۳ آذر ۱۳۹۰

يا رب نظر تو برنگردد

يه نشستي داريم هر ساله كه بچه هاي دانشكده ما و رشته ما برگزار مي كنن. ازهمون  اول كه اين نشست رو برنامه ريزي كرديم هدفمون اين بود كه ببينيم بچه ها بعد از فارغ التحصيل شدن چه گهي مي خورن ! و چه تاجي مي زنن بر فرق مملكت گل و بلبلمون! هميشه چند تا از رييس روساي دانشگاه و حتي وزارتخونه و مهمونهاي سرشناس هم تو اين نشستها هستن تا بلكه بشه جوري تلكه شون كرد و اوضاع نابسامان فارغ التحصيل ها رو سرو ساماني داد از اونجايي كه من از متولي هاي اصلي برگزاري نشست بودم( اون زمانهاي جووني البته  )هنوز هم گاهي دعوتي از من مي شه! ما مي ريم همديگه رو مي بينيم ،با هم گپ مي زنيم، يادي از گذشته مي كنيم و بر مي گرديم.
 بعضي از ما مثل من پاك زدن به بيراهه و عطاي مدركشون رو به لقاء اون بخشيدن و رفتن تو يه فاز ديگه اي، بعضي از ما كه پارتي دار و پول و پله دار و رو دار بودن رفتن او بالا مالاها و با از ما بهترون مي چرخن. بعضي ها هم كارت پخش كن و راننده تاكسي و معتاد و بدبخت بيچاره شدن. امسال نشستمون توي قشم بود تو يه هتل آبرومند . ( البته از اونجايي كه ما صندوق داريم و هر ماهه يه مبلغي به اين صندوق واريز مي كنيم بنابراين كسي براي ما نوشابه باز نكرده پول خودمون هست كه داره از كيسه خودمون مي ره ) عكسهاي يادگاري امسال غير از اين كه خيلي دردناك بود به خاطر اينكه گذر عمر رو بيشتر ميشد توي چهره تك تك بچه ها ديد دردناك بود چون هميشه رييس و روساي ما توعكسهاي يادگاري گذشته، مردها و زنهاي سن و سال دار و با تجربه اي بودن كه  در نگاه و چهره شون اعتماد به نفس و تجربه ي يك عمر علم و تحصيل و كار رو مي شد ديد . اما امسال ما فارغ التحصيلاي قديمي هنوز سر جاي خودمون در همان موقعيت ايستاده بوديم و رييس و روسا رو يك عده جوان بي تجربه ي كم سن و سال با محاسن و تسبيح تشكيل مي دادن كه فرق هر رو از بر نمي تونستن تشخيص بدن.  قديمي تر ها به اجبار بازنشسته شده بودن و ما كه صلاحيت رييس بودن نداشتيم هنوز اون پايين بوديم و اين جوانان نوخواسته روساي ما.

ته نوشت : حالا هي بنشينيد بگيد نسل سوخته نسل سوخته.

۵ نظر:

dawn گفت...

مملکت گل و بلبل آن زمان،شده گه و مگس...

نبات داغ گفت...

تو کامنت متن قبلی یادم رفت تولد دخترکت رو تبریک بگم ایشالله که هیچ وقت در طول عمر درازش جنگ و انقلاب نبینه

مهسا گفت...

از نظر ما خواهر خارخاری،شما قهرمان اصلی هستید،که به وجود آقای خانه و بیزبیز و بیزقول و این وبلاگ و ما جماعت سینه چاک،باز هم سمینار می روید و در فعالیتها شرکت دارید:)

ZZ گفت...

چه حوصله ای داری که شرکت می کنی!

بابک گفت...

اگه کار را به کاردان بسپرن، اون جای تعجب داره. فقط نمیدونم چقدر سقوط بسه؟ صبر ملت حد و مرزی هم داره؟