۱۶ اسفند ۱۳۹۴

شنبه 24 بهمن ماه 71 تا 4 فروردین 72


شنبه 24 بهمن ماه 71
صبح ساعت 6 با بابا راه افتادیم رفتیم دانشکده. تمام فاصله مهرشهر تا تهران را اخم کرده بود و با من حرف نمی زد. احساس کردم اگر برایش بگویم چقدر خوشحال هستم که می روم دانشکده و چقدر تلاش می کنم که بتوانم پیشرفت کنم. کمی آرام شود.
 گفتم بابا تو رو خدا اینطوری اخم نکن الان می ریم دانشکده، اونجا پر از پسرهای خوشگله اگه ببینن که من یه بابای اخمالو دارم محاله حتی یک نفرشون بیاد خواستگاری من.
شاکی نگاهم کرد و با بداخلاقی گفت: لابد تو هم می خوای مثل تهمینه دست بذاری رو یه چیز عجیب و غریب؟
گفتم: این که پسره شیعه نیست و سنیه رو می گی؟
آه کشید و گفت: این که به ما نمی خوره، با فرهنگ ما جور در نمی آد، حرف هم رو نمی فهمیم رو می گم.
گفتم: شما از کجا می دونی به ما می خوره یا نمی خوره؟ مگه در مورد شاهرخ مطمئن بودید؟ مگه اون  پسر شیعه نبود؟ بابا تو رو خدا بس کن اینطوری اخم نکن. یادت می آد شاهرخ چطوری من رو اذیت کرد؟ یادته چقدر ناراحت شده بودی احساس می کردی تو رو زدن؟ تا یه هفته اصلا نمی تونستی به صورت من نگاه کنی؟ به نظر من زیاد نگران تهمینه نباش. تهمینه دیگه در مورد احساس خودش حرفه ای شده. چند نفر تو زندگیش اومدن و رفتن. به نظرم نباید دلت برای تهمینه شور بزنه. نباید نگرانش باشی. بی زحمت الان فقط نگران من باش. همین الان هم مامان به من می گه تو دیگه ترشیده شدی.
یک لحظه نگاهم کرد و دوباره جلو را نگاه کرد و به رانندگی ادامه داد.
گفتم: بابا یه چیزی بگو. روز اول دانشگاه من بداخلاق نباش اگه امروز رو با بداخلاقی تو شروع کنم تا آخرش گند می زنم.
دوباره نگاهم کرد و خندید یخش باز شده بود گفت: نه این که دلم نخواد شما با عشق ازدواج کنید. آدم ها برای  زندگی به عشق احتیاج دارند و من خیلی تاسف می خورم اگر دخترهای من مزه عشق را نچشند. ولی دلم می خواد چشماتون رو باز کنید و فقط از روی احساس تصمیم نگیرید.
چشمهایم را باز باز کردم و با دست به شانه  اش زدم و گفتم: اینجوری خوبه؟
نگاهی به من  کرد و خندید و گفت: آفرید، همین چشمای خوشگلت رو به یکی از پسرهای دانشگاهتون بیاندازی  و بهش بخندی بدبخت می شه. تو نگران نباش، اگه اخلاقت خوب باشه ترشیده نمی شی.
با خوشحالی دست زدم و گفتم: آخ جون از همین امروز از دم در دانشکده شروع می کنم به نگاه کردن و لبخند زدن.
او هم خندید و گفت: نه که خیلی خیلی خوشگل باشی ها!
با اعتراض ساختگی  گفتم: بابااااااااااا!؟
دوباره خندید و گفت: شیرین و بامزه هستی اگه خیلی باهوش باشن حتما می فهمن تو  یه چیز دیگه هستی.  برای همین جذبت می شن ولی باباتم باید یه چیزی رو هم بهت بگم، وظیفه دارم بهت بگم کجای کارت اشتباهه.
با کنجکاوی نگاهش کردم.
گفت: اولش خوبی شاد و شنگولی زرنگی یه کارهایی می کنی همه خوششون بیاد اما بعدش یهو غرور تو رو می گیره، بعضی وقتها خودت رو خیلی دست بالا می گیری، خودت رو با مردی که می خوای باهاش ازدواج کنی یا دوستش داشته باشی مقایسه نکن. اون مرد رو با مردهای دیگه مقایسه کن و انتخاب کن که می خوای با کی ازدواج کنی، ولی خودت رو با اون مرد مقایسه نکن. تو زنی، زن باش! زن بمون. زن باشی قدرتمندتر هستی. خودت را بی نیاز از همه کس و همه چیز احساس نکن، یه وقت نشه به خودت بیای ببینی دور و برت هیچ کس نیست و هیچ عشقی هم نداری.
با علاقه نگاهش کردم و گفتم: خیلی خوبی بابا، دوست دارم. میشه بازم بهم بگی خوشگلم؟ ولی تو رو خدا بعدش نگو خیلی خوشگل نیستی!
اخلاقش خوب شده بود بلند گفت: خیلی خوشگلییییی،  دخمل بابایییی، جیگر بابایی.
