۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

تف به شاهی که لیاقت بازی کردن در سرزمین خود را نداشته باشد

امروز  برای آنکه  کمی روحیه ی آقای خانه را بالا ببرم  یک دست شطرنج نو  با مهره های چوبی زیبا خریدم  تا دوباره شطرنج بازی شبها  را  راه بیاندازیم .
گذشته ها هر وقت برایمان مشکلی پیش می آمد  که در حلش می ماندیم یا می نشستیم به شطرنج بازی و یا خواندن کلیله و دمنه را برای هم تجویز می کردیم .
اما از  وقتی بچه ها به دنیا آمدند و شیطنتشان شروع شد مشکل می توانستیم بازی کنیم .   فکرش را بکنید در گرما گرم بازی ناگهان "بیز بیز"  وزیر سیاه  را بر می داشت و فرار می کرد .تا می رفتیم وزیر بخت برگشته را از او بگیریم  و برگردیم  "بیزقولک" را می دیدیم که   با دستهای کوچکش  شاه سفید  را با مشت  گرفته   و  چپانده  توی دهان بی دندانش و ملچ و ملوچش به هوا رفته است .
 اصلن تف به شاهی که لیاقت بازی کردن در سرزمین خود را نداشته باشد . مشکل پیچیده تر وقتی شروع شد که پیاده ها همگی گم  شدند .معلوم است دیگر ما برای حفظ شاهانمان یکی یکی پیاده های همدیگر را می کشتیم و می گذاشتیم کنار صفحه شطرنج . بچه ها هم بی سرو صدا  آنها را بر می داشتند و در  ناکجا آباد گم وگور می کردند . از همین زمان  بود که بازی کردنهای ما هم تمام شد .
 صحنه ی شطرنجی که  پیاده نداشته باشد به درد لای جرز می خورد . گیرم که یک شاه  حقیر را که  برای حفظ قدرت و سلطنت ؛  پیاده های خودش را  به کشتن می دهد "بیزقولک" تف مالی کند . به جایش یک  مگس مرده  هم بگذاریم همان کار کرد را دارد ولی  گم شدن  همه پیاده ها   صحنه ی شطرنج  را خالی و غم زده  می کند این بود که  ما هم بازی را تمامش کردیم .
 خلاصه امروز با خود گفتم  حالا که بچه ها بزرگتر شده اند و آقای خانه نیاز بیشتری به فکر کردن دارند تا راه حل های تازه تری را برای مشکل پیش آمده اشان کشف کنند بهتر است  شطرنج بازی را شروعش کنیم .

 به عقیده من زندگی مثل صحنه ی شطرنج است خدایان خودش را دارد . خدایان گاهی اراده بازی از دستشان خارج می شود اما  در زمانی بهتر ! صفحه ی دیگری می چینند و مهره های بهتری را جایگزین می کنند . ما هم  باید منتظر آن زمان باشیم و اراده بازی کردن را از دست ندهیم .

پی نوشت : اگر نمی توانم به همه نظرات جواب دهم به خاطر این نیست که آنها را نخوانده ام ؛  می خوانمشان و روحیه می گیرم . اما بیشتر اوقات فرصت پاسخگویی به آنها را ندارم امتحانات بچه ها شروع شده و سخت درگیرم .

۱۵ نظر:

ناشناس گفت...

خارخاسک جون تو رو جدت فونت رو یه نمه بزرگتر کن به این قبله قسم سنی از مون گذشته همه خوانندگانت که جووون نیستن . قربون دستت . دستت طلا . آررره جونم یه کم بزرگتر بشه بد نیست

بهناز گفت...

نگاه قشنگی داری
زیبا مینویسی و زیبا و درست هم برخورد میکنی
اگه یه روزی مادر شدم یا همسر مطمئنن مشاورم خواهی بود
همیشه شاد باشی

zohreh گفت...

مدتيه نوشته ها تو مي خونم و حالشو مي برم و الان ديگه كاملا معتاد اين صفحه شدم خوش به حالت كه تو اين سن وسال بازم شادي و پر شر وشور

ادریس یحیی گفت...

از آن نوشته ها بود که نزدیک های انتهاش سرعت خواندن ات کم می شود که لذت را دیرپا تر کنی. محشر بود خانم. براوو

خارخاسک گفت...

ناشناس عزیز من هم چشمم ضعیف است اما فونت خوب بود شاید در کامی شما مورد پیدا می کند .
با این حال یک نمه بزرگترش کردم اگر خوب است بگو .


بهناز جان خوش حال می شوم اگر نصایحم به دردت بخورد . اما نمی دانم سر آن یکی کامنتت چه آمد من منتشرش کرده بودم ها .



زهره متشکرم .



یحیی ممنون خوشحالم کردی .

شعله گفت...

قربون دستت عااالی شد . مادر جون ببخشید توی اولین کامنتم یادم رفت اسم رو بنویسم آلزایمرم هم زده بالا .

مرررررسی خارخاسک جان .

ناشناس گفت...

من اینجا خودم را نخود آش شما کرده و عرض می کنم که الان زهوار در رفته ترین مرورگرها هم قابلیت زوم دارند. کلید کنترل و + رو بزنید.

فرشید گفت...

فعلا که اسب بازیگران این صفحه بد جوری رم کرده و به تاخت میتازه.
راستی من و تو باید با اختلاف حد اکثر 2تا3 سال هم سن باشیم. نمیدونم چرا بعضیها فکر میکنن عجیب ما پر انرژی یااکتیو باشیم.چند وقت پیش تو باشگاه یه پسر 21-22ساله بهم گفت حال میکنم تمرین کردنتو میبینم . پیرمرد سر حالی هستی. منم موقع تمرین یه ضربه بهش زدم ولو شد بعد بهش گفتم حال میکنم میبینم مثل ماست میمونی.

خارخاسک گفت...

جالب بود انصافا چه شل و ول هایی دور و بر ما پیرمرد پیرزنها را گرفته اند .
فکر می کنم بیشتر از دو سه سال از شما بزرگتر باشم از کجا این اختلاف 2 3 سال را در اوردی .

shakiba گفت...

سلام
با اجازه تون من می خوام توی پیوندهام شما رو داشته باشم.
شکیبا

خارخاسک گفت...

داشته باشین!خوب

hediyeh گفت...

آری تف به شاهی که لیاقت بازی کردن در سرزمین خود را ندارد و قدر پیاده های خود را نمی داند......

فرشید گفت...

منم دوتا بچه دارم هم سن وسال بچه های شما. با حساب اینکه من باید دیرتر از شما ازدواج کرده باشم این حدسو زدم. من متولد 1347 هستم.

خارخاسک گفت...

من بک سال از شما کوچکترم .

فرشید گفت...

میدونستم از من جونتری اما فکر میکردم 2-3 سالی بشه. من هیچ وقت تو زندگیم اینقدر سر حال نبودم ولی تو رو نمیدونم. پیر مرد و پیر زن کسی که احساسشو داره. مطمئنا تو این احساسو نداری