۱۰ آبان ۱۳۸۹

ماسماسک هایی برای کنترل زاد و ولد

با مادر زینگول (دوست بچه ها ) رفته بودیم برای خرید ؛ از کنار یک دراگستور کوچک رد شدیم زن پیری فروشنده بود مادر زینگول گفت : این مغازه جان می دهد برای خرید کانننننندووم ؛ ما همیشه وقتی کارمان گیر است می آییم اینجا می خریمش . چند روز بعد  نشسته بودم اینترنت بازی می کردم  ناگهان گفتم : چه خوب است  حالا بروم از اینها بخرم . دوست داشتم تجربه خریدنش را داشته باشم . همیشه آقای خانه خودشان این چیزها را می خرند . من می گویم : ولش کن بیا اولادمان  را زیاد کنیم اما او به من اخم می کند و می رود جلویش را می گیرد . خلاصه پریدم لباس پوشیدم راه افتادم بروم چیز فروشی خانم پیر ؛ فکر می کنید همین که رسیدم دم مغازه چه دیدم ؟ مادر زینگول و پدر زینگول و آقای خانه ؛  همه با هم آن تو بودند . همه اشان تا مرا دیدند خندیدند ؛ مادر زینگول کمی سرخ شد و خندید . آقای خانه لبخند بخصوصی زد و گفت : خانم شما هم آمده اید نرم کننده بخرید ؟
من تته پته کنان گفتم : نخیر من کرم ضد آفتاب می خواهم .
آقای خانه رو به فروشنده کردند و  گفتند : ظاهرا همه آمده اند اینجا نرم کننده و شامپو و کرم و اینها بخرند فقط من هستم که برای رضای خدا آمده ام .
خانم پیر با خوشرویی به آقای خانه گفتند : شما چه می خواهید ؟
آقای خانه بادی به غبغب انداختند و گفتند : مادرجان از همین  ماسماسک هایی می خواهم که برای کنترل زاد و ولد استفاده می کنند .
خانم  پیر خیلی جدی پرسیدند : چه نوعش را می خواهید ؟
آقای خانه با متانت  جواب دادند : به سلیقه ی خودتان یک چیزی بدهید دیگر ؛ فقط  خواهشا ٌ چیزی بدهید که نه سیخ بسوزد و نه کباب .
من شامپو نخریده از دراگستور پریدم  بیرون مادر زینگول هم به دنبال من دوید. اما پدر زینگول ماندند نمی توانستند جلوی خنده خودشان را بگیرند به نظر می آمد  ایشان هم می خواستند برای رضای خدا چیزی بخرند .

۳۵ نظر:

شیخ حقگو گفت...

والا ادم میماند در این همه شرم و حیا. :)
فکر کنم تمام انسانهای متاهل به نوعی ازین وسایل رضای خدا استفاده میکنند ولی خجالت کشیدنشان برای چیست نمیدانم. :دی

تعمید گفت...

تو که می خواستی ضد آفتاب بگیری.

esi گفت...

یادم میاد ابتدایی که بودیم قبل این که معلم بیات هی یکی می رفت دم در کلاس بعد می دوید می اومد تو می گفت مدیر و ناظما و معلم و معلم اون کلاس و ... همشون دارن میان! خوب با ذهن بچگونه ی خودمون ایده ی خوبی برای ترسوندن بچه هابود!
این هم احتمال اتفاقش تغریبا همون قدر بود!:دی

esi گفت...

یادم میاد ابتدایی که بودیم قبل این که معلم بیات هی یکی می رفت دم در کلاس بعد می دوید می اومد تو می گفت مدیر و ناظما و معلم و معلم اون کلاس و ... همشون دارن میان! خوب با ذهن بچگونه ی خودمون ایده ی خوبی برای ترسوندن بچه هابود!
این هم احتمال اتفاقش تغریبا همون قدر بود!:دی

ناشناس گفت...