بعد بهش گفتم عموابی بهم گفته اگه بتونم زودتر از همه دخترهای فامیل عروسی کنم دو تا نگین در یمانیش را بهم می دهد. من هم با بقیه دخترها مسابقه گذاشتم برای گرفتن نگین ها از عمو.
کلی خندید و گفت: تو می تونی، برو جلو ببینم چه می کنی.
رسیده بودیم به  خیابان ولیعصر برای این که شارژش کنم. همانطور که رانندگی می کرد به طرفش خم شدم و لپش را بوسیدم. یک پژو مشکی از کنارمان رد می شد یک مرد چاق پشت فرمان با تعجب نگاهمان کرد برایش زبان درآوردم. بابا زد زیر خنده و به مرد چاق که هنوز کنارمان رانندگی می کرد نگاهی انداخت و داد زد: باباشم باباشم،
مرد چاق گاز داد و از ما جلو زد. من و بابا غش کرده بودیم از خنده. با خودش چه فکرهایی که کرده بود، لابد.

یک شنبه 25 بهمن ماه 71
دیروز را خانه عموابراهیم ماندم. تا بعد بروم تکلیف خوابگاه را روشن کنم.  از حال و هوای دانشکده مان بگویم که واقعاً عالی است. حالا فهمیده ام که دانشکده ما درست پشت کاخ نیاوران است. وقتی که برای ثبت نام آمده بودیم آن قدر هیجان زده بودم که نفهمیدم دانشکده ما در واقع بخشی از همین کاخ است و پشتش قرار گرفته.  بعضی بچه ها می گفتند: قبلاً مدرسه ولیعهد بوده و حالا تبدیل شده به دانشکده البته بین خودمان بماند  یک عده ای هم می گویند اینجا اصطبل اسب های شاهنشاهی بوده! به هر حال دانشکده قشنگی است و خیلی از محیطش خوشم آمده. برای رفتن به دانشکده باید کاخ نیاوران را دور بزنیم وبرویم به طرف دارآباد بعد وارد اولین کوچه سمت راست می شویم سرکوچه خوابگاه پسرهای دانشکده است و بعد داخل کوچه یک سرازیری تند دارد. در انتهای سرازیری  سمت راست در ورودی دانشکده قرار گرفته. وقتی وارد می شویم دو طرف درختکاری و باغچه کاری است و وسطش هم یک پیاده رو بزرگ پلکانی ساخته اند. باغچه ها هنوز داخلش پر از برف است و معلوم نیست که بهار چه طوری شود البته چند درخت کاج سبز و بعضی درختهای سبز برگ هم داشت. در انتهای این پیاده رو ساختمان دانشکده قرار دارد که یک راهروی بلند و باریک است که سمت راستش دیوار است و سمت چپ و سرتاسر اصطبل ها( ببخشید کلاس ها) قرار گرفته اند. انتهای کریدور هم کارگاه های نقشه برداری و نقشه کشی است.  همه کلاس ها به سمت حیاط و محوطه بیرونی پنجره های بزرگ سرتاسری دارند اما حیاط خیلی پایین تر از سطح کلاس هاست یعنی در واقع این ساختمان طبقه دوم قرار دارد و برای رفتن به حیاط باز هم باید برویم پایین. در طبقه اول ساختمان هم سلف سرویس و سالن اجتماعات و سرویس های دستشویی قرار گرفته.
این را هم بگویم که تعداد پسرهای دانشکده خیلی زیاد است و چند رشته دانشگاهی وجود دارد که متاسفانه هیچ دختری حق درس خواندن در آن را ندارد یا فقط برای پسرها ایجاد شده مثل مرمت بناها و باستان شناسی و اینها هم در دانشکده درس می خوانند.
و اما مهمترین اتفاقی که به محض ورودمان افتاد این بود که بخاطر یخبندان و سر شدن پله¬ها، بابا روی پله ها سرخورد و نزدیک بود که بدجور بخورد زمین که خوشبختانه یکی از پسرهای دانشکده تندی بابا را گرفت و نگذاشت این اتفاق بیفتد. بعد من برای این که بفهمم کلاسها چطوری است و  آیا از همان روز اول درس ما شروع می شود یا نه تندی رفتم پایین و پرس و جو کردم و وقتی برگشتم دیدم که بابا با آن پسره و چند تای دیگر روی نیمکت نشسته اند و مشغول سیگار کشیدن هستند! سیگار کشیدن توی دانشکده آزاد است البته فکر کنم فقط برای پسرها، تازه توی پسرهای دانشکده بعضی ها هستند که واقعاً به نظرم هم سن و سال بابا  آمدند و این برایم خیلی جالب بود.
حالا برویم به این که بابا داشت با بعضی از پسرها سیگار می کشید و گپ می زد و وقتی من کارم تمام شد و برگشتم به بابا بگویم خودش باید برود و من کلاس هایم از همان روز اول شروع شده. یکیشان که بابا را گرفته بود و نگذاشته بود بابا زمین بخورد  و اتفاقا خیلی هم خوش قیافه بود خیلی با دقت من را ورانداز می کرد که من هم مجبور شدم بهش لبخند بزنم و بعد هم نگاه کردم دیدم بابا دارد با اخم من را نگاه می کند. ( البته قصد من واقعا شروع عملیات شوهر یابی از همان بدو ورود نبود و فقط می خواستم بخاطر این که هوای بابا را داشته ازش تشکر کنم اما بابای بی معرفت فکر کنم فکر کرد که من کارم را شروع کرده ام)
به هر حال شاهد ماجرا این که وقتی با بابا رفتم دم در تا با او خداحافظی کنم وقتی نشست توی جیپ برگشت به من گفت: باباجان همین پسره هم خوب بودها! همین که بهش لبخند زدی.
