۳ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

پنج شنبه 10 آذرماه 72 تاپابان دفتر چهارم و پنجم....



پنج شنبه 10 آذر ماه 72
از وقتی سرکار نمی روم آخر هفته ها خانه هستم و زندگی خانوادگی را دوباره حس و لمس می کنم. مامان، بابا مثل همیشه اند، مامان دعوا بکند و بابا اخم کند. مامان ناز کند و بابا کیف کند،  اما در مورد منیژه اوضاع فرق کرده است، رابطه ما بهتر شده، خیلی به من می چسبد و حتی احساس می کنم خیلی سعی می کند کارهایش را از من تقلید کند. اهل شعر و ادبیات شده. داستان کوتاه می نویسد. اما خوشگلی است دیگر، خیلی هم کشته و مرده دارد. روی هم رفته از من و تهمینه  راحت تر برخورد می کند. آن خشونت و زمختی و گاهی خریت که ما داشتیم را ندارد. فکر می کنم خیلی عاقل تراز ماست اگرچه مامان را به ستوه آورده. تاحدی که پایش را کرده توی یک کفش و می گوید باید از مهرشهر برویم. باید برویم قزوین تا منیژه دریک مدرسه خوب و زیر نظر سودابه دبیرستان برود. من از همین حالا عزا گرفته ام. چرا مدام از من دور می شوید؟ البته واقعاً فکر می کنم برخلاف آن چیزی که مامان می گوید؛ بیشتر مشکل مامان، خود باباست. مامان می خواهد بابا را از کار جدید که هیچ منفعتی جز ضرر برایش ندارد، دور کند.
خیلی متاسف هستم که در این روزهای سخت نمی توانم به آنها کمک کنم. حتی نتوانستم پس اندازی که دلم می خواست را داشته باشم.
کاش می شد یک شرکت برای خودم داشته باشم. باید دنبال یک کار دیگر باشم. به هر حال دیگر باید بتوانم بدون آویزان شدن به آقای میم زندگی خودم را اداره کنم. وضعیتی که برای فامیل هامون پیش آمده من را مایوس کرده است. شرایط آنها نسبتاً چیزی بوده که خانواده ما تجربه کردند. قبل از انقلابی گری بابا و زندانی شدن و تنزل درجه اش در زمان شاه. ما حتی راننده شخصی داشتیم. داشتن دو خدمتکار زن و مرد که دیگر معمولی بود. من و سیاوش یک پرستار مخصوص به خودمان داشتیم یک ننه جان که جای مادر ما را بازی می کرد. برای ما معمولی شده بود که سربازها یا پلیس های سرچهار راه با دیدن بابا پا به زمین بکوبند و سلام نظامی بدهند. ولی بعد همه این ها آرام آرام از بین رفت و ما یاد گرفتیم نگاهی هم به دور و بر خودمان بیاندازیم و ببینیم که می شود بدون همه این ها زندگی شادی داشت.
جداً حد و حدود ثروت اندوزی و قدرت طلبی یک آدم چقدر است؟
چطور می شود که خیلی ها برای به دست آوردن پول و زندگی بیشتر تمام اصول اخلاقی و انسانی را زیر پا می گذارند؟
من هنوز دلم برای کارگرهای کارگاه کفاشی قدیم میم می سوزد. وقتی یک شبه همه چیز برایشان تمام شد. سیستم تولید ناگهان به سیستم واردات تغییرپیدا کرد. برای من خوب شد، من انباردار بودم ولی عذر همه آنها را خواستند. پول بیمه وحق کارگری و خیلی چیزهای دیگر هم،  پر.
یادم می آید همان روزها وقتی به آقای میم گفتم: کاری که می کند اشتباه است. به من گفت؛ بازار رقابت، ترحم و دلسوزی نمی شناسد.
کدام رقابت؟ رقابت با که؟ رقابت با چه؟ برای رسیدن به چه چیز و چه منافعی این کارها را می کنیم؟
بله زندگی بهتر خوب است، سفرخارج از کشور، رفاه عالی، پس انداز زیاد اما جدا حد و حدودش تا کجا و تا چه اندازه؟
شاید سیاوش راست می گوید که، شرایط اقتصادی ما و ورشکستگی بابا باعث شده است من نوعی نگاه سوسیالیستی به زندگی پیدا کنم. به طوریکه از پولدارها بدم می آید. یا از آدمهایی که برای رسیدن به ثروت بیشتر تلاش بیش از اندازه می کنند منزجرم. 
اما این طور نیست من فقط ولع سیری ناپذیر به قدرت و ثروت را منزجر کننده می دانم. این فاصله طبقاتی که در مملکت بوجود آمده من را آزرده می کند. علم و ثروت باید در بازار یک سان به همه عرضه شود. باید بین کسی که با هوش و توانایی پله ها را یکی یکی طی می کند با کسی که نمی تواند چنین کند تفاوت هایی وجود داشته باشد. همه آدم ها باید بتوانند ازیک موقعیت یک سان  برای کسب ثروت بیشتر استفاده کنند اما اینجا اینطور نیست. خیلی چیزها را ما نمی توانیم واردش شویم. در دست یک عده خاص است.
همین رابطه بازی و باند بازی برای گرفتن پروژه های بیشتر در شرکت آقای شکم گنده مثال خوبش است. کسی کاری ندارد که این شرکت توانایی انجام این پروژه را دارد یا ندارد؟ فقط آن رابطه مهم است و آن پارتی خاص که بتواند این کار را جور کند.

