۲۸ آذر ۱۳۸۹

روزی روزگاری گدایی

یه موقعی بود گداها عادت داشتن بچه های بی پناه یکی دو ساله و حتی چند ماهه رو قرص خواب آور می دادن می خوابوندن جلوشون  می نشستن گدایی می کردن ( هنوز هم دارن البته چیزی تغییر نکرده ) . بعد خواهر بزرگتر من که اون وقتها چهارده ساله بود ؛ عاشق بچه . یه روز دیدیم یه بچه آورده خونه . بچه رو از یکی از این گداها دزدیده بود . آقا ما رو می گید همه فکها آویزون ؛ چشمها از حدقه دراومده . پدرم مجبور شد بچه رو ببره بده پس . یعنی فکرش رو بکنید مادر بچه چرتی؛ خود بچه چرتی ؛ بچه رو از بقلش برداشته بود آورده بود خونه؛  نه این فهمیده بود نه اون فهمیده بود.  پدرم برد گذاشتش بقل مادره ؛ باز هم نه این فهمید ؛ نه اون فهمید.
ولی تو خونه ما یک ماه تمام جنگ تمام عیار بود . خواهرم با پدرم قهر کرده بود می گفت : بی رحم و سنگدله و افتخار فرزندی خودش رو از او سلب کرده بود  ؛ پدرم به خواهرم سرکوفت می زد که ؛  خر بازی درآورده و بچه به این خری به دردش نمی خوره . مادرم گریه می کرد که ؛  چرا دخترش کم عقله و چه جوری شوهرش بده . ما به  خواهرم دلداری می دادیم که وقتی بزرگ شدیم کمکش می کنیم پرورشگاه بزنه و با هم می ریم یه عالمه از این بچه ها می دزدیم می آریم تو پرورشگاهش .
ای ...جوونی کجایی که یادت به خیر .
حالا  احتمالا بچه بزرگ شده و برای خودش یک گدای درست و حسابی از آب  دراومده و انگارنه انگار که خونواده  ما روزی روزگاری  تو زندگیش وارد شدن و بعدش هم ؛  همه با هم دوباره رفتن بیرون .  

۲۸ نظر:

pateel گفت...

نگفتین خواهرتون الان چی کار می کنه

ناشناس گفت...

http://iranasreroshangari.blogspot.com/2010/12/blog-post.html
----
جلسه پرسش و پاسخ پيرامون مسايل فرهنگي , سياسي ايران در مسنجر پالتاك _ سخنران : مهندس بهرام مشيري






تالار : ايران عصر روشنگري
سخنران : مهندس بهرام مشيري
به همراه جلسه پرسش و پاسخ پيرامون مسايل فرهنگي سياسي ايران
شنبه 4 دي 1389_
25 December 2010_
ده شب به وقت ايران

آیدا گفت...

همیشه وقتی این بچه ها را می بینم نمی دونم باید چیکار کنم؟پول بدم؟فایده ای داره؟پول ندم؟با وجدانم چیکار کنم؟تازگی ها خوراکی میدم بهشون ولی فایده ای داره؟

خارخاسک هفت دنده گفت...

فایده داره آیدا .

کیقباد گفت...

یک درجه دار ارتش بود که خانه اش کنار خانه ی یک گدای نابینایی بود که محل کارش ! ترمینال بود . با آن درجه دار مراوداتی داشتیم و گهگاه از اوضاع همسایه ی گدایش نیز با خبر میشدیم . اوضاعی مثل بهتر بودن سر و وضع بچه های همسایه ی گدا و ایضا" بهتر بودن اسباب اثاثیه ی او . مثلا یخچال و تلویزیون او بسیار بهتر و بزرگتر و پرتر از یخچال و تلویزیون همسایه ی درجه دار بود و ...
زمان جنگ بود و آن درجه دار ارتش مرتب در خوزستان و جبهه بود و دور از خانواده اما جناب گدا هماره در کنار خانواده و ...
آری گدایی اگر ننگ نباشد گنج است !

ArOma گفت...

