۳۰ مرداد ۱۳۹۰

فصل آخراز يك عاشقانه آرام

امروز كه داشتم تند و سريع مطالب پايان نامه ام را تايپ مي كردم يادم به چيزي افتاد. يك زماني بود پدرم باز آتش زده بود به مالش  بد وضع  ورشكست شده بود. خانه و زندگي اش را فروخته بود و به پيشنهاد يكي از دوستانش رفته بود يك روستاي دوري در اراك به اسم "خولوزين " "خوروزين " يا يك همچين چيزهايي يك تكه زمين خريده بود دلش مي خواست آنجا يك قطعه از بهشت را درست كند و بزند روي دست پدرمان آدم، مادرم حوا را بردارد ببرد توي بهشت خودش. خلاصه نشده بود پدرم اصلا مرد دور بودن از خانه و خانواده نبود ما هم كه همه دخترهاي سر به هوا. پدرم برگشت سر خانه اولش و تصميم گرفت از صفر شروع كند كبريت را گرفت و آتش زد به ارث و ميراث مادرم بعد آن تتمه هاي پول را هم برداشت دو دستگاه تايپ " بُرادر" خريد تا شركتي بزند و از راه تايپ پايان نامه و اينها كسب درآمدي كند. ارث و ميراث مادرم تمام شده  بود كه پدرم به فكرش رسيد به جاي تهران برويم قزوين زندگي كنيم شايد بتوانيم در بازار رقابت با شركت هاي اينچنيني سري توي سرها دربياوريم. من فوق ديپلمم را گرفته بودم كه رفتيم قزوين حالا فكرش را بكنيد يك عاشق دلخسته هم داشتم كه مدام برايم نامه پراني مي كرد. آن وقتها نامه و نامه نگاري هنوزمد بود و آقاي خانه هميشه برايم نامه مي نوشت توي نامه ها را هم پر مي كرد از خنزر پنزرهايي كه بتواند نظر من سنگدل را جلب كند از تركشي كه توي جبهه به كتف برادرش اصابت كرده بود تا  بند كفش دو سالگي خواهر كوچكش و عكس لخت و پتي چهار سالگي خودش كه خيلي هم اصرار داشت در جواب نامه بعدي  برايش برگردانم ! و ديگر خانه پرش طرح هايي از چشم و چار من كه دزدكي در دانشكده كشيده بودشان .
خلاصه ما با اين عقبه ي عاشقانه، عاشق دلخسته را گذاشتيم تهران و رفتيم قزوين. پدرم هم نتوانست شركت بزند چون مخارج خيلي بالاتر از آن بودكه فكرش را مي كرد بنابراين قرار شد ما توي خانه شركتمان را بزنيم حالا پدرم يك كارمندي داشت مثل من كه ديپلم ماشين نويسي هم داشتم اما درحالي كه همه شركتها داشتند با كامپيوتر كار تايپ پايان نامه هاي  دانشجويي شان  را انجام مي دادند من مجبور بودم با دستگاه بُرادر دوران جنگ جهاني دوم تايپ كنم. دو نفري تصميم گرفتيم قيمتها را بشكنيم و خيلي ارزان تايپ كنيم بعد هم تصميم گرفتيم كه بگوييم دانشجوها اگر دلشان مي خواهد بيايند توي خانه و به كار ما نظارت داشته باشند و براي اينكه بيشتر مشتري شوند قرار شد كيك و نوشابه هم بهشان بدهيم ! با همين ترفندها كار ما گرفت و يواش يواش پدرم شروع كرد به استثمار من  ، حالا من نمي خواهم  پشت سر مرده حرف بزنم ولي  اين باباي ما بابايي از من  سوزاند كه خودش مثنوي هفتاد من كاغذ مي شود  صبح من را مي كرد توي اين اتاق و شب مي آمد هشتصد صفحه از من تحويل مي گرفت بعد اگر اين هشتصد صفحه شده بود هفتصد و نود و نه صفحه سركوفت زدن و طعنه و تيله شروع مي شد كه تو اصلا كار بلد نيستي و بازيگوشي مي كني و حواست پرت است واين پست چي، چي مي آورد دم خانه هر روز تحويل مي دهد كه تو بدو بدو مي روي مي گيري اش؟  