۱۱ مهر ۱۳۸۹

یک نهنگ تنها ؛ خوابيده در گهواره

به اصرار دخترها مي برمشان استخر ؛ قرار بود امروز با دوستهاي جدیدشان و مادرهاي دوستهايشان توي استخر وهنگام شنا آشنا شوم .مايوهای  گل گلي امان را پوشيده ايم  ومن هي سعي مي کنم شکمم را بدهم تو که آنها نفهمند چقدر دنبه آورده ام صورتم کبود شده است از فشاري که به خودم مي آورم  . بد مصب شکم بي پيري است هي فراخ تر مي شود . الحمد الله مادرهای دوستهاي دخترها هيچ کدامشان شنا کردن درست و حسابي نمي دانند یا اگر می دانند چیزی بروز نمی دهند . همه کپه شده اند در قسمت کم عمق استخر .مي خواهم بچه ها پيش دوستهايشان و پيش مادرهاي دوستهايشان سر بلند شوند اين است که مي روم در قسمت عميق استخر و آن جوري که همه بتوانند ببينند و بشنوند  خودم را يک جور خوبي شالاپي مي اندازم توي آب تا صدايش هفت استخر آن طرف تر هم برود. فکر مي کنم نصف آب استخر بيرون مي ريزد   . مادرهاي دوستهاي دخترها و دوستهاي دخترها اولش کمي نگاهم مي کنند . من سعي مي کنم خودم را بزنم به کوچه علي چپ  ونشان دهم  اين همه هنر نمايي فقط قطره اي است از دریای بیکران توانمندی های  من  که از انگشت کوچک دست راستم خیلی ناغافلی ریخته شده است در این استخر زپرتی . شنا می کنم قورباغه اي , کرال پشت ؛ کرال جلو ؛ پروانه اي ؛ شيرجه ؛ زير آبي ؛ سگي ؛ فکي ؛ يک طرفه ؛ يک دست ؛ دو دست ؛ بي دست کسی حواسش به من نیست . مجبور هستم هنر نمايي را بيشترش کنم مثل زير دريايي نفس مي گيرم مي روم زير آب  ؛ يک ساعت بعد مي آيم بالا ؛  نامردها سرشان گرم است . مثل دلفين پشتک وارو مي زنم نيم متر خودم را از آب پرت مي کنم بالاتر دوباره شيرجه مي روم دستم را می زنم کف استخر ، بالا می آیم در جا چرخ می زنم ( ای کاش توپ داشتم سر دماغم می چرخاندم ) اما  دريغ از يک توجه کوچک . نگاه مي کنم , من اينجا در قسمت عميق استخر با اين همه هنرنمايي چقدر تنها هستم . ولي آنها در آن قسمت کم عمق با هيچ هنري با هم بازي مي کنند توي سرو کول هم مي کوبند , بچه هايشان را آب مي دهند . جيغ مي کشند ورجه  وورجه می کنند . بچه های من اما ؛ تنها هستند مثل خود من .  یادم به ایرانی بودنمان افتاد و اینکه در گهواره تمدن زندگی می کنیم  و از این گهواره فقط بلند پروازی های بی حاصل نصیبمان شده است . احساس می کنم مثل  نهنگی هستم خوابیده درگهواره وسط اقیانوس بی کران . موج مرا به هر کجا که می خواهد می برد.

۴۰ نظر:

میثم گفت...

نمی دونم می دونی یا نه ولی خیلی قشنگ می نویسی!

هیچکده گفت...

سلام ...

چقدر قشنگ حس تنهائی انتقال پیدا میکنه با این نوشته ...

Dokhtarak گفت...

ها ها ها :) یعنی عالی بود

سيدوحيد هاشمي گفت...