من شاکی شدم و به بابا گفتم: بابا به خدا فقط به خاطر خودت بهش خندیدم وگرنه من کلاسم خیلی بالاتر از این حرفهاست و فقط دانشگاه تهرانی ها را به حساب می آورم که بابا قیافه گرفت و اخم کرد و گفت: خیلی خوب برو به درست برس و حواست را به درست بده! از همین روز اول هم زود است که برنامه ات را اجرای کنی، الان را فقط تا آخر دانشگاه بررسی کن.
حالا این جالب است که بابا این سفارش را به من می کرد، شب قبلش مامان اصرار می کرد که آن کوبلن نصفه کاره ای که قبلا کار کرده بودم و انداخته بودم یک گوشه و دیگر دوستش نداشتم  با خودم بیاورم، که توی دانشکده بیکار نباشم و وقتم را به بطالت نگذارنم. بعد هم که گفتم: وای مامان من از این کوبلن خوشم نمی آید، تو را به خدا دست از سرش بردار گفت: کوبلن نمی بری پس وسایل نقاشی ات را ببر بوم و قلم مو و اینها که اگر منظره ای چیزی پیدا کردی بنشینی کوه و گل و جنگل بکشی. کلا مامان فکر می کند من آمده ام دانشگاه برای بیکاری و بطالت دلش می خواهد سرم یک جوری گرم باشد.

دوشنبه 2 اسفند ماه71
از صبح تا شب کلاس دارم، الان  توی اتوبوس نشسته ام به سمت تجریش، امروز بین کلاس ها زنگ می زنم شرکت برای آن که بگویم تا چهارشنبه نمی توانم بروم، در واقع ما سه شنبه ها هم تعطیل هستیم و عمده کلاسهای ما از اول هفته تا سه شنبه است. آن هم کاملا از صبح تا شب. منتهی من سه شنبه را هم بی خیال می شوم. باید بروم دنبال یک کار دیگر در عین حال نمی خواهم تا کار دیگری پیدا نکرده ام، این کار را از دست بدهم ، باید روی پای خودم بایستم، هر چقدر بابا و مامان بگویند که نگران نباشم، نمی توانم که نباشم. به هر حال وضعیتمان اینجوری است از طرفی من آویزان شدن به مامان بابا  را دوست ندارم. شاید اگر اوضاع روبراه تر بود من هم می توانستم نسبت به کار نکردن، پیش میم با انگیزه بیشتری وارد بشوم. اما حالا، نباید احساسی رفتار کنم و این یک ذره حقوق  را از خودم دریغ کنم.
 با میم هم باید صحبت کنم هرچه بیشتر فکر می کنم به نظرم می آید در حق من یک جورهایی ظلم شده باید چیزهایی که به فکرم می رسد و توی دلم مانده به او بگویم. حالا که تا پیدا کردن یک کار دیگر پیشش می مانم. باید حتماً به او بگویم. یعنی مدام به آن فکر می کنم و با خودم می گویم شانس آورده ام که او این اندازه از خود راضی است اگر این طور نبود و برخورد روز آخرش با من طور دیگری بود شاید جواب من هم یک چیز دیگری می شد. حالا که می بینم این طور تحقیر شده ام نمی توانم ساکت بنشینم حالا که این اندازه ادای عاشق های دلخسته را در می آورد باید بفهمد و یاد بگیرد که یک عاشق چطور رفتار می کند. 
راست گفت، دروغ نگفت وقتی گفت که من برایش ناز و ادا آمده ام و به قصد و نیت هی برایش شعر خوانده ام و می خواسته ام که اوعاشقم شود. اما گفتنش نامردی بود، هر چه فکر می کنم می بینم نباید می گفت، اگر مرا دوست داشت نباید می گفت، وقتی یک نفر قبل از ازدواج اینطور به کسی  سرکوفت می زند. بعد از ازدواج چه چیزها می گوید؟ لابد می گوید وضع مالی خانواده شما که فلان است حتما به خاطر پول با من ازدواج کرده ای. یا مدام چیزهایی که در مورد خودم و زندگیم و گروهمان و احساسم با شاهرخ با اعتماد و اطمینان به او گفته ام را می خواهد به رخم بکشد.
این ها را باید به او بگویم. باید بفهمد که موضوع آن زن برایم خیلی مهم نبوده، شاید فکر نمی کرده که من با شاهرخ بهم بزنم؟ شاید امیدش را به من از دست داده بوده؟ شاید در عین ناامیدی به خاطر از دست دادن من با آن زن ارتباط برقرار کرده؟ ولی بعد من یک دفعه پیدایم شده  و او احساس کرده که باز هم امیدی هست.