خارخاری خانُم.دخترها که ماشاالله بزرگ شده اند.الان وقتِ خوردن بقولِ خودتان یک شامِ ایتالیاییْ بدونِ استفاده از این ماسماسک هاست.یک قندولکِ کاکل زری؛درست کنید.من همیشه آرزویم این بود که یک دختر داشته باشم.به آرزویم خوشبختانه رسیدم.همسرم؛حامله نمیشد....داستانش طول و دراز است.عشقِ اَوَلمْ سه تا بچه داره؛که بزرگترینشان که از قضایِ روزگار؛کُند با همجنس پرواز!!یک پسر بیست و یکساله است؛اما من یک دختر چهارساله دارم و دیگر برای دومی پیر شده ایم.این هم عینِ بیزبیزْ نسبت به سنش؛قدش بلنده و ویالون و پیانو میزنه؛اما عوضِ کاراته؛عیالِ ژاپنی ام کلاسِ باله گذاشتش.دلمون گرفته بود؛کمی دردِ دل کردیم.یک برادر برای بیزان بسازید.

امین گفت...

چه شود!

:))

شيرفروش محل گفت...

عجب صحنه نابی !!!

بين التعطيلين گفت...

اين ديگه غير واقعي بود.
مردم اين شهر وقتي قرار ميزارن ، نميتونن همو پيدا كنند . چه رسد به پيدا كردن اتفاقي

ضمن اين كه همين relaxكه از همه ارزونتره ، از همه بهتره . جديدا خاردارش هم اومده (خار درشت داره) خيلي عالي .

رفيعي گفت...

مگه چند نوعشه داره ؟ ما كه ازدست فروش سرخيابان ها ميخريم تاحالا نپرسيده اند ازكدام نوعش ولي گاهي ميپرسند گشاد باشه يا تنگه گاهي ميگويند براي كلفت يا باريك وازاين قبيل سوال هاي بيشرمانه .....
درثاني مگه اين چيزهارا تو داروخانه ميفروشند بخدا درشهرما دست فروش ها همراه سيگار وفندك وناخنگيرمي فروشند

پرنده گفت...

به قول خودماني‌ها خدا خفه‌ات نكن خارخاسك جانم;-)
پ.ن: فعلاً ما براي رضاي خدا همين ازدواج نكنيم انگار بهتر است ;-)
سري كه درد نميكنه ضد آفتاب مي‌خواد چيكار خارخاسك‌جان;-)

یوسف گفت...

واقعا بعضی وقتا آدم می ماند چه جوری به این مسئولین داروخانه ها و لوازم بهداشتی خواسته اش را بیان کند

این حجب و حیا که در ما کاشته اند بعضا موجب می شود که از خیر قضیه بگذریم و نهایتا نفوس را زیاد کنیم

بيد مجنون گفت...

كارهاي محض رضاي خدايي را در داروخانه انجام مي دهند،كارهاي محض رضاي ابليس را كجا انجام مي دهند!؟

الی گفت...

سلام...
وای کلی خندیدم
نه سیخ نه کباب ... :دی

ف@طمه گفت...

:)))))))

فاطمه گفت...

والا بچه های این دوره و زمونه رو نمی دونم ولی ناف ما رو که می خواستن ببرن با شرم و حیا بریدن.
از بچگی تو ساده ترین مسائل جنسیم مشکل داشتم . نمی دونین مامانم چی کشید از دست من و چه بکشد آقای خانه ی آینده.

بوی عود عطر ارل گری گفت...

:))))))))))))
یه سوال. اون مغازه چه چیز علاوه ای داشت که جان میداد برای ماسماسک خریدن؟

اعترافات یک قلم گفت...

این به تجربه به من ثابت شده .
اگه بخوای کسی و جایی ببینی امکان نداره این معجزه برات تا هفت نسل بعد از خودت هم اتفاق بیفته
حالا اگه احیانا نخوای کسی و ببینی ...(ایکون مردن از خنده از زور بدبختی)

کوتلاس پیامبر گفت...

