثرش چه تاثيري مي تونه داشته باشه. يه زماني بود جشن عاطفه ها بود نزديك باز شدن مدرسه ها من مي نشستم هديه هايي كه خريده بودم كادو مي كردم. دفتر و مداد رنگي و خودكارو جامدادي ... بعد بابام مي نشست با نگاهي عاقل اندر سفيه نگاهم مي كرد و پوزخند مي زد! من بهش مي گفتم :حالا چرا مي خندي خسيس ؟ چون به زور ازش پول گرفته بودم تا اون چيزها رو بخرم وبابا مي گفت: از خوش خيالي تو مي خندم اينكه امروز اينطوري داري كادو مي كني ولي فردا طوري مي شه كه اگه بچه هاي خواهر يا برادرت يا همسايه ات احتياج داشته باشن به نون شب، ‌شونه بالا مي اندازي و مي گي : به من چه ؟ چرا فلاني كمك نمي كنه يا فلاني نمي ده ؟ يا وقتي من گرفتار بودم چرا اينها به دادم نرسيدن؟
و من مي گفتم : چقدر بدبين؟ و او مي گفت: تبليغات شما رو اغفال كرده چند سال ديگه همين ها كه امروز تشويقتون مي كنند،‌ طلبكار مي شن و براي حس همدردي  شما تعيين تكليف مي كنند. به شما خط مي دن كه چه وقت؟ كجا؟ چطور؟ و به چه كسي؟ كمك كنيد و بعد يواش يواش ازتون نمي خوان كه بيايد بديد،‌ خودشون ازتون مي گيرن اون هم به زور. و بعد اينطوري مي شه كه شما تازه مي فهميد رودست خورديد و گذشت و ايثار و اينها همه كشك ِ وقتي به اجبار بهتون تحميل مي شه وخدا كنه اون روز من نباشم كه ببينم  اخلاقيات ارزش خودش رو براتون از دست داده.





۸ نظر:

نسرین گفت...

دچار یه جور سرخوردگی در مورد همه چی شدیم..

امیر گفت...

هدیه شما نرسید و رزمنده‌دار نشدید اما نامه من رسید و من رزمنده‌دار شدم، آخرهای جنگ هم رزمندم اومد خونه‌مون و برام یک ماشین اسباب‌بازی هدیه آورد :)
پدرت‌ون راست می‌گفت، او پیر بود و در خشت خام می‌دید و شما جوان بودید و در آینه هم نمی‌دیدید!
انگاری حرف پدرتون درست در اومده، مگه نه! اخلاقیات خیلی وقته اینجا مرده، حالا روزگار چی بپوش و چی بخور و چی ببین و چی... شده، واسه ما!

ناشناس گفت...

خراب کردی. زمان ها رو سوتی دادی. هم زمان جبهه شال گردن می بافتی هم جشن عاطفه ها از بابات پول می گرفتی؟ یه کم بیشتر دقت کن. ایده خوبیه. می خوای دو پهلو به مردم درس اخلاقی بدی . ولی دقتت رو بیشتر کن
اینطوری همه هویتت می ره زیر سوال.

خارخاسک هفت دنده گفت...

چرا؟ جشن عاطفه ها بیست سی سالی هست که داره هدایت می شه ! برنامه جنگ هم که هشت سال بود من هم که راهنمایی بودم من هم تا بیست و دوسه سالگی برای این چیزها از بابام پول می گرفتم دیگه حالا روز و سال و ماهش رو نمی دونم ولی فکر کنم ربطی به دو پهلو و سه پلو نداره ربط داره به کنار هم گذاشتن وقایع.

ناشناس گفت...

سلام
هميشه از خوندن نوشته هاتون لذت ميبرم.
بخدا دلم خيلي ازين دنيا گرفته.
هميشه آرزوميكنم كاش ميشد برا يه بارم شده بيواسطه با خدا حرف زد و اونم جواب ميداد كه اين دنياي كثيف رو كه به تصديق شما حيوونش از (مثلاً) اشرف مخلوقاتش باوقارتر و متين تره براي چي خلق كرد؟ آيا صرفاً به جهت ارضا و اثبات حس برتري خودش آفريد كه همه مخلوقاتش ملزم باشن اونو بپرستن و اگه سرپيچي كنن وعده آتش جهنم و عذاب و عقابشون بده و دنيا و آخرت رو به كامشون زهر كنه؟؟؟
راستي نه اينكه از خوندن نوشته هاي شما نا اميد بشم؛ نه برعكس. اما زلالي دلنوشته هات بود كه باعث شد اينجا درد دل كنم شايد بتوني كمكم كني با متني كه در پست بعديت خواهي نوشت...
شده ازين دنيا اونقدر منزجر باشي كه آرزوكني زودتر ازش خلاص بشي؟نسخه اي براي درمان اين حس دهشتناك داري كه بشه برام تجويزكني؟ بخدا بعضي اوقات با حوادثي كه اتفاق مي افته(چه براي خودم، و گاهاً براي ديگران)اونقدر اين حس دچار رزونانس ميشه كه ارتباط عاطفيم با همسرم كه خيلي هم دوسش دارم تحت تأثير قرارميگيره و بيشتر متأثرم ميكنه...
درهرصورت براي تو و دوتا دختر شيطون و باهوشت و آقاي خونه آرزوي سعادت دارم.
مرسي كه اجازه دادي من درد دل كنم و با سكوتت همراهيم كردي...
امضاء : يك دوست

ناشناس گفت...

آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ، والایی در ایمان به هدف و آرمان است . فردریش نیچه

کیقباد گفت...

گفتم شاید شما هم در مورد جشن تولد وبلاگستان چیزی بنویسید تا یک کامنت دبش برایتان بگذاریم اما انگار که هنوز خبری نیست !

بابک گفت...

یاد پدر خودم افتادم.
من آنموقع آمریکا بودم
بعد از پیروزی انقلاب عمه هام جمع میشن و میان خونۀ برادر بزرگ که آمده ایم تبریک بگیم.
پدرم پرسیده بود: تبریک برای چی؟!
خب، اومدن آقا، پیروزی انقلاب
پدرم گفته بود: پس اگه میشه، لطفا حالا برین، یه سال دیگه بیائین تبریک بگین