۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

انبار

دیروز یکی ا ز همکارهای قدیمی ام  ماجرای عجیبی را برایم تعریف کرد . گفت : چند وقت پیش مجبور شده است در همین قسمتی که من در آن کار می کنم مشغول به کار شود . یک روز متوجه صداهای عجیب و غریبی در یکی از سالنهای انبار می شود . آرام آرام و بی سرو صدا به آنجا می رود تا ببیند صدای چیست بعد با منظره وحشتناکی رو به رو می شود چند نفر از انبار دارها پسر جوانی را که به تازگی به نگهبانی انبار رسیده بود آزار می دادند .
خوب معلوم است که دوست من به سرعت از آنجا دور می شود و در اولین فرصت ممکن با پارتی بازی و زد و بند و پول  دادن به این و آن راضی اشان می کند که محل خدمتش را عوض کنند و بنا بر این چنین می شود که من به عنوان جایگزین برای این دوست فراری به آن قسمت فرستاده می شوم  .

"قرار نیست من واقعیت ها را آن طور که جریان می افتند بنویسم . قرار است شما واقعیت ها را آن طور که هستند ببینید ."

تقدیم به روان آنان که در گوشه و کنار این انبار بزرگ خاطرات جان خود را از دست داده اند . آزار دیده اند یا مجبور به کوچ شده اند .

۲ نظر:

ناشناس گفت...

خارخاسک خیلی قشنگ می نویسی ،خدا خیرت بده مادر، دل مارو شاد می کنی

شادی گفت...

):!