۱۳ فروردین ۱۳۹۵

از یک شنبه 21 آذر ماه 72 تا آخر سال

یک شنبه 21 آذر ماه 72
با مامان در موردش صحبت کردم، این که یک نفر من را دوست دارد اما می گوید؛ باید مرا بشکند و دوباره از نو بکارد تا صاف شوم چون رفتارم آن طوری که دلش می خواهد نیست و این که می گوید، دیگر خاطره ننویس چون وارد جزییات می شوی و جزییاتی که می نویسی چندان دلچسب نیست.
مامان اولش عصبانی شد و گفت: وا! این چطور دوست داشتنیه؟ مگه از توی کوچه و زیرپل دختر جمع می کنه که اینطور حرف زده؟ غلط کرده هر کسی این حرف را زده. گه خورده اصلا گفته عاشق شده. مگه عاشق وارد این حرف ها می شه؟و بعد کمی فکر کرد و گفت: شاید هم می خواسته عصبانیت کنه؟ بعضی مردها ازاین که سربه سر دختری بذارن که دوستش دارن خوششون می آد.
گفتم: وا مگه دیوونه ان؟
با خنده  گفت: آره دیوونه ان، دلشون می خواد معشوق باهاشون کل کل کنه. دعوای الکی راه بیاندازه.
با تعجب به مامان نگاه کردم وگفتم: مامان؛ تو می دونی من دارم در مورد کی حرف می زنم؟
لبخند  تمسخر آمیزی زد و گفت: تو که به من هیچی نگفتی. ولی فکر نکن من کور و کرم و چیزی  نمی بینم و نمی شنوم.
با خجالت گفتم: اَه پس می دونی که زن هم داره؟
مامان شانه بالا انداخت و گفت: تهمینه به من گفت قبلش از تو خواستگاری کرده بوده و تو جواب رد بهش دادی.
وای تهمینه دهن لق، با ناراحتی گفتم: خوب باشه من گفتم نه، اون باید می رفت ازدواج می کرد؟
مامان اول لبهایش را سفت به هم فشار داد و بعد گفت: چون سنش بالا بوده نمی تونسته منتظر تو باشه تا هی ناز کنی، تو اگه واقعا می خواستیش قبل از این که ازدواج کنه می گفتی؛ آره. تو که هیچ وقت تکلیفت با خودت روشن نبوده. لابد حالا که عروسی کرده می بینه زنش اونی که می خواسته نیست . بعدهم نتونسته  با خودش کنار بیاد که تو رو فراموش کنه.
گفتم ولی خوشبختانه فکر کنم دیگه با خودش کنار بیاد.
مامان گفت: برای چی؟
گفتم: از دستش عصبانی شدم و زدم توی گوشش.
مامان با تعجب نگاهم کرد وگفت: وا! چرا؟ مگه ازت درخواست نامعقولی کرده بود؟
سرم را تکان دادم و گفتم: بله می خواست من رو ببوسه.
مامان سرش را عقب برد و دوباره به من نگاه کرد انگار دارد من را ورانداز می کند تا صحنه جرم را بازسازی  کند.
بعد گفت: به به دیگه بدتر شد!
حالا نوبت من بود که تعجب کنم و بگویم: برای چی می گی بدتر شد؟
شانه بالا انداخت گفت:  احمق جون برای چنین مردی، کتک خوردن از معشوق خودش یه جور معاشقه است. نمی دونم مردهای این دوران چه طوری هستند؟ اما مردهای دوره ما از زنهای سهل الوصول خیلی هم خوششون نمی آمد. یعنی می دونی؟ اگه مرد عاقلی باشه و تجربه داشته باشه، عجله ای هم نداشته باشه برای این که زودتر عروسی کنه،  در عین حال واقعاً عاشق باشه، می فهمه با یه دخترکم تجربه طرفه، نه یه زن فاحشه یا یه دختر آویزون، اینجور زنها زود خودشون رو در اختیار می ذارن، یک مستی و لذت آنی دارن و زود تموم می شن، اما زنی که عاشقش هستن ودوستش دارن همه اش توی ذهنشونه، از تو مخشون بیرون نمی آد. اینجور معشوق  باید جرعه جرعه نوشیده بشه. شاید در هر دیدار فقط یک جرعه، برای اینکه خاطره اش تا دیدار بعد باقی بمونه.
با تعجب به مامان نگاه می کنم و می گم: مامان تو خیلی بدجنسی، جداً برای دختر آخوند بودن زیادی هستی.
مامان می خندد و می گوید: اتفاقا چون دختر مامانم هستم این چیزها رو بلدم. آخوندها خودشون هفت خط روزگارن، ببین زناشون باید چی باشن که بتونن اونا رو جمعشون کنن و بعد در مورد جده ی خودشان که  سوگلی شاه بوده و میان آن  همه زن و دختر عقد کرده و صیغه ای توانسته تا لحظه مرگ عزیز دردانه شاه باشد حرف زد.
بدبختی ما این است که میان زنان فامیل مادری باید افتخارمان به این سوگلی باشد.
