۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

مستی در عین هوشیاری

وقتی کوچک بودم خیلی مریض می شدم و کلا سیستم ایمنی بدنم ضعیف بود دکتر جانم ،  همین دکتر قریب معروف  بودند که از سه سالگی برایم مصرف روزانه یکی دو قاشق چای خوری کونیاک را  تجویز کرده بودند .
من همینطور بزرگ می شدم و سفارش کونیاکم برقرار بود .  ما این بودیم دیگر بچه های هم سن و سال من شیشه آب قند می خوردند من کونیاک می خوردم .
البته ظاهرا گاهی وقتها که کونیاک نبود مرا با آبجو و شراب و حتی ویسکی و عرق سگی هم می ساختند زیرا پدرم کم کم کشف می کند که من  ظرفیت بالایی در خوردن مسکرات دارم !
بطوریکه  یک شب  درست در سن هفت سالگی بین من و یکی از رفقای باحال  پدرم رقابتی در می گیرد .
او یک گیلاس می زند من دو تا ! او دوتا می زند من چهار تا ! او چهار تا می زند من ....تا آخرش او پاتیل پاتیل می شود برش می دارند و کشان کشان می برندش خانه .
 ولی  من هنوز سر عقل بوده ام و تازه می روم خاله بازی کنم که ناگهان فشارم آنقدر پایین می آید  که تقریبا به کما می روم  . پدر بیچاره همانجا شیشه ی شرابش را می شکند  و پا برهنه می دود به سمت  امامزاده صالح و همان جا  آنقدر بست می نشیند تا من  به هوش می آیم .
بعد از این ماجرا کونیاک و هر گونه مسکراتی از برنامه ی غذایی من  و پدرم هر دو حذف  می شود . و کلا همه امان به راه راست هدایت می شویم  .
آنقدر هم به راه راست هدایت می شویم که دیگر حتی   امر به معروف و نهی از منکر کردن هم  بهمان واجب می شود . بطوریکه  خود من بارها و بارها آقای خانه را به خاطر اینکه با خوردن این آب شنگولی ها آب چشمه ی کوثر در بهشت برین را بر خودش حرام کرده مورد نکوهش قرار می دادم .

تا اینکه دیشب مجبور شدم بعد از این همه سال بنشینم و با آقای خانه لبی تر کنم . راستش آقای خانه از سرِ شب ِ پریشب ! پیله کرده بود باز برود با دوستانش به بها نه ی " یادی از ایام قدیم کردن " ، دمی به خمی بزنند .
بس که هم  خیلی مراعات قابوس بن وشمگیر را می کند که به پسرش نصیحت کرده : اگر شراب می خوری تنها نخور .
او هم از تنها خوری بدش می آید .
من هم  از این جمع دوستانه بدم می آید .برای آنکه نمی دانم بالاخره قابوس وشمگیر گفته است اگرشراب خوردید و هوسی بر شما عارض شد چه خاکی توی سرتان بریزید یا نگفته است ؟
دوستان آقای خانه هم که همه یا زن طلاق داده اند و یا دو زنه ! و یا هم که خیلی اپن ؛ کلا جمعه بازار را می  کشانند می آورند توی خانه تا  هر کس هر جنسی خواست معطل نماند فورا از بازارمحلی  تهیه کند  .
این بود که برای حفظ حریم خانواده بهترین لباس دلبری ام را پوشیدم و با یک خروار سرخاب سفید آب  اغفالش کردم  و گفتم : بیا یک امشب را با ما باش ! گیلاس و میلاس هم که داریم با هم می خوریم .
خندید و گفت : چه شده روشنفکر شدی نکند توی اینترنت چیزی خوانده ای که آب کوثررا بی خیال شدی ؟
ما هم خودمان را زدیم به آن راه و طعنه را نشنیده گرفتیم و برنامه ی فسق و فجور بر پا شد .
 جالب اینجاست که آقای خانه با همان یکی دو پیک اول حالی به حولی شدند  من هم مجبور شدم برای آنکه خیال بد نکند خودم را بزنم به مستی و پستی ؛  هی با تکان تکان خوردن و  هی بی خودی خندیدن و هی بی خود  یقه چاک کردن  و دری وری به هم بافتن حالی اش کنم   برای من هم اوضاع همان است که برای او ....
حالا   این فیلم  خرکی ها که من بازی کرده ام اینقدر نظر آقای خانه را جلب  کرده که  امشب هم پیشنهاد  داده بنشینیم با هم صفایی بکنیم . راستش  هیچ وقت فکر نمی کردم  این نمایش مستی در عین هوشیاری ! این اندازه سخت باشد و چه می دانم اگر قرار باشد هر شب  بازیگر نقش اول این  فیلمهای آتشین  با حرکات موزون  باشم  چیزی که از خود مست بودن خیلی خیلی مشنگ آمیز تر است چه خاکی باید توی سرم بریزم .

۴ نظر:

شاسوسا گفت...

:)
سلام.
وبلاگت خیلی خیلی با نمکه. هر سری که میام می خونم نوشته هاتو نمی تونم جلو باز شدن نیشمو بگیرم! بهت تبریگ می گم:)
راستی، من از نوشته مصائب گربه ات تو وبلاگم استفاده کردم. البته با حق کپی رایت، اسمت در پی نوشت نوشته شده.
موفق باشی و همیشه با نمک.
{گل}

داریوش کبیر گفت...

این خارخاسک که هنوز زنده س!

Sae13@ymail.com گفت...

مثل این که مطلب جدیدت پاک کردی.همه مردا ایجورن خو ... پسندن . هاته :دی

خارخاسک گفت...

وا مگه قرار بود بميرم ؟ زبونت رو گاز بگير .