شنبه 11 آذر ماه 72
وای خدای من، جداً که محجوب ترین و خجالتی ترین پسرها وقتش که برسد خیلی جسور و دست و رو شسته می شوند. تازه معلومم شد همانطور که مارال می گفت پسر شیرازی ها خیلی پررو هستند. فکرش را بکن، امروز همین که وارد دانشکده شدیم چه دیدیم؟ این پسره افشین که ما برایش اشتباهی نامه نوشته بودیم تک و تنها رفته بود نشسته بود روی آن نیمکت زیر بید مجنون، آن هم سمت چپش! یعنی این که من می خواهم تو که اشتباهی به من نامه نوشته ای، به من زنگ بزنی و به شیوه صوتی معذرت خواهی کنی. ( خدارا شکر برای پذیرش معذرت خواهی، مورد معذرت خواهی دستی را پیشنهاد نداده  بودم وگرنه او درجا همان مورد لمسی را انتخاب می کرد و من فردا باید می رفتم جهت معذرت خواهی پک و پهلویش را می مالیدم! ) حالا این که چیزی نیست کاش فقط خودش رفته بود سمت چپ نیمکت، زیر بید مجنون نشسته بود. تقریباً بیست سی نفر از پسرهای باستان شناسی و هنرهای سنتی و مرمت بنا همه با هم نشسته یا ایستاده بودند روی نیمکت های  روبروی او  که دقیقاً روبروی در دانشکده است تا عکس العمل هر دختری که وارد دانشکده می شود و چشمش به افشین می افتد را زیر نظر بگیرند و ببینند که دقیقاً کدام دختر بوده که چنین نامه ای را برای افی افه نوشته است. 
خدا را شکر من و فرح با اطمینان این که افشین خجالتی و محجوب و ماخوذ به حیاست و چنین کاری را نمی کند بل کل روز شنبه ساعت 8 را یادمان رفته بود و تقریباً هیچ کدام عکس العمل خاصی نشان ندادیم و خیلی راحت از جلوی آنها گذشتیم بدون آن که توجهی به افشین کنیم، درحالی که  بخاطر خرابی اتوبوس با نیم ساعت تاخیر هم  به دانشکده  رسیده بودیم. یعنی این که این افشین محجوب با دار و دسته اراذل و اوباشش تا ساعت هشت و نیم، نیم ساعت تمام بیشتر از چیزی که باید باشند در مواضع خودشان استقرار پیدا کرده بودند که هیچ دختری از دخترهای دانشکده را رد ندهند و عکس العمل همه را زیر نظر بگیرند تا بفهمند  آن دختری که نامه اشتباهی به افشین نوشته که بوده و مال کدام رشته است؟
حالا مانده ام امروز ساعت 5 چه بکنم؟ اگر به پسره تلفن نزنم که باز دوباره مضحکه خاص و عام می شود. چون به نظرم آمد امروز را هم به اجبار دوستانش آن جا نشسته بود. اگرتلفن بزنم که خوب صدایم را چه کنم به سرعت شناسایی می شوم.
مارال می گوید: بیا زنگ بزنیم و صدای عرعر، خر در بیاوریم تا خیط بشوند.( یعنی از این دختر خنگ تر کسی پیدا می شود؟ بهش می گویم؛ احمق جان مگر می خواهیم خودمان را زیر سوال ببریم؟ واقعاً می خواهی  ثابت کنیم خیلی خر بوده ایم که به افشین نامه نوشته ایم؟ کاش حداقل می گفت؛ صدای میومیوی گربه.)
فرح می گوید: زنگ بزن و انگشتت را  بکن کنار دهنت و حرف بزن. اگر خواست ترانه بخوانی، یک توپ دارم قلقلیه را بخوان.
اما من فکر می کنم حالا که او این قدر بچه پرروست من هم همانطور بشوم و خیلی با شجاعت بدون میومیو کردن و انگشت در دهن کردن با صدای خودم معذرت خواهی کنم و اگر هم دلش خواست برایش یک ترانه ای چیزی بخوانم.