من خیلی وقته می خونمت ولی فک کنم دفه اول دارم کامنت میذارم ..
یه بار رفته بودم داروخونه یادم نیس واسه چی و خیلی شلوغ بود و اینا همه داشتن همو هل میدادن زرنگی و اینا که زود تر کارشون راه بیفته برن جهان رو نجات بدن حتما یا یه همچین چیزی .. بهر حال ..
بعد تو اون هیری ویری یه آقای میانسالی بود خزیده بود یه گوشه مچاله و اینا جیک هم نمیزد .. منم عادت ندارم این جور جاها بیشعور بازی ( زرنگ بازی ) درارم صبر می کنم نوبتم بشه واسه همین حواسم بود این اقاهه زود تر از من اونجا بوده ..خلاصه دونه دونه کار ملت راه افتاد من موندم و آقاهه .. من یه نگا بش کردم که ینی بفرما دیگه .. بعد تو دلم گفتم شاید خوب این سفارششو داده منتظره خوب واس چی واستادی بگیر برو بیکاری؟ ( دکتر هم داش بر بر مارو نگا می کرد که ده بگین خلاص کنین هم منو هم خودتونو دیگه ) خلاصه تا من بخوام حرکت مثبتی بکنم دیگه خیلی دیر شد اقاهه با صدای آروم و با ترس و لرز و یه حالت خاصی به یه بسته ماسماسک اشاره کرد و گفت ازونا میخوام ( ینی اسمشم نگفت حتی ) منم تریپ روشنفکر و به روی خودم نیارم و اینا که بابا خوب طبیعیه و فلان همینجور در و دیوار نگا می کردم ییهو چشم افتاد به چش این دیدم چه مظــــــــلومانه داره منو نگا می کنه ..ینی کاریکاتورررر! اقا منو میگی یهو خنده منو فرا گرفت در رفتم از تو داروخونه پامو گذاشتم بیرون ترکیددم از خنده فک کنم صدامو شنید یارو.. خلاصه مجبور شدم برم یه جای دیگه،از اون موقع دیگه هر وقت اسم ماسماسک میاد یاد نگاهای اون میفتم خندم میگیره ! الان پستتو دیدم دلم خواس تعریف کنم فک کنم تو عمرم کامنت به این طویلی ننوشته بودم
خوب باشی

ناشناس گفت...

از قلمت خوشم مياد خاري جون.
موضوع حجب و حيا در مملكت ما باعث شده كه خيلي از مسائل مهم واصلي زندگي توي حاشيه قرار بكيرند از تهيه لوازم ساده بهداشتي مثل همين موضوع امروز گرفته تا مشكلات روانشناسي ارتباط با جنس مخالف از نوع فيزيكي و خوب همه اينا به مرور زمان مشكل ايجاد مي‌كنن. من خودم هميشه صعي مي‌كنم به تابوهايي كه فرهنگ غلط ما ايجاد كرده بي توجه باشم اما ديگران به راحتي سعي مي‌كنن به روت بيارن. بارها شده رفتم داروخانه كه خريد خاصي انجام بدم آقايان به ويژه انقدر بهم نگاه مي‌كنن انگار ...
كاش يكي يك كمي اين مردم رو ادب مي‌كرد.

قاصدک گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
نیم تنه گفت...

خرید اینترنتی این چیزا راحت تره گمونم. البته ما که هنوز خامیم و بی تجربه! شما بهتر میدونید

ناشناس گفت...