و از اين چيزها. خوب من هم البته بچه آن بابا بودم و كم نمي آوردم و در كل بعضي وقتها كه فشار رويم زياد مي شد  مي انداختم ناغافل  پايان نامه هاي مردم  را و مي رفتم پي بازيگوشي ام. باباي بيچاره  هم مجبور مي شد خودش بنشيند و شب تا صبح  سهم من را هم تايپ كند. 
ميان اين همه كارهايي كه تايپ مي كردم يك جواني هم آمده بود روي تز دكتراي ادبياتش كار مي كرد قرار شد او بيايد بنشيند كنار من و متن را بخواند و من تايپ كنم كه همزمان بتواند غلط گيري كند و جمله بندي هايش را اگرضرورت داشت عوض كند. من هم مطابق معمول موقع تايپ نظرات خودم را اعمال مي كردم و بعضي وقتها چيزهايي را دستكاري مي كردم بعد اين جوان با من بحثش مي شد با هم دعوا مي كرديم سر تايپ كردن يك صفحه آنقدر با من چانه مي زد كه فكش درد مي گرفت آخرش هم مي گفت باشد خودت درستش كن. اين كار لعنتي آنقدر طولاني شد كه اين پسر از من خوشش آمد  فصل آخر كه رسيده بوديم متوجه شدم كه چقدر كم حرف شده است مدتها مي نشست به جاي غلط گيري به دستها و صورت من نگاه مي كرد. من مثل حرامي ها بر مي گشتم مي گفتم : حواست به نوشته ات باشد اگر من غلط تايپ كنم حتي اگر نصف صفحه باشد و تو به من نگفته باشي من پول همه صفحه را از تو مي گيرم  او هم مي گفت:  تو نصف صفحه را غلط تايپ كن من پول همه اش را به تو مي دهم . من مي گفتم: نه اينطوري نمي شود بايد دو برابر بدهي براي اينكه براي غلط گيري آمده اي نشسته اي پيش من اما حواست جاي ديگري است. خلاصه از وقتي احساس كردم او جور ديگري شده است ديگر اظهار نظر نكردم مثل يك ماشين فقط تايپ مي كردم و هيچ نمي گفتم. يك روز همانطور كه تند و بي وقفه كلمات را رديف مي كردم و هيچ نمي گفتم ناگهان دستم را گرفت. خيلي مضحك است ولي اين اولين بار بود كه مردي غير از مردان خانواده دست من را مي گرفت. خوب آنهايي كه با معجزه  دستها آشنا هستند مي توانند بفهمند كه من دچار چه احساساتي شده بودم. يك جريان لغزنده اي از چيزي كه مي تواند عشق باشد در وجود من دويد. خواهش كرد به جاي ماشين بودن فكرم را به كار بياندازم و چيزهايي كه دوست دارم در تزش اضافه كنم .
فرداي همان روز كار را ول كردم و به تهران برگشتم ماندم تا دوباره دانشگاه قبول شدم. چند بار تلاش كرد با من تماس بگيرد اما نمي دانم چرا نمي توانستم دوباره ببينمش شايد فكر مي كردم اين رابطه بايد همينطور و در همين سطح باقي بماند عجيب است اين احساس گويي مرا بزرگ كرد انگار روح ديگري در من حلول كرده بود. 
خلاصه امروز وقتي داشتم تند تند پايان نامه ام را تايپ مي كردم ناگهان يادم به او افتاد. خودم دست خودم را گرفتم و به خودم گفتم به جاي ماشين بودن فكرت را بكار بيانداز بگذار چيزهايي كه دوست داري هم در زندگي ات جريان يابد.  

