۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

یک تابلو ؛ یک اطاق ؛ یک تخت خواب دو نفره

خانه امان را که خریدیم آقای خانه حق زدن میخ به در و دیوار را از من سلب کرد . خودش بعضی جاها بعضی چیزها را به دیوار می زد و می گفت : دیوارها باید صاف و تمیز باشند و فرق داشته باشند با دیوار عتیقه فروشی  .
این برای منی که از کودکی یک نیمچه نقاش آماتور بودم و تابلوها ی رنگ و روغن  گل و بلبل ِ درپیتم یا آنهایی که از این ور و آن ور جمع کرده بودم  به جانم بسته بود یعنی شروع یک بحران روحی .
اما یواش یواش قلقش آمد دستم ؛  توی خانه می گشتم و تا یک سوراخ یا یک ترک  کوچک روی  دیوار پیدا می کردم  آن را نشانش می دادم وبا نگاهی مشتاق می گفتم : عزیزم ! اینجا که می توانم یک تابلو بزنم ؟
او هم وقتی اشتیاق مرا می دید ؛ با اکراه می پذیرفت و می گفت : فقط خواهشن میخ طویله را از دستور کارت خارج کن و به همان میخ های یک سانتی بسنده کن .
یک روز یک تابلوی بزرگ از "نبرد چالدران مابين شاه اسماعيل و سلطان سليم خان امپراطور عثماني" که اصل نقاشی اش در چهل ستون اصفهان موجود است به دستم رسید . هر چه دنبال سوراخ مناسبی گشتم تا این نقاشی 70 در 120 سانتی را جایی نصب کنم پیدا نشد که نشد .
 حتی با بسیج نیرو و دادن ماموریت به "بیزبیز"  که آنوقت ها  چهار ساله بود هم  نتوانستم  یک کوچولویش را روی هر دیواری که باشد  پیدا کنم . این بود که خودم دست به کار شدم  یک سوراخ روی دیوار ؛ جایی که او بتواند ببیند ایجاد کردم . چند روز روی همان یکی کار  کردم تا  کمی بزرگتر از روز پیش شود . بعد هر شب هی نچ نچ   و  واخ واخ  راه می انداختم و می گفتم : آقا ببینید عجب گچ نا مرغوبی روی دیوار کشیده اند مرده شور برده ها !
او هم  با تاسف دستی روی سوراخ می کشید و می گفت : عجیب است دیشب اینقدر بزرگ نبود !
تا اینکه سوراخ به قدر کفایت بزرگ شد و من دست به کار شدم و با گرفتن موافقت او تابلو نسبتا سنگین  را روی دیوار نصب کردم .
هفت سال تمام است تابلوی "نبرد چالدارن که در آن ارتش  شاه اسماعیل با شمشیر و نیزه  با ارتش سراپا مسلح به توپ و تفنگ سلطان سلیم "مواجه شد و در آن جنگ شکست خورد ،  توی اطاق خواب  بالای تخت  ما آویزان است . من هر شب با یک دنیا شیفتگی نگاهش می کنم و تازه دیشب بود که  فکر کردم راستی  چه  ارتباطی می تواند باشد  میان این  تابلو و این اطاق و این تخت خواب دو نفره .

۱۱ نظر:

فرشید گفت...

ربطش اینه که اونجا جنگه و اینجا هم جنگ اما "آن کجا و این کجا"

كيقباد گفت...

به مصداق مشك آن است كه خود ببويد ، بهتر آنكه وبلاگ ، خود بگويد نه اينكه كامنتگذار بگويد !
نه اينكه كامنتگذار بگويد چه وبلاگ خوبي .
حكايت اين تابلوي نقاشي و پيام آن ، همان حكايت جنگ تن به تن است اما يك طرف مغلوب هميشگي است . يعني مثلا مغلوب . همان حكايت پشت به زمين ساييدن و اينها !
بجاي كلمه ي نامانوس و بيگانه ي ريموت كنترل و براي اينكه عبارت پرسشي ي چه كنم را بكار نبريم ميتوانيم بگوييم ماسماسك بر وزن خارخاسك !

شادی گفت...

همچین بی ارتباط هم نیس....

آریانا گفت...

سلامی دوباره لیدی خارخاری
همینطوری رد می شدم گفتم سلامی کرده باشم.
موفق باشید

خارخاسک گفت...

سلام برادر سایه اتان مستدام .

خانم هويج گفت...

واي خدا
باباي منم نميذاره تابلو به ديوار بزنيم.
ديوار مسجدم به خدا دو تا عكس رهب*ر داره ديگه

آریانا گفت...

زنده باشید خواهر!!
من هم مثل شما خواهرم!!!
گرچه اسمم کمی برادرانه به نظر می آید!

خارخاسک گفت...

شرمنده خو اهر بيزقولک من در مهد کودک يک دوست پسر داشت به نام آريانا ناگهان يادم رفت به آن پسر .

فرشید گفت...

بنازم به این سوتی. البته منم فکر کرده بودم که ایشون پسره.

موفرفری جزیره نشین گفت...

اندکی زنانگی را چاشنی کردی و به مقصد رسیدی!

ناشناس گفت...

داشتم به این فکر می‌کردم که چطور 7 سال پیش بیزبیزک 4 سالش بوده و الان 7 سالشه ;)