۲۴ آبان ۱۳۸۹

همه ی ما فیلسوف هستیم فقط باید بدانیم که نمی دانیم

خیلی دلم می خواهد مطمئن شوم همه ی خوانندگان همه مطالب را آنطور که عده ای از خوانندگان متوجه می شوند ؛ درک می کنند .
بعضی ها فکر می کنند همین که خودشان چیزی را فهمیدند دلیل می شود که همه نیز بفهمندش ؛ اما اینطور نیست . بنابر این کسی مثل من که نوشته هایش را صرفا برای دیگران می نویسد مجبور است نوشته ها را طوری بنویسد که اکثریت بیشتری بتوانند از آن استفاده کنند . البته شاید این نوشتن برای همه باعث شود عده ای نیز از خواندن مطالبی که فکر می کنند کم عمق و سطحی و پیش پا افتاده و همه پسند است صرفنظر کنند .
من تا به حال سعی کرده ام حتی در نوشتن مطالب ساده نیز نوعی تلاش برای تفکر بیشتر را  بگنجانم .
یکی از خوانندگان گودری ام روزی در پای یکی از پست های به تعبیر خودش  پیش پا افتاده ام نوشته بود بهتر است به جای این دری وری ها از عرفان و فلسفه و تاریخ  بنویسم .   خیلی فکر کردم  یک پست فلسفی بنویسم البته با همان سبک و سیاق خارخاسکی خودم . ماحصل نوشتن یک پست فلسفی شد آن چه در پست پیش خواندید 12 خط نوشته .
 در دو خط اول من با استناد به چیزهایی که این پسر برایم نوشته بود نوشتم که افتاده ام به سراشیبی و مدام دارم از چیزهای روزمره می نویسم و لمپن شده ام .
در سه خط بعدی من یک گریز فلسفی زده ام به اینکه نمی دانم به کجا می روم و مقصد نهایی ام کجاست ؟ باور کنید این سوال را هیچ فیلسوفی نمی تواند به شما پاسخ دهد و همین که من می دانم که نمی دانم به کجا می روم نشان می دهد من چیزهای خوبی از ندانسته های خود می دانم  و به همین خاطر است که  اشاره کنایه آمیزی کرده ام به عمیق بودن و فلسفی بودنم . در 7 خط بعد من با بی وجدانی هر چه تمامتر تمام آنچه در سه خط بالایی مایه سطحی شدن  خود  می دانستم  تکرار کرده ام و  این باربطور تلویحی مطرح کرده ام که برای عمیق شدن خود  باید دست از نوشتن بردارم  ؛ تا بطور عملی در جریان همه آن رزمره گی ها قرار گیرم .
اصل و اساس فلسفه همین است دوستان من شناخت حقیقت زندگی  همه ی ما می توانیم فیلسوف باشیم فقط کافی است از قضاوت عجولانه بپرهیزیم .
.

۲۶ نظر:

مهشید گفت...

کار سختی است. هر چه می کشیم از این قضاوت کردن هاست.

آیدا گفت...

چه خوب نوشتی

فاطمه گفت...

ای خارخاسک ناقلا ;)
باید یاد بگیرم که هیچ کدوم از پستهات بی منظور نیست و قبل اینکه کامنت بذارم کمی بیشتر به عمقش فکر کنم.

خدایت خیرت دهاد که اینچنین ملت را به تفکر وامیداری...

مونا گفت...

سلام خار خاسک ...
والا من که از همه مدل نوشته هات خوشم میاد حالا چه به مسائل سطحی بپردازی چه بخوای فیلسوفانه بنویسی.میدونی سبک خاطراتی که مینویسی قابل لمس.. خیلی دور از ذهن نیست که حوصله بر بشه...
این نوع نوشتن یک هنر.واقعا هنرمندی.
اینو مطمئن باش با این سبک به جای خیلی خوبی میری.
مارو تنها نزاری.... :(

عاطفه گفت...

بعضی وقتها کامنتهام رو میبندم بس که جواب چرت میگیرم! چرت به معنی مخالف نیست چرت به معنی بی ربط بودنه!
زیاد جدیشون نگیر ;)
تو داری کار بزرگی میکنی: مادری، کاری که خیلیها از پسش بر نمیان!
بعلاوه اینکه اگه واقعا خیلی تحت تاثیر کامنت اینجور آدما قرار میگیری برو یکیشون رو امتحان کن! خفتش کن درباره فلسفه حرف بزنید. شرط میبندم چهارتا جمله بیان میکنه که هرچار تاش رو یا از تو گودر اتفاقی خونده یا روشی مشابه.
بیخیال
خودت باش.
همون که نوشته هاش این همه خواننده داره.

ناشناس گفت...

من كه همه نوشته هاي شما رو سياسي مي بينم. از گربه گرفته تا نوار بهداشتي كاندوم

بيد مجنون گفت...

