۲۹ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مرغ تخم طلا



امروز عاقبت توانستم یکی از کارشناسان پروژه را راضی کنم بیاید دکان پیرمردی که بواسطه ی پاساژ ما مغازه اش خراب شده بود را ببیند. پیرمرد را با چه مکافاتی پیدا کردم!  حالا که دیگر دست بچه دو ساله هم یک تلفن همراه می دهند تا مامانی و بابایی بتوانند بی دغدغه موقع جیش و پی پی بچه شان تلفنی قربان صدقه اش بروند.
 پیرمرد تلفن همراه نداشت، تلفن ثابتش را در پرونده ها پیدا نکردیم،  نشانی خانه اش را به ما نداده بود، هیچ نشانی از محل کار احتمالی که بتوانیم همان جا پیدایش کنیم، نداشتیم( آخر مگر کارتن جمع کن ها نشانی مشخصی دارند؟) عاقبت یادم به این آمد که چند بار او را نشسته جلوی مغازه ای دیده بودم. همان جا رفتیم و نشانی اش را پرسیدیم، سرکوچه، چند قدم آن ور تر خانه اش بود. نمی گویم خانه اش چطور بود؟ تکرار نداری و بی چیزی مردم آن ها را دارا نمی کند. همین که بگویم نداشت و دیدن خانه اش باعث شد مصمم شوم تا ته خط بروم و شش میلیون پیرمرد را با چنگ و دندان از لای پنجول های معاون اعتبارات و هزینه ها! بیرون بکشم کافی است.
راستی با معاون اعتبارات و هزینه ها هم دعوایم شد، به من می گوید: " خیریه راه انداخته ای! و شرکت نمی تواند خرج ریخت و پاش های تو را بپردازد"
به او می گویم: کدام خیریه؟ این حق خودش است که به گردن ما مانده، حق مردم است باید بدهیم، دادگاه هم ما را محکوم کرده است.
اما زیر بار نمی رفت، می گفت: اگر بخواهیم همه حقوقی که مردم به گردنمان دارند بدهیم، نمی توانیم حقوق شما و کارمندان دیگر و کارگرانی که خودت می شناسی و چند ماهی است حقوق نگرفته اند بپردازیم.
خفه می شوم، اما زیر بار نمی روم! باید مغازه پیرمرد را بسازیم.
بی گدار به آب نمی زنم، به پیرمرد می گویم: باید بیایی با هم برویم هیات حل اختلاف تعهد بدهی به جای شش میلیونی که قرار است از ما بگیری! ما خودمان مغازه ات را برایت بسازیم و تحویلت دهیم. این برای آن است که بعدا، وقتی مغازه ات ساخته شد، نگویی: حالاشش میلیون را بدهید و مرا گرفتار کنی.
با چنان صداقت و اعتماد و شرافتی می گوید: من هرگز این کار را نمی کنم. من شارلاتان نیستم خانم.
که نزدیک است از خجالت توی زمین فرو روم. اما نمی توانم روال کار را نادیده بگیرم. 
می گویم: پدر جان من به تو اعتماد دارم، اگر بخواهیم مغازه ات را بسازیم حتماً خیلی بیش از شش میلیون تومان هزینه می خواهد. من شش میلیون تومان را می توانم از شرکت بگیرم. (مویی از خرس کندن غنیمت است،) شرکت ده سال تو را معطل کرد، ده سال دیگر هم می تواند تو را بپیچاند، بگذار بهانه دستشان ندهیم. نمی دانم مابقی پول ساخت مغازه ات را که حتما خیلی بیش از شش میلیون می شود، از کجا می توانم جور کنم. اما خدا بزرگ است. ( خدا بزرگ است؟) تو هم به من اعتماد داشته باش!( خدا به دادش برسد به چه کسی هم؟)ما یک سنگی به آب می اندازیم، باید ببینیم چقدر موج ایجاد می کند.
پیرمرد به من اعتماد کرده است و می گوید: خیلی ممنونم خانم! خدا خیرت بدهد. به من امید دادی!
این حرف ها مرا دیوانه می کند. توی دلم خالی می شود.
( پفیوزها اگر دبه در بیاورند حسابی گرفتار می شوم. اگر کنار بکشم، این امیدی که به پیرمرد داده ام را چه کنم؟)
پیرمرد را که راهی می کنم! آن هنرمند موج باف کُرد به سراغم می آید، بدجور گرفتار شده است!
او که درد و دلش را می کند و بیرون می رود. یکی ازهمکاران قدیم با گردن کج می آید برگه ای روی میزم می گذارد، معرفی یک مرکز خیریه پسربچه های بی سرپرست ده تا دوازده ساله! از من می خواهد که هر کار می توانم برایشان انجام دهم. 
بمباران شده ام. چه کنم؟
(بابک زنجانی را هم که گرفته اند، بدهی اش را پخش کنند پاشنه کفشهایمان را هم می دهیم از طلا برایمان بسازند.)

۵ نظر:

ناشناس گفت...

khoda kheyret bede ke mosamami gerehe ye nafaro baz koni

ناشناس گفت...

آفرین :)

Jack Sparrow گفت...

از تغییر فونت و سایز معلوم بود یه اتفاقی افتاده!!!

ناشناس گفت...

امیدوارم همه مثل شما اول به فکر دادن حق هم وطنان خودمون باشن بعد به فکر خوشگذرانهای همسایه.

مازی گفت...

با اینکه خیلی دورم، اما خوندن این نوشته ها مرا دقیقا می بره به جاهایی که توش کار کردم
جاهایی که اخراج شدم حتی ...
آورین