۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

سرو کارم با مردهایی افتاده است که زنها را یک عروسک می بینند با چند سوراخ !

از وقتی به انبار آمده ام متوجه شده ام چقدر دفترها ناقص و حساب و کتاب ورود و خروج جنس ها پر اشکال است .  بدتر از همه اینکه  مردهایی که اینجا کار می کنند . آنقدر هماهنگ هستند که اگر کوچکترین اشاره ای به این همه ابهام بکنم . ناگهان همه اشان بطور خودکار  شروع می کنند به شلوغ کاری و گرد و خاک به راه انداختن و زیر پوستی تهدید کردن .
 همین حالا دستم آمده است که اگر دهنم را باز کنم و بگویم : اینها اینقدر جنس رسید می کنند. اما  آنقدر جنس دپو می شود ؛  کارم تمام است .
یعنی به قول خودشان ( که با گوشه و کنایه فهماندنم ) . اگر لام تا کام حرف بزنم ؛  یا با یک وصله ی ناموسی روزگارم را سیاه می کنند وزلزله ی احتمالی پنجاه سال اخیر ایران  را به گردنم می اندازند  .  یا همه اشان شهادت می دهند که به آقا ! توهین کرده ام   ! و کارم با کرام الکاتبین است . کهریزک بهتر است یا شریک دزد بودن ؟ خوب معلوم است شریک دزد بودن  دیگر !
خدا را شکر مملکت هم که گل و گلاب است باد هم از یکی از آقایان بالایی  در می رود می اندازند تقصیر زنها .    
 "که اگرزنها  اینطور نبودند و این کار را نمی کردند . این جور نمی شد ."
بنا بر این طبیعی است همین حالا    اگر  از من بپرسند در محل کارت از چه چیز بیشتر بدت می آید ؟
درجا می گویم : از مردهایش . دور از جان مردهای وبلاگ خان  که ازبس   عواطف زنانه ی ، زنهای وبلاگ نویس از همه نوعش را خوانده اند چشم و گوششان باز شده  !
 راننده کامیون ها یی که هر روز با ایشان سرو کار دارم جور دیگری هستند . اینهاا فقط زن را یک عروسک می بینند با چند سوراخ .  نمونه اش اینکه تا  می آیند و دَرِ قیژ قیِژی انبار را باز می کنند  از همان دم در جوری صدا را توی گلو می اندازند و فریاد می زنند: آبجی این جنس منس ها رو کجا بریزیمشون پایین؟   که مو به تن آدم سیخ می شود  .
من می دوم  از ته انبار می آیم  جلو می گویم : مگر آقای فلانی نیستند ؟  خوب عیبی ندارد   لطفا بببرینشان سالن 4 غرفه ی 5  و چون این تقسیمات را خودم روی سالنها گذاشته ام . آنها هم کمتر تمایلی دارند که تابلو ها را بخوانند همیشه از من می خواهند  راه بیفتم و جا را نشانشان دهم .
مثلا دیروز پنج نفر از آنها اصرار داشتند که پشت سر من راه بیایند تا  جایی که باید جنسها را دپو کنند ببینند .
من گفتم : من فقط مسئول هماهنگی و دفتری  هستم .
ولی آنها اصرار می کردند که چون من اسم سالنها را عوض کرده ام باید خودم جای هر کدام را نشانشان دهم .
بالاخره من راضی شدم و  راه افتادم که جا را نشانشان دهم آنها هم  پشت من شروع کردند به آمدن  و بلند بلند خندیدن و ریسه رفتن  . بدون هیچ رودربا یستی و تردیدی موضوع صحبت شان من بودم .
من هی مانتویم را صاف می کردم. هی سعی می کردم قر ندهم ؛  صاف بروم .هی دستهایم را مثل سربازها خشک و بی روح تکان می دادم . اما آنها  ول کن نبودند . به وضوح طوری که من هم بتوانم بشنوم اما فکر کنم که دارند در گوشی حرف می زنند در مورد اعضای خدا داد من حرف می زدند . گاهی یکی شان بلند می گفت : چه تکونی هم می خوره بد مصب و بعد همه منفجر می شدند .
من قرمز می شدم و قلبم شروع می کرد به از جا کنده شدن! اما بر نمی گشتم نگاهشان کنم نکند بفهند . ترسیده ام . آقای خانه همیشه به من می گوید:"  سگها بسیار باهوشند اگر بفهمند ترسیده ای حمله را شروع می کنند " . من هم همین قانون را تعمیم می دادم به این برادران . و سعی می کردم نفهمند که سرخ شده ام یا دست و پایم می لرزد . فکر می کردم همین که بفهمند ترس برم داشته است آن  پشت مشت های انبار پنج نفری می ریزند  سرم و بعد هم با اطمینان به اینکه می دانند ترسو چیزی را لو نمی دهد . شلوارشان را می کشند بالا و می روند .همین ترس باعث شده است  سعی کنم مثل خودشان باشم . گاهی فکر می کنم حتی نوع  گفتارم  عوض شده است و راننده کامیونی حرف می زنم .