بوسیدمش؛ باز هم نصیحتم کرد و گفت: یه نصیحتی بهت می کنم آفرید جان، به حرف مامانت گوش بده، با این مردِ نباش، تو هم باهاش بازی کن اما هیچ وقت دم به تله چنین مردی نده، خودت رو در اختیارش نذار. اینجورمردها برای تو شوهر نمی شن.   به هر حال من هنوز فکر می کنم آقای میم جدا دیگر طرف من نمی آید. #سیصدیازده
سه شنبه 23 آذرماه 72
امروز برای کلاس بررسی نقوش کنفرانس داشتم. یک سفالینه از تپه گیان نهاوند در موزه آبگینه که نقش گیل گمش را دارد و من روی نقوشش کار کرده ام. داستانی هم در مورد گیل گمش گفتم برگرفته از ادبیات سومری. استاد و بچه ها خیلی خوششان آمد قرار شد در مورد ادبیات سومری جلسه دیگر سخنرانی داشته باشم. دیگراتفاق خاصی نیفتاد.
دلمشغولی:  دنبال کارهستم. #سیصددوازده
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 27 آذرماه 72
توی کتابخانه نشسته بودم و مشغول نوشتن مطالبی برای سخنرانی سه شنبه( وقتی سخنرانی داریم از کلاس های دیگر هم می توانند بیایند و سخنرانی ما را گوش بدهند وباید بتوانم خوب از پسش بر بیایم)  آقای دوست بابا  با یکی دو کتاب آمد و صاف نشست روبروی من، نگاهش کردم، سلام ندادم.
نگاهم کرد و به جای سلام دادن لبخند زد و گفت: براتون چند تا کتاب آوردم که می تونه بهتون کمک کنه.
خیلی سرسری نگاهی به جلد کتاب ها انداختم و گفتم: متشکرم.
دوباره مشغول نوت برداری خودم شدم و بدون آن که سرم را بالا کنم، گفتم: از کجا می دونید که من دارم در چه مورد تحقیق می کنم؟
خیلی راحت و بی رودربایستی گفت: همکلاسی هاتون گفتن، شما در مورد تپه گیان نهاوند کنفرانس داشتید من هم توجهم جلب
شد، من هم روی  تپه های نهاوند کار می کنم.
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و گفتم: چه جالب.
دوباره لبخند زد، اخم کردم و سرم را انداختم پایین و گفتم:  همه دارن ما رو نگاه می کنن، شاید درست نباشه اینطوری
جلوی من بشینید.
گفت: کار بدی نمی کنیم. داریم کار تحقیقی انجام می دیم.
گفتم: پس بی زحمت کتاب بخونید، شما فقط دارید روبروتون رو نگاه می کنید.
گفت: منظورتون از روبرو اینه که دارم شما رو تماشا می کنم؟
گفتم: نه الزاماً به من، شاید به همشاگردی شیرازیمون که پشت من نشسته خیره شدید، ولی دارید همه رو نسبت به من دچار سوء تفاهم می کنید.
سرک کشید والهه را دید، این همان دخترشیرازی توی کلاس ماست که باهم خیلی صمیمی شده اند.
گفت: اِ الهه، من داشتم شما رو نگاه می کردم اصلا متوجهش نشدم.
بعد برای الهه سرتکان داد و سلام کرد.
مستاصل نگاهش کردم. باز هم به من نگاه کرد. بعد بلند شد و گفت: به هر حال می بخشید که مزاحمتون شدم. کتاب ها رو براتون می ذارم مطالعه کنید.
سرم را تکان دادم که یعنی باشه می خوانم. راه افتاد، رفت وقتی داشت از در کتابخانه خارج می شد دوباره برگشت و نگاه کرد. سرم را پایین انداختم. #سیصدسیزده
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 30 آذرماه 72
ای گیلگمش سرگشته کجا می روی؟
حیاتی که درپی آنی نخواهی یافت
زیرا هنگامی که خدایان نوع بشر را آفریدند
مرگ را برای نوع بشر نگاه داشتند
و زندگی را در دستان خویش حفظ نمودند
تو ای گیلگمش شکمت را بیا پرکن
به شادی گذران روز و شب را
هر روز ضیافتی کن به شادی خواری
شراب را به خوش دلی بنوش
شب و روز برقص و بازی کن
بگذار جامه ات پاکیزه باشد
سرت را بشویند و تنت را در آب شستشو دهند
کودکی که دست تو را می گیرد عزیز دار
بگذار عروس تو از آغوشت لذت ببرد
 زیرا وظیفه نوع بشر جز این نیست
ای گیلگمش سرگشته کجا می روی؟
حیاتی که در پی آنی نخواهی یافت
سخنرانی خیلی خوبی داشتم. بچه های رشته باستان شناسی و مرمت هم آمده بودند. کلا من خوب حرف می زنم و چون دستپاچه نمی شوم و داستان پردازی می کنم و حرفهایم رنگ و بوی شوخی و جدی دارد همه خوششان می آید. در میان کسانی که آمده بودند. این افشینی که برایش نامه اشتباهی فرستاده بودیم. آن افشینی که باید نامه را برایش می فرستادیم و اشتباهی برای کسی دیگر فرستاده بودیم. آقای دوست بابا و خیلی از پسرهای باستان شناسی و مرمت هم بودند. فرح گفت: شنیده  پسرها فهمیده اند که نامه افشین را من نوشته ام، گفت احتمالا بچه های کلاس های داستان نویسی و پرواز اندیشه ها من را لو داده اند چون هرکسی نمی توانسته اهل نامه نگاری اینطوری باشد جز کسی که داستان نویسی دوست دارد و چون تو کاریکاتور هم می کشی معلوم است که به طنز هم علاقه داری. برای همین همه پسرهای باستان شناسی گله ای آمده اند که ببینند تو کی هستی و چطور حرف می زنی؟ و ممکن است خودت آن نامه را نوشته باشی یا نه؟
من اما خودم را نباختم خیلی خوب و صمیمی با  خوش اخلاقی و لبخند صحبت کردم و کاملاً مسلط بودم بخصوص روی قسمت های احساسی خیلی تاکید کردم، شعرها را خوب خواندم و سعی کردم موقع سخنرانی  فقط به چهره یک نفر خیره نشوم. استاد خیلی خوشش آمد و قرار شد همین فیگور، کار حرفه ای من باشد و در نقوش باستانی و آثار دیگر و فرهنگ های  دیگرکار کنم.