در اينكه پرسش هاي اساسي فلسفه،پرسش هاي روزمره ما هستند شكي نيستند.بر روي پرسش هاي اساسي تاكيد مي كنم كه چرا كه ممكن است بسياري از پرسش هاي ديگر چه بسا در طول زندگي فرد برايش پيش نيايد.اما بحث بر سر اين است كه چه كسي اين مسئله را پيگيري مي كند و چه كسي نه.به كسي كه عمري در اين راه گام بر مي دارد فيلسوف و ديگري هم فردي ست كه حداقل در مقدمه فلسفه است.در رياضيات نيز چنين است.كسي كه دو دو تاي ذهني مي كند ابتداي راه است و رياضيدان فرد ديگري ست.از اينجا مي خواهم بگويم كه من با عنوان موافقت ندارم.اما بحث اصلي متن به گمانم همان چيزي بود كه شما ابتدا پيش كشيديد.نگراني بخشي از مخاطبان شما طبيعي ست.حالا قرار نيست كسي از فلسفه و تاريخ آن هم محض بنويسد.ولي وقتي خواننده اي پاي ثابت بلاگهاي شماست و بعد مي بيند كه كيفيت مطلب كمي پايين امده مشخص است كه نگران مي شود.او از شما مطالبي با كيفيت بالاتر خوانده و حالا درمانده.هر چند كه نوشتن در مورد مطالب سطحي تر خواننده هاي بيشتري ممكن است داشته باشد.به هر حال احتمالا ً بايد يكي را انتخاب كرد.يا از دست دادن مخاطبان از اين دست و يا از دست دادن مخاطبان جنس ديگر.هر دو با هم سخت مي شود كه پابند مطالب وبلاگي باشند.

کیقباد گفت...

ما که عجولانه قضاوت کردیم و فکر کردیم میخواهید مدتی به مرخصی بروید و وبلاگ را تعطیل کنید !
خدای را شکر که یکبار قضاوت کردیم آنهم عجولانه بود و اشتباه از آب در آمد و شما هنوز مینویسید و قرار نیست که ننویسید . تا باشه از این قضاوتهای عجولانه باشه !

متین گفت...

والا چی بگم؛ من که با نوشته‌هاتون خیلی حال میکنم. بعضی وقتا حتّی می‌شه از یه مطلب چیزی فهمید که خود نویسنده هم موقع نوشتن به ذهنش نمی‌رسیده؛ می‌شه از زاویه‌های مختلف به یه موضوع نگاه کرد. خوبیش اینه که هر کسی یه جایی نشسته و زاویه دیدش با بغل دستیش فرق می‌کنه؛ اون وقت وقتی به موضوع نگاه می‌کنی چیزی می‌بینی که بغل دستیت ندیده. بستگی داره ذهنت رو چه جوری تمرین داده باشی. خود من روندم اینه که ذهنم رو به یه طرز فکر کردن عادت نمی‌دم (یعنی تا حالا این جوری سعی کردم) مثلاً همیشه یه سبک موسیقی گوش نمی‌دم؛ یه جور کتاب نمی‌خونم تا همیشه یه جور فکر نکنم حتّی تمرین می‌کنم به جای دیگران فکر کنم و خودم رو تو موقعیتشون بذارم؛ گرچه بعضی وقتا درست درنمیاد. باید عادت کرد صداهای مختلف رو از زبان‌های مختلف شنید. اون وقتِ که می‌تونی نوشته‌ها رو از دید نویسنده بخونی. من که کلی حال می‌کنم (دو بار گفتم که بدونید چقدر حال می‌کنم).

پسر آریایی گفت...

قلمت که عالیه،
علاوه بر قلم، دیدت به مسائل هم عالیه؛
اما چیزی که الان متوجه شدم اینه که اون نگاهی هم که به خوانندگانت القا میکنی عالیه، یه جورایی فکر کردن رو می آموزی، جور دیگر دیدن و حقیقت را دیدن
حد اقل من که اینطوری احساس میکنم
ممنونم

راد گفت...

خندید و گفت:((خیلی پدر سوخته ای))
گفتم:((اختیار دارین))
گفت:((از اون هفت خطایِ روزگاری))

تکه ای از گفتگوی آقای گیلانی و علی.
داستان آشغالدونی(دایرهء مینا).نوشتهء زنده یاد غلامحسین ساعدی.

Dokhtarak گفت...

به نظر من که باید از قضاوت کردن بپرهیزیم!

هیچ کس گفت...

مهم نیست بقیه چی می گن...اونهایی که تو رو می شناسن خوب می دونن که پشت این پست ها چه چیزهایی که گفته نشده..و چه اتفاقاتی نیافتاده...
شاید تو و من...و خیلی های دیگه ترجیح می دیم از همین چیزهای پیش پاافتاده بنویسیم...که یادمان برود که چه پست هایی که ننوشتیم...چه قضاوت ها که نکردیم...و برو تا اخر...
تو که دستت به نوشتن اشناست....دلت از جنس دل خسته ی ماست...دل دریا رو نوشتی...همه دنیا رو نوشتی...دل ما رو بنویس....هر چی دوست داری بنویس

پرنده گفت...

اينك سكوت را بايد...

بين التعطيلين گفت...