...حاشیه 11:47 دقیقه شنبه شب 11 آذرماه- خوابگاه دختران
ساعت 5 زنگ زدم به خوابگاه پسرها بوق اول که خورد، بلافاصله  یک پسری گوشی را برداشت و گفت: الو بفرمایید من افشین هستم. حالا افشین بود یا نبود هر کسی بود می دانست که دارد نقش افشین را بازی می کند وحتماً پیام مبارک من را به افشین می رساند. بدون سلام و خیلی سریع گفتم: بابت نامه اشتباهی که برای شما فرستاده شده بود معذرت می خوام. امیدوارم من روببخشید و از سر گناهم بگذرید. اینطوری خدای نکرده اگه بعد از صد و بیست سال خواستم بمیرم سر راحت زمین می ذارم و نفرین شما من را زمین گیر نمی کنه. 
پسرک پشت خط با شیطنت گفت: این طوری فایده نداره خانم، من خیلی ناراحت شدم. آبروی من پیش همه رفته، دیگه همه به من می گن افی افه. معرفت این بود که حضوری می اومدید عذرخواهی می کردید، حالا حضوری نشده تلفنی منم می گم باشه، ولی یه دهن آواز رو که باید برام بخونید.
گفتم: خیلی هم شلوغش نکنید آقا، من نامه را به نام شما نوشته بودم شما اگه خودتون تنتون نمی خارید که محتویات نامه شخصی رو برای دوستاتون نمی خوندید تا آبروتون اینطوری بره.
گفت: خانم من که ندادم بخونن. به زور این اتفاق برام افتاده. این چه فرمایشیه که شما می کنید؟ تو خوابگاه پسرا چیز مخفی وجود نداره، اصلا کفره،  همه، همه چیزشون در معرض دید همه هست.
خیلی زبان باز بود، انگار مسابقه گذاشته بودند سرزبان دارترین پسر را برای این کار مامور کرده بودند. اما من هم از رو نرفتم و گفتم: خوب اینطوری من دارم ضرر می کنم. دارم خسارت بی درو پیکر بودن اوضاع خوابگاه شما رو پس می دم. یه چیز خصوصی اشتباهی بود که به نام شما فرستاده شده بود. اگه شما هوار هوار نمی کردید و نامه خصوصیتون رو به همه نشون نمی دادید نامه معذرت خواهی که می رسید، می فهمیدید طرف نامه کیه، می بردید نامه رو می دادید به خودش. آبروتون هم محفوظ می موند. اما حالا که آبروی شما مثل کش شلوار می مونه و زود در می ره معذرت خواهی هم لازم نداشت.
پسرک خیلی طلبکار گفت: خانم محترم پس یه باره بگید من بدهکار هم شدم. به من توهین شده، یه نامه ناجور برای من فرستاده شده، مورد خشونت هم خوابگاهی های نابکارم قرار گرفتم، یه دهن آواز فقط مرهم دوساعت روان خسته و روح زخم خورده منه.
گفتم: ای وای الهی بمیرم. می خواهید یه قناری براتون بخرم از طرف من نیم ساعت به نیم ساعت براتون بخونه روانتون آب بندی بشه؟
پسرک خندید و تو مایه خر کردن  گفت: حالا جان من نمی خوای بخونی؟ خودت نوشته بودی، من کلی به شکمم صابون زده بودم.
من هم خیلی با اشتیاق و شیفتگی گفتم: دروغ چرا من که از خدامه برات بخونم. ولی اینجا بچه ها ایستادن می گن، این خیلی نامردیه. هم نامه فدایت شوم و معذرت خواهی کتبی، هم معذرت خواهی صوتی، هم یه دهن آواز؟ تعریف از خود نباشه اونم چه آوازی! لااقل از طرف شما هم یه حرکت مثبت نشون داده بشه، ما راضی هستم من یه دهن براتون بخونم عوضش، برای دو نفرمون تا یه هفته ژتون غذای آشغال دانشگاه رو بخرید و همه چیز ختم به خیر بشه.
آن طرف پسرک غش غش خندید و گفت: باشه خوب شما بخون ما می خریم.
گفتم: ما هم باشه خوب، ولی اول باید غذا رو تو دهنمون مزه مزه کنیم.
پسرک گفت: بابا غذای دانشکده این همه ارزش داره؟ شما دارید در مورد صدای روح نواز خودتون صحبت می کنید. اگه غذای دانشکده رو بخورید دو روز دیگه صدا براتون نمی مونه.
من گفتم: افشین جان تو نگران نباش. من آماده شدم اول پنیرم رو بزنم زیر بغلم بعد یه دهن آواز بخونم. ژتون غذا رو چه جوری به دستمون می رسونی، بچه ها اینجا منتظر جوابن؟
پسر( که نه البته پسرهای آن ور خط در حال  غش و ریسه رفتن بودند) افشین تقلبی گفت: باشه باشه فردا براتون تهیه می کنم، فقط بگید چه جوری برسونم به دستتون؟ خودم بیام حضوراً تقدیم کنم؟
با شیطنت گفتم: نه آخه چرا این همه به زحمت بیفتید؟ کافیه به مسئول مربوطه بگید فردا به تعداد 14 نفر از دخترهای دانشکده ژتون مجانی توزیع کنه. این، هم خدا پسندانه است هم ارزش یه دهن آواز رو داره.
پسر گفت: بعد اگه ما دادیم و شما نخوندید چی؟
من گفتم: این دیگه پنجاه پنجاست! من یه ساعت دارم برای شما یاسین می خونم همین طوری هم دینم رو ادا کردم. می تونم همین رو سر خوندن به حساب بیارم و پرونده رو ببندم.
گفت: نامردیه!
گفتم: کی گفته ما مردیم؟
همچنان صدای خنده و قهقهه بلند بود. آخرش قبول کرد. اما یک مبارزه نابرابر  بود. در حالی که من و فرح مجبورم بودیم برای تلفن کردن به خوابگاه پسرها برویم توی خیابان و از جلوی بیمارستان آراد ازتلفن عمومی با کارت زنگ بزنیم. یک کرور پسرتوی خوابگاه گرم و نرم نشسته بودند کنار افشین تقلبی تلفن کننده و با ما کل کل می کردند و چانه می زدند.