اینکه خواهرت دلش اومده دست بزنه به اون بچه معلومه هم واقعا بچه دوست داشته هم واقعا دل رحم بوده .
بعضی ها حتی رغبتشون نمیشه این بچه ها دست به ماشینشون بزنن از بس که کثیفند.لک می افته ماشین خدا نکرده!!

پیر فرزانه گفت...

جالبه که ما همیشه ناخودآگاه فکر می کنیم این بچه وقتی بزرگ شد در بهترین حالت باید یک گدای درست و حسابی بشود. چرا نمی توانیم تصور کنیم که مثلا شاید این بچه شرایطی برایش پیش بیاید و دکتری ، مهندسی از آب در بیاید. واقعا چرا ؟؟؟

چسبیده به زمین گفت...

خواهرتون چی شد مامان تونستن ایشون رو شوهر بدن؟
این هدیه برای خواهر گرامیتان اگه هنوز رگه هایی از خل و چلی برایشان باقی است
www.foroughemohabbat.com
خانه فروغ محبت

پسر آریایی گفت...

حقیقت تلخیست. کلا مشکلات جامعه ی ما به همین شکلن:
1- مشکلات همیشه هستن
2- همه میبینن اما کاری نمیکنن و اهمیتی نمیدن
3- کسی هم که قصد کمک داره کاری از پیش نمیبره و دست آخر دیوانه خوانده میشه
4- یه عده هم با پول دادن به گدا قصد کمک دارن، اما نمیدونن با این کار نه تنها بچه ی بیچاره هیچ سودی نمیبره، بلکه بیشتر گدا را به گدایی تشویق میکنن و این باعث بیشتر آسیب دیدن بچه میشه
5- اون بچه ی بیچاره هم همیشه با خودش فکر میکنه چرا کسی بهش کمک نمیکنه
6- در نهایت هم این گداست که سود میکنه

چسبیده به زمین گفت...

این جمله آخری که نوشتی انگار نه انگار و ...
فکر کنم برای خانم لطفی خانه فروغ محبت اینطوری بوده که احتمالا همه خانوادش دوباره نرفتن بیرون یعنی اینطور که من دیدمشون دختر خودشم با بقیه بچه ها داره بزرگ می شه و ...

فرشید گفت...

اون قولی که شما ها به خاهر بزرگتون دادین ستودنی بود

بین التعطیلین گفت...

اگه این موضوع تو خونه ما اتفاق می افتاد :

پدرم خطاب به بچه میگفت : بچهتو باید مهندس بشی . فقط درس بخون و ...
خواهرم میگفت : این چیه دیگه ؟!
برادرم جیبشو میزد .
مادرم میبرد حموم با آب جوش می شستش

من هم کار پدرتون رو میکردم

حرفهاي يك كم خرف گفت...

دوست عزيز بده پس يا پس بده.
واقعا اگه كارهايي كه در بچه گي آرزو داشتيم رو انجام مي داديم دنيا جوره ديگري مي شد.

پرنده گفت...

درود
ديروز يكيشون روبروي حقاني سوار ماشيني شد كه منم سوار بودم، يه دختر 16 ساله با يه بچه 1سال و نيمه، چادر كشي آويزون، دمپايي نيمه صورتي جلو بسته شلوار تو خونه‌اي چرك و كرم‌قهوه‌اي، جالب اينجا بود كه 250 تومن كرايه‌اش رو تا 50 متر مونده به 4 راه جهان كودك پرداخت كرد و از راننده تشكر نيز نمود با صدايي مهربان و مودب، نگاه منم از موقع پياده شدنش تا چند قدم جلوتر كه نشست تو پياده‌رو و شروع كرد به شير دادن به بچه‌ باهاش رفت شايد كمي آرامش تصنعي از شيري كه تو سينه دخترك (يا شايد بايد بگم مادرك جوون ) بود بهم دست داد بعد موندم تو 16 شايدم 15 سالگيش تو هيكل كوچيكش تو شيطنت بچه‌ كوچيك كه قرص خواب بهش نداده بودند و هي تو بغل مادركش وول وول مي‌زد، و بعد نگام به ساعت گرون خودم افتاد و فكر كردم با فروشش با فروش 100 تا از اين نوع ساعت‌ها شايد پول حسابي جمع بشه اما آب از آب واسه تغيير اين رويه تكان نخواهد خورد كه كار از ريشه و از بيخ و بن خراب است...