بله به خاطر این ها من می توانستم که دوستش داشته باشم. من هم او را انتخاب کرده بودم و نسبت به او جدی بودم. و به خاطر این که او را جذب کنم آن کارها را کردم. اما، آن حرف ها، یادآوری این که من برایش شعر خوانده ام و ناز کرده ام و سعی کرده ام او را جذب کنم خیلی برای من تحقیر آمیز بود و حالا چه بهتر که او بفهمد اگر جواب نه داده ام بخاطر این حرف ها و سرکوفت ها بود نه بخاطر زندگی گذشته اش. 
این روزها که دانشگاه می روم خوب می فهمم که دخترها کجا نخ می دهند و کجا نخ نمی دهند.  یا پسرها کی توجهشان جلب می شود و کی جلب نمی شود.  حالا می بینم که من از همه توانم برای جذب  آقای میم استفاده کرده بودم درحالی که او واقعاً ارزشش را نداشته  و مرا درک نکرده است. به هر حالا می بینم پسرهایی که با زن های کمتری رابطه دارند ارزش احساساتی که یک زن برای آنها بروز می دهد را بهتر درک می کنند. مردهای راحت که با زنهای بیشتری ارتباط دارند به مرور همه این تلاش ها را نوعی عشوه گری و ناز و اطوار زیادی برای جذب کردن خودشان می بینند.
من خوب هستم، از خودم راضی ام وقتی سر کلاس با استادها صحبت می کنم یا بحثی می شود همه برمی گردند من را نگاه می کنند. من از حرف زدن نمی ترسم و اطلاعاتم خوب است. به هرحال من نوه آخوند این مملکت هستم و آخوندها از هرچه کم بیاورند از حرف زدن کم نمی آورند. ژن حرف زدن به من چسبیده است.

15 اسفند 71 -  شنبه
آه چقدر وقت است که نتوانستم چیزی بنویسم. از یک طرف درگیر رفتن به دانشگاه و سرکار، از طرفی درگیر مراسم عقد کنان تهمینه بودیم. تهمینه عقد کرد. خیلی زود خیلی سریع! بابا و مامان من اینطوری هستند دیگر، وقتی خیلی مصمم می شوند چیزی اتفاق نیفتد یعنی خودشان را برای اتفاق افتادنش به سرعت هر چه تمامتر آماده کرده اند. حسام پسر خوبی است، حتی خیلی خوش قیافه، مهربان، تحصیل کرده و خیلی روشنفکر. خیلی مذهبی نیست اما همچین بی دین و ایمانِ بی دین و ایمان هم نیست. خوبی بزرگش این است که اگربخواهد نماز بخواند خودش می رود یک گوشه و بدون مهر کارش را انجام می دهد و کسی برایش دنبال مهر نمی گردد.
مامان روزی که عموی حسام و خودش برای خواستگاری آمده بودند.( دونفری آمدند خیلی باحال)  آب پاکی را روی دستشان ریخت و موضع خودش را نسبت به دامادها اعلام کرد. یعنی عکس بابابزرگ را روی دیوار نشانشان داد و گفت: ببینید بابای من این آدم است، یک روحانی شیعه، فردا پس فردا نشود که من به شما بگوییم بالای چشمت ابروست، بگویی چون من شیعه نبودم با من غیر از داماد های دیگرشان رفتار کردند. خلاصه خودت را برای چنین روزهایی آماده کن. چون من داماد دوست ندارم، ربطی هم به شیعه و سنی اش ندارد. البته دوست دارم دخترهایم بروند سر خانه و زندگیشان اما داماد برای من مثل زهر تلخ است.
بابا از همان اولش خیلی  منطقی تر با حسام رفتار کرد و  خیلی دوستانه و محترمانه و مبادی آداب با حسام پیش رفت.
هر چند طبق عادت همیشه وقتی با او خداحافظی می کند و به او دست می دهد می گوید: زیر سایه مولا،
و آن بیچاره هم حرفی نمی زند و حتی بعضی وقتها با خوش رویی می گوید: حتماً.
یک چیز جالبی که در حسام است این است که رفتارش با بزرگترها خیلی خیلی محترمانه است یعنی طوری که بعضی وقتها واقعاً گندش را در می آورد. وقتی وارد می شوند بلند می شود،( حتی اگر صد بار برای جیش کردن از اطاق بروند بیرون و دوباره برگردند حسام بلند می شود، حالا فکرش را بکن یک بزرگتر تکرر ادرار داشته باشد. این طفلک عین علی ورجه هی باید بلند شود و بنشیند) قبل از آنها غذا نمی کشد، پایش را دراز نمی کند،( ما هم احترام می گذاریم ولی با اجازه یعنی اجازه می گیرم و بعدش دیگر آزاد هستیم که مثل کرم روی زمین وول بخوریم)  حتی اوایل عادت داشت وقتی وارد خانه می شود دست مامان و بابا را ببوسد. این خیلی خنده دار بود و ما همه اش دستش می انداختیم التماس می کردیم دست ما را هم ببوسد.  الان دیگر فقط دست مامان را می بوسد و با بابا دست می دهد. ( مامان عاشق این دست بوسیدن شده و فکر کنم از همین جا مهر حسام به دلش افتاده باشد)
عقد کنان خیلی ساده و خودمانی برگزار شد. اقوام حسام شامل مادر و پدر و دو خواهر ( با شوهرها و بچه هایشان) و یک برادربا ( زن و بچه) و عمو و عمه ( با زن و شوهرهایشان) از ارومیه آمدند و توی خانه خودمان مراسم عقد برگزار شد. از طرف ما عمو و دایی عمه و خاله و با زنها و شوهرهایشان و بچه هایشان! بعضی از دوستان و آشنایان مامان و همسایه هایی که دوست داشت و کلا هر کسی که به ذهن مامان رسید، بعلاوه خودمان. با این حال مراسم خیلی خودمانی و شاد و خوب برگزار شد. خانواده داماد با زدن و رقصیدن خانواده ما مشکلی نداشتند. ما هم با ترکی ترانه خواندن و لزگی رقصیدن آنها مشکلی نداشتیم.
