۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

زنها و مردها ؛ ابهاماتی که فقط با دیدن رفع می شود

بیزقولک را تا همین یکی  دو هفته ی پیش آقای خانه حمام می برد   . بعد ناگهان زد زیرش و گفت : من این بچه را دیگر حمام نمی برم . دختر است و بزرگ شده است . خودت باید حمامش کنی . پرس و جو کردم فهمیدم بیچاره آقای خانه توی حمام باید تمام مدت شورتش را محکم بچسبد نکند بیزقولک بکشدش پایین . بچه کی ام  کنجکاو شده بود بداند چرا بابایش یک چیز قلمبه  دارد . مدام سوال می کرد . کلافه اش کرده بود .
 می گفت : توی حمام من دور خودم می چرخم و او دور من می چرخد و می گوید : بابا خجالت نکش فقط یه نگاه کوچولو می کنم و تمام .
خلاصه دخترک را کشیدم کنار و گفتم : مامان جان مردها با زنها فرق دارند . زنها ممه دارند ؛ مردها ندارند .عوضش مردها یک چیزی دارند برای جیش کردن که زنها ندارند .
  چه می توانستم بگویم ؛ من که روانشناس نیستم .
 دور و برمان هم که پسر کوچک نبوده تا دیده باشد و چشم و گوشش باز شده باشد . فکر می کرد جدی جدی آقای خانه پی پی کرده خودش را نشسته ؛ خشک شده همان جا چسبیده  کنده نمی شود! می  خواست کمکش کند تا بلکه از دست این پی پی مزاحم خلاصش کند  !
توضیحات من به جای آنکه ابهامش را برطرف کند کنجکاو ترش کرده بود. مدام می گفت : حالا نمی شود ببینم !
 به آقای خانه گفتم : چاره ای نیست من بچه ام را می شناسم او آخرش برای اینکه بفهمد چه جوری است یا شلوار یکی از مردها فامیل را پایین می کشد یا تو کوچه خیابان کار دست پسرهای محل می دهد باید خودمان یک جوری نشانش دهیم. سرخ شد و عصبانی  گفت : تو شورش را درآورده ای . دیگر داری با روشنفکر بازی ات ! کلافه ام می کنی . من این  کاره نیستم نشانش نمی دهم !
گفتم : اوه  چرا شلوغش می کنی قرار نیست برای رفع ابهامش  موجودی تو را ببیند . باید یک نقاشی یا عکسی پیدا کنیم و نشانش دهیم . منتهی وقتی همه امان حضور داشته باشیم تا این مسئله معمولی جلوه کند.
این است که عاقبت مجموعه ی کتابهای تاریخ هنر  و مجسمه سازی  که در دوران دانشجویی با آن همه خون دل خوردن و قران - قران پول روی هم گذاشتن خریده بودمشان  به یک  درد ی خورد .
با دخترها  نشستیم و کتابها را تورق کرديم  و عکسهایش را دیدیم .کلی هم  زیرنگاه های سنگین آقای خانه  وسبیل جویدنهایش  شوخی کردیم و به چیزشان خندیدیم .
 مرد است ديگر غرورش جريحه دار مي شود . اصلا نباید این کار را می کردیم ؛  خندیدن ندارد . یکی بیاید به ما زنها بخندد خوب است؟  خوب نیست دیگر .

۲۴ نظر:

hanieh گفت...

chan saleshe?

Arash گفت...

جمله ی اول رو که دیدم، همزمان نیشم باز شد و کله ام به مانیتور نزدیک.

پ. ن: این وبلاگ آخرش ما رو به هنر پاچه خواری مزین میکنه:
ای مادر بیزقولک... ای خارخاسک هفت دنده... ای صاحب تابلوی "نبرد چالدارن که در آن ارتش شاه اسماعیل با شمشیر و نیزه با ارتش سراپا مسلح به توپ و تفنگ سلطان سلیم مواجه شد و در آن جنگ شکست خورد"...

خارخاسک گفت...

با عرض شرمندگی 7 ساله .



به آرش : ای بابا یه نفر هم که خودش با پای خودش می آد از ماتعریف کنه احساس عذاب وجدان داره اون هم اینطوری . پاچه خواری دیگه چیه معرفتت رو می رسونه !

الهام - روح پرتابل گفت...

امیدوارم تا وقتی نوبت ما می شه، راه های علمی تری برای فهموندن این چیزها به بچه ها پیدا شده باشه.
چرا بچه داری انقدر سخته؟!

یه زن گفت...

خیلی جالب بود خارخاسک جان
تو مادر خیلی خوبی هستی.
بنده شما رو لینکیدم تا بازم از چیز قشنگا که می نویسی بخونم :D

فرشید گفت...

سلام خارخاسک جان
بچه است و کنجکاو. بهتره جوابها منطقی و واقعی باشهوگرنه بدتر میشه.
یروز کنار دریا یه دختر بچه از مادرش میپرسه: مامان اون آقاهه چی تو شرطشه که قلمبه است. مادرش که میخواسته از سرش واکنه میگه: پولهاشو گذاشته اونجا که دزد نبره.
دختره میگه:پس چرا هر وقت به تو نگاه میکنه پولاش زیاد میشه

ناشناس گفت...

به داستان‌های تخیلی علاقه داری؟!
نه جون تو! مدیونی اگه فکر کنی نظرم اینه که کلا تخیلی مینویسی!