یک شنبه 12 آذرماه 72
امروز که رفتیم برای گرفتن غذا، دخترها می گفتند: همان اول بسم الله آقای رستورانی گفته یکی از پسرها نذر کرده غذای 14 نفر از دخترها را بدون ژتون و مجانی می دهند. من و فرح و مارال و مهری و مریم جزو آن چهارده نفر نبودم. به ما نرسید. همین نذر کردن یکی از پسرها آن قدر سوژه خنده و تفریح دخترها شده بود که نگو و نپرس. کاملا معلوم است که پسرهای خوابگاه دارند تلاش می کنند ببینند، کی به افشین نامه نوشته است؟ حتی بحث مهر کردن جعلی نامه و گذاشتن نامه میان نامه های پستی دفتر آموزش همه جا پیچیده. بخشی از اینها اطلاعاتی است که میترا به ما می دهد. خودش هم اول به ما شک کرده بود اما من خیلی جدی شدم و اخم و تخم کردم و گفتم: این لوس بازی ها واقعا در شان یک دختر دانشجو نیست و نه تنها انجام دادنش بلکه پرسیدنش هم قبح مساله را ریختن است و خیلی زشت!
(به خدا که ما دشمن خانگی داریم هم باید حواسمان به داخل خوابگاه باشد و هم مراقب باشیم که پسرها از این جریان بویی نبرند.)
فرح و مهری هم خودشان را زدند به کوچه علی چپ که یعنی روحشان از این موضوع خبردار نشده و از این کارها بدشان می آید.
به هرحال کافی است میترا یک خط از این ماجراها را بداند آن وقت دیگر همه دانشکده خبردار می شوند.
فکر می کنم از امشب افشین جعلی هی می نشیند دم تلفن که مگر کسی که نامه نوشته زنگ بزند و برایش یک دهن آواز بخواند. من که دیگر بهش تلفن نمی زنم ازخدا هم می خواهم که خدا خودش نذرشان  را ادا کند.

سه شنبه 14 آذر ماه 72
امروز پیمانه به دانشکده ما آمده بود، پیمانه یکی از دوست های خوب دوران دبیرستان است. در دوران دبیرستان تحت شرایط خاص ناگهان از این رو به آن رو شده و رفته بود توی خط چادر چاقچور و نماز و دعا مثل همان کاری که من می خواستم برای خانم رمقی انجام دهم. اما الان کاملا دچارسانتی مانتالیزم شده و جور بخصوصی احساسات اغراق شده غیرمذهبی از خودش بروز می دهد، با تمام این اوصاف خیلی دوست داشتنی است و برای من به عنوان یک دوست قدیمی یادآور بخش خوب خاطرات دوران دبیرستان است. در کمال ناباوری برایم یک کارت دعوت عروسی هم آورده، باور کردنی نیست، مریم قرار است ازدواج کند با یک تاجر فرش.  مریم، خواهر منصور، همان که هم سن و سال خودمان بود! گفت: خواهرش مهین هم نامزد کرده خانم دکتر (بعد از این) با یکی از دوستان منصور که او هم پزشک است نامزد شده.( خدا بدهد شانس، آن وقت دوستان داداش های من یا عمله اکره هستند! یا بسیجی و سپاهی). قرار شد با هم دو نفری برویم عروسی. به نظرم خیلی خوش می گذرد. گفت: مریم خودش هم می خواسته بیاید دانشکده تا رسماً من را دعوت کند اما چون جمعه عروسی اش است و خیلی کار دارد نتوانسته. شماره تلفن من را هم نداشته، ولی دست خط مریم را نشانم داد که از من خواسته بود حتماً به خاطر او هم که شده به عروسی اش بروم و حتماً از عقد کنان. حالا بگو جشن عقد کنان کجاست؟ خیابان فرشته! همان آدرسی است که منصور می خواست خانه بخرد، احتمالاً این خانه ای است که با مژگان در آن زندگی می کند. همان خانه ای که من خوشم نیامده بود و اصلا برایم جاذبه ای نداشت! یا شاید زیاد جدی اش نگرفتم.
بگذریم زیاد برایم مهم نیست.
یک اتفاق جالب هم افتاد. با فرح اینها و پیمانه رفتیم پارک نیاوران که کمی خوش بگذرانیم و راحت باشیم. من کفشهایم را درآورده بودم و بندهایش را بهم گره زده و انداختم بودم گردنم تا بتوانم پابرهنه روی چمن ها راه بروم، بس که عاشق خیسی و خنکی سبزه ها هستم. بعد یک پسره شانزده هفده ساله پیدایش شد که همه اش ما را تعقیب می کرد و یک چیزی می گفت.
آخرش به من گفت: خانوم خانوم اون دوربینه  گردنت انداختی؟
من هم خیلی جدی گفتم: آره، تو از کجا فهمیدی؟ همه اولش که می بینن فکر می کنن کفشامه.
پسره گفت: برو بابا ما رو گرفتی؟
گفتم: نه به خدا واقعاً دوربینمه، خودت که گفتی، می خوای باهاش ازمون عکس بگیری؟
با خنده و خوشمزگی شانه بالا انداخت و گفت: آره بده ببینم.
من هم یکی از کفشهایم را باز کردم ولنگه کفش  را بردم دادم دستش و بهش یاد دادم کجایش را فشار بدهد و تیلیک تیلیک از ما عکس بگیرد. پسرک بازیگوش هم برای این که کم نیاورد شروع کرد به عکس گرفتن از ما، من هم هی خرده فرمایش می آمدم که افقی بگیر، عمودی بگیر. خیلی بالا نگیر، خیلی پایین نیا، حالا نگو آقای دوست بابا و چند نفری از دوستانش یک گوشه نشسته اند و در کمال تعجب دارند؛ مسخره بازی های ما را می بینند. از طرفی فرح و پیمانه و مهر و بقیه بچه های ما هم  خیلی حس گرفته بودند و جدی ژست می گرفتند و ادا در می آوردند و باهم عکس الکی می انداختیم. حتی یکی دو بار مهری گفت من چشمهایم را بسته بودم و دوباره بیانداز. آخرش پسرک خسته شد و گفت من دیگر عکس نمی اندازم ویک هو به سرش زد که دوربین من را بردارد و پا بگذارد به دو. ولی مگر من از رو رفتم. من هم دویدم دنبالش و دقیقا یک گوشه ای که از نفس افتاده بود گیرش انداختم و رفتم سراغش هر دو به شوخی گرفته بودیم و می خندیدیم اما او هی خودش را لوس می کرد و کفش را نمی داد و هی این دست و آن دست می کرد. واقعاً کم مانده بود، با او وارد فاز کشتی فرنگی بشوم که یکهو آقای دوست بابا پیدایش شد و بچه مردم را گرفت، یکی زد پس کله اش و کفش من را ازش گرفت. پسر بیچاره خواست یک کمی شاخ و شانه بکشد که بقیه دوستهای آقای دوست بابا هم رسیدند و بیچاره را تار و مار کردند و با اردنگی فرستادنش برود. من خیلی ناراحت شده بودم. اصلا به آنها چه؟ من خودم می توانستم کفشم را بگیرم، تازه بچه جداً شوخی می کرد و فقط دلش کمی بازی و خنده می خواست. همین را به آنها گفتم که چرا بچه را اذیت کرده اند و من خودم می توانستم از پسش بربیایم و اگر کفشم را نمی داد هم مهم نبود. اما آقای دوست بابا ناراحت شد و بدون این که به من چیزی بگوید، با اخم و تخم راهش را کشید و رفت، خوب یعنی چه در کار من فضولی می کنند؟ لابد انتظار داشت ازش تشکر کنم.

چهارشنبه 15 آذرماه 72
از مامان اجازه گرفته ام که ابروهایم را رنگ کنم. کمی شکلاتی، اجازه داد. می توانم برای عروسی آن پیراهن گلدار آبی فیروزه ای یقه هفتم را بپوشم با آن کفشهای نقره ای- فیروزه ای، پاشنه هفت سانتی معروف که مامان برایم از سلدا خریده بود. عروسی مریم حتماً خیلی خوش می گذرد. یک دوست دبیرستان را در لباس عروسی دیدن خیلی هیجان انگیز است.

جمعه 16 آذرماه 72
وای عجب عروسی وحشتناکی شد این عروسی مریم. مادرمریم و محبوبه خواهرش حاضر نشدند برای عقد کنان بیایند خانه منصور و مژگان، یعنی اینها ظاهراً اولش راضی می شوند بیایند ولی در آخرین دقایق پشیمان می شوند و هر چه فامیل می روند اصرار می کنند که بیایند هم نمی آیند. پدرش ولی آمده بود، بیچاره پیر و درب و داغان و من فکر می کنم اصلا بخاطر رودرواسی با منصور و ناراحتی و گریه و زاری مریم، آمده بود. البته منصور هم عین خیالش نبود و هر چه همه می گفتند که برود خانه شان و مادر و خواهرش را بیاورد زیر بار نرفت. مژگان اما، خودش را زده بود به موش مرده بازی و ادای آدم های خیلی ناراحت را در می آورد اما به خدا که اگر یک ابسیلون ناراحت بود و اتفاقاً به نظرم خیلی هم خوشحال بود. یعنی چطور کسی می تواند درعین ناراحتی آن ادا اصول و مسخره بازی ها را برای من در بیاورد. فکر می کنم تازه مژگان دوزاری اش افتاده تا به من به چشم یک رقیب نگاه کند. یا شاید چون رفته بودم خانه شان آن طوری شده بود. یعنی حتی جواب سلام من را هم نداد. من زیاد برایم مهم نبود که سلام نکند. ولی بعد که نوع رفتارش را با خودم دیدم. چطوراستقبال کردن؟ اخم و تخم کردن و رفتار هیستیریک، تعجب کردم.
 مثلا یک بار عملا وقتی از نزدیک من رد می شد گفت: پتیاره!
من چشمهایم گرد شده بود به پیمانه نگاه کردم او هم تعجب کرده بود. این حرف را به من زد؟ بله حتماً به من بود، قشنگ چشم دوخت توی چشم من و خیلی آرام گفت.
به هر حال برای من هیچ وقت مژگان مهم نبود من می توانستم به سه سوت دیوانه اش کنم. با حال و روزی که مریم داشت و مدام گریه می کرد با خودم گفتم عیبی ندارد کمی دیگر می مانم و بعد می روم. اما بی احترامی بیشتر و بیشتر شد. من رفته بودم دستشویی،  این دستشویی بود که همه از آن استفاده می کردند. اما هنوز دو دقیقه برای شستن دستها نگذشته بود که یکهو دیدم یک نفر انگار کن که به در قلعه می کوبد محکم با مشت به در می زند. در را باز کردم. مژگان بود، عملا و برای اولین بار با من، هم صحبت می شد آن هم با چه ادبیاتی تقریبا با نفرت و حرص گفت: اینجا دستشویی عمومی نیست خانوم جون، پاشو برو اونطرف، تو اون یکی راهرو دستشوییت رو کن! ( دقیقاً با همین لفظ مسخره و زشت دستشوییت را کن.)
 گفتم: مگه پارک هستین! که دستشویی عمومی داشته باشین، اگه نمی خواستین کسی ازش استفاده کنه روش می نوشتین غیر قابل استفاده. من همین الان دیدم بقیه هم از همین جا استفاده کردن.
بعد او با یک نوع حالت عصبی خاصی گفت: اون بقیه بودن عزیزجون شما با بقیه فرق داری. نجس می شه همه جا، بفرما برو اون وری.
خیلی با خونسردی گفتم: حالا می فهمیم فرق دارم یا نه و در را محکم توی صورتش بستم وهمانجا ایستادم.
من واقعاً خیلی  از رفتارش نارحت نشده بودم فقط خیلی برایم جالب بود. زنی با آن سن و سال اینطور ضعف بچه گانه از خودش نشان می داد. شاید بخاطر این که من را دقیقاً توی خانه و زندگی خودش و این قدر نزدیک به زندگیش می دید احساس ناراحتی می کرد؟ شاید هم بی توجهی خانواده منصور به خودش تضعیفش کرده بود؟ به هر حال نیم ساعت بعد با خنده از دستشویی بیرون آمدم  ورفتم توی اتاق تا کسی نفهمد که چقدرحالم بد است ( دل درد داشتم و حس می کردم نزدیک پریودم است) خیلی بی سرو صدا وسایلم را برداشتم ومانتویم را پوشیدم. فقط از پیمانه خداحافظی کردم و گفتم که حالم خوب نیست و باید زودتر برگردم خانه. آن قدر برای رفتن از آن خانه عجله داشتم که حتی نخواستم  به تاکسی تلفنی زنگ بزنم. با همان کفشهای پاشنه هفت سانتی از خانه زدم بیرون. مژگان حتی بیرون رفتن من از ساختمان را دید و مطمئن هستم که خیلی خوشحال بود که من را دک کرده است.
.... الان در آپارتمان میم در خیابان به آفرین هستم. مجبور شدیم برویم درمانگاه تا من آمپول بزنم؛ حالم خیلی بد بود، احساس می کردم نزدیک است پریود شوم (هرچند هنوز چیزی شروع نشده) دردهای وحشتناک به سراغم آمده بود. می ترسیدم دوباره همه جار را به گند بکشم. او من را به اینجا آورد. هنوز از در حیاطشان بیرون نیامده بودم که با ماشین آمد و من را سوار کرد.
به خدا نگفتم که زنش با من چه رفتاری داشته. حتی گله نکردم. اما ظاهراً خودش فهمیده بود. من فقط گفتم چون حالم بد است باید حتماً بروم درمانگاه تا آمپول مسکن بزنم. آمپول را که زدم من را آورد اینجا، چون خسته بودم و گریه ام می آمد و دلم یک جایی را می خواست که تنها باشم و خودم را گرم کنم. خودش رفت عروسی، بلاخره بعد از عقد کنان مجلس عروسی را که باید می رفت، حالا او رفته است و من مانده ام.  این هم از عروسی مریم خانم، دوست دوران دبیرستان.

شنبه 17 آذرماه 72
این را فهمیدم که دیگر آن شرو شور نوجوانی برای بودن با منصور را ندارم. دیگر در بیست و چهار سالگی آن دختر چشم و گوش بسته نوجوانی نیستم. دنیا از نگاه من به اولین مردی که با او هیجان زده شده ام خلاصه نمی شود. آدم های زیادی در زندگی ام آمده اند و رفته اند. دوستان زیادی پیدا کرده ام، با پسرهای زیادی حرف زده ام. بعد از مرگ هامون احساسم این است که دیگرعلاقه سیری ناپذیر تنانه ای به مردها ندارم. بلوغ از من گذشته است! شاید حالا دیگر فقط یک بازیگوشی ساده است برای جستجوی مردی که روحم را تسخیر کند. سرد شده ام، رو به خاموشی هستم. اما هنوز یک گربه وحشی در درونم کمین کرده است تا به وقت بیرون بپرد، چنگ بزند و فیف بکشد.
با همان لباس مهمانی نشسته روی مبل خوابم برده بود که میم آمد. آخرهای شب نزدیک ساعت 12. چرا راضی شده بودم بیایم اینجا به خانه شخصی اش؟ شاید برای آن که من هم به نوبه خود ضرب شصتی به مژگان نشان داده باشم. حتماً شوهرش را وقتی دنبال من آمده بود بیرون، دیده است. همین برایم می توانست کافی باشد، اما کافی نبود. می خواستم توجه او را به خودم ببینم. باید می دیدم جنس این توجه، چطور بوده که مژگان را آن طور بهم ریخته است؟ از طرفی وضعیتم بهم ریخته بود، دل درد داشتم می ترسیدم اوضاع غیرقابل کنترل شود. باید درمانگاه را می رفتم. بله می توانستم خانه اش نیایم اما وقتی اصرار کرد من را ببرد آنجا تا استراحت کنم قبول کردم. گفت: خودش مجبور است برگردد و من تنها می مانم و جای نگرانی ندارد.
اما ساعت نزدیک به 12 دوباره برگشته بود من همانطور نشسته روی مبل خوابیده بود. چشمم را که باز کردم دیدم  کتش را درآورده و با همان پیراهن و شلوار میهمانی نشسته کنارمن و سرش را گذاشته روی پشتی و تماشایم می کند. آرام موهای توی صورتم را کنار زد. می شد که من را ببوسد و بوسید. آن قدر زیاد و آن قدر طولانی که فکر کردم نزدیک است خفه شوم. در تمام مدت قیافه عصبی و منزجر مژگان را پشت سر میم می دیدم. وقتی رها شدم  انگار از کف اقیانوس بالا آمده باشم نفس بلندی کشیدم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. فکرمی کردم این همه حساسیت من برای نبودن در کنار این آدم برای چیست؟ الان که خوب هستیم، می خواهم در کنارش باشم.  یک آغوش محکم و گرم دارد. صورتش را میان موهای من کرد و به جستجو در اطراف گوش و گردن ادامه داد. نه؛  حس بدی نداشتم. همه چیز خوب بود حتی کمردرد و دل درد آرام شده بود. انگار این آغوش می توانست درمان کننده باشد. هورمون ها منظم شده بودند.  گردنم را بوسید و توی گوشم گفت: خیلی خوبی، هیچ وقت چنین تجربه خوبی نداشتم.
با خودم گفتم دروغگو؛ ولی عیبی ندارد دروغ شیرینی است باز هم بگو.
دوباره گفت: چه بوی خوبی می دی، بوی سیب می دی.
من حرفی برای زدن نداشتم، زبانم گره خورده بود. جوابم نمی آمد. دوباره بوسید و جستجو کرد و باز زمزمه های عاشقانه شروع شد. مدام گفت و گفت حرفهایی که لذت بخش بودند. خیلی شیرینی، دوستت دارم. خوابم گرفته بود؛ هیچ مسکنی مثل زمزمه های عاشقانه زن را آرام نمی کند.
باز هم آغوش و بوسه بود: " تنها دختری هستی که فقط مال منی"، پرت شدم وسط اقیانوس منجمد شمالی؛ "از اولش هم مال من بودی". منجمد شده بودم؛  "مال هیچ کس دیگه نیستی". خواب از سرم پرید. آرام و به زور خودم را کنار کشیدم و گفتم: تنها دختر یعنی چی؟ خندید و گفت: ولش کن بابا و دوباره  مرا بوسید. خودم را با قدرت کنار کشیدم و خیلی جدی گفتم: واقعاً می خوام بدونم تنها دختر یعنی چی؟ گفت: ای بابا ولش کن یه چیزی گفتم، قیافه مصمم را که دید گفت: خوب مژگان که اولش ازدواج کرده بود بعد ما با هم عروسی کردیم. یکی دو تا قبلی ها هم که اصلا دختر نبودن.
فاصله ام را با او بیشتر کردم و گفتم: یعنی تو بخاطر این که من دختر هستم دوستم داری؟ خندید و گفت: نه، ولش کن چقدر همه چیز برای توبا جزییاته،  فکر می کنی اگه من می خواستم با یه دختر ازدواج کنم یا باشم نمی تونستم؟ من تو رو می خوام خره، تو باهمین وضعیتی که داری. کینه توزانه نگاهش کردم، گفتم: هه، جالبه من برای این که با تو باشم نمی خواستم از اولش خیلی آفتاب مهتاب ندیده باشم. دلم می خواست تجربه اولم با کسی دیگه باشه. آن وقت تو...
بی حوصله گفت: این برای اینه که تو لجبازی، با خودت هم لجبازی می کنی. همیشه گفتم تو تکلیفت باخودت روشن نیست.
حرف خودم را ادامه دادم گفتم: برای این که تو هم خیلی معصوم نیستی، تو هم تجربه اولت نیست، چرا من باشم؟ چرا باید برات مهم باشه دختر بودن من؟
اخم کرد و گفت: برام مهمه چون می خوام کسی این تجربه ای که من با تو دارم رو نداشته باشه.
بلند شدم از روی مبل و کنار رفتم. نفرت انگیز بود. گفتم: چرا نباید برای من مهم باشه؟ چون فکر کردی پولداری و همه چیز داری پس دنیا باید به کامت باشه؟ دست اول همه چیز رو می خوای؟ خونه تو خیابون فرشته، ماشین بالاترین مدلش، زن کسی که آفتاب مهتاب ندیده باشه، هیچ تجربه ای نداشته باشه تا به به تو برسه؟ هر چی می خوای و اراده کنی باید مال تو باشه؟ فکر کردی در مورد من هم می تونه اینطوری باشه؟
آه ............... و آن گربه وحشی بیرون آمد. دعوا کردیم، گفتم؛ دیگر تحملش برایم سخت است. گفتم، لیاقتش همان زنی است که گرفته. گفتم دیگر دوستش ندارم و دیگر با او بودن برایم جاذبه ای ندارد. او هم به من گفت: یک دختر لوس دمدمی هستم، ناپخته و خام وعجولم گفت: دفتر خاطراتم را همه جا راه می اندازم و تمام جزییات زندگیم را بطور خیلی مشوش و احمقانه ای در دفترم می نویسم. یادم انداخت آن روزی که دستم را گرفته بودم تا ببوسد و او به جایش انگشتم را گاز گرفته بود. گفت همین را با چه کلمات محیرالعقولی در دفترم نوشته ام. این را یادم انداخت که حتی نسبت به معمولی ترین تغییرات مردانه ناآگاه بوده ام و چطور آنها را را در دفترم نوشته ام.( آه اگر ما تصادف نکرده بودیم و زندگی من به دست او نیفتاده بود؟ خجالت آور است. از خودم بیزار شدم)  گفت باید کنار او باشم تا زندگی کردن را یادم بدهد، دفترها را بیاندازم دور و وارد زندگی شوم با شوخی گفت: کار سختی هم در پیش دارد چون باید مرا بشکند و دوباره از نو بکارد. من خندیدم و گفتم: کسی که باید از نو کاشته شود زنت است. گفتم: تو یک هرزه، کثیف، قدرت طلب و بی رحم هستی، گفتم: اگر بمیرم هم چیزی که تو به من دیکته کنی را انجام نمی دهم. گفتم: از این به بعد دیگر هیچ تماسی، هیچ ارتباطی، هیچ دوستی بین ما وجود نخواهد داشت. از همین لحظه از همین الان برایم فراموش شده ای. من را به زور بغل کرد بوسید، نمی خواست بیشتر از این حرف بزنم. حتی با بوسیدن و بستن لبم می خواست من را ساکت کند، تاعقایدم را نگویم. می خواست دوباره جریان را به روال قبل بیاندازد اما من وحشی شده بودم. لگد زدم، چنگ انداختم. حتی سیلی زدم و از او فاصله گرفتم. نفرت انگیز بود. نفرت انگیز شده بود. دیگر او را نمی خواستم. دیگر او را نمی خواهم، هیچ وقت این قدرمطمئن نبودم. اما حالا مطمئن هستم. می خواستم از خانه اش بزنم بیرون. اما خودش رفت تا من بمانم. ساعت 6 صبح تاکسی تلفنی گرفتم و به مهرشهر برگشتم.الان مهرشهر هستم و امروز دانشگاه نمی روم. به مامان گفتم: عروسی تا دیروقت بوده و من را هم یکی از دوستان دختر مهرشهری ام که در مهمانی بود به خانه رسانده.
........... پایان دفتر چهارم و پنجم  ......................

۳ نظر:

ناشناس گفت...

عالی

ناشناس گفت...

come back soon please

ناشناس گفت...

با اینکه آقای میم آدم هرزه ای یه نظر میرسه ولی یه اخلاق خوبی داره که خیلی ارزشمنده به نظرم. خیلی جنتلمنی رفتار میکنه. اگه هم راضی نباشی به زور مجبور نمیکنه کاری کنی. جالبه به نظرم
الان خبری داری ازش؟ چه میکنه؟ کجاست؟ البته اگه ازدواج نکرده باشید با هم! :)