۲۲ مهر ۱۳۸۸

مرغابی کوچولوی بیچارهامان سر گاز سرخ میشود! من افتاده ام به جان یک کامپیوتر پر سر و صدا که جانش از دست من به لب رسیده و خودم را توی منگنه گذاشته ام که همین اول ترمی با یک مقاله یا تحقیق درست درمون استاد ها را بپیچانم و بقیه ی ترم را غیر حضوری سپری کنم . مرد همیشه خسته هم چشم امیدش به من است حاضر است دست به سینه در خدمت من باشد و جارو پارو کند و مجیزم را بگوید تا فکری هم به حال درسهای او بکنم . حالا بماند که این دست به سینه بودن یک ربع بیشتر دوام نمیآورد و خسته میشود قر قر را شروع میکند و حوصله اش از دست شیطنت های وروجک و پشت چشم نازک کردنهای خانم "با کلاس" سر میرود و دمبش را میگذارد روی کولش و میرود باغ و بعد من میمانم و انبوه کارهای خانه ی انجام نداده و دخترهایی که دارند گیس هم را میکشند و کامپیوتری که جیغش درآمده و مقاله ای که نیمه کاره مانده است . و البته مرغابی کوچولویی که دارد جزغاله میشود.
راستی به این فکر افتاده ام که شغل اصلی ماشال بازجویی باشد ! ها چطور است ؟ بعد میرود توی آنجایی که اسمش را نمیخواهم ببرم ومیبیند که عزیزترین را هم گرفته اند و او مجبور است از او اعتراف بگیرد !

۱ نظر:

مسعود گفت...

ای بابا. ماشال رو چه کار داری آخه ؟ اون یه آدم معمولیه که آزارش به کسی نمیرسه. جالبی داستان زندگیش هم به هم معمولی بودنشه.

نوروزی دیگر

نزدیک عید شد آمدم گردو خاکی بگیرم. یادش به خیر، چه روزگاری بود دوران وبلاگ و وبلاگ بازی. چقدر ارتباط هنرمندانه و دو سویه بود. چقدر وبلاگ...