ناشناس گفت...

vay mordam az khande yade dokhtare khodam oftadam ke ozve nadashtasho mighereft ta mesle baradaresh jish kone,taze etraz ham mikard it dosn't work.

شادی گفت...

بسیار بسیار باحال بود.اشک از چشمانمان روان شد!

labreez گفت...

:))))))))))
یعنی عالی مینویسی ها...
من و وروجک هم اخیرن معضلات مشابهی داشتیم که تو یه پست خصوصی نوشتم...

terme گفت...

بعد نگفت بزرگ ميشن چه جوري ميشن احياينن؟؟؟!! چون از بچه اي با اين باهوشي بعييد نيست . خيلي جالب بود .
(‌بعد من از همونام كه از روي عكس پروفايل شدم تو ليست فالوهاتون؟!)

شاسوسا گفت...

سلام.
يعني خدا چيكارت نكنه با اين چيزا كه مي نويسي.
آدم غير ريسه رفتن كاري ازش بر نمياد.

khale3harfi گفت...

بچه کنجکاوه دیگه از شیطونی هم که به مامانش رفته دیگه.. هاهاهاها

الما گفت...

اخی خوب چی می شد موجودیت باباش و میدید
باور کنید به عنوان یه بچه ی کنجکاو عکس فایده نداشته و ندارد

آریانا گفت...

سلام لیدی خارخاری
طبق معمول قلمتان تحسین برانگیز و البته مثل روال اخیر تیترتان نه چندان دل چسب بود.
واقعیت هایی هست که هنوز ما نمی دونیم چطور به نسل بعدمون یاد بدیم. البته اگر یاد ندیم خودشون یاد می گیرند به بهایی شاید گران. همونطور که شما هم اشاره کردید.
به هر حال من هنز روشی ندیدم یا نشنیدم که اصولی درست در چارچوب های منطقی برای آموزش مسائلی از این دست پیشنهاد بده.
امیدوارم این سبک شما عوارض جانبی نداشته باشه. گرچه زیاد خوش بین نیستم.
متشکرم لیدی از توجهتون

آیدا گفت...

خاری جان
من نوشته های تو را خیلی دوست داشتم. نمی گفتم لال از دنیا می رفتم

Miladose گفت...

زیبا بود...

کیقباد گفت...

حالا اصلا کاری نداریم که یه فروید نامی یه روزی گفته که همه ی بدبختی های آدمیزاد از لیپید میپید یا همون امور جنسیه و اصلا کاری نداریم که به گور باباش خندیده یا نه ولی این امور جنسی که یه عمری پدر صاحاب بابا و ننه ی بچه رو در آورده مثل اینکه تمومی نداره و نهضت ادامه دارد و حالا نوبت اینه که یه جور دیگه پدر صاحاب ننه و بابای بچه در بیاد .
ای توو اون روحت زیگموند !

ناشناس گفت...

خارخاسک هفت هشت دنده عزیز:*
هنوزم شیرین و قشنگ می نویسی.
حالا دیگه سند و سالت معلوم شده ننه.
یادمه اون موقعها به اسم یه دختر پیش دانشگاهی می نوشتی (که آدم فکر می کرد بزرگتر و پخته تری) و بعدا شدی یه آقا (که من نتونستم باور کنم.)
اما این سن بهت حسابی به نوشته هات می خوره.(حالا هر سن و جنسی می خوای داشته باشی.)
قربانِ یو
زیتون

پریزاد گفت...

بیچاره همسر فداکارتون :دی
چه زجری ( شرمی ) رو متحمل شده :دی

ایلناز(خانم روباهه) گفت...

من همین امشب اینجا رو کشف کردم. الان ساعت یک و نیم نصفه شبه و من پس فردا امتحان دارم و برای خودم چایی دم کردم دارم با شکلات هورت میکشم و نوشته های تو رو میخونم!
موقع خوندن این پستت مردم از خنده! احتمالا همسایه ها فکر میکنن من خل شدم که دارم این موقع شب اینقدر با خودم میخندم، ولی به درک سیاه :))
راستی کاری که کردی از نظر تربیتی عالیییییییییی بود! حسودیم میشه به دخترا که مامانی مثل تو دارن. ای کاش دوران بچه گی منم یکی بود که پرسشهام رو برام به زبون ساده پاسخ میداد تا از هر چیزی توی ذهنم یه تابو ساخته نشه به چه بزرگی...
قربانت

پرنده گفت...

اي جان اين دخملكت سرآخر مارا خواهد كشت ;-)
ولي بنده از 5 سالگي به تنهايي حمام رفتم خودم شرمم آمد ;-)در عين حال خيلي خوشمان نمي‌آمد كمي زيادي حجب به حيا بوديم;-)
در ضمن كنجكاوي‌هايم را از سن 10سالگي با كتاب‌هاي پزشكي پسرخال‌جانمان رفع و رجو كرديم آخر كمي زبان حاليمان بود;-)هم توضيح مي‌خوانديم هم عكس‌ها روشنمان ميكرد گاهي يك خاك وچوك هم به خودمان مي‌گفتيم;-)

کرو گفت...

چه جالب! دقیقن همچین خاطره ای و من و بابام باهم داریم!!

مامان می گه بعد از اینکه تو حموم به جایی نرسیدم، کشیک می کشیدم بابا که اومد بیرون، دورش می چرخیدم که حوله ش بره کنار و کنجکاویم ارضا شه

seyed abbas گفت...

عجب بچه ای.
من و خانومم هم موندیم بچه آیندمون اینا رو پرسید چیکار کنیم و چی بگیم . :دی