۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

فارغ التحصیلی



"بیزقولک " فارغ التحصیل شد! عکسش را با کلاه و شنل آورده است خانه نشانم می دهد که : بفرما مامان خانوم دیدی بالاخره من با سواد شدم . آخه چرا اینقدر نگران بودی ؟(ببین چطور کردانیزم تا لایه های اندرونی خانه ها هم نفوذ کرده ؛ بچه ی هفت ساله را هم که مدرک دستش بدهی فکر می کند انیشتن است .)
جالب است  که اصلا دیگر کلاس اول  ؛ امتحان گرفتن و رد شدن ندارد . با چند کلمه "در حد انتظار" و "نزدیک به انتظار" و "نیاز به تلاش بیشتر" بچه ها ارزیابی می شوند و می روند کلاس دوم  اما  من نگران بودم دیگر؛  بس که می دیدم این بچه دنده پهن است و کاری به کار درس خواندن  ندارد  .
خوشحالی ام را نمی دانستم چطور نشانش دهم . عاقبت شب زنده داری هایم برای نوشتن سرمشق هایی که خودم به او می دادم و او نمی نوشت و من خجالت می کشیدم دفتر خالی را ببرد مدرسه و معلمش بفهمد که او حرف مرا هم مثل حرف او به هیچ گرفته  ؛ نتیجه داد .
خوب چه بگویم ؟ راستش من بدتر از او بودم  یاد ندارم در تمام مدت تحصیل کسی توانسته باشد  مشق اضافی به من تحمیل کند . حتی مشق های غیر اضافی ام را هم می دادم خواهر ها و برادر های بزرگترم برایم بنویسند . عوضش من موافقت می کردم که برایشان جوک تعریف نکنم . چون جوکهایم را صبح  خروس خوان  که شروع می کردم  تنگ  غروب  هم اگر توی سرم نمی زدند  و دعوایم نمی کردند تمام نمی شد . یک ریز و پی در پی یک مشت دری وری بی نمک  به هم می بافتم  و کچلشان می کردم . ( مثل کاری که حالا می کنم لابد ! )
 از کلاس سوم دبستان هم یاد گرفتم با هر کلکی شده از خواهرم که 4 سال از من بزرگتر بود دست خط بگیرم تا زیر نمره های ناپلئونی ام کپی اشان کنم و ببرم مدرسه ( مثلا می گفتم بنویس ملاحظه شد ببینم  "ظ " را با چه "ظ"  ای می نویسی بلد هستی یا نه ! )
اولین نمره ی درخشانم  نمره 8 بود ؛  از درس ریاضی  و از عجایب روزگار هم این که  در رشته ی ریاضی فیزیک دیپلم گرفتم و وارد دانشکده ی هنر شدم  و در رشته ی علوم انسانی فارغ التحصیل خواهم شد .
تناقض پشت تناقض ..........
به همین دلیل است که حالا  وقتی می روم مدرسه "بیز بیز"  و معلمهایش با شوریدگی از درس و مشق او تعریف می کنند . به خدا خجالتم می آید . دست و پایم را گم می کنم . نمی دانم نگاه مضطربم را به کجا بدوزم . می ترسم از نگاهم بخوانند که تعجب کرده ام مادر چنین دختری هستم  .
ولی بر عکس مدرسه " بیزقولک"  اوضاع عادی بود وقتی معلمش جلز و ولز می کردو با حرص و احمقانه جلوی چشمهای " بیزقولک"  از درس نخواندن و بازیگوشی اش برایم  می گفت . چنان با سربلندی و لبخند کجکی معنی دار به او نگاه می کردم که انگار خودم را دیده باشم در هفت سالگی ام  . او هم  شجاع می شد . خودش را می کشید پشت معلمش و برای او شکلک در می آورد تا من را بیشتر خوشحال کند . من هم بیشتر لبخند می زدم و معلمش بیشتر عصبانی می شد . لابد با خودش می گفت : معلوم است دیگر مادرش که این باشد  بچه بهتر از این نمی شود .

۳ نظر:

ناشناس گفت...

سلام خارخاسک خانم
من شیوا هستم چند سال پیش یعنی خیلی وقت پیشا یه وب لاگ می خوندم به اسم "خارخاسک هفت دنده" معتاده خوندنش بودم نمیدونم از یک زمانی هم گمش کردم شایدم فیلتر شد خواستم ببینم شما همونی ؟!؟!؟ آخه شما نوشتی 10 ساله که ازدواج کردین اون موقع صاحب وب لاگ ی دانشجو بود که تا جایی یادمه با بابابزرگش زندگی میکرد خلاصه خیلی چیزا ازش یادمه امروز از لینکای دختر حاجی رسیدم به شما امیدوارم که خودتون باشین ولی یعنی 10 سال از اون زمان میگذره ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

شادی گفت...

افرین.همیشه طرفشو بگیر.خیلی بهش حال میده.....

فرشید گفت...

مثل اینکه فقط من نبودم که دنبالت میگشتم.ببین چجوری مردمو میزاری سرکار.این دفعه اگه خواستی غیب بشی یه میل بزن آدرس جدیدتو بزارلطفا.
راستی بجز سن و سال ظاهرا شباهتهای دیگه ایم داریم. منم همیشه کارنامه ام رو از طرف بابام امضا میکردم. یه بار خریت کردم دادم خودش امضا کرد وقتی بردم مدرسه گفتن این امضا جعلیه برو به بابات بگو بیاد. بقیه اش هم گفتن نداره