۱۱ نظر:

م.طلوع گفت...

خار خاری اشک منو در نیار...منم دارم این پایان نامه لعنتی رو جمع می کنم ولی انگار ذهنم گره خورده. اصلا حالم خوب نیست.. کاری که براش دوسال زحمت کشیدم رو دارم خراب می کنم..مهم نیست ولی حالم بده. اون حس جرایان دستها ..

ناشناس گفت...

خارخاسک خیلی چسبید، دستت درد نکنه. نمی‌دونم چرا این یکی از همه بیشتر نشست کرد توی دل و ذهنم اما، آها اما یه آدم ایرادگیری مثل من طبیعتاً دوتا نکته می‌خواد بگه:
اول اینکه آدم رو استثمار می‌کنند نه استعمار که البته بی‌خیال.
دوم اینکه گفتی تایپ می‌کردم، خب بابام جان توی همه‌ی زبو‌ن‌های از فارسی و انگلیسی و ژاپونی و قس‌علی‌هذا علامت‌های ویگول و نقطه و امثالهم رو به کلمه‌ی قبلی می‌چسبونن با کلمه‌ی بعدی یکی فاصله می‌دن. به‌هرحال ناشناسی وم شد بگم وگرنه خودت می‌دونی کارت حرف نداره!

ناشناس گفت...

اون وقت آقای خانه نظرشان درباره اون آقا چیست?

یک ایرانی گفت...

خیلی از ادبیاتت خوشم میاد و اینکه انقدر ساده و راحت همه چیز رو مینویسی.

خارخاسک هفت دنده گفت...

به ناشناس بالایی خسته نباشی برادر استثمار را درستش کردم. در مورد نیم فاصله آن وقتها که نیم فاصله مد نبود این روزها که مد شده است هم من فوبیایش را گرفته ام وقتی متن را تایپ می کنم نقطه را هم به همان بزرگی می بینم که یک کلمه را ! بنابراین همانقدر برایش فاصله می گذارم که مابین کلمات فاصله می اندازم. با این حال نیم فاصله ها را هم اصلاح کردم تا متن کمتر اصلاحی بخورد.

شهرام بیطار گفت...

سلام . فکر کردم آخر داستان همونی هست که باهاتون ازدواج میکنه . بعد دیدم نه تموم شده و رفته پی کارش . امیدوارم کارهایپایان نامه تون هم خوب پیش بره و سر موقع دفاع کنین و یه 19.5 به بالا هم بگیرین . 20 روز دیگه خانوم من هم دفاع میکنه . اندازه همه عمرم اذیت شدم تو این روز ها از دستش . خیلی سخته . خیلی . درک تون میکنم و ارزوی موفقت .



با درود و سپاس فراوان : شهرام

ناشناس گفت...

معجزه دستها واقعا و جود داره

ناشناس گفت...

آفت عشق ، وصال است !

امیر گفت...

هر وقت آپدیت جدید وبلاگتون رو می بینم، به خودم قول میدم این دفعه توی داستان غرق نشم، اما این بار خیلی شاهکار بود، غرق شده بودم و با پاراگراف آخر "پرت" شدم به دنیای خودم.

واقعا نمی تونم حس خودم رو بگم. مثل همیشه ...

مریم گفت...

خوب آنهايي كه با معجزه دستها آشنا هستند مي توانند بفهمند كه من دچار چه احساساتي شده بودم. يك جريان لغزنده اي از چيزي كه مي تواند عشق باشد در وجود من دويد

و در عشق خوشا نرسیدن!...
اصل موضوع رو ول کردم به اصل ترش چسبیدم!

babakus گفت...

حرف نداشت نوشته تان. از بهترین ها، شاید چون یک آتیش زیر خاکسترش بود، ولی دلم واسۀ اون آقای تز دکترا سوخت، طفلکی. ای سنگدل!؟