امروز تولدم است، بچه های خوابگاه بخاطر شب یلدا می خواهند بالماسکه راه بیاندازند. هرکی قراره خودش را شبیه کسی کند. من هنوز تصمیم نگرفته ام، اما فکر کنم دلم بخواهد خودم را شبیه تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه و خواهر مظفرالدین شاه، در بیاورم اوکه خودش یکی از طرفداران سرسخت مشروطه بود با میرزاده عشقی هم برو بیایی داشت. ضمن آن که به شدت مخالف اختلاف طبقاتی در دربار و مملکت و حکومت برادرش بود، تاج السلطنه یکی از  زنان ایرانی است که به نوشتن خاطرات علاقه داشته. یعنی قبل از من، به فکرش رسیده که باید خاطراتش را بنویسد و از کسی هم نترسد. #سیصدچهارده
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 1 دی ماه 72
مریم زنگ زد و بعد از کلی معذرت خواهی بخاطر رفتار مژگان در روز عقد کنان( ظاهرا از پیمانه چیزهایی شنیده اند)،  از من خواست قراری بذارم تا منصور من را ببیند و خودش معذرت خواهی کند. گفتم: اصلا نیازی نیست. رفتار مژگان برای من قابل گذشت است.
من شوهر نمی خواهم اما از عاشقی هم که بخواهد من را جرعه جرعه بنوشد خوشم نمی آید. من سوگلی نمی شوم.  #سیصدپانزده
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 4 دی ماه 72
باز هم مریم زنگ زد و گفت: دوشنبه عصر مامانم درخانه خودشان برای من مهمانی داده. لطفاً  حتماً برای جشن من بیا، بیا همدیگر را ببینیم.
بهانه آوردم و گفتم که خیلی کار دارم و این روزها درسهایم خیلی سنگین شده (دروغ گفتم مگر من چقدر درس می خوانم)
اصرار کرد و قسم خورد که مجلس زنانه است و نه مژگان در مجلس حضور دارد و نه منصور.
اصلا دلم نمی خواهد بروم. اصلا دلم نمی خواهد جایی باشم که احتمال حضور منصور را در گذشته و حال و آینده در آن جا احساس کنم. می دانم اگر بخواهم او را ببینم بدجنسی ام گل می کند، می دانم نمی توانم جلوی شیطنت خودم را بگیرم.  چرا فکر کند که می تواند من را بازی بدهد؟ چرا این همه اعتماد به نفس دارد؟ اگر مامان درست حدس زده باشد  او دنبال فرصتی می گردد تا دوباره من را ببیند. اگر دوباره همدیگر را ببینیم معلوم می شود چه کسی بازیچه دیگری است. #سیصدشانزده      https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 6 دی ماه 72
ساعت 5 بعداز ظهر رفتم خانه مامان و بابای مریم، برایش یک گلدان بلوری خریده بودم. یعنی مامان گفت، اینطور مهمانی ها اسمش پاتختی است و باید کادو ببری من که نتوانسته بودم کادوی عروسی هم به مریم بدهم، (یک توسینه ای کوچک قلبی طلا برایش خریده بودم.) هر دو را برداشتم و بردم خانه شان. مجلسشان کاملا زنانه بود و کلی هم زدیم و رقصیدیم و خوش گذشت. (مسخره است فقط خانواده عروس بودند و خبری از فامیل داماد نبود.) البته معلوم است که مژگان را هم دعوت نکرده بودند، مریم بابت کادوها خیلی تشکر کرد.
اینطور که فهمیدم اولش اصلا قرار نبوده که عقد کنان مریم، خانه منصور اینها باشد. اما بعد به خاطر این که خانه پدری مریم کوچک است و خانواده داماد هم خیلی ثروتمند و کلاس بالا. منصور تصمیم می گیرد عقد کنان را در خانه خودش بگیرد و موضوع را هم به مژگان نمی گوید، بعد ظاهراً یک کلمه از دهن مژگان در می رود که نمی دانسته قرار است عقد کنان خانه آنها باشد و منصور حتی یک کلمه هم به او در این مورد نگفته که لااقل خودش را آماده کند.