سلام
خيلي مقبول مي نويسي
من از افغانستان هستم از شهر هرات همرز با كشورتان ، خوب است كه لااقل زبان يكديگر را مي فهميم ، نوشته هايت خيلي زيباست حالا ديگر تقريبآ هر روز پست هايت را مي خوانم .
بخاطريكه بيشتر سرو وكارم با مسايل حقوق زنان است وبلاگي دارم تحت عنوان زنان هرات . اميدوارم ببيني و من بتوانم از نظراتت استفاده كنم . zananherat.blogfa.com
قلمت نويسا باد

باران گفت...

من به این نتیجه رسیدم که تو این دنیا هرچی خنگ و گیج باشی وکمتر همه اطرافتو درک کنی خوش تر زندگی می کنی اینجوری نه چیزی برای از دست دادن داری نه قصه ای برای چیزای نداشتت

ويجي ويري گفت...

خارخاسك تو نويسنده اي يا قراره بشي؟ خيلي خوب بود.
دلم مي خواد بدونم چي خوندي؟

پرنده گفت...

درود خارخاسكم
نميدانم اشك بود يا آه دل كه از ديده چكيد...
هواي كلماتت انقدر درد واقعه را با خود يدك مي‌كشيد نشد از توپ نداشته نوك دماغت بخندم.
فوق‌العاده بود ممنونم

simin گفت...

وافعا حكايت امروز ايران است بجاي هنر نمايي بهتر است دنبال دوست باشيم.

طلبه ضد گفت...

چه غم انگیز.

مونا777 گفت...

سلام به هفت دنده ای که رفته تو کنج عزلت و دوروبریاش اهمیتی به دنده هاش ونمی دن!
1 نصیحت میکنمت وبس!!
تو چنین موقعیتی فقط باید از دنده هات بگذری تا بتونی با ذکاوتت فقط یکی دوتا دنده هاتو نشون بدی!

مونا777 گفت...

و صد البته خیلی زیبا وضعیت فعلی و به تصویر کشیدش!

ناشناس گفت...

محمد
لبخندمون رو بد خشكوندي، عال بود

فرمهر گفت...

وبلاگتان را دوست دارم.
یک ماه پیش از جمعه بازار پاساژ پروانه یک عروسک خریدم که همین طور بی اختیار اسمش را گذاشتم خارخسک هفت دنده.
درد و بلای نهنگی تان هم بخورد به جان همه ی آب دزدک ها.

هندونه ممقان گفت...

سلامون علیکوم و رحمت خدا بر خانوم وبلاگ نویس خارخارین نه به بخشید خارخاسکی شما برای فروش نقاشی ها باید به این شکل عمل کنیدتعدادی را منتشرنموده و برای تعدادی دیگر و مجموعه بعدی نفری 10 دلار درخواست نمایید می توانید از کارتهای هدیه کشیو دریافت کنید ویا پول الکترونیک یوکش از مشتری بیگیریداینجوری ماهم نقاشیای بزون بیزون رو می خریم همون دخترت وهم پول الکترونیک بهتون می دیم
http://www.paybycashu.com/ این سایتم من ازش می خرم پول الکترونیک برای خرج کردن تو اینتر نت که سایت خوبیه هر کی خواست پول بده بگو یوکش بده اول بره از این سایت یا هر سایتی که دوست داره بخره بهت
بده بعد اون پولو ریال می تونی بکونیش اگه کمک خاصی زیر همین پست بگوتا برات بگم

ریحانه گفت...

یعنی میزنی تو خال . اگه من میخواستم یه همچین مفهومی رو برسونم باید 4 صفحه مینوشتم ! تازه اگه آخر میتونستم ....

خارخاسک هفت دنده گفت...

هندوانه جان خیلی عجیب حرف زدی من چیز زیادی نفهمیدم با این حال اگر تو ایمیلی چیزی بدهی که من توضیح بیشتر از تو بخواهم بهتر است . تشکر

خارخاسک هفت دنده گفت...

فرمهر چه عروسکی خریدی نهنگ که نبود خدای نکرده

خارخاسک هفت دنده گفت...

آقای هاشمی ایمیلی چیزی بدهید ممنون می شوم .