نمي دونم . در مورد چي صحبت ميكنيد .

فلسفه ؟

چهاست در سر اين قطره محال انديش


ميشه بريم سر كلاس خودتون ؟

نیم تنه گفت...

مسائل فلسفی جدای از زندگی روزمره نیست. کسی که فیلسوف باشه از خوندن همین روزمرگی هاتم میتونه به مقصودش برسه.

ناشناس گفت...

نسیم جان دست به قلمت خیلی خوبه.

ریحانه گفت...

حالا اول یکی بیاد ثابت کنه که نمیدانیم !!!
ما که به همین راحتیا باورمون نمیشه نمیدانیم ..

shirin گفت...

Man faghat az matnayi khosham miad ke dar morede bizghoolak hast. vaghti say mikoni jeddi beshi kheili nachasbi makhsoosan oonjahayi ke say mikoni esteari harf bezani hichvaght khoob darnemiad esteareha hooshmandane nist nakhnamast va vaghti say mikoni yechizi ro tamim bedi ya ye natijegiriye falsafi koni movafagh nisti.age momkene ino nazare khosoosi kon chon khejalat mikesham pinglish neveshtam.

نيم سوز گفت...

خب آخه چه فايده اي داره كه اينطوري خودتو تحت فشار بذاري اصلا فلسفه يعني چي؟ چيزي غير از طرز فكره؟ خوب تو طرز فكر خودتو داري ديگه سبك و سنگين نداره كه

چسبیده به زمین گفت...

راحت بهت می گم یه جورایی داری نقش دانای کل رو در می آری . از قضیه عکس بچه ها به بعد احساس می کنم که یه جورایی نگاه از بالا به پایین داری به خواننده هات این جور نگاه صمیمیت رو کم می کنه البته نظر منه. اصلا چرا باید تعبیر پیش پا افتاد توسط یکی از خوانندگان تو رو وادار به این واکنش کنه مگه اینکه در درونت هم همین حس رو داشته باشی و حالا چرا توجیه که مثلا اینقدر فلسفه و اینقدر سطحی می نویسم برای بعضی خوانندگان/
اصلا گور ...
به خدا همین آدم های سطحی بقولی بهترین ها هستند نه ادعا دارن نه می خوان انقلابشونو صادر کنن و نه خیلی حرفای دیگه همین قضاوت کردن ها هم مال اون غیر سطحی هاست.
خلاصه فعلا که من هم با سرپایینیت حال می کنم و هم با سر بالایی رفتنت.پایدار باشی
ای بابا چرا از این چیزا که نظر به صورت خصوصی ارسال شود نداری؟ می خواستم خصوصی باشه عزیز

مامان باربد گفت...

سلام خانمی زیاد غصه نخور این مشگل روزمره شدن وبلاگ ها مشگل همه وبلاگ نویس هاست یک سر به ارشیو همسایه ها بزنی کاملا ملموسه خود من یکی دو بار به یکی از دوستان مراتب اعتراض خود را اعلام کرده ام
اصلا نمی دانم چرا ولی انگار زندگی همه را دارد به روزمرگی و سطحی فکر کردن میکشد شاید چون دیگر وقت نداریم زیاد بخوانیم یا زیاد فکر کنیم
به هر حال اگر چاره ای قرصی امپولی چیزی براش کشف ما را هم در جریان بزار (نگفتی بلاخره موبایل لمسی خریدی واسه بچه یا نه؟)

سمانه گفت...

سلام
وبلاگ شما رو یکی از دوستانم به من معرفی کرد، باور نمیکنید چقدر از خوندن نوشته های شما لذت بردم، از نظر من هیچ کدوم از این نوشته ها سر سری و بی محتوا نبود، به قدری دست نوشته های شما برای من ملموسه که مطمئنم هیچ نوشته ی فیلسوفانه ی دیگه ای من رو تحت تاثیر قرار نمیده، چیزهایی که در روز بارها و بارها لمسشون میکنیم خیلی واقعی تر از صحبت های فیلسوفانه ست.
خیلی خوشحالم که با وبلاگ شما آشنا شدم

مهندس بانو گفت...

راستش من اغلب نوشته هاتو خوندم ولي هيچ وقت كامنت نذاشتم.
هميشه فكر مي كردم نوشته هات از خودت و براي دل خودت هست
اينكه گفتي "نوشته هامو صرفا براي ديگران مي نويسم" شايد براي بيشتر خونده شدن كافي باشه،‌اما براي عميق تر و بهتر درك شدن ،‌كافي نيست
البته من هميشه با نوشته هات لذت بردم و منكر هنر نويسندگيت نيستم.

اما راستش تاثير خوبي در من نذاشت اين گفته شما.

nima گفت...

سلام
اين اولين كامنت منه
مي خواستم بگم چرا اينقد پائين تنه اي مي نويسين
!

خارخاسک هفت دنده گفت...

طبعا دوران پایین تنه برای شما گذشته و به بالا تنه پرداخته اید .
اما برای من هنوز نگذشته من بچه زیر 18 سال دارم آقا .