۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

النصرو بالرعب

گاهی آقای خانه چنان تئوری هایی می دهند که من به خودم می بالم ایشان را بیش از یک دهه است به عنوان سایه ی بالای سرخودم نگهشان داشته ام .
"بیز بیز" مسابقه ی کاراته داشت . بچه ام بس که حساس است می گفت : نکند آبروی کمربند سبزم را ببرم و پیش سایر کمربند رنگی ها رو سیاه شوم . هی توی خانه می گشت و به این آن فن می زد و آخ و اوخ همه را در می آورد تا بلکه دستش روان شود برای زدن و ناکار کردن رقبا در میدان مسابقات .
آقای خانه در همه حال خونسرد بودند تا اینکه بالاخره صبرپدرانه اشان  سر آمد . او را گرفت و با عطوفت پدرانه دستی به سرو گوشش کشید و گفت : بچه جان فن زدنهایت را بگذار برای توی خیابان و سر چهار راه ! اگر هم می خواهی در مسابقات کاراته قبول شوی باید یاد بگیری تا با حریفت روبرو شدی چنان داد بزنی و به قول خودشان " کیای" بکشی که رقیب حساب کار دستش بیاید و روحیه اش متزلزل شود و کلا بفهمد با چه کسی در افتاده است .
" بیز بیز " هم پند پدرانه را به گوش گرفت و دیروز وقتی ایستاد تا با آن نیم وجب رقیبش مبارزه کند همان اول بسم الله چنان فریادی از ته دل بر آ ورد که ناگهان سالن را فضایی از رعب و وحشت فرا گرفت و همه با چشمهای گرد شده و دهنهای باز دخترک قند عسل ما را نگاه می کردند .و در تعجب بودند که این صدا از کجای این بچه در آمده است .
نشان به آن نشانی که بچه مردم زد زیر گریه و چهار صد تا آدم بزرگ جمع شدند گریه اش را بند بیاورند اما نشد که نشد .
 ودر تمام مدت من را  زیر صندلی پیدا می کردید از خجالتی که می کشیدم .
با این حساب  مسابقه بدون درد و خونریزی به نفع دخترک کمربند سبز ما پایان یافت .

۱۱ نظر:

آریانا گفت...

سلام لیدی خارخاری
پای منقل اینترنت نشسته بودم و نوشته های شما را همراه یک ماگ چای مزه مزه می کردم که خانوم جان سر رسیدند. و چون کلا علاقه به اینترنت نداشته اند از همان کودکی!! از من پرسیدند چه خبر که گفتم برایشان از وبلاگ شما و بیز بیز و بیزقولک عزیزتان. و ایشان هم گفتند وا این دیگر چه اسمی ست که من مدتی وقت صرف کردم که بگویم خانوم جان اینها اسم مستعار است و تازه صاحب وبلاگ خانومی هستند به اسم مستعار خارخاسک.
سخن به درازا کشید. خانم جان امروز سراغ بیزقولک شما را می گرفتند و احوال دفتر دیکته اش را می پرسیدند!!!
به هر حال در جمع خوانندگان، یک دنبال کننده مادربزرگ هم دارید!!!

خانم هويج گفت...

سلام
يه كمي از آرشيو رو با اجازه ت خوندم. عاشق حس هاي مادرونه اي كه داري شدم.
موفق باشي

azerila گفت...

من واقعا نمیدونم که نوشته هات واقعا خاطره هستند یا تخیلات یا هردو.
ولی واقعا طنز و تیزبینی خوبی دارن و من همیشه لذت می برم از خوندنشون

الهام - روح پرتابل گفت...

خیلی باحال بوده کــــــــه
شمام باید از زیر صندلی در می اومدید هی لبخند فاتحانه می زدید
خدائیش خیلی دوست داشتم از نزدیک صحنه غرش شیر تاتامی رو می دیدم!

Fatemeh گفت...

سلام
چه قلم دلنشینی دارید واقعا لذت بردم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید

خارخاسک گفت...

با تشکر از همگي . ممنون از اين همه لطف

هدیه گفت...

ای ول قیزقولک دوست دارم کلی؛کارت یکه آفرین ولی حواست باشه تارهای صوتیت آسیب نبینه نگه دار این غرش ها رو واسه فردای زندگیت.....

نازی گفت...

سلام من از خواننده های قدیمیتون هستم. واقعا قلم زیبا و گیرایی داری. اگه تا حالا نویسنده نبودی به نظر من میتونی نویسنده خوبی بشی.
راستی دلم واسه ماشال تنگ شده نمیاریش؟ حداقل یه پست بنویسه.
یه چیزه دیگه دوباره یه دفعه نری.

فرشید گفت...

اگه بیز بیز به شما رفته باشه که باید گفت بیچاره آقای خونه.
ضمنا ببین چه پا قدم سبکی دارم و چقدر نظرات زیاد شده. البته لازم نیست تشکر کنی

... گفت...

کلا روحیه گرفتم با این پست کلی . اصلا الان اونجا بودم بیزبیز رو کلی بغل می کردم . حال کردم . اینجوری باید مبارزه کرد . این آقای شما هم یه جمله ای گفت به بچه در حد تیم ملی .

خارخاسک گفت...

فرشيد جان نکند همه ي اين نظرات را خودت نوشته باشي براي روحيه دادن به من ! ها راستش را بگو ؟