 مهین هم که  اینها را از زبان مژگان می شنود، می آید همه را می گذارد کف دست محبوبه خواهر بزرگش او هم همه را به مادرش می گوید و مادرش هم به تریج قبایش برمی خورد و مادر شوهر بازی در می آورد و به اتفاق محبوبه تصمیم می گیرند که اصلا در مراسم عقد شرکت نکنند، مگر این که مژگان در آن خانه نباشد یا این که عقد کنان را در خانه خودشان برگزار کنند. ولی مریم که دوست نداشته جلوی خانواده پولدار شوهرش کم بیاورد. خانه داداش منصورش را ترجیح می دهد.
جدا که آدم شاخ در می آورد، همین که، به مامان مریم اصلا نمی آید چنین رفتاری داشته باشد. چون خیلی مهربان و ساده به نظر می آمد. هم از مریم تعجبم که حاضر شده بخاطر ظاهر سازی عقد کنانش را در خانه منصور بگیرد نه خانه پدرش.
به هر حال منصور به زنش نمی گوید که از آن خانه برود، عقد کنان هم در خانه منصور برگزار می شود و چشم و چار خانواده شوهر داماد از کیا و بیای برادر عروس حسابی جا می افتد. البته خانه منصور آن قدر قشنگ و باشکوه است  که خیلی از دخترها دلشان غش می رود آنجا عقدکنان بگیرند. چه برسد به مریم که خودش خواهر منصور است.
از حیاط چند طبقه و استخرگرفته تا سالن پذیرایی با پلان دایره ای و لوسترهای کریستال و مجسمه های برنزی... از مبلمان منبت استیل سلطنتی بگیر تا فرش های دستباف ابریشمی، همه چیز خانه منصور خیلی خوب است و من نمی دانم این همه سلیقه منصور بوده یا زنش؟ چقدر وقت گذاشته اند و حوصله کرده اند بروند این چیزها را بخرند؟ این را با آن ست کن، آن را با این ست کن! اما خوب می دانم که منصور از همان اولش هم چیز متفاوتی بود. حتی در خانه پدرش هم اطاق اختصاصی داشت و سطح زندگیش را بالا نگه می داشت. به هر حال چیزی که واضح است زن و شوهر هر دو بهم می آیند، یعنی شاید منصور خودش هم فهمیده است، مژگان زنی است که کاملا می تواند مطابق سلیقه او خودش را بالا بکشد و در عوض در مورد خیلی چیزها چشم پوشی داشته باشد.
 اه مثل ندید بدید ها دلم نمی خواهد باب خاله زنک بازی را اینجا باز کنم و به شرح گوشه گوشه خانه منصور و زندگی احمقانه شان بپردازم. نه علاقه دارم و نه اگر جای مریم بودم این قدر اصرار داشتم که عقد کنانم را آنجا برگزار کنم. اگر کسی مرا برای چیزی که هستم دوست ندارد. همان بهتر که دوست نداشته باشد.
اینطور که به نظر می آید با توجه به آن که داماد، خواستگار پیشنهادی منصور بوده، منصور خودش هم برای مریم جهیزیه خریده و برنامه هایش را تدارک دیده و در این خصوص حق برادری را برای مریم تمام و کمال ادا کرده است، آفرین به این معرفت.  وقت خداحافظی مریم آمد و باز هم بابت کاری که مژگان در خانه شان با من کرده بود معذرت خواهی کرد.
گفتم؛ زیاد مهم نیست و اصلا به دل نگرفته ام. اما...!؟ امممم حدس مامان درست بود، من دوباره منصور را دیدم. ولی  چرا باید من بازی بخورم؟ من هم می خواهم بازی بدهم.#سیصدهفده

https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 13 دی ماه 72
آقای دوست بابا امروز بی مقدمه به من یک تکه سفال از منطقه تپه گیان نهاوند داد. با فرح نشسته بودیم توی یکی از کلاس های دانشکده. من پایم را گذاشته بودم روی صندلی جلویی و دلم می خواست چرتی بزنم. فرح هم کم کم چشمهایش سنگین شده بود. بعد یک هو آقای دوست بابا در کلاس را باز کرد و آمد تو، اولش از دیدن ما جا خورد اما بعد از این که کمی جلوی در ایستاد جرات کرد بیاید داخل و هم ردیف ما روی صندلی های ردیف آخر نشست. بعد مثل این که تصمیمش را گرفته باشد آمد طرف ما. من فکر کردم می خواهد از آن جا بگذرد، پایم را برداشتم که رد شود. اما او این سفالینه را گذاشت روی میز و گفت: این یادگاری برای شماست و بعد برگشت و از کلاس بیرون رفت. به جای من فرح تشکر کرد، و من مثل خنگ ها مات و مبهوت مانده بودم و وقتی دو زاری ام افتاد که او تقریباً دور شده بود و من فقط توانستم بگویم: آهان، یادگاری.
