۱۸ آذر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

فرشها


مدتها بود  دلم مي خواست براي اطاق نشيمن  فرش دستباف بگيرم .  فرش دستبافي كه آدمها  آن را با انگشتهاي خودشان بافته باشند. نه ماشينها با پيچ و مهره و سيخ . حاصل رفت و آمد و بررسي و برآورد  دوتخته فرش دستباف دست دوم لاكي  6 متري بود كه از همان پيرمرد عاشق لئوناردو ديكاپريو  ته بازاچه خريدم و مي گفت : فرشها بيست سال تمام گرو بانك بوده اند.( اگر ماشين بودند لابد مي گفت زير پاي خانم دكتري بوده اند) اما آقاي خانه به محض ديدن فرشها بهانه گيري را شروع كردند. فرشها را پهن كردند و شاقول زدندو گونيا نمودند و گفتند : سركج دارند و تارشان نامرغوب است و پودشان پرز مي دهد و چطور رفته اي  فرش به اين بنجلي خريده اي؟  بعد گفتند : سليقه ات دهاتي شده  است و گفتند: فرش لاكي ديگر مد نيست و گفتند: لچك ترنجش را غير حرفه اي كار كرده اند و طرح و نقش اصيلي ندارد. گفتند : پيرمرد ته بازارچه تو را گير آورده و فرشها را به تو انداخته است . گفتند: نگاه  كن! نگاه كن زن حسابي، ببين اينها چقدر پودشان كوتاه است  اينها دست كم سي سال زير پا بوده اند و بعد هم پرداختشان كرده اند و به تو فروخته اندش. غمگين شدم فكر كردم يكي از فرشها را پس مي دهم  و قسمتي از ضرر را جبران مي كنم و فكر كردم گور باباي جفت بودن فرشها،  رفتم پيش عشق لئوناردو و گفتم: يكي از جفت ها را نمي خواهم با كلي سرخ و سفيد شدن و شرمندگي پسش دادم. او اما مهربان تر از اين بود كه من را سنگ رو يخ كند قبول كرد فرش را پس بگيرد. فكر مي كردم مشكل تا حدودي كم مي شود اما نشد. آقاي خانه تعهد كرده بود تا وقتي چشمش به فرش لاكي 6 متري من مي افتد چيزي در مورد زير و بالايش بگويد. آخرش فكر كردم بايد داستان را تمامش كنم. اين كه اين فرش را هم ببرم پس بدهم چاره كار نبود من آقاي خانه را مي شناسم بعد يك بامبول ديگري برايم جور مي كردند ناچاربه يكي از همكاران مرد گفتم ، آقاي خانه فرشي خريده وبه دلايلي مايل هستند كه آن را به سرعت بفروشند. گفتم : اگر پايه باشد مي توانم كاري كنم فرش را به نصف قيمت آن هم به صورت اقساطي از ما خريداري كند. يادش دادم به خانه زنگ بزند و بگويد: خودش جفت اين فرش را خريده است اما چون هر دو فرش را مي خواهد از صاحب فرش فروشي سراغ آن جفت ديگر را گرفته آدرس ما را داده اند. او هم زنگ زد نه يك بار نه دوبار چندين و چند بار.  حالا نوبت من بود كه نقشم را بازي كنم  زير پاي آقاي خانه نشستم كه بيا فرش را بفروشيم اين فرش ِ بنجل ِ بد رنگ ِ دست دوم را بفروشيم بجايش يك فرش ِ خوب ِ خوش رنگ ِ دست اول ِ طرح ماهي تبريز بخريم بياندازيم توي اطاق نشيمن هي از رويش رد شويم و بچه ها رويش ليوان شير و آبرنگ و كاسه سوپشان را بريزند و عشق كنند. اما آقاي خانه  بي ميل شده بودند و هر بار بهانه اي مي آوردند يكبار مي گفتند:  حوصله كول گرفتن فرش و بردنش را  ندارد. يكبار مي گفتند: كه حاضر نيستند قيمتي پايين تر از قيمت اصلي فرش بدهد. بعد بهانه آوردند كه وقتش را ندارند و به نظرشان خيلي احمقانه است كه آقاي طالب فرش بيايند توي خانه وفرش زيرپاي ما  را ببرند و خانه و زندگي ما را ببينند. بعد آرام آرام رسيدند به اينجا كه " ولش كن خارخاري من تازه دارم به اين فرش و طرح و نقشش عادت مي كنم ". و يواش يواش به اين نتيجه رسيدند كه حيف جفت دوم فرش را داده ايم رفته است و سپس بصورت قاطع به اين نتيجه رسيدند  كه هر طور شده بايد جفتش را هم بياوريم پيش خودمان  تا دو تا فرش با هم باشند و تنها نباشند. من هم نامردي نكردم رفتم دوباره جفت فرش را از آقاي عشق لئوناردو خريدم دادم به يكي از همكاران بياورد دم در خانه بعد هم به آقاي خانه گفتم : مجبور شده ام دويست هزارتومان بالاتر از قيمت اوليه بدهم تا دوباره جفت فرشها را داشته باشيم. و عجبا كه اينبار آقاي خانه چه مشتاقانه استقبال كردند. يعني حيف است آقا جان اگر من بعد از پانزده سال هنوز شما را نشناخته باشم!  شما سرتان را بزنيد و تهتان را بزنيد دنبال رقابت هستيد اگر چيزي را بدون مشتري پيدا كنيد  فكر مي كنيد بنجل است دور و برش نمي رويد تا بگندد. اما همينكه مشتري شد دوتا فكر مي كنيد  تافته جدا بافته اي است اين صنم كه جفت جفت مشتري به سراغش مي آيد .
خلاصه جفت فرشها  را  دوباره آورده ايم انداخته ايم توي خانه حالا اما  آقاي خانه  يك دل نه صد دل عاشقشان هستند با ميل و رغبت روي فرشها مي نشينند و مي خوابند و غلت مي زنند و لابد شبها وقتي چشم من را دور مي بينند فرشها را بو مي كنند و مي گويند : ديدي چطور تو را از چنگ رقبا بيرون كشيدم؟