مهم این است که تهمینه خیلی خوشحال است تا به حال او را این قدر خوشحال ندیده بودم. حسام هم از خانواده ما خوشش آمده. و خانواده جالبی به نظرش آمده ایم. از حق نگذریم مامان و بابا هم خوشحال هستند یعنی حالا که کار سخت را انجام داده اند و با خودشان کنار آمده اند و عقد صورت گرفته. می بینند که این داماد اتفاقا خیلی هم خواستنی تر از بقیه دامادهای فامیل از آب درآمده چون خیلی بی شیله پیله و کم دردسر و مودب است. خدا به خانواده ما رحم کند وقتی یک چیزی در فامیل ما خوش آمدنی می شود از فردایش همه می روند که ته آن کار را در بیاورند. یعنی می خواهم بگویم از فرداست که عمه و خاله و دایی و عمو بیفتند دنبال پیدا کردن داماد غیر شیعه. 
آقای میم دو روز پیش از سفر کاری اش به آلمان برگشت. خیلی روبراه و شاد بود. به زودی می روم بااو در مورد حقوقم و مسائل دیگر صحبت می کنم.

16 اسفند ماه 71 یک شنبه
هنوز توی کلاس ما دعوا بر سر نماینده نشدن است. بودن یا نبودن مساله این است. همه دلشان می خواهد از زیر اینکار در بروند. نماینده فعلیمون یه پسرتهرونیه به نام فرهاد کشور، اصل اصلش ولی شمالیه یه داداش دوقلو هم داره که تو دانشکده ما درس نمی خونه. پسر بدقیافه ای نیست موهای خرمایی تیره و فرفری داره خیلی سرزبون دار و پا به کاره، اما دخترهای کلاس دیوونه اش کردن، بس که شب تا صبح براش خرده فرمایش دارن، یعنی جداًها شبها هم بهش زنگ می زنن که فردا زودتر بره دانشکده و چیکار کنه!  این طور که معلومه  تو دانشگاه نماینده کسیه  که می روه  از اساتید یا بچه های ترم های بالاتر با التماس و خواهش  برای بچه های کلاسش جزوه می گیرد، پول می ده به تعداد بچه ها  کپی می کنه. می آره مرتب می کنه، جزوه های بچه ها رو تک تک به دستشون می رسونه و اگر جزوه ها کم رنگ بود یا نواقصی داشت خودش باید جوابگو باشد چون خودش خواسته نماینده بشه. ( نتیجه می گیریم وقتی در مملکت کسی دلش نخواهد نماینده شود یعنی قرار است واقعا کار مثبتی انجام بدهد) 
بیشتر اساتید عالی هستن. همه از اساتید دانشگاه تهران و تحصیل کرده های خارج از کشور، بعضی ازآنها خیلی با کلاس و شیک دستمال گردن ابریشمی می بندند، مثل استاد فرخزاد و  بعضی هم مثل دکتر موسوی زیاد در قید بند نیستند و اگر بیایند کلاس و ببیند روی تریبونشان کثیف است با همان کلاه یا لبه آستین میزشان را پاک می کنند. بعضی از اساتید مجرد هستند مثل دکتررفیع فر که وقتی قرار است به کلاس بیایند رقابت سرسختانه ای بین  دخترها برای نشستن روی صندلی های ردیف اول اتفاق می افتد و بعضی ها متاهل و بلکه هم خیلی متاهل! مثل دکتر حسابی، که وقت کلاسش، دخترها عقب نشینی می کنند و پسرها ردیف جلو را اشغال می کنند تا از نصایح پدرانه و آموزشهای مشفقانه اش در مورد برخورد با جنس ضعیف بی بهره نمانند. (این اصطلاحی است که او به ما دخترها می گوید " جنس ضعیف"  یه  بار یه نفر باید بهش بگه جنس ضعیف یعنی چی؟ البته دخترها یه  اعتراضاتی هم کردند.  ولی اون عین خیالش نیست و مدام به ما می گه ضعیفه ها، هیییی خیلی درد داره این حرف به نظرم چاره ای نمی مونه که خودم آستین بالا بزنم و  ضعیف بودن را نشانش دهم)
ضمناً از الان دارم خودم را شیرین می کنم. قرار است کتابخانه دانشکده را بیاورند توی اتاق های مربوط به نقشه کشی و نقشه برداری و کارگاه را به جای دیگری منتقل کنند. از بچه ها برای جابجا کردن کتابخانه کمک خواسته اند من اعلام آمادگی کرده ام.