نه؛ اصلا از کاری که کرد بدم نیامد. خیلی هم خوشم آمد که جلوی فرح این کار را کرد. یعنی دنبال گوشه خلوت و سوت و کور نبود تا مرا تنهایی گیر بیاورد و یادگاری اش را بدهد این طوری خیلی معمولی تر و دوستانه تر به نظر می رسید. من تا به حال نگذاشته بودم بتواند خیلی به من نزدیک شود و راحت ابراز احساسات کند، از او فاصله می گرفتم، از بقیه هم. اما این کارش برایم دلنشین بود. این تکه سفال را که می گذارم کنار آن سرویس طلای گل با نگین های برلیان که بلاخره مال من شد و  هفته پیش از منصورقبول کردم. خنده ام می گیرد.
می توانستم حدس بزنم. این روزها زیاد به من توجه می کرد و نشان می داد از من خوشش آمده است. بخصوص این چند روز که تلاش می کرد خودش را لو بدهد. گه گاه وقتی به من خیره می شد مچش را می گرفتم.  دلش می خواست مچش را بگیرم. علاقه ای برای دزدیدن نگاهش نداشت و تازه نگاهش آن چنان رو بود که هزار حرف می زد. خیلی عمیق نگاه می کند و در نگاهش نوعی اشتیاق برای تجربه عاشقی دیده می شود. احساس می کنم می ترسد قاپ من دزدیده بشود. فکر می کنم این روزهای آخر ترم دوم برای او نگران کننده بوده، شیطنت های من در دانشکده نگرانش کرده است. کنجکاوی که میان پسرها برانگیخته ام او را می ترساند.
دوست دارم مدل عاشقی کردن او را ببینم. دلم می خواهد این فرصت را به او بدهم تا ببینم چطور من را دوست  دارد. دلم نمی خواهد این عاشق پرطرفدار را از دست بدهم. دلم می خواهد برای من نامه های عاشقانه بنویسد می خواهم نوشته هایش را بخوانم. او هم اهل خاطره نویسی است یک بار دفترش را خوانده بودم. دوست دارم  فرصت بدون دلهره عاشقی کردن را داشته باشم. میم را هم نمی خواهم از دست بدهم. نباید به هیچ کدامشان امیدواری بدهم. فعلا می خواهم مقایسه شان کنم. می خواهم ببینم هر کدام چطور می توانند قلب من را طوفانی کنند. #سیصدهجده

https://telegram.me/noone_ezafe
جمعه 8 بهمن ماه 72 نیمه شعبان
آمده ایم خوابگاه به هوای امتحان دادن. خوابگاه شلوغ است. وسط امتحان های ترم. بچه ها می گویند: برای خواندن نماز استغاثه امام زمان باید حتماً رفت زیر سقف آسمان. یعنی باید زیر آسمان نماز را خواند. عجیب نیست دراین خانه اسقاطی دو سه طبقه که در همه جایش باز است درپشت بام را دو سه قفله کنند.
بچه ها گفتند: برویم از پنجره نور گیر طبقه سوم بپریم روی پشت بام،
رفتیم  ببینیم می توانیم یا نه، هفت هشت نفر بودیم. قرار شد برویم بپریم آنها که می خواهند نماز بخوانند آنها که نمی خواهند ماه شب چهارده را تماشا کنند.
وحشتناک بود چطور جراتش را کردم که بپرم؟ از روی پنجره تا روی پشت بام تقریبا یک متر فاصله بود، فاصله زیادی نبود اما لبه پنجره باریک بود و لبه پشت بام باریکتر و فاصله از پنجره تا زمین بیش از نه متر، اول از همه من پریدم اما بعدش هیچ کس نیامد همه ترسیدند.
ماه توی آسمان بود، گردِ گرد و طلایی رنگ، یک دیس طلا بود نه ماه، بچه ها دم پنجره نشسته بودند و دعایشان را می خواندند، من زیر آسمان نشسته بودم و ماه را تماشا می کردم و فکر می کردم،( اگر نتوانم برای خودم کار مناسبی پیدا کنم زندگی برایم سخت می شود.)  بعد مسئول خوابگاه آمد، من خم شدم و پشت دیوار کوتاه پشت بام پنهان شدم. بچه ها را تار و مار کرد و در پنجره را بست و رفت. من ماندم روی پشت بام، تازه پشت بامی که مال ما هم نبود، پشت بام ساختمان شرکت کناری.
