۹ آذر ۱۳۸۹

پس از اینکه شاه را زدی سرباز را برگردان !


Horas . - من رُ ببخش خارخاسک خانوم اگر قدری صریح باید حرف بزنم. امروز داشتم گزارشی دیگر گونه از ماجرای یک قتل را می خواندم. همه چیز به یک باره تغییر رنگ داد و آدم ها جایشان عوض شد. مامور قانون، قاتل شد و خودسر و مباشر در قتل، نگهبان عشق دو دلداده! حقیقتش به غیر از خط آخر بقیه ی متن دفاعیه ای است برای توجیه، برای استمداد همدردی. بطبع روایت را به گونه ای نقل کرده ای که آن همدردی را به دست بیاوری. از منظری دیگر اگر به قضیه نگاه کنی شاید خیلی چیز های دیگر را هم ندیده باشی. راجع به آدم هایی هم قضاوت کرده ای که همه ی اطلاعات را راجع به آن ها نداریم. ما هم در این جا داریم قضاوتی می کنیم و حکم می دهیم،چه راحت، فقط بر اساس اطلاعاتی که تو به ما داده ای. هم آماده ی محکوم کردنیم، هم ابراز همدردی! فکر می کنم، ولی، در این جا فقط یک چیز مهم است. اگر آن زمان و بعد از آن هم چنان فکر می کنی کار درستی انجام داده ای، پس کارت از دید خودت درست بوده، یعنی پس درست بوده دیگر، فارغ از هر چه که هر کس بگوید. در این متن هم از کسی نپرسیده ای که کارت درست بوده یا نه، بلکه فقط حمایت و همدردی خواسته ای. مشکل حرف زدن با دیگران هم این است که آن وقت تایید آن ها اهمیت پیدا می کند و قضاوتشان ناجی انسان. آلان سه کار بیشتر نمی توانی بکنی. اگر فکر می کنی کار درستی کرده ای، به زند گی ات ادامه بده. ولی اگر این طور فکر نمی کنی به آن آدم کمک کن تا جبران شود. دست آخر، اگر فکر می کنی اشتباه کرده ای و نمی خواهی آن را با صدای بلند بپذیری راجع به عدم تکرار آن در آینده فکر کن.

خارخاسک :  در واقع این حرف حساب ترین متنی بود که می توانستم خوانده باشم . باید اذعان کنم گاهی برای آنکه بفهمم برخوردها و بازخوردهای اتفاقات اجتماعی چه تاثیری می تواند بر روی جمیع ما داشته باشد . مطالب تقریبا مبهمی از زندگی ام  می نویسم تا خوانندگان را وادار به نوشتن کنم . بطور کلی برای من این اظهار نظرهای دیگران است که مهم است نه آن چیزی که خودم  نوشته ام .متاسفانه دید ما به مسائل اجتماعی ناقص است به همین دلیل است که زود برافروخته می شویم ؛ زودتصمیم می گیریم و در نهایت زود پشیمان می شویم . اعتراف می کنم در تمام این کامنتها من به دنبال کسی بودم که از من سوالاتی بکند .( ذهن پرسشگر دنیا را عمیق و پرمعنا می کند ) . فکرش را بکن اگر کسی از من می پرسید شما در این انبار چه چیز نگهداری می کنید و من در جواب می نوشتم من انبار دار یکی از خزائن بانک مرکزی هستم ماجرا ناگهان چه معنایی پیدا می کرد ؟
فکرش را بکن اگر کسی از من می پرسید همسر نگهبانی که من باعث بدبختی اش شده ام در حال حاضر کجاست و من در جوابش می نوشتم . او به طرز مشکوکی تصادف کرده و در حال حاضر در آسایشگاه به سر می برد داستان به کجا کشیده می شد .
به نظر می آد جمعیت بسیاری از ما را منطقی ها و احساساتی ها تشکیل می دهند . چه خوب بود  اگر دسته سومی هم به ما اضافه می شد به نام فیلسوف ها اینها می نشستند و برای زندگی مدام سوالات مکرری را مطرح می کردند . باور کنید آن وقت زندگی بسیار از ما دیگرگونه می شد . 

ته نوشت :
1- عنوان از پیغام نویس  ناشناس ( خیلی زیبا بود این کامنت من عاشقش شده ام "البته عاشق کامنت ؛ پیغام نویس که اسم نذاشته ")
2- من به دسته احساساتی ها تعلق دارم .

۱۲ نظر:

ناشناس گفت...

نمیدونم کدوم فیلسوف بود که می گفت :
کار اشتباه وجود نداره ، کار ها دو دسته اند یا انجام دادیشون یا نه !

24 گفت...

:)

qoqnuos گفت...

سلام
تازه به وبلاگ شما برخوردم؛ خیلی اتفاقی!
(این که می گم خیلی اتفاقی چون یکی همینجوری داشت این جا رو می دید و من صفحه ی مانیتورش رو دیدم!)
نوشته های اینجا جالب و قابل بررسی به نظر می رسند و امیدوارم که همین طور ادامه پیدا کنه.
قبل از هرچیز؛ عنوان وبلاگ؛ تو چشم آدم می زنه و البته تو ذهن آدم که: "این یعنی چه؟"

پری گفت...