۸ نظر:

ترنج جان گفت...

خارخاسک جانم این مکرهای زنانه ات اصلا حرف ندارد ومو لای درزش نمیرود. الهی قربانت بشوم یه کلاس بزار و به من هم یک کمی یاد بده تا این آقای خانه ما هم اینطوری بشود

م.طلوع گفت...

اگر از بازار تهران خرید کرده بودی حتما کسیو بهت معرفی می کردم.ولی بهر حال مبارکت باشه. کار فرش توش ضرر نیست . وای خارخاری نمی دونی من چطوری ودیوانه وار فرش و هنرهای دستیو دوست دارم ولی برای فرش روحم پر می کشه. اتفاقا فرش لاکی که اخرشه. مبارکه بانو مبارکه

محسن گفت...

آفرین بانو.عاشق این زیرکیها هستم!

ژکوند گفت...

خیلی خندیدم. مردها تو همه چی همین جورین. خصوصا زن خودشون! کافیه ببینند زنشون خواهان زیاد داره اون وقته که یادشون میفته بهش توجه کنن. البته بگم زنا هم همینجورن گاهی

بابک گفت...

1-یک چیزی توی دلم میگفت، همان اول داستان که آخر آقایتان کوتاه می آیند یا مثلا کاشف بعمل می آید که فرشِ خیلی خیلی خوبی بوده
2-پیرزن 70 سالۀ آلمانی بعد از مرگ شوهرش نقل مکان می کند و از تنگدستی فرشی را به کارشناسی 900 یورو میفروشد. کارشناس آنرا به کریستیز لندن به 300-200 هزار یورو، و کریستیز در حراج 7 میلیون یورو! فرش عتیقۀ چند صد ساله بافت کرمان بوده
پیرزن شکایت کرده است
3-شما خیلی زبلی.:دی میدانستم آقا را شکست میدهی. رابطه تان بسیار زیبا و غبطه بر انگیز است
قلمت سحر آمیز

ZZ گفت...

بسیار جالب بود. من دقیقا این حالت آقایان رو تجربه کردم.

فروغ گفت...

مردها اكثرا همينطورند! عاااشق رقابت!
مرد من هم اينطوريه تا وقتي خبري نباشه بي خياله اما به محض اينكه يكي از اين حوالي رد ميشه و بوي رقيب به مشامش ميخوره تيز ميشه!

غزال گفت...

مثل همیشه نوشته هات معرکه بود.از وقتی در گودر تخته شده نخونده بودمشون
جدا بهت حسودیم می شه.خوش به حالت که اینقدر قشنگ می نویسی.و خوش به حال آقای خونه که همچین زن با سیاستی داره