موضوع دیگر این که تصادفاً آن پسری که روز اول دست بابا را گرفته بود و نگذاشته بود که روی پله های محوطه سر بخورد و من ناخواسته بهش لبخند زده بودم  را زیاد می بینم. یعنی بعضی وقتها حتی در کلاس های دروس عمومی ما هم شرکت می کند. البته زیاد من را تحویل نمی گیرد ولی حضورش را به نحو محسوسی دورو بر خودم احساس می کنم. هر چند چون پسرخوش قیافه و مغروری است ظاهراً بین دخترها محبوبیت خاصی دارد. نمی دانم باید بگذارم به حساب تصادف، یا واقعاً دلیل خاصی دارد که او زیاد این دور و برها آفتابی می شود؟  نه دوست ندارم فکرکنم که مثل درخت مشغول گرده افشانی هستم، به هر حال تازه یک شرایط سخت را پشت سر گذاشته ام و فکر می کنم درست نیست با خوش خیالی تصور کنم در همین بدو ورود طرف توجه قرار گرفته ام.
برای خوابگاه نتوانستیم یک اطاق خوب پیدا کنیم. خوابگاه ما خیابان سمیه نزدیک خیابان طالقانی روبروی بیمارستان آراد در یک ساختمان بزرگ سه طبقه است، طبقه اول گالری و نمایشگاه طبقه دوم و سوم هم خوابگاه. در حال حاضر من با یک دختر ترک اردبیلی،  یک گیلکی، دو اصفهانی، یک مازندرانی، یک یزدی و یک مشهدی در یک اتاق به صورت ساردین وار زندگی می کنیم. چند روزی که من نبوده ام یا رفت و آمد به مهرشهر داشته ام اطاق ها را تقسیم کرده اند و یکی از بدترین اطاق های خوابگاه که مشرف به یک خرابه کثیف است را به ما داده اند در عین حال چهار سگ دیوانه که بیست و چهار ساعت واق واق می کنند هم در این خرابه همسایه ما هستند. فکر کنم سگها از وقتی دیوانه شده اند که بچه ها با غذاهای دانشکده تغذیه شان می کنند.

19 اسفند ماه 1371 چهارشنبه
حدس بزن امروز کی اومده بود شرکت؟  "هامون"؛ همان پسر ادبیاتیه تپل و سیاه سوخته و با مزه که  توی مهمونی خونه دوست میم دیده بودم و باهاش آشنا شده بودم و میم از این که باهاش حرف زده بودم اونقدر ناراحت شده بود!
تازه فهمیدم که این هامون خواهر زاده عزیز دردونه و مدیردفتر داییشه که  یکی از شرکت های بزرگ ساختمانی را دارند و این که میم خیلی دوست داره باهاشون کار کنه و شراکت داشته باشه. امروز هامون با داییش یعنی همون مدیرعامل کله گنده  اومده بودن اینجا ملاقات میم، مدیر عامل یه مرد میان سال شکم گنده، تقریباً پنجاه چهار پنج ساله بود با ته ریش و شکم گنده. من دیدم قبلش  آقای میم خیلی میاد تو اطاق های ما و دستور می ده که مرتب باشیم و روی میزهامون رو تمیز کنیم و ظاهرمون خوب باشه. بعد فهمیدم که براش خیلی مهمه که جلوی این آقای شکم گنده کم نیاره. مهمون ها که اومدن میم و افتخاری و بیژن رفتن استقبالشون. اول که رفتن تو دفتر میم وباهم  صحبت کردن. اینجا من هنوز هامون رو ندیده بودم.  یعنی نخواسته بودم که بفهمم که کی میاد و کی میره. سرم به کار خودم گرم بود. که یکهو خانم بالابلند زنگ زدو باعجله گفت:  آماده باشین آقای ملک مهمون هاش رومی خواد بیاره شرکت رو ببینن.  من هم نهایتاً کیفم رو از سر میز برداشتم و گذاشتم تو کمد و پاکت پفکم رو هم گذاشتم تو کشوی زیر میزم. اول ازهمه هم اومدن تو اطاق من، اما چون هامون پشت آقای شکم گنده بود، من بازم نتونستم ببینمش، اولش ایستادم و خیلی معصوم به شکم گنده سلام و علیک کردم که یک دفعه چشمم به هامون افتاد. اونهم تازه من رو دیده بود، شکم گنده و میم هم جلوتر اومده بودند و میم داشت با شکم گنده حرف می زد که من سریع جلو رفتم و هامون هم که خیلی خوشحال جلو اومد و با هم سلام علیک انگار دوستهای هفتصد ساله همدیگه رو دیده بودیم. خیلی جالب شد چون هم میم و هم شکم گنده حیرون ایستاده بودند و ما رو تماشا می کردند. حالا من هم برای این که بیشتر حرص میم رو در بیارم خیلی لفتش دادم و به هامون گفتم: وای چقدر خوب شد که من شما رو دیدم و خیلی دوست داشتم بتونم با شما برم دیدن استاد اسماعیل فصیح و اون هم به من گفت که خیلی دوست داشته من رو تو جلسات داستان خوانی خودشون دعوت کنه ولی هیچ آدرس یا شماره تلفنی از من نداشته.