اولاً که کلی خندیدم از این پست بعدش یاد یه خاطره افتادم
اولین باری که رفتم خونه همسرم برای اولین بار بعد از آشناییمون ، فکر میکنید چی پیدا کردم ؟؟؟ از همین ماسماسک ها !!! فکر کنم تا یه ماهی دعوا داشتیم که تواینا را برا چه خریدی؟ بیچاره میگفت رفته داروخونه گفته قرص ویتامین ای می خام پسره داروخونه چی گفته برای چی ، اینم نه بالا گذاشته نه پایین گفته تقویت قوای ج ن س ی . پسره هم رفته آون پشت با یه پاکت مشکی اومده گفته بفرما شوهر ما هم با استراتژی ترس و لرز پولا داده تو خونه در پاکتا باز کرده دیده انواع لوازم و تجهیزات لازم ...وجود دارد. خلاصه طول کشید حرفاشا باور کنم ولی حالا دیگه باور کردم که بچه مثبت تر از شوهرم نداریم.

چسبیده به زمین گفت...

خاری جان مننننننننننننننننننن میییییییییییییییییی دونستم
نگفتم این زینگول به قیافش می خوره رفیق ناباب از کار در بیاد. حالا شما خودتم درگیر مامانش شدی؟ برای رضای خدااااااا
در ضمن نمی دونم چرا ولی جدیدا من به سختی می تونم برات کامنت بزارم. اصلا این خط عمودیه هست هی چشمک می زنه تو قسمت نظر بدهید فعال نمی شه

ناشناس گفت...

mordam az khande hala in vasat dokhtaram shishe khiyar shuro avorde mige maman bazesh kon manam ke hamin tor mikhandam esrar mikone bara manam bekhun chi neveshte

کیقباد گفت...

خدای را هزار مرتبه شکر که مجرد و زیر هجده سال از نوع هزار سال قبل نیستیم و الا تا چشممون میفتاد به این پست ، نخونده در میرفتیم .
و نیز جای شکرش باقی ست که مجردین و زیر هجده ساله های امروزی تومنی صنار با مجردین و زیر هجده ساله های آنروز توفیر دارند و این البته که بهتر است هم برای بلاگر و هم از برای کامنتگذار !
و اما برویم بر سر اصل قضیه و اینکه این اصل قضیه هایی که امروزه به بازار آمده اند ، جلوی زاد و ولد که سهل است ، جلوی همه چیز را میگیرند . از قیام راست قامتان تاریخ گرفته تا آبیاری و کشت در مزرعه !

خارخاسک هفت دنده گفت...

سارا جان مشکلی نیست می توانی شرش کنی / ولی نمی دانم چرا کامنتت تایید نمی شود با این که من منتشرش کرده ام .

پسر آریایی گفت...

مردم از خنده، پنج شنبه شب بوده؟ =))

یازده دقیقه گفت...

وووی خیلی بامزه بود .. خیلی...
راستی من هرچی گشتم دنبال پستی که شبیه دقیقه 108 منه پیدا نکردم :( خیلی دوست داشتم بخونمش

خارخاسک هفت دنده گفت...

خوب پستش نکردم ديگه؛ نکات مشابه داشت . البته تا حدودي .

ناشناس گفت...

صفحه فيس بوك رو خودتون كنترك ميكنيد؟

سمی گفت...

وااااای که کلی خندیدم.
عالی بود.

بهار (خونه ی دل ) گفت...

این دخترای شما دیگه هیچ مشکلی برای مسائل زناشویی ندارن همین جا بیان مطالب مادر جان رو بخونن کافیه خانومی !
ولی دیگه این چیزارو علنی گذاشتن جلوی دید این همه پنهان کاری نداشت که ...

نعیمه گفت...

سلام
من جزو خوانندگان خاموش وبلاگ شما هستم. اما امروز وقتی این پست رو خوندم کلی بهم چسبید.
برای همین فقط اومدم سلام و عرض ادبی کرده باشم و بگم خانم دست مریزاد.

سارا گفت...

خیلی با حالی!

Nazanin گفت...

:))))
اینجا تو دانشگاه که راه میری انواع و اقسام این چیزارو مجانی میدن بهت! ما هیچوقت که نمی خریم هیچ، همیشه اضافه م میاد میریزیم دور! :دی
تازه پشت یه مدلشم نوشته:
dont distroy the joy with a baby or virus! :D