۴ آبان ۱۳۸۸

2- سوراخ

ما کیفور بودیم و زندگی میگذشت تا اینکه هوا رو به سرد شدن گذاشت . نه از این سردی ها که مینشینی روی راحتی، مقابل شومینه و از پشت پنجره بارش ناز برفها را میبنی و حض میکنی ها ، نه ، از آن سرماهای سگ پدر بود . از ان سرما ها که ما لخت و پتی ها را بالای درخت خشک میکرد و میچسباند به تنه درخت ، جوری که انگار از اول همانجور همانجا چسبیده بودیم . بعضی از ما که عقلشان مثلا کمتر بود خودشان را سپردند به دست سرما و یخ زدند . بعضی ها که زرنگ تر بودند با شاخ و برگ درختان تا میتوانستند خودشان را پوشاندند و باز هم یخ زدند. بعضی ها که باز هم زرنگ تر بودند برگها را پوشاندند و از درختها آمدند پایین و افتادند دنبال خرسها و گاوهای وحشی و ببرها و از این جور جک و جانورها ، آن ها را می گرفتند و پوست می کندند و پوستشان را می پوشاندند البته در این راه خیلی ها شان خوراک همان جک و جانورها میشدند و عمرشان را میدادند به شما اما خیلی هاشان هم که زنده می ماندند یا باید راه می افتادند برای پیدا کردن غذا یا از گشنگی می مردند . اینطور شد که ما راه افتادیم برای پیدا کردن غذا و هر چه دانه ی گیاهان بود و میوه های خشک شده روی زمین افتاده بود جمع میکردیم و میخوردیم تا اینکه یک نفر از ما یک سوراخ پیدا کرد. یک سوراخ عجیب که توی دل یک کوه ایجاد شده بود . ما چه میدانستیم که این سوراخ را هیچ کس نبود برای ما کنده است . یعنی بعد از گندی که در مورد سرما زده و نفهمیده روزگار ما را سیاه کرده بود ناگهان دلش به رحم آمده و خواسته بود کاری کرده باشد و این بود که سوراخ را کند و درست گذاشتش سر راه ما .

۱ نظر:

خانومی گفت...

داری داستان انسانهای اولیه تعریف میکنی؟