۳ آبان ۱۳۸۸

1- درخت

زندگی ان روزها خیلی رویایی بود مدام باران می بارید و گاهی هم که خورشید در آسمان می درخشید از لال به لالی شاخ و برگ درختان می تابید روی شبنم برگها و بخار ظریفی را می برد توی اسمان ، خیلی لطیف بود . آن روزها ما روی درختها عالمی داشتیم از این طرف به ان طرف تاب می خوردیم و میپریدیم و میجهیدیم و یک چیزهایی مثل جیغ کشیدن از گلوی خودمان خارج میکردیم کسی به کسی نبود. ما بودیم و غیر از ما هم گویا هیچکس نبود . آن هیچکسی هم که درواقع بود و خودش را به نبودن میزد کلی از حضور ما کیفور بود و به نظر می آمد که گاهی از ما زیادی خوشش می آید و بعضی وقتها با کندن لباس مبدلش خودش را بین ما جا میزد و ما هم بدون آنکه متوجه حضور او شویم دقیقا مثل اینکه با یکی از خودمان بازی کنیم با او ورجه وورجه میکردیم . آن بالا روی درختها کلی میوهای جور و واجور بود . ما نمیگذاشتیم حتی یک سیب از آن بالا بیفتد پایین ؛ بالطبع نیروی جاذبه همان بالا مانده بود و هنوز کسی کشفش نکرده بود . دایناسورها هم که خیلی وقت پیش عمرشان را داده بودند به شما نمیتوانستند ما را از بالای درختها بگیرند و بخورند القصه ما راحت بودیم . البته جک و جانورهای مزاحمی بودندها که بعضی وقتها پارزیتهایی داشتند . اما ما سرعتمان در از این شاخه به آن شاخه پریدن زیاد بود و بورشان میکردیم.

۲ نظر:

5 گفت...

روزها گذشت و گذشت تا اینکه نیروی جاذبه کشف شد و میوه های رسیده به زمین افتادند،و زیر دست و پای مردمان له و لورده شدند همینطور دانشمندان،دایناسورها و اسکلتشان را کشف کردند و به موزه ها منتقل کردندو هیچ کس لباس مبدلش را دوباره به تن کردتا خودی نشان دهد

محمد گفت...

سلام
چند وقته دارم مطالبتو دنبال میکنم
هرچی تا الان نوشتی رو خوندم
یه حس خاصی نسبت به نوشه هات دارم
یه مفهومی تو کلامت هست که خیلی با ارزشه . خوش به حال شوهرت که همسر باشعوری مثل تو داره
منتظرم تا بنویسی
موفق باشی