ما خیلی دیگه صمیمی و خودمونی رفتیم یه گوشه وشروع کردیم با هم صحبت کردن. آقای میم هم سعی می کرد مخ مدیرعامل شکم گنده رو بزنه ولی کاملا معلوم بود که هردوتاشون خیلی کنجکاو شدن ببینن بین من و هامون چه ارتباطی وجود داره که اینطور به این سرعت پسرخاله دخترخاله شدیم (میم هامون رو شناخته بود)  بعدش دیگه آقای شکم گنده تحمل نکرد و اومد جلو و گفت: هامون جان آشنا پیدا کردی؟
و هامون هم بهش گفت: ایشون هم مثل خودم اهل رمان و ادبیات هستند و باهاشون قبلاً آشنا شدم.
بعد شکم گنده سرش را تکان داد و دوباره با من سلام علیک کرد انگار تازه آدم به حسابم آورده بود.
حالا من زیر چشمی میم رو زیر نظر داشتم و می دیدم که چقدر تعجب کرده و با یک حالت نامعلومی من رو نگاه می کنه. آقای شکم گنده و میم با هم از در بین اطاق من و احسان رفتن تو اطاق احسان حبیبی و اشکان فریدنیا( این پسره تازه اومده تو شرکت ما وقراره کار نقشه کشی کنه) ولی هامون پیش من موند. انگار نه انگار باید با اینها می رفت. اولش  سریع به من شماره تلفن خودش را داد و گفت: برای این که باز یادم نره و بتونم برای جلسات داستان خوانی دعوتتون کنم با من در تماس باشید. من هم ازش تشکر کردم. گفتم: حتماً اگه بتونم بیام می آم و خیلی زیرپوستی بهش فهموندم که دانشگاه قبول شدم و سرم خیلی خیلی خیلی شلوغه ولی چون کلاً عاشق داستان و رمان و اینها هستم اگه حتی یه کوچلو فرصت داشتم تو جلساتشون شرکت می کنم. بعدش دیگه ایستادیم به حرف زدن و از من پرسید که کارم دقیقا تو شرکت آقای ملک چی هست؟  من هم بهش گفتم که عملاً کار بازاریابی و انبارگردانی و اینها به عهده منه ولی چون مشکلاتی دارم تصمیم دارم کارم رو عوض کنم( به این امید که اون بتونه یه کاری برای من جور کنه) اتفاقاً تیری هم که در تاریکی انداخته بودم مثل این که به یه جایی اصابت کرد. چون هامون بهم گفت: اجازه بده من یه پیگیری کنم و بهت خبر بردم. بعد من با پررویی گفتم که چون دانشگاه قبول شدم فقط می تونم چهارشنبه ها و پنج شنبه ها برم سرکار و دنبال کار موقت یا سفارشی هستم که بتونم خودم تو خونه انجامش بدم. ( بیچاره میم اگه بفهمه که چطوردارم برنامه ریزی می کنم جیم فنگ بزنم چقدر بهش بر میخوره، قسم می خورم خودش زودتر اخراجم می کنه)
وقتی هامون و داییش رفتن، قیافه میم دیدنی بود. یک نگاه چپ اندر قیچی به من انداخت ولی چیزی نگفت وسریع رفت تو دفترش. والا به خدا اسیری که نیومدیم، می خوایم بریم کلاس داستان خوانی، مگه ما کار داریم، ایشون با کی می خوابه.

20 اسفند ماه 1371 پنج شنبه
سعیده یکی از دوستان دبیرستان که در دانشکده صدا و سیما (فوق دیپلم فنی) قبول شده بود زنگ زد که بروم آنجا پیشش، ظاهرا یک گروه از بچه دانشجوهای تولید صدا و سیما می خواهند یک نمایش نامه کار کنند و احتیاج به یک بازیگر زن دارند. من هم مارال یکی از بچه های همکلاسی خودمان را که عشق بازیگری است و تازه با هم دوست شده ایم برداشتم و رفتیم آنجا.
وقتی رفتم محیط و دانشگاه و سطح علمی و کاری بچه های تولید را دیدم واقعاً باعث تاسفم شد، در مقام مقایسه من خیلی از همه شان سرتر هستم. حیف که اینها قدر من را ندانستند و مسیر زندگی من بل کل عوض شد( چون من تولید صدا و سیما را هم انتخاب کرده بودم ولی قبول نشدم. رتبه ام خوب بود ولی اصلا معلوم نیست که انتخابشان بر اساس چه رتبه ای بود که من را قبول نکردند همین دوستم مارال لااقل در مصاحبه اش قبول شده بود در حالی که رتبه اش نزدیک 1000 است!  رتبه من 130) 
اصلا دوست نداشتم حتی دو دقیقه با آنها کار کنم به نظرم بچه بازی می آمد. اما مارال مدام زیر گوشم می خواند تو را به خدا من را پیشنهاد بده. بگو، من بروم به جای تو.  من هم خیلی جسور و مطمئن به کارگردان کوچلوی نمایش گفتم: اگر می خواهید برای کار بازیگریتان یک نفر را داشته باشید که با دل و جان کار کند این خانم بهترین مورد است و برایتان خیلی عالی مایه می گذارد.