خارخاسک هفت دنده گفت...

از دوستان دیگر سپاس گزارم لطف دارید .

farzane گفت...

خدایی ش با این توصیف کردنت منم اگه آقاق خونه بودم غیرتی می شدم....

امین گفت...

دیگه دختراتون بچه ها رو اذیت نکردن؟!

zari گفت...

اینجور وقتا نهنگا خودکشی میکنن.
تو ولی یه وقت به سرت نزنه از این کارا :D

بین التعطیلین گفت...

خیلی خیلی چسبید .

فرنوش گفت...

جانم به این همه هنر نمایی!خدایی حیف نبود؟

ويدا گفت...

نفس من بود اين پست

گم شده در جایی گفت...

وای از این خودنمایی سرکوب شده!!

مونا گفت...

سلام.
فوق العاده زیبا نوشته بودی.دوست ندارم حرفای تکراری بزنم اما به قول دوستان خیلی قشنگ تنهایی رو تصویر کرده بودی.
وقتی نوشتت رو به ته رسوندم احساس تنهایی عجیبی کردم.

Mehr گفت...

خیلی حرف دارداین پست.. اما.. الان ساعت 3 صبح است و من در بیمارستان کشیک هستم و دارم این پست تو را یواش می خوانم و بلند بلند می خندم... مریضهایم گاهی نگاهی می کنند.. سرشان را تکانی می دهند و زیر لب برای شفایم دعا می کنند

شین گفت...

این که دستاتو رو سرت میذارن
این که باهات هیچ کاری ندارن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که سر به سرت میذارن .....

به قول اون دوست همزبان قلمت نویسا باد

ف@طمه گفت...

آخی جانم ...

Alborz گفت...

باز خوبه شانس آوردی يکی از دخترات نيومده بهت بگه "مامان انقد خز بازی در نيار!"

کلاغ شورشی گفت...

بی وقفه زیبا بود.جز این نوشته ی آخری.اندکی ..
اما قلمت واقعا...درود بر تو

mojdeh گفت...

طفلی دختر کوچیکتون !یاد خودم میوفتم . ولی خوب راستش اون زمان ما که پدرامون رو کمرشون یه کاغذ میچسبوندن که "به زودی در این مکان موبایل نصب خواهد شد" این خواسته ِ ما یکم نامعقول بود ولی خوب من سمج تر از این حرفا بودم و بعد از 6-7 ماهی اعتراض و اینا آخر به مرادم رسیدم ! باشد که دخترتون هم به خواستش برسه :دی

شری گفت...

خیلی بانمک نوته بودی مخصوصل آرزوی داشتن توپ ، که صدای خنده ام را بلند کرد مرسی عزیزم

هیچ کس گفت...

یعنی می دونی...دوست دارم زیاد...خیلی زیاد...:)

Fateme گفت...

سلام خارخاسک عزیز.مثل بقیه منم عاشق نوشته‌هات هستم.من اکثر مواقع وقتی توی محل کارم تنها هستم به وبلاگت سر میزنم .به قول اون دوستمون من آروم می خونم و بلند بلند میخندم.مواقعی هم اشک توی چشام جمع میشه.
همیشه پایدار باشی و شادو سلامت

ناشناس گفت...

اوهو اوهو اوهو اوهو ووووووو امیدوارم حق مطلب را ادا کرده باشم.

بانوي ايراني 121 گفت...

بانوي آزاده دلم براي شنا اصلا نسوخت براي اون به هنرها كه از هنر هرهروكركرفقط بلد هستند من كارت نجات غريق دارم يك سري مجبور شدم يك بنده خداي رونجات بدم البته اينجا نبود توي دنياي بهترون نميدوني چه قدر داني از من شد اصلا انتظارشو نداشتم

حنا گفت...

نهنگ کوچولوی تنها...
دلت میخواست بری پیش دلفینها؟

سارا گفت...

چقدر دردم آمد از نوشته ات