 "کم کم دارم فکر می کنم نکند این کارها هماهنگ باشد واینها  برای اینکه من موی دماغشان نباشم  چنین می کنند ."

۶ نظر:

Mehdi گفت...

چه بد كه همه چي تو زندگيمون جنسيتي شده...

فرشید گفت...

سگها اگه ببینند ترسیدی حتما حمله میکنن اما یه قانون دیگه هم هست. اگه نترسی و حمله کنی فرار میکنن.تو یه همچین شرایطی اول کسی رو پیدا کن که نقش محوری داره( به اصطلاح گندشونه) بعد مستقیم به اون حمله کن تا بقیه حساب بیاد دستشون.مثلا میتونستی برگردی و خیلی جدی بگی "برید بیرون هر وقت خنده هاتون تموم شد برگردید".
اگه وا بدی یه روز راس راستی اون پشتا کار میدن دستت

taranetina گفت...

تو خارخاسک رو این رفیقای جدیدت هنوز نمی شناسند، اما من که چند ساله از دست این اداهای غیبت زدن و باز پیدات شدن حرص خوردم می دونم چه جوونوری هستی، این ها رو بهت گفتم که بگم یادت هست که چقدر نوشته هات رو دوست داشتم و چقدر می خوندمت، ولی بعد از اینکه چند بار بلاگت رو پاک کردی و باز اومدی دیگه واقعا کلافه ام کردی. آخه کی دلش می خواد نویسنده ی مورد علاقه اش هر از گاهی اینجوری با احساساتش بازی کنه و بره پیداش نشه! به هر حال اصلا شاد نشدم وقتی دوباره دیدم بلاگت رو راه انداختی، از فکر اینکه دوباره کی بشه بیام و ببینم از نوشته هات خبری نیست حرصم در می آید.
راستی این رو واسه حرصم نمی گم، منظورم اینه که یک نظر به دور از احساساته، قبلا بهتر می نوشتی، مثلا موقعی که توو جلد اون دختر دبیرستانی بودی، نوشته هات خیلی حرفه ای تر و جذاب تر بود، حتی قبل از گم و گور شدن آخرت آن هفت خط و زن سابقش آن هم در حد همون دختره ژیلا بود چی بود، عالی بود.
به هر حال جدای از این لوس بازی غیب زدن و بازگشتت، نوشته هات خوندنی هستند.
خوش باشی خارخاسک هفت خط

خارخاسک گفت...

می دانم ترانه جان . یادم می ایدت .
خوب بچه بودیم جوانی می کردیم . یک سر بودیم و هزار سودا . ناز می کردیم دیگر .
متشکرم از اظهار لطفت .

بهار گفت...

سلام
واي كه چقدر عالي مي نويسي، طنز قشنگي تو نوشته هاته
اين پست هم واقعاً دركت مي كنم، برام پيش اومده، ولي نه به اين شدت...!!!!
خيلي مواظب باش
بهتره تو هم ميدون رو خالي كني ، حتي به زور پول

سینا گفت...

چه تلخ