کارگردان کوچلوگفت: خودتان چطور؟ خودتان وقت ندارید؟
گفتم : من تقریباً وقتم پر است و اصلا نمی توانم.
خدای من، من تقریباً سه شنبه ها بیکار هستم و چهارشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها بعدازظهرهم که آنها می خواهند تمرین کنند.  کاری ندارم، ولی برایشان تاقچه بالا گذاشتم  و کلاس آمدم.
من و بازیگری!؟  من اگر خیلی عشق بازیگری بودم در دوره دبیرستان می رفتم توی گروه جنگ جمعه ای ها کار می کردم. من حتی آن موقع هم بعد از این که قبولم کردند یکهو پشیمان شدم و زدم زیر همه چیز. به قول تهمینه کسی که همه زندگیش را دارد فیلم بازی می کند دیگر برای این نقش های کوچک بی مایه و جسته گریخته فریفته نمی شود.
تعطیلات نوروز خیلی زودتر از همه جا به دانشکده ما رسیده و ما دیگر تا آخر نوروز تعطیل هستیم. از شنبه بر می گردم سرکار. الان توی خانه هستم و حسابی خوابم می آید و هنوزدر خانه خودمان نخوابیده ام.  رفتار مامان با من خیلی محترمانه و خوب شده، بابا که دیگرهیچی انگار من از جنگ آمده ام و شاخ غول را شکسته ام هی به مامان سفارش می کند که برای من غذایی که دوست دارم را درست کند هر دو حسابی من را جدی گرفته اند. ( بلاخره من دانشگاه دولتی قبول شده ام و الان دیگر توی خانه زندگی نمی کنم و  دردسرهای دانشگاه آزاد رفتن تهمینه و شهریه و رفت و آمد  او را ندارم)  حتی منیژه از اینکه من برگشته ام خانه خوشحال است. خانه حس خوبی به من می دهد. مامان بابا بوی کاهو سنکجبین می دهند دلم می خواهد هر دوتاشان را با هم بخورم. خوابم می آد، دیگه چیزی نمی نویسسسسسسسسسم.

72/1/4
چهار روز از سال جدید گذشته و چهار روز از ماه رمضان به عید امسال افتاده بود.  چهارمین روز از آخرین روز ماه. فردا عید فطر است. من امروز روزه نبودم. بعضی روزها را روزه گرفتم، بعضی ها را نه، چقدر مهمان داشتیم امروز. حسام اینها چقدر ماه رمضان را جدی می گیرند همه شان پاشده بودند آمده بودند اینجا.
ممکن است حسام و تهمینه بخواهند بروند ارومیه زندگی کنند. حسام آنجا در دانشگاه برای استادیاری قبول شده است، استاد اقتصاد.
نمی دانم چطوری می شود تحمل کرد وقتی ما خواهر برادرها اینقدر از هم دور بشویم؟ دوران خوش با هم بودن و همدیگر را حس کردن دارد تمام می شود. تهمینه باز هم امسال خودش همه شرینی های عیدمان را درست کرد. شیرینی خانگی های قزوینی حرف ندارد، هفت هشت سال است تهمینه و سودابه همیشه هر سال خودشان شیرینی درست کرده اند. سودابه قبلا به تهمینه شیرینی پزی قزوینی یاد داده بود. اما من هیچ وقت به صرافت نیفتادم که یادش بگیرم، همیشه به نظرم خیلی مسخره می آمد.
می گفتم: خوب می رویم می خریم چرا این قدر خودمان را دردسر بدهیم. آخ؛  حالا دارم خطر نبودن خواهرهای بزرگتر را با پوست و گوشتم احساس می کنم. وقتی سودابه رفت من تقریباً مامان کوچولوی خودم را که لباس تنم می کرد و غذا به من می خوراند و به درسم می رسید از دست دادم. حالا با رفتن تهمینه خیاط، شیرینی پز، آشپز افتخاری( تهمینه آشپزی اش حرف ندارد) و خاطره خوان حرفه ای ام را از دست می دهم. آخخخخ تهمینه نرو. من تو را می خواهم. 

۱ نظر:

بابک گفت...

ای بابا، فقط یکی مونده به آخرش برسم. من بیشتر از 40 ساله در آمریکای چهان خوار هستم ولی این یک دو هفته ی اخیر در ایران، خونه ی شما، شرکت آقای میم و کلاس های درس کوناگون شما زندگی کرده ام
برای بار آخر میگم کاش چاپشون می کردی. جدیت و پیگیری شما در خاطره نوشتن استثنا ئیه. قلم شیرین و روان رو هم که بهش اضافه کنی، یک شاهکار کوچولوی ادبی در میاد
بنظر من که حیفه اینجوری توی فضای مجازی پخش و پلا بمونه. البته اگه چاپ کردن اشکال فنی - اقتصادی - سیاسی یا ؟؟ دیگه داره، مسئله ای جداگانه و باعث تاسفه