سلام. از این متن خوشم آمد البته نه دقیقا به خاطر محتواش بلکه بیشتر به خاطر موسیقی زیبایی که هم الان از یه گوشه این کامپیوتر پیداش کردم که مدتها بود گوشش نداده بودم و لذت زیادی را برام یادآوری کرد که همزمان شد با خواندن متن شما. فکر کنم من به دسته چهارم یا پنجم تعلق داشته باشم!:)

بيد مجنون گفت...

ببینید،ما در قضاوت هایمان به ناچار باید به انچه که راوی می گوید اطمینان کنیم
در دادگاههای عادلانه،هر دو منظر دیدگاههای خود را می گویند و مسئله را از منظر خود تعریف می کنند،از طرف دیگر وکیل هم به دفاع می پردازد و بعد هیئت منصفه نظر نهایی را اعلام و قاضی بیان می کند.
اینجا یک وبگاه شخصی ست و نمی توان توقع داشت که مانند دادگاهها طرفین به بیان دیدگاههای خود بپردازند.مخاطبین هم به آنچه شما بیان کردید اطمینان کرده و نظر خود را بیان کرده اند
هر مخاطبی در اینجا تنها با یک فرض به بیان نظر خود پرداخته و آن هم صحت تمام نوشته های شماست
و در اینجا قضاوت کرده اند.
دو راه بودهفیا اصلا ً قضاوت نکنند،که این چیزی نبوده که خواسته شده،یا باید نظر می داده و آن هم فرض صحت گفته های شماست

Dokhtarak گفت...

چند وقتیه در حال قضاوت کردن خواننده هات هستی دائما...
تو هوش و توانایی نوشتن داری!خب بنویس!
این که کی چی می پرسه، چی فکر می کنه، چی حس می کنه رو به خودشون واگذار کن...
نوشته هات بی لطف میشن اینطوری...یعنی یه جورایی شدن...

تعمید گفت...

چه حوصله ای داری بخدا! دور همی جمع شدیم داریم زندگیمونو می کنیم. یه سری معتادن، یه سری دولتی و یه سری هم بلاگ نویسن دیگه. ایدز که نیست، خوب میشه! کلا توی جوامع غربی انسان از زور تنهایی میره بلاگ نویسی می کنه، توی جوامع شرقی برای این که معروف شه و یا اینکه کمبوداشو جبران کنه. توی ایران هم هیچ ایده ای راجع به دلایل بلاگ نویسی وجود نداره! مخصوصا شما که بلاگ خوب و قشنگی داری و اینا!

هیچ کس گفت...

نباید اینفدر راحت گفت که دسته فیلسوف ها وجود نداره..نباید نادیده گرفت که ماهیت وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی ما رو اینجوری بار اورده که اگه تو این پست به یک چیز مشکوکی برخوردی یا ارشیو رو زیر و رو می کنی یا صبر می کنی تا ماجرا جلو بره ببینی به کجا می کشه...
ادم وسط کتاب که از نویسنده سوال نمی کنه خب بگو الان این جمله که گفتی به چی ربط پیدا می کنه..صبر می کنه تا داستان خودش جلو بره...و مطمینیم که جواب همه سوال هامون رو به مرور می گیریم...
مخصوصا یک جایی مثل اینجا که همه چی داستانه...می تونه عوض شه...هر لحظه می تونه این شخصیت جاش رو به یکی دیگه بگه...
به هر حال وبلاگ نویسی بیشتر ما رو کاشف کرده تا فیلسوف...گرچه هر داستانی فلسفه ی خودش رو داره..

حرفهاي يك كم حرف گفت...

فكر ميكنم من از دسته منطقيها باشم .با اين وصفي كه تو در مورد انبار ومحيط اطراف اون مي كني خزاين بانك مركزي تو ذهن تداعي نمي شه. راستي همسر اون نگهبانه چي شده؟

یوسف گفت...

خوبی ارتباط دو طرفه بین گوینده و مخاطب همینه
اینکه آدم از شنونده چیزی رو بشنوه که باید به او می گفته

zari گفت...

من هم از دسته احساساتی هستم :)
فک کنم اکثر خانوما تو این دسته باشن :)

رزيتا گفت...

نتيجه گيري جالبي نكردي! توقع سوالاتي هم كه داشتي جالب نبود
در ضمن خيلي وقت پيش در پستي كه در مورد خودت و كارت نوشته بودي مشخص بود خزانه بانك مركزي كارنميكني حتي يادمه در مورد مردهاي راننده اي كه با زنهاي تن فروش در خرابه پشت انبار ميخوابن هم حرف زده بودي و...
خب شايد فيلسوف نباشيم ولي آلزايمر كه نداريم كه...

در ضمن اين آدم كم درايت بي جنبه رو چه به كارهاي جنايي (همون اخراجي رو ميگم) از اين تيپ آدمهايي كه آي كيو در حد جلبك دارن زياد ديدم نميتونه زنشو به طرز مشكوكي بفرسته آسايشگاه اگه بلد بود به طرز مشكوكي عشق بازي ميكرد كه پيش تو تابلو نشه...