نشستم و خیره به آسمان به فکر فرو رفتم. آقای میم را دوست دارم، فقط برای آن که خیلی چیزها می فهمد. خیلی ملاحظه کار است خیلی تحمل می کند. آن روز بعد از پاتختی مریم وقتی آمدم توی کوچه و او به زور آمد دست من را گرفت و برد توی ماشین. از این همه جسارتش خوشم آمد. این که خودش را مقصر می دانست. گفت: اشتباه کرده در بدترین شرایط روحی و روانی با من رفتار درستی نداشته.(نگفتم که من قسمت معاشقه را دوست داشتم و فقط از قسمت مکالمه منزجر شده ام، نمی شد فقط از من تعریف کند و نخواهد چیزی به من یاد بدهد؟و نخواهد من را از انجام کاری که عاشقش هستم پرهیز بدهد؟) گفتم: او را بخشیده ام ( از خجالت مردم وقتی جای ناخن هایم را روی دستش نشانم داد) گفت: مثل یک پلنگ ناخنهایت را توی دست من فروکردی و به من لگد زدی، خندید و گفت: آن دنیا سر پل صراط دامنت را می گیرم. شرمنده بودم اما معذرت خواهی نکردم. گفتم: دلم برای مژگان می سوزد و فکر می کنم رابطه ما با هم کار درستی نیست. گفت: نگران نباشم چون او سعی می کند حد رابطه با من را نگاه دارد و در کمال تعجب گفت؛ می خواهد پای یک زن دیگر را به زندگی خودش باز کند. حتی از من پرسید با این موضوع مشکل ندارم؟ گفتم: چرا از من می پرسی؟ در این مورد با مژگان مشورت کن، به من ربطی ندارد. خیلی عادی گفت: منظورم این است که می توانی آن زن باشی. اما اگر نخواهی یا نتوانی با این موضوع کنار بیایی یا این مساله بخواهد به تو ضربه بزند و روحیه ات را بهم بریزد؛ ترجیح می دهم با شخص دیگری باشم. نگاهش کردم و گفتم: زندگی خصوصی تو به من ربطی ندارد و حتی گفتم: یکی از پسرهای دانشکده از من خوشش آمده و من هم دوست دارم عشق او را تجربه کنم. متاثر شد اما من را محدود نکرد، فکر می کنم تصمیمش را گرفته است. می خواهد یک تجربه دیگر داشته باشد و دست آخر بلاخره آن سرویس طلای گل برلیان خوشگلی که این همه وقت برای من خریده بود را به من داد تا با او آشتی باشم و بشود که باز هم همدیگر را ببینیم، قبول کردم، به هر حال فکر می کنم او هنوز هم من را دوست دارد، اما می خواهد بگذارد من پیش قدم این ارتباط شوم. من نمی توانم اما، من تازگی ها احساس می کنم از آقای دوست خوشم می آید. ( ادامه دارد....) #سیصدنوزده
( ادامه از بالا ...) یک ساعت بعد بچه ها که برگشتند پنجره را باز کردند.اما پریدن از پشت بام روی لبه پنجره واقعا سخت بود. می ترسیدم بپرم و انگار تازه ارتفاع زیاد را می دیدم و وحشت کرده بودم. آخرش بچه ها مجبور شدند دست به دامان میترا شوند او هم  به بهانه ای نگهبان خوابگاه را پیچاند و آمد بیرون به سراغ شرکت کناری. شانس آوردیم شرکت سرایدار دارد. میترا به سرایدار گفته بود کفش یکی از دخترها افتاده روی پشت بام آنها و می خواهد کفش را بردارد. وقتی میترا و پیرمرد سرایدار با هم بالای پشت بام آمدند بیچاره پیرمرد با دیدن من آن بالا آن قدر تعجب کرده بود که نزدیک بود شاخ در بیاورد. مدام به میترا می گفت: تو به این دختر می گویی لنگه کفش؟ این را چه جوری پرت کرده اید روی پشت بام ما؟ چهار پنج دفعه آمد نگاه کرد ببیند من دقیقاً چطور از پنجره خوابگاه پرت شده ام روی پشت بام آنها و هی لااله الا الله گفت. میترا برایم  مانتو شلوار و روسری آورده بود همه را تا برسم به دم در توی راه پله ها جلوی چشمهای ورقلمبیده سرایدار پیر پوشیدم و از شرکت زدیم بیرون و این شد که شب نیمه شعبان باعث شود شرایط صلح و صفا بین من و میترا برقرار گردد، ضمناً  به میمنت این شب من  یک نقشه هایی هم برای کار کردن کشیده ام.#سیصدبیست        https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 9 بهمن 72
چهارشنبه امتحان دکترصراف را داشتیم.. از یک طرف منیژه و تهمینه آمده بودند دانشکده من و از این طرف ضایع ترین پسر دانشکده که چپ و راست به این و آن آویزان می شود گیر داده بود که می خواهد به من امانتی بدهد و من فکر می کردم منظورش این است که چیزی را به کسی برسانم. امتحان که تمام شد گفت: بیارم.    گفتم: اوهوووم.
ما راه افتادیم  و او دوید رفت توی خوابگاهشان، وقتی رسیدیم سرکوچه جلوی آن همه پسرهای دانشکده اسم من را با صدای بلند به زبان آورد و امانتی را که یک کیف کوچک بود به من داد و برگشت رفت طرف دانشکده.  من همان لحظه پیش بچه ها، پیش تهمینه و منیژه بازش کردم. خالی بود، یعنی چه؟ باید به کی می دادم؟ نه نامه ای، نه اسمی، نه نشانه ای. این را باید به کی می دادم؟ به بچه ها گفتم: شما بروید طرف پارک نیاوران تا من بروم از اوبپرسم که این را به کی باید بدهم. وقتی برگشتم، آقای دوست را با یکی از دوستانش دیدم که اخمالو از خوابگاه آمدند بیرون. کیف هنوز توی دست من بود و من هم خیلی جدی از کنارشان گذشتم و رفتم دانشکده، شاهین را دیدم و گفتم: این رو باید به کی بدم؟
شاهین گفت: یه نامه توش بوده مگه نامه را ندیدی؟
گفتم: هیچی توش نیست و من نامه ای ندیدم.