بهار گفت...

عجب دلی؟ عجب جسارتی؟

ناشناس گفت...

خیلی باحال بود خواهرت چه جراتی داشته اونموقع اگه من بودم به خواهرت می گفتم اوه ه تو اگه بزرگ بشی چی میشی ولی نبودم حالا تو بگو چی شده

ناشناس گفت...

توی شهر ما کمتر اینجور گداها را میشه دید.ولی همین چندتایی هم که هستن دل منو به درد میارن.و کاری هم نمیتونم براشون بکنم.
همیشه نوشته هات رو می خونم و لذت میبرم.

maziar گفت...

شايدم بچه معتاد و قاچاقچي شده يا اعدام شده

قشنگ روزگار من گفت...

کار خواهرت خیلی جالب بوده...نشون میده قلب مهربونی داره:)

بخشی گفت...

چقدر از نوشته بین التعطیلین خندیدم
ننوشتی بچه دختر بود یا پسر
اگه دختر بود و تو خونه ما دقیقا همین طوری می شد که او گفت فقط اگه دختر بود مامانم میگفت حداقل اگه دکتر زنان زایمان نمی شی باید مامایی بخونی تا به زن ها کمک کنی
برادرم هم به سوراخ قلک پلاستیکیش با سر چاقو اونقدر ور می رفت تا پول اشو بکشه بیرون و از شستن با آب داغ تو حموم که دیگه آخرشه

یه چیزی از بنزین لیتری هفت صد تومن بگم اولین باره می بینم راننده تاکسی ها و مسافر ها با هم احساس هم دردی می کنن. صبح یه مسافر قبل از سوار شدن از راننده قیمت کرایه رو پرسید راننده گفت همون قبلیه مسافره با شرمندگی گفت اگه گرون کنین حق داری ولی من کارمو ول می کنم برام نمی صرفه تا اونجه بیام برا چندرغاز/ تو دلم گفتم تو هم فرم دورکار پرکن

مداد گلی گفت...

این بچهه بزرگ که می شود پسر بیست و سه چهار ساله ای که چند روز قبل جلوی چشمام مرد! به راحتی . چون مامانش سر صبح بهش یه کوچولو تریاک داده بود که کمتر درد داشته باشه.:(

ناشناس گفت...

چرا حذف کردی پستو ؟

وحید(وب گپ) گفت...

سلام.لطفا اگر اماکن هست به این لینک تشریف ببرید.در یک نظر سنجی شما را کاندید کرده اند
http://webgap.blogfa.com/post-503.aspx

قاصدک گفت...

رویایی که بود
ارسال توسط خارخاسک هفت دنده در خارخاسک هفت دنده - 8 چند ساعت قبل
ننوشته بودم هیج وقت . روزی که شروع به نوشتن کردم رویایی داشتم . دلم این زن را می خواست . نه مثل دختربچه ای که بستنی بخواهد . یا پسرکی که تفنگ اسباب بازی پشت ویترین دلش را برده باشد . دلم این زن را می خواس...
مشكوك ميزني خاري خاري.چرا حذفش كردي؟ كفگير به ته ديگ خورد و ميخواي پوست بندازي و جلد عوض كني يا اين حذف كردن هم جزيي از سياست انگولك كردن خواننده ست. به هر حال يه جورايي بهت عادت كرديم و هر جا بري بايد ما هم ببري

HADi77 گفت...

سلام
این مطلب رویایی که بود دقیقا از زبان کیه؟ یه مرد؟

ساسان افسري گفت...

زندگي همينه خار خاسك :
" در آوردن و دوباره گذاشتن "

یه دختر گفت...

آخرش کمکش نکردین پرورشگاه بزنه؟؟ :)

ناشناس گفت...

سلام . اولين باره كه ميام اينجا البته قبلا تعريف شما رو شنيده بودم. اين ماجرا خيلي جالب بود. تصور كردنش طوري باعث خنده ام شد كه ترسيدم مردم راجع بهم بد فكر كنن. آخه من الان سر كارم هستم و ناسلامتي بايد خيلي جدي باشم.
بازم ميام . موفق باشي.