حالا او قسم می خورد که بوده و حتی فکر می کرد من دارم دروغ می گویم و نامه با ارزشش را خورده ام. به هر حال هر کاری کردم کیف را پس نگرفت. من هم کیف را انداختم توی باغچه و راه افتادم. جوادی و سرهنگ کسلر و دکتر استرنج لاو ایستاده بودند جلوی در دانشکده و شاهد این صحنه بودند. من بی خیال راه افتادم نزدیکشان که رسیدم سرهنگ باخنده گفت: احتمالاً نامه تون رو کسی برداشته. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: نامه من رو؟ ولی ظاهراً امانتی برای یه نفر دیگه بوده، حالا هم که خدا را شکر گم شده.
خندید و گفت: نه بابا بیچاره برای خودتون نامه نوشته بوده، این رو که می شناسید هفته ای یه بار عاشق می شه این هفته از شما خوشش اومده.
چطور این پسر جرات کرده بود به من نامه بنویسد؟ اکثر پسرهای دانشکده از من می ترسند. می ترسند مسخره شان کنم. هر چند جرات نمی خواست اوتا به حال به بالای 99 درصد دخترهای دانشکده پیشنهاد ازدواج داده بنابراین حالا که برای من نامه نوشته یعنی تقریبا خویشتن دارانه برخورد کرده است. شانه بالا انداختم و خیلی جدی گفتم: چه فایده حالا که نامه اش گم شده.
دکتر استرنج لاو گفت: نامه اش گم نشده خانم. یه نفر نامه اش رو برداشته و با لبخند اشاره ای به سرکوچه کرد.
همینطور که  با هم از کوچه دانشکده بالا می رفتیم نگاهی کردم، آقای دوست و رفیقش سر کوچه ایستاده بودند نزدیک که شدیم. آنها دور هم جمع شدند به صحبت کردن. اول برای من مهم نبود ازشان رد شدم. ولی بعد فکر کردم باید کمی بچزانمش.  برگشتم وجلوی بقیه پسرها راست توی چشم آقای دوست نگاه کردم و گفتم: شما نامه من رو برداشتید؟
دست پاچه شد ولی اخمالو و جدی گفت: کدوم نامه؟
گفتم: نامه ای که اون پسره برام نوشته بود و تو اون کیفه گذاشته بود.
کمی مکث کرد و گفت: بله، دور از شان شما بود که چنین نامه ای دریافت کنید.
با دلخوری صورتم را برگرداندم و گفتم: دور از شان شما بود که نامه من رو بردارید.
خنده روی دهن همه پسرها ماسید. تیر مشترک گروهی شان به سنگ خورده بود.
راه افتادم. آقای دوست دنبالم آمد و معذرت خواهی کرد. گفت: نامه را توی خوابگاه گذاشته و اگر اجازه بدهم می رود می آورد. گفت به عنوان یک پسر برایش خجالت آوربوده که چنین نامه ای دریافت کنم و با آن نامه یک قضاوت کلی در مورد بقیه پسرها پیدا کنم.
گفتم: برای چی؟ مگه حرف بدی نوشته بود؟
گفت: نه حرف بدی نبود فقط یک ابراز احساسات سطح پایین وهیجانی.
با بی خیالی شانه بالا انداختم و گفتم: بازم خوبه جرات چنین کاری رو داشته و ادامه دادم : نامه را نمی خوام. قضاوت کلی هم در مورد بقیه پسرها نمی کنم. ولی خواهش می کنم شعور من را دست کم نگیرید. بعد هم خداحافظی کردم  و سریع راه افتادم. خیلی خنده دار بود. قیافه اش کاملا دیدنی شده بود. خوشم آمد که نامه را کش رفته بود. وای خدا چقدرخنده دار که نقش یک دختر عاقل و فهمیده را برایش بازی کردم. کم پیش می آید که خیلی منطقی و عاقل به نظر بیایم.#سیصد21
یک شنبه 1 اسفند ماه 72
با میترا رفتیم سرویس طلایی که آقای میم به من هدیه داده بود را فروختیم! 350 هزارتومان، اصلا فکرش را نمی کردم این قدر قیمت داشته باشد. یک سال پیش مامان یک هکتار زمین کشاورزی اش را در قزوین فروخت 300 هزار تومان. به هر حال، حالا سرمایه ای که می خواستم را دارم. اگر به خود میم می گفتم؛ برایم کار پیدا کند، باز هم یک کار ور دل خودش برایم پیدا می کرد و هی باید می رفتم و می آمدم و آخرش هم یک کارمند ساده می شدم. اما حالا می خواهم برای خودم یک شرکت کوچولو داشته باشم.
به میترا گفتم سرویس عروسی خواهرم است، می خواهیم باهم توی یک کاری سرمایه گذاری کنیم ناچار شده بفروشدش چون برای شراکت پولش را احتیاج داریم. #سیصد22
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 16  اسفند ماه 72
هاهاها دو تا دستگاه تایپ حرفه ای و بزرگ  بُرادر خریده ام (دست دوی تقریباً سالم، فروشنده نزدیک بود قسم بخورد که دستگاه مال یک خانم دکتر بوده و فقط با آن لیست خرید خانه را می نوشته و برای شوهرش فکس می کرده! ) . یکی برای تایپ فارسی و یکی برای تایپ انگلیسی قیمت دستگاه تایپ فارسی 75 هزارتومان و قیمت دستگاه انگلیسی 50 هزارتومان. اولش فکر می کردم با بقیه پول اگر بتوانم یک جای خوبی برای خودم اجاره کنم عالی می شود اما برای اجاره کردن یک فضایی که شکل و شمایل اداری داشته باشد باید کلی پول بدهم. تازه اگربخواهم یک دفتر خدمات تایپ و تکثیر ثبت کنم ( پول نداشتم دستگاه کپی بخرم ولی در برنامه آتی در دستور کارم است)  و بخواهم از راه قانونی کار کنم باید پی مالیات را هم به تنم بمالم. با استاد اخوت مشورت کردم. گفت: بیا خانه ما یک اطاق را توی زیرزمین برای تو درست می کنم همانجا بی سرو صدا کارت را شروع کن. یک مدتی با کار آشنا شو و خودت را محک بزن و سرمایه ات را بیشتر کن بعد می توانی بروی شرکت خودت را داشته باشی. بنده خدا حتی می خواست به من کمک مالی هم بکند. اما قبول نکردم. اصلا دلم نمی خواهد دستم را پیش این و آن دراز کنم. #سیصد23

https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 26 اسفند ماه 72
سرم خیلی شلوغ است مدام می روم و می آیم. برای خرید کاغذ، نوار جوهر، میز و صندلی، لوازم التحریر، حتی برای خودم یک دست تخت و کمد دست دوم هم خریده ام. زیرزمین استاد اخوت خیلی بزرگ است و قرار شد هم محل کارم باشد هم محل زندگی. اصرار کردم اجاره بدهم. قبول نمی کرد، اما من هم قبول نکردم که اگر بدون دادن اجاره باشد خودم را بهشان تحمیل کنم. فقط خواهشم این بود که مبلغ اجاره بالا نباشد. پول پیش 100 هزارتومان داده ام ( برایم جنبه پس انداز هم دارد) و با ماهی 5000 تومان اجاره نامه نوشته ایم.
منصور را امروز دیدم. اولش می خواستم بگویم که سرویس طلا را گم کرده ام، اما بعدش پشیمان شدم. چرا باید دروغ می گفتم؟ راست و مستقیم خیلی با هیجان و علاقه بهش گفتم سرویس طلا را فروخته ام و برای خودم دستگاه تایپ خریده ام و حالا می خواهم کاری را شروع کنم. از تعجب خشکش زده بود. اولش خیلی ناراحت شد گفت: واقعا ناامیدم کردی این سرویس را چند سال به نیت تو نگه داشتم با چه شوق و ذوقی برایت خریده بودم. خودش گفت؛ برای تقاضای ازدواج و بعد فقط برای آن که آشتی باشی و هی مثل ماهی لیز نخوری. گفت چرا نباید به من بگویی  کار می خواهی؟  یا اگر می خواهی کار خودت را داشته باشی چرا ازمن نخواسته ایی کمکت کنم؟ چرا به من اعتماد نداری؟( هه هه) حتی یک باردیگر حس کردم خیلی نامحسوس دوباره به من پیشنهاد ازدواج داد( مسخره است) توجهی نکردم.
مدام می گفت: به چیزی احتیاج نداری که من برایت تهیه کنم. توی ذهنم سیصد هزاربار آمد که بگویم دستگاه کپی، اما نگفتم.( چنین دختر با سعه صدری هستم من) دیگر کمک گرفتن از او بس است. او هم وقتی دید بیشتر انگیزه ام برای کار کردن، بدون گرفتن قرض و قوله یا کمک از اوست. دیگر چیزی نگفت، احساس می کنم از من تعجب کرده بود و با ناامیدی من را نگاه می کرد و هی می گفت: حیفت نیامد سرویس به آن خوشگلی را فروختی؟ جدا به همین راحتی فروختی؟ اصلا خوشت نیامده بود؟ و باز گفت، حساب دیگری برای من باز کن، هر وقت کمک خواستی من مثل یک دوست قدیمی به تو کمک می کنم.
راستش می توانستم از او کمک بخواهم اما نمی خواستم.  او که به چشم مادر و خواهری به من نگاه نمی کند، پس نمی توانستم از او مطمئن باشم.  لابد هر بار که از او چیزی بخواهم او در ذهنش مرور می کند که یک قدم خودم را به او نزدیک تر کرده ام. می خواست به من سرویس طلا ندهد. سرویس را داد که آشتی باشیم. حالا من آشتی هستم. اصلاً سرویس مال خودم بود پولش را بیشتر از زرق و برقش احتیاج داشتم.

هیچ نظری موجود نیست: