۱۱ اسفند ۱۳۹۴

چهارشنبه 27 آبان ماه تا سه شنبه 1 دی71 ، 27 جمادی الثانی، 22 دسامبر


چهارشنبه 27 آبان ماه 71
امروز عروسی فرزانه دختر همسایه بالایی مان است و ما دعوت شده ایم، همه دارند آماده می شوند. من حمام رفته ام و با همان حوله حمام آمده ام نشسته ام توی اطاق و دارم چیز می نویسم. مامان از دستم شاکی شده. مدام می گوید: پاشو آماده شو یک دستی به سرو رویت بکش. من اما حال و حوصله اش را ندارم . این همه استرسی که دارد بخاطر برادر فرزانه است که گویا خانم همسایه یک گفتی در موردش به مامان زده و مامان امیدوار است که بتواند من را به او قالب کند!
دیروز رفتم امیر بهادر برای امتحان ماشین نویسی، قبول شدم و به زودی گواهی می گیرم .
وووای مامان نمی گذارد به حال خودم باشد. افتاده است به بدو بیراه که بلند شوم موهایم را درست کنم. فکرش را بکن چقدر برایش مهم است که ما را شوهر بدهد؟ به جای این که با پول زمینش جای مناسبی سرمایه گذاری کند مدام پولش را خرج کفش و لباس می کند. برای این عروسی هم باز پول  برداشته  و برده داده به سلدا کفاشی سر خیابان آذربایجانمان تا برایمان کیف و کفشهای چرم پوست ماری عیناً متناسب  با رنگ لباسهایمان بدوزد. لباسهایمان را هم داده به  فرحبخش خیاطی ته خیابان کارون که فیت تنمان باشد.
می گوید: شما بزرگ زاده اید و باید لباسهایتان با همه فرق داشته باشد. هرعروسی که می شود همین بساط را داریم. ما بزرگ زاده ها را راه می اندازد برای کیف و کفش و لباس دور بچرخیم تا همه چیزمان ست باشد. خسته شده ام، حالم از این توهم شاهزاده خانم بودن بهم می خورد. اما جرات اعتراض کردن ندارم. دلخور می شود. غصه اش می گیرد. شوهر که نمی کنیم، لجبازی هم کنیم اعصابش بهم می ریزد. چه شود که من از این خانه بروم، یک گوشه ای برای خودم زندگی کنم که کسی نباشد هی به من بگوید این کار را بکن و این کار را نکن و هی بخواهد من را شوهر بدهد و فکر کند که اگر شوهر نکنم زندگی ام به آخر می رسد؟
اصلا تف تو هرچه اصل و نسب و  هرچه شوهر کرده اند.

پنج شنبه 28 آبان ماه 71
آقای میم دعوتم کرد باهم برویم مهمانی یکی از دوستانش. این حس که همه ی دوستانش قبلا او را با دخترهای جورواجور دیده اند و حالا می خواهند یک جور زن  دیگری را با او ببینند برایم آزار دهنده است. بدتر از آن، حس زن های همراه اینهاست  که میم را با یک زن جدید می بینند و با خودشان در مورد روابط اینها تصویر سازی می کنند و چه حرفها که توی دلشان به من نمی زنند. مامان  راست می گوید زن ها نسبت به زن ها بی رحم تر هستند.
باز هم بهانه آوردم و گفتم نمی آیم. اصرار کرد و گفت، نمی شود باید بیایی.
گفتم: اصلا نمی دانم در مهمانی غریبه ها باید چه لباسی بپوشم و چه رفتاری داشته باشم. خواهش کردم بیخیالش شود. اما نشد.
 گفت: تو که غریبه نیستی آن جا من با تو هستم، از من آشناتر می توانی کسی را پیدا کنی؟  بیا اگر بهت خوش نگذشت دیگر نمی رویم.
کسر شانم می آمد به او بگویم اصلا کل مجلس مهمانی یک طرف، من از چیز دیگری می ترسم.
جداً می ترسم. از طرفی که واقعاً مطمئن هستم او مردی نیست که بخواهد من را اذیت کند یا موجب ناراحتی ام شود یا بخواهد به زور کاری با من داشته باشد. اما از آن طرف می ترسم شرایط پیش بیاید، خودم زمینه را برایش فراهم کنم. در واقع از خودم می ترسم.
 ( شوخی کردم اینقدرها هم هیجان زده نیستم! منتهی اگر بخواهم شیطنت بکنم شورش در بیاید چه کنم؟  خوب من هنوز علاقمندم یک چیزهایی را تجربه کنم. خدایا ناموسم را به تو می سپارم. هه هه هه)
اگر بخواهم بروم، آن پیراهن قرمز تهمینه را می پوشم با کمربند سفید و کفش قرمز و سفید.  موهایم  را بابلیس می کنم و همینطور مجعد می ریزم دورم.
یک جوری هم باید سرمامان و بابا را شیره بمالم که می گویند پنج شنبه شب کجا می خواهی بروی؟ در عین حال اگر به دروغ بگویم می خواهم بروم عروسی یکی از دوستانم مامان دق می کند. که همه عروسی می کنند و دخترهای من فقط  شاهدش هستند. ولی چاره ای ندارم عروسی رفتن بهترین دروغی است که می چسبد. شبش هم می روم خانه سهراب.
شنبه 30 آبان ماه 71
تمام مدت  بازگشت از مهمانی ساکت بود. چند بار سعی کردم با پرسیدن سوال های ساده و بی سروته به حرف وادارش کنم. جواب های کوتاهی داد و دوباره ساکت شد. اما آخرش حرف دلش را زد گفت: دخترِخوب، تو با من می آی مهمانی، بعد با آدم های دیگه گرم می گیری؟
منظورش از آدم های دیگه یک هامون نامی بود اهل شعر و ادبیات. فکر کنم بیست و هفت هشت ساله تپل مپل قد بلند سیاه سوخته با موهای سیاه مثل شبق، اصلا اهل زابل، دانشجوی فوق لیسانس ادبیات شاگرد یا دوست یا مرید اسماعیل فصیح. خیلی خیلی مودب و متین. وقتی فهمید من هم اهل کتاب خواندن هستم و با کتابهای فصیح آشنایی دارم یخش باز شد با هم شروع کردیم به صحبت کردن در مورد ادبیات معاصر، ادبیات کلاسیک، شعر، رمان! هر دوتا انگار وصله ناجور جمعی بودیم که همه سرگرم معامله و زد و بند و خوشگذرانی بودند. میم هم هی می رفت و می آمد. یا توی آشپزخانه بود مشغول نوشیدن! یا توی تراس در حال خرید و فروش یا توی بالکن درحال بحث  سیاسی. تازه یک زنی هم آنجا بود خیلی خوشگل و قدبلند و باحال!  فکر کنم قبلا یک سر و سری بین او و میم بود، یکی دو بار با هم حرف زدند من از دور دیدم و خیلی هم به نظر می آمد زن با او احساس نزدیکی می کند. خوب خودش سرش گرم بود دیگر. (در مورد خودش با این آدم ها بودن عیبی ندارد! فقط چون من با یک نفر در مورد رمان نویسی حرف زده ام خیلی بد است)
از اولش خیلی احساس خوبی نداشتم یعنی همین که سوار ماشین شدیم و راه افتادیم برای رفتن به مهمانی حس بدکاره ها را پیدا کرده بودم، این آن احساسی  است که با مردی مثل میم به آدم دست می دهد. این که با او بودن یعنی من یک زن معمولی و مستقل نیستم و او مردی است که به من تسلط دارد و من دوست دخترش هستم و با من می خوابد و من آویزانش هستم و او مرا می چرخاند و خرجی من را می دهد و با من خوش است و یک مدت دیگر هم جای من را کس دیگری پر می کند.
من آمده بودم تهران خانه سهراب تا بتوانم راحت تر لباس مهمانی ام را زیر مانتو بپوشم. نازنین هم هی کنجکاوی می کرد که بداند عروسی کدام یک از دوستانم می خواهم بروم و چرا آرایش نمی کنم؟ آخرش مجبورم کرد مداد چشم و ریمل بکشم با کمی سایه سبز موهایم را هم که بابلیس کرده بودم و خوب بود. قول دادم رژلب را هم در مجلس عروسی! فراموش نکنم. اصرار می کرد بگذارم سهراب من را برساند. اما من مصر بودم که با آژانس بروم و سهراب را زابراه نکند. خدا را شکرکه سهراب همیشه خسته است و ویرش نگرفت با من بیاید. آماده که شدم آژانس گرفتم و رفتم شرکت. آقای میم جلوی شرکت منتظر من بود. سوار ماشین میم شدم و راه افتادیم. توی ماشین کلی حرف زد این که  مهمانی هایی که او می رود فقط برای وقت گذرانی نیست، بلکه آدمهایی هستند که نبض بازار توی دستشان است و آنجا می شود فهمید که الان باید روی چه چیزهایی سرمایه گذاری کرد و بی خیال چه چیزهایی باید شد و چه چیزهایی دارد وارد ایران می شود و چه چیزهایی را دارند صادر می کنند.
محل مهمانی در حد فاصل خیابان مریم و فرشته در کوچه ای به نام نیلوفر بود، جایی که پراست از خانه های زیبا و بی نظیر. همان حوالی آقای میم  یک ساختمان خیلی قشنگ نشانم داد و با افتخار گفت: نگاه کن، به زودی این را قولنامه می کنم. فقط یک کوچولوی دیگه مونده که این را بخرم. بعدش دیگر وقت زن گرفتنم می شود. برگشت نگاهم کرد تا عکس العملم را ببیند، من محو تماشای خانه ها بودم.
( راستش یک کمی حسادت کردم. و خیلی زیاد دلم برای خودمان سوخت. این که بعضی آدم ها چطور سیر صعودی پولدار شدن را به این سرعت طی می کنند اما کل خانواده من با آن همه پشتوانه فامیلی و ادعای بزرگ زاده بودن مدام در حال ضرر کردن و در جا زدن هستند. به هر حال معلوم است دوره ما گذشته و دیگر از راه درست نمی شود پول درآورد.)
حس می کردم نباید طوری رفتار کنم که مثل برده یا زرخرید میم به نظر بیایم. نباید خیلی دلبری کنم و عشوه بیایم. باید به اندازه کافی عاقل و با شعور باشم و طوری هم نباید باشم که انگار کن ندید بدید هستم و از پشت کوه آمده ام. به اندازه کافی باید طناز باشم و باید بتوانم اعتماد به نفسم را حفظ کنم. نکند سوپ را روی لباسم بریزم یا از هولم قاشق را توی گوشم بچپانم!؟  یا این که مثل عصا قورت داده ها رفتار کنم که بگویم خیلی مهم هستم.. جلوی یکی از زیباترین خانه های آن خیابان ایستادیم و وارد حیاط و پارکینگ شدیم. داخل ساختمان در اطاق رختکن مانندی، مانتویم را که درآوردم یک رژلب قرمزآتشی که به رنگ پیراهنم بیاید زدم، توی آینه چند بار خودم را نگاه کردم. حتی دقت کردم چقدر دهانم را باز کنم و دندان هایم چقدر معلوم شود. چطور بخندم. چطور اخم کنم، چطور فکورتر به نظر بیایم نه لوندتر.
بیرون که آمدم تا با میم برویم داخل سالن. با استقبال گرم و دلنشینش روبرو شدم.
نگاهم کرد و گفت: چقدر تو خوبی، چقدر دوست داشتم که تو را بدون روسری و مانتو ببینم. صبرکن نگاهت کنم. به من نگاه کن.
من کلافه می شدم از این تعریف ها، اصلا به کنجکاوی اش نمی ارزید. بخصوص با این اخلاقی که من دارم. دلم می خواست زودتر برویم تو و همه چیز تمام شود و برگردم خانه خودمان. وقتی راه افتادیم که برویم داخل سالن، می خواست دستم را بگیرد، نگذاشتم. کمی دلخور شد اما به روی خودش نیاورد.
رفتیم داخل سالن. یک سالن بزرگ صلیبی شکل با سقف بلند و یک لوستر پرشاخه ی چینی در وسط،  سمت چپِ  درِ ورودی یک پلکان بلوری پهن و زیبا با زواره های فلزی طلایی بود که پیچ می خورد و می رفت روی یک بالکن مانندی و بعد از هر دو طرف به اطاق هایی راه داشت. سالن پذیرایی و نشیمن خیلی بزرگ و زیبا بود و پر از وسایل آنتیک، کنسول ها، مجسمه ها، میزها، آباژورها، پایین  بالکن بزرگ کنار پله ها قسمت نشیمن بود،  یک سرویس  مبلمان راحتی شیک گذاشته بودند با تلویزیون و ضبط و چیزهای دیگر و در روبروی  نشیمن نهار خوری بود که یک دست میزو صندلی نهارخوری بیست و چهار نفره منبت خیلی قشنگ داشت با بوفه های سرتاسری. مقابل در ورودی و در سمت پایین صلیب!  با فاصله ای بیش ازپانزده قدم  با دو پله کوتاه پایین تر، سالن بزرگ پذیرایی بود با  دو دست مبلمان مفصل تراستیل  وفرشهای خیلی ظریف دستبافت ابریشمی( ابریشمی بودنشان را میم به من گفت) با دولوستر چینی پرشاخه خیلی قشنگ  به رنگ های صورتی و آبی و درانتها یک پنجره سرتاسری که به تراس بزرگ ستون داری منتهی می شد.
دوستان آقای میم یا مجردی آمده بودند یا با زنهایشان یا با دوستان مرد و یا زن های دیگر نزدیک به سی نفر بودند در میانشان افراد مهمی هم بودند. پسر فلان کسک و برادر بهمان کسک. زیاد توجهی به این چیزها نمی کردم. میم می گفت و من از این گوش می گرفتم و از آن گوش در می دادم. من از همه کم سن و سال تر بودم. اولش که وارد شدیم آقای میم با اشتیاق و علاقه من را به آشنایانی که جلو می آمدند و می شناختندش معرفی کرد و همه جا هم می گفت: آفرید عزیزم هستند. یا آفرید جان.
من به همه دست دادم و لبخند زدم با یک حس گه و ناخوش آیندی. اگرچه سعی می کردم ظاهرم چیزی نشان ندهد. از آن لبخندها و نگاه های کنجکاو و خنده های لوس و کلاس آمدن های این طبقه از اجتماع و تعارف های پرتکلف حال بهم زن بدم آمده بود. حتی مهربانی ظاهری زنهایی که سعی می کردند صمیمی تر به نظر بیایند برایم ناخوش آیند بود.( خوب که چه؟ به هر حال من به عنوان دوست دخترش رفته بودم و اگر دلم نمی خواست نباید می رفتم تا چنین احساسی هم نمی داشتم) (ادامه دارد) موسیقی پخش می شد و پذیرایی همزمان با موسیقی بود. یکی دو خدمتکار زن و مرد جوان و دلمرده پذیرایی می کردند که من  بیشتر از همه مهمان ها برای آنها احترام قائل بودم. راستش مدام با خودم فکر می کنم چطور چنین چیزی ممکن است؟ پس برای چه انقلاب شد؟ خواهرو برادر و پدر و مادرما دنبال کدام تساوی و کدام برابری بودند؟ آیا فقط اسلام مهم بود؟ من چیزی از اسلام نمی بینم. حتی به نظرم می آید مسجدها خالی تر از گذشته هستند. من احساس ناخوش آیندی دارم. این تفاوت ثروت و تفاوت نوع زندگی فاجعه بار است. مگر چند سال از انقلاب گذشته؟ آن انقلاب به چه چیزهایی می خواسته برسد؟ ما هشت سال هم درگیر جنگ بودیم. مدام گفتند: شاه دزد، شاه دزد، شاه برد! حالا که این همه شاه در مملکت پیدا شده، این همه دزد! ما که زمان شاه بهتر زندگی می کردیم، اگرچه به طبقه متوسط جامعه تعلق داشتیم اما طبقه بالای جامعه هم به لحاظ فکری و فرهنگی چندان از ما متفاوت تر نبودند.  این لایه های جان گرفته ی اشرافیت نوظهور و نو کیسه که سیر هم نمی شوند از دزدیدن و خوردن، یک هو و ناگهانی از کجا پیدایشان شده است؟ این همه تجمل برای چیست؟  چیزی که من دیدم حیرت آور است. ما داریم به قهقرا می رویم. من این را کاملا احساس می کنم.
یک گوشه دنج پیدا کردیم و نشستیم. میم مدام نگاهم می کرد. حس می کردم از این که کنارش هستم بدش نمی آید. دلش می خواست با او صمیمی تر باشم. گاهی به او لبخند می زدم اما در کل تحویل گرفتنش  با آن حال و روزی که داشتم ناخوشآیند بود. حتی زشت می دیدمش. مدام توی ذهنم تکرار می کردم " ما برای هم ساخته نشدیم" " ما برای هم ساخته نشدیم"، مواظب باش دم به تله ندهی. یک بار سرش را نزدیک گوشم آورد حتی با صورتش موهایم  را لمس کرد و گفت: باورکن خیلی خوب و بامزه و شیرینی، از همه زنهای اینجا سری،  راحت باش این قدر خودت رو نگیر.
خیلی  آرامی برگشتم و نگاهش کردم و با لبخند انگار که دارم چیزی تعریف می کنم ولی با حرص گفتم: خیلی بده، کاش نیومده بودم. حس خوبی ندارم.
صورتهایمان آن قدر نزدیک بود که نفسش را حس می کردم. گفت: فقط به این فکر کن چقدر برای من قشنگه تو اینجا با منی.
ای زبان باز، ناخودآگاه به ذهنم آمد بپرسم، "به چند نفر دیگر این حرف را زدی کلک" .
 لعنتی، پس زمینه ذهنی من در مورد میم عوض نمی شود. من اصلا با او احساس نزدیکی نمی کنم. من با دنیای او بیگانه ام. من این دنیای پرتکلف را که ظاهراً میم به آن علاقه دارد. دوست ندارم.
صورتش را نزدیک تر آورد و همانطور که به من خیره شده بود با علاقه و خیلی آرام گفت: بهم بگو من رو دوست داری.
یکه خوردم و تعجب کردم، صورتم  را عقب کشیدم و خیلی آرام گفتم: چه رمانتیک، خیلی زود نیست؟
و مشغول تماشای مجسمه های مرمری توی سالن شدم. صدای درونی ام تکرار می کرد،" مواظب باش از او خوشت نیاید" " عاشق هر خر دیگری می خواهی بشوی بشو ولی از او خوشت نیاید"  این آدم دقیقاً می داند که یک زن را چطور به دام بیاندازد.
چند دقیقه بعد دوستش آمد و برای کاری رفت ولی  قول داد که زود برمی گردد. حقیقتش بدون او احساس بهتری داشتم. حالا فرصت بیشتری بود تا با خیال راحت به اطراف نگاه کنم و آدم ها را ورانداز کنم. چند صندلی آن طرف تر یک پسر جوان خوش اخلاق سیاه سوخته و تپل نشسته بود که حس می کردم دقیقاً حال و هوای من را دارد و مثل من وصله ناجور است. نگاهمان که بهم افتاد خنده مان گرفت. انگار هر دو به یک چیز فکر می کردیم.
میان این رفت و آمدهای میم. من بلند شدم و چند صندلی به هامون ( اسم آن پسر بود ولی خسرو شکیبایی نبود، و هیچ شباهتی هم به او نداشت ولی کاش داشت.  شاید هم اسم هنری برای خودش گذاشته بود)  نزدیک تر شدم و او هم به بهانه ای بلند شد و نزدیک تر آمد و کنار هم نشستیم. خیلی معمولی با یک  حس مشترک نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن و تازه فهمیدیم که علایق مشترکی هم داریم در مورد ادبیات و شعر. حتی از من نپرسید چه نسبتی با میم دارم؟ حتی مهم نبود که من از او بپرسم آنجا چه می کند؟  فقط یک بار که میم را از دور دیدم وقتی با دوستانش بالای پله های پذیرایی  ایستاده بودند و یکی دو زن و مرد هم وسط سالن می رقصیدند. حس کردم که نگاهش کمی فرق کرده و خیلی جدی و با اخم و تخم به من نگاهم می کند ولی مطمئن نبودم که بخاطر هم صحبتی من با آن پسر است.
اما بعد، وقتی توی ماشین این را اعتراف کرد فهمیدم، خوشش نیامده. حسودی کرده یا هر چیز دیگری و از این که من با آن آدم راحت بوده ام و در نبود او با هم خیلی معمولی نشسته بودیم و  صحبت می کردیم ناراحت شده است.
توی ماشین از من پرسید: خیلی با اون یارو گرم گرفته بودی، آشنا بود، در مورد چی صحبت می کردین؟
گفتم: آشنا نبود اصلا، در مورد رمانهای اسماعیل فصیح و سبک نگارشش حرف زدیم.
گفت: آشنا نبود و اونقدر صمیمی شدید زود؟ از اون شعرهام براش خوندی؟
باتعجب گفتم: از کدوم شعرها؟
با دلخوری گفت: از همون شعرهایی که برای گرفتن حقوق یا نگرفتن حقوق برای من می خونی.
نگاهش کردم، جدی می گفت، یعنی حسادت کرده؟ اینها دلیل خوش آمدن می تواند باشد؟ در حالی که ته دلم از این حسی که برای او بوجود آمده لرزید، اما  سوزن حسادتش را توی قلبم حس کردم.
 با بدجنسی خندیدم و گفتم: براش ترانه خوندم.
برگشت و با تعجب و ناباوری نگاهم کرد.
شروع کردم به زمزمه کردن این ترانه هایده که  با تهمینه ازصدای آمریکا(رادیو) شنیده و حفظش کرده بودیم.
وقتی میای صدای پات، از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا می شه، لحظه دیدن می رسه
هرچی که جاده ست رو زمین، به سینه من می رسه
ذوق زده شده بود  داستانِ هامون و هم صحبتی با او را فراموش کرد. فکر کرد ترانه را برای این برایش می خوانم که وصف حال احساسم را در مورد خودش نشان بدهم. پا گذاشت روی گاز و هی ویراژ داد و کلی شیطنت کرد.
ظاهراً مردی است که باید مثل شهرزاد هزار و یک شب هی برایش قصه خواند تا خوابش کرد  و خدا می داند اگر قصه ای در چنته نداشته باشی چه می شود؟  وقتی به خانه نازنین اینها رسیدیم، دلم خواست اجازه بدهم دستم را ببوسد،  خوب بود.
جای مامان خالی که ببیند وقتی خواست دستم را بگیرد، دستم را کشیدم و در عوض  مثل یک شاهزاده خانم دستم را دراز کردم و با شیطنت  انگشتهایم را تکان دادم  و او هم فهمید که منظورم چیست. با اشتیاق خندید، دستم را با احترام گرفت و بوسید.
اما......... مسخره است..... دلم آرام و قرار ندارد، یک تفاوت هایی بین من و او و زندگی من با زندگی او وجود دارد که باید حواسم را جمع کنم.

چهارشنبه 4 آذرماه 71
آقای میم این روزها خیلی سرش شروغ است، می خواهد سهام یک شرکت ساختمانی را که در حال ورشکستگی است بخرد. اگر این اتفاق بیفتد، یعنی این که تمرکزش روی شرکت ساختمانی باشد چطور می تواند در کار کفش و تولید یا حتی واردات و توزیع باشد؟
 راحت بگویم یعنی  تمام کاری که روی پیدا کردن بازارهای فروش و توزیع کفش ، کیف و چرم مصنوعی  انجام داده بودم کشک!
البته خودش می گوید: می توانیم هم زمان دو تا شرکت داشته باشم و در هر دو موفق باشیم. اما من یکی که چشمم آب نمی خورد. راحت بگویم بی انگیزه شده ام. من باید تمرکز بگیرم و روی یک مساله کار کنم. این که هی از این شاخه به آن شاخه بپرم اصلا با حال و هوایم سازگار نیست. میم هم اصرار می کند که اگر شرکت ساختمانی زدیم تو باید بیایی با هم برویم آنجا. 

جمعه 6 آذرماه 71
29 آذر  نامزدی شهین است. چند شب پیش خواب می دیدم که خاله آمده و نامزدی دخترش را خبر می دهد. در همان حال خواب من می گویم: وقتی بلایی سرشان می آید زود ما را خبر می کنند ولی هنگام عروسی و شادی ما را یادشان می رود.
بیچاره ها برای شادی هم دعوتمان کردند به این زودی خواب زن چپ می شود، کلاً من همه چیزم چپ است خودم می دانم.
شهین عقد غیر رسمی کرده و حالا نامزدی که فرمالیته است، چه مسخره! عقد غیر رسمی دیگر چه صیغه ای است؟ به قول مامان می خواستند چهار تا بوس به همدیگر بدهند بدون عقد این کار را می کردند، نه این که  عقد بشوند و اسم دختر بیفتد سر زبانها بعدش خدای نکرده بفهمند تفاهم ندارند و  بهم بخورد . دختر بشود زن طلاق گرفته و پسر هم بشود مردِ زن طلاق داده. مامان برای دختر آخوند بودن بدجوری بعضی وقتها آوانگارد می شود. البته از حق نگذریم وقتی من با شاهرخ نامزد بودم هم زیاد به من سخت نمی گرفت می گفت: نگران بابا نباش، شما کار خودتان را بکنید و به خودتان سخت نگیر، ولی مواظب باش که دیگر شکمت بالا نیاید.
....اممم البته بعضی وقتها هم خیلی سخت گیر است. مثلا تازگی ها با منیژه خیلی سخت گیری می کند و مدام می گوید: این بچه مثل من است باید مواظبش باشم. منیژه هم البته حد و مرزی برای شیطنتش نیست. خیلی هم خوشگل و تودل برو شده با آن چشمهای سبز زمردی و موهای مجعهد قهوه ای کلی خاطرخواه دارد. تلفن خانه مان یک بند زنگ می زند حالا دیگر وقتی من و تهمینه گوشی را برمی داریم صدای فوت می شنویم و وقتی منیژه گوشی را می دارد زبان در می آورند.  مامان مدام حرص می خورد و می گوید: از مدرسه اش ناراضی هستم و این بچه دوست پسر دارد و سوار ماشین پسرها می شود و در این محیط کوچک خوب نیست. هر چه من به مامان می گویم: خوب من هم سوار ماشین پسرها می شوم. می گوید: شما با منیژه فرق دارید، شما غیر طبیعی هستید به خانواده پدری تان کشیده اید. اما این بچه طبیعی است و باید مواظبش بود.

دوشنبه 9 آذرماه 71
امروز وقتی داشتم از پله های شرکت می رفتم بالا، احسان حبیبی را دیدم که می خواست برود بیرون. روی پله ها ایستاده بودیم و با هم صحبت می کردیم، بحث این خوابگاه پسرانه ای بود که نزدیک شرکت است و این که دیروز وقت تعطیلی شرکت دیدیم یک دختری خیلی آرایش کرده و ناجور از خوابگاه بیرون آمد. ما همه تعجب کرده بودیم اما از بس پسر دانشجوها مسخره بازی در آوردند فهمیدیم که این یارو پسر است و برای مسخره بازی خودش را شکل دخترها درآورده و اینطور آرایش کرده و عشوه های خرکی می آید. چه پسر گردن کلفتی هم بود و چقدر خندیدیم. خلاصه سر پله ها داشتیم همین را می گفتیم و می خندیدیم.  که یک مرتبه میم کیف به دست آمد بالا و چنان قیافه رعب آوری به خودش گرفت که انگار کن مچ ما را حین ارتکاب جرم گرفته باشد.  بیچاره احسان که در رفت. من هم بی خیال راهم را کشیدم و همراه میم رفتم بالا. می خواستم بروم توی اتاقم برای کار که گفت: بیا کارت دارم.
حتم داشتم باز هم می خواهد به من تذکر بدهد.( به خدا از صد تا کمیته ای بدتر است با بیژن بیچاره کاری کرده که من هر کجا می روم این بدبخت از آن جا فرار می کند) خودم را آماده کردم که هر چه گفت جوابش را بدهم. با هم رفتیم توی اتاقش. منتظر شدم حرفش را بزند.
کیفش را گذاشت و خیلی خسته گفت: امشب با چند تا از دوستان خونه من یک مهمانی کوچیک داریم می خوام تو هم باشی!
با خنده گفتم: جدی؟ چه باحال، چه بی (رودرواسی) نکنه بخاطر خستگی  می خواید تمیزکاری ها رو بیاندازید گردن من؟ اصلا حرفش را هم نزنید کلی کار دارم و برگشتم که بیایم بیرون.
گفت: صبرکن، فقط باهم باشیم، بامن شام بخوری، حرف بزنیم ، برام آواز بخونی، این روزها خیلی خسته ام، در این حد هم حاضر نیستی برای من وقت بگذاری؟ انتظار زیادیه  از یه دوست؟
نگاهش کردم، چرا اینطوری شده این آدم؟  از خودش بیش تر از حد توانش کار می کشد. اگر فقط زنباره بود بهتر بود. لااقل از زندگی به اندازه زیرشکمش انتظار داشت اما حالا معلوم نیست کجا را می خواهد  سیراب کند.
گفتم: با این که بهتون اعتماد دارم ولی ترجیح می دم هیچ وقت توی خونه خودتون باهاتون قرار نذارم.
لبخند زد و به میزش تکیه داد و گفت: برای چی؟
گفتم: به خاطر مسائل پیش بینی نشده؟
گفت: به خودت هم اعتماد نداری؟
با خنده گفتم: از خودِ آدم خیانتکارترکسی نیست.
خندید و گفت: برای همین ازت می ترسم دیگه، می ترسم پشتم را خالی کنی.
گفتم: برای چی باید پشت شما را خالی کنم؟ 
گفت: اگه از احساس تو نسبت به خودم مطمئن بودم این قدربلاتکلیف نبودم.
خندیدم و گفتم: شما و بلاتکلیفی؟ خودتون رو دست کم نگیرید.
گفت: یعنی مطمئن باشم از طرف تو؟
با شیطنت گفتم: به نظرم تمرکزتون رو بذارید رو خرید خونه فرشته. 
خندید و گفت: تو فرض کن خریدمش، بعدش چی؟
گفتم: اون وقت مطمئن باشید روی هر دختری دست بذارید بهتون نه نمی گه!
جلو آمد و روبروی من ایستاد و گفت: تو چی؟
نگاهش کردم مدلی که همیشه خودش چشمهایش را ریز می کند  و ادای فکر کردن را در می آورد چشمهایم را ریز کردم و با لبخند طعنه آمیزی گفتم: من؟ من شیطونم آقای میم، من تو خونه فرشته نمی رم . این نسخه ای که براتون پیچیدم برای دخترهای دیگه است. ( خودش از قدیم می داند که اسمش را میم گذاشته ام)
با اشتیاق خندید و گفت: خیلی پدرسوخته ای، پس ترسم درست بود این که تو شروع کنی به بازی دادن من.
دو قدم رفتم عقب تر و گفتم: اصلا اینطوری فکر نکنید. شما خودتون شیطون رو درس می دید.
یکی دو قدم آمد جلو با همان اشتیاق گفت: حالا چرا عقب عقب می ری؟ اگه اینطوری باشه مار تو آستینم پرورش دادم.
خندیدم و سریع یک قدم دیگر هم رفتم عقب و در اتاق را باز کردم و همانطور که در آستانه در ایستاده بودم. طوری که منشی بالا بلند بشنود چشمکی به میم زدم و  گفتم: چشم چشم حتما، به آقای فرامرزی هم تماس می گیرم و پریدم بیرون و در را بستم.
آه چه کار کنم؟ خیلی دوست دارم یک بار بروم خانه اش؟ یعنی می تواند در مقابل من خویشتن دار باشد؟ اگر نباشد چه؟ وقتی می تواند تشنگی اش را جور دیگری سیراب کند چرا ازمن خوشش آمده؟ من اصلا به پای آن زنهایی که او با آنها ارتباط دارد نمی رسم.   راستش با بالابلند دوست شده ام و حالا راست یا دروغ می گوید،  میم با یک خانمی رابطه آنچنانی دارد و یکی دو بعدازظهر وقتی شرکت تعطیل بوده آن خانم به دیدن میم آمده. طوری که او را تعریف کرد به نظرم همان خانم خوشگلی باشد که توی مهمانی با او دیده بودمش. نمی دانم شاید هم از این نوع زندگی خسته شده. دلش می خواهد با یک کسی دائمی باشد.  یعنی روی من حساب باز کرده؟ اوه چه داغ .

چهارشنبه 11 آذرماه 71
زمین تکانی خورد و از بستر بیرون آمد و هزار هزار رنگ، هزار هزار گل سرخ و سپید و آبی بر پیرهنش درخشید. خورشید زمینش را بوسید. همه سرگرم کار خود بودند و کسی نمی دانست، هزاران سال است. خورشید و زمین درآغوش همدیگر آوازهای عاشقانه می خوانند و کسی از راز عشق آنان بویی نمی برد.

پنج شنبه 12 آذرماه71
امروز رفته بودم تولد فهمیه، خیلی از همکلاسی های دبیرستان جمع بودند به غیر از سپیده، مصی و یکی دو نفر دیگر.  بعضی از بچه های  انجمن هم بودند و از این که ما توانسته ایم خیلی چیزهایمان را از مصی بگیرم خوشحال شدند. قرار شد یک روز برویم خانه یکی از بچه ها همه اش را آتش بزنیم. ژیلا و هستی بینی شان را عمل کرده اند واقعاً که خیلی بهتر شده  اند. هرچند ژیلا گفت سه ماه از عمل نگذشته و بینی اش هنوز باد دارد.  چقدر جالب تازگی ها دخترها یکی یکی بینی شان را عمل می کنند.
قدیمی ترین عمل بینی که یادم می آید مربوط به معلم کلاس پنجم دبستانمان بود. که فکر کنم عمل کرده زمان شاه بود. بینی اش را خیلی خیلی سربالا کرده بودند هر چند باز هم بد قیافه نبود. بعدش هلیا دخترِعمو محمد، که سه سال پیش عمل کرد و خیلی خوب و مثبت شده بود. شاید من هم یک روز بروم مغزم را عمل کنم. کوچکتر و سر به هواتر .

جمعه 13 آذر ماه 71
دوران پرفراز و نشیب پریود من از امروز صبح شروع شد. باالطبع درد شدیدی در ناحیه کمر و زیر شکم احساس می کردم. دردی که چند دقیقه می رفت و دوباره بر می گشت. آخرش آن قدر عذاب کشیدم که  رفتیم درمانگاه آمپول زدم و سرم وصل کردم. سرم برای این که خون زیادی از من رفته بود و قند خونم پایین آمده بود. دکتر به مامان گفت: این دردها بخاطر این است که عضلات رحم و اندام های  جنسی اش هنوز بالغ نشده اند و ورزیده نیستند. و 90 درصد این دردها بعد از ازدواج خوب می شوند. خدا را رحم کند هنوز دکتر قدمش را از توی اورژانس بیرون نگذاشته بود که مامان با یک قیافه حق به جانبی گفت: بفرمایید، خوب شد، حتماً باید دکتر می گفت که باید زودتر ازدواج کنید؟
من هم با همان حال نزارم به مامان گفتم: ماماجان پس به جای سرم به دکتر می گفتی یک شوهر برای من تجویز کند. چرا من را دعوا می کنی؟
مامان هم فورا که دید تنور گرم است گفت: پس بگذار جمشید اینها بیایند خواستگاری، ( پسر همسایه بالایی، برادر فرزانه) از کی تا به حال است به من می گویند. هی از ترس تو و بابا امروز و فردا می کنم.
به خدا یک چیزی است بین مامان و خانم همسایه بالایی شرط می بندم خود جمشید روحش خبردار نیست. اما اینها برای خودشان نقشه کشیده اند. شانس بیاورم مامان از فردا نرود اطلاعیه بدهد که به یک داماد خوب برای درمان دردهای دخترم نیازمندم.

شنبه 14 آذر ماه 71
ساعت 12 و 7 دقیقه نیمه شب است. مثل همیشه همه خوابیدند و من هوای نوشتن دارم. امروز تا دیروقت در شرکت بودم. قرار بود خانم بالا بلند بماند و بعد با هم برویم سینما،  اما کاری  برای او  پیش آمد و زودتر رفت، من هم شروع کردم به جمع و جور کردن دفترهای شرکت  و نوشتن نمایشنامه ای که قولش را به بچه های گروه نمایشمان داده بودم و دیر شد. بعد یک هو دیدم ساعت حدود 4 است و همه رفته اند، سریع وسایلم را جمع کردم و راه افتادم که بیایم بیرون ولی از پنجره ی ساختمان دیدم همان خانم خوشگلی که در مهمانی دیده ام دارد می آید داخل، کلید هم داشت! در ساختمان را باز کرد و آمد تو، من هم تا این را دیدم پریدم و درِ شرکت را بستم، که یعنی کسی توی شرکت نیست و همه رفته اند. خلاصه خانم خوشگل آمد و مستقیم رفت بالا!  در یکی دو اتاق طبقه بالا خود آقای میم زندگی می کند و من هیچ وقت نرفته ام ببینم که چطور است و حالا فکرش را بکن خانم خوشگل بیاید و خیلی راحت برود طبقه بالا. خیلی احساس ناجور و وحشتناکی داشتم. البته من هیچ وقت میم را جدی نمی گرفتم اما بلاخره این حرفهایی که به من زده بود بویی از دلداگی می داد. چقدر دردناک که مرا دختر ساده ای دانسته بود که باورش می کنم.  مگر این که من خیلی احمق باشم و متوهم و این حرفها با هر معیاری که فکر کنیم  اصلا عاشقانه و مهربانانه نباشد و من فقط مثل آرزو به دل ها خواسته باشم فکر کنم مردی مثل میم عاشق من شده است و این حرفها را هم از خودم درآورده باشم.
وای خدایا چه می گویم اصلا. به هر حال خانم خوشگل رفت بالا و در را هم بست. من هم با خودم گفتم حیف است چنین فرصتی را از دست بدهم. برای همین از  شرکت آمدم بیرون و در را بستم  و نشستم روی پله ها منتظر که میم بیاید. نزدیک ساعت 6 بلاخره در ساختمان باز شد. من همینطور روی پله ها نشسته  بودم وصدای پای آقای میم را می شنیدم که از پله ها می آید بالا. تا این که در پاگرد چرخید و چشمش به من افتاد. خیلی معمولی و با تعجب گفت: اِ تو هنوز اینجایی؟ نرفتی خونه، چی شده؟
من هم خیلی معمولی تر گفتم: من دیرتر از همه آمدم بیرون ولی کیف پولم را داخل شرکت جا گذاشتم و در را هم بستم. منتظر بودم یک نفر بیاید در را باز کند بروم کیف را بردارم.
با تعجب من را نگاه کرد، من با بی خیالی نگاهش کردم.
گفت: خوب فرض کن کسی نمی اومد در رو برات باز کنه باید تا شب اینجا می نشستی؟
و کیفش را باز کرد و دسته  کلید شرکت را در آورد و مشغول باز کردن در شد.
ولی من از در فاصله گرفتم و با خنده گفتم: خوب شما که می اومدید بلاخره، منتظر شما بودم.
ایستاد و من را با حیرت نگاه کرد. من رفتم دم پله های طبقه بالا و رفتم روی اولین پله و گفتم: در مورد کیف دروغ گفتم، فقط می خواستم بهتون ثابت کنم دوست خوبی هستم. برای با هم بودن و شام خوردن و شعر خوندن و بهتون اعتماد دارم، می خوام پیش شما باشم یه شب.
چند لحظه با تعجب و حیرت نگاهم کرد و گفت: امشب؟ 
سرم را تکان دادم.
خنده مستاصلی کرد و گفت: خیلی خوب پس بذار بریم بیرون شام بخوریم و برگردیم.
اما من دو سه پله رفتم بالاتر و چشمهایم را بستم و مثلا با لجبازی گفتم: نننننه بیاین بریم بالا یه چیزی سفارش می دیم برامون بیارن.
کیفش را گذاشت روی پله و به من که بالای پله ایستاده بودم نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد و معلوم بود که با خودش کلنجار می رود بعد خیلی آرام و شمرده گفت: امشب نمی شه، من مهمون دارم.
با تعجب نگاهش کردم و از پله ها آمدم پایین و روی پله اول ایستادم تقریباً هم قد خودش شده بودم. به چشمهایش خیره شدم و با ناراحتی  گفتم: مهمونتون کیه؟ به چشمهایم نگاه کرد و با صدای آرامی گفت: یه خانم!
مثلا خجالت کشیده باشم که به چشمهایش نگاه کنم و از دلخوری در حال مرگ باشم سرم  را پایین انداختم و خیلی آرام گفتم: یه خانم محترم! ( نباید مچش را می گرفتم. اگر نمی خواستم دوستش داشته باشم. نباید مچش را می گرفتم)
سرش را تکان داد و گفت: بله تقریباً محترم.
دلم برای خودم سوخت، دوست داشتم کمی بیشتر خویشتن دار باشد. با ناراحتی راه افتادم و از پله ها آمدم پایین. تا نزدیک در رفتم. ولی نمی دانم چه شد که دوباره برگشتم؟ نمی دانم چرا؟  شاید می خواستم معذرت خواهی کنم. از این که این طور احمقانه به زندگی خصوصی اش سرک کشیده ام وغافلگیرش کرده ام از خودم بدم آمده بود. برگشتم و دیدم در شرکت باز است، داخل شدم، از سرویس بهداشتی صدای شرشر آب می آمد، ایستادم تا بیرون بیاید. می خواستم معذرت خواهی کنم. نباید آن کار را می کردم.  بیرون که آمد حیرت کردم، چشمهایش قرمز بود، با دیدن من یکه خورد. مثل احمق ها مچش را گرفته بودم و حالا وقتی اینطور در موضع ضعف بود دیده بودمش. با دلخوری سرش را برگرداند تا نبینم که مرد به آن گندگی و با آن شخصیت گریه کرده است. اما من دیگر دیده بودمش. چه اتفاقی برای او افتاده؟ چرا باید اینطور شده باشد؟ نکند کسی را از دست داده؟ پدری، مادری؟ برایش ترسیدم، جلو رفتم و بغلش کردم (دلم دوباره آن بوهای درهم کوهستانی را می خواست) دستم را سفت دور کمرش حلقه کردم و سرم را گذاشتم روی سینه اش و شروع کردم به گریه کردن. چرا باید گریه ام بگیرد؟ به اندازه تمام سالها، ماه ها و روزهایی که آغوشی برای گریه کردن می خواستم، گریه کردم. حس کردم که او، من است و من، او.
من هم از این اشتباهات داشته ام و هر کسی می توانست مچ من را گرفته باشد، چقدر حقارت بار، چقدر تاسف آمیز و چقدر یک اشتباه می تواند مسیر ما را دشوارتر کند.
خودم خوب می دانم، خدا هم خودش می داند، آدم ها بنده غرایز خودشان هستند. اگر بخواهیم بل کل نادیده بگیریمشان شاید شیرینی زندگی را از خودمان گرفته باشیم واگر بخواهیم زیاد ازحد جدی بگیریمشان طناب دارمان می شوند.
شروع به نوازشم کرد، اما من بیشتر و بیشتر گریه کردم. فکر نمی کنم فهمیده باشد چرا گریه می کردم؟
تمام بغضم را خالی کردم و عقب کشیدم! رفتم توی دستشوی صورتم را شستم و راه افتادم.
گفت: دیروقت است  خودم تو را می رسانم.
تعارف نکردم که نیاید. دلم می خواست با او باشم. در همین حد ساده.  آمد وتوی راه فهمیدم که آن زن باردار است و فقط سه ماه دیگر تا به دنیا آمدن بچه شان فرصت دارند. اگر می خواستم با او باشم. باید زودتر تکلیف زندگی با آن زن و بچه را مشخص می کرد و اگرنمی خواستم بهتر که با همان زن ازدواج می کرد. من سکوت کردم و تمام تهران تا مهرشهر هیچ نگفتم، فقط یک خداحافظی بود در نهایت.
راستش اگرچه او مرد رویایی من نبود. اما شاید نزدیک بود اتفاقی بین ما بیفتد. فکرش را بکن قلب کوچک عزیزم. بین ما و آرزوی ما فاصله ای نیست. هر دو به سمت هم می رویم اما ناگهان یک حادثه ناچیز باعث می شود میان ما و آرزویمان  فاصله بیفتد ما از هم دور می شویم بدون آن که بفهمیم چقدر به هم نزدیک شده بودیم.
از من خواست، فرار نکنم و باز هم همانجا پیش او کار کنم، یک لحظه به او نگاه کردم و ناگهان دلم برایش سوخت، مثل آدمی که در لبه پرتگاهی گیر کرده پایش را روی شاخه خشکی گذاشته  و آخرین امیدش دستی است که به سوی او دراز شده.  تلاش می کرد دستم را بگیرد شاید حتی انگشتهایمان باهم مماس هم شده بود، اما نه من برای دراز کردن بیشتر دستم زحمتی به خود دادم و نه او می توانست خودش را بالاتر بکشد و بعد ناگهان شاخه شکست و دستها از هم جدا شد و او رفت.
گفتم: فکرهایم را می کنم.

یک شنبه 15 آذر ماه 71
امروز رفتم شرکت. خیلی عادی و معمولی. اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده است. حتی وقتی میم آمد و با تعجب سرک کشید و من را توی اتاقم دید، من همانطور که نشسته بودم سری برایش تکان دادم که یعنی " سلام" .
 اصلاً قرار نیست غصه بخورم، اصلاً قرار نیست روحیه ام خراب شود. از اولش هم می دانستم زندگی من و او با هم معنا ندارد. دروغ چرا فقط دلم می خواست تجربه بغل کردن او را داشته باشم، یک بار دوبار سه بار هزار بار اصلا. ولی ازدواج با او...............تف، حتی در خانه فرشته.
می شود با میم رفت شب نشینی، می شود با میم رفت رستوران، می شود برای میم شعر خواند تا او خوشش بیاید. می شود کاری کرد که هی میم عاشق تر بشود و حسادت بکند. می شود با میم نوجوانی کرد و برایش نامه نوشت. اما با میم نمی شود برای همه ی عمر زیر یک سقف زندگی کرد. حتی نصف یک عمر را هم نمی شود و حتی کمتر. همه چیز با او باید بیرونی باشد. این که بامردی زندگی کنی که مدام فکر کنی چشمش دنبال زن های دیگر یا تجربه های دیگر است، یا شب را با زن های دیگر خوابیده! حتی اگر نخوابیده باشد. عذاب آور است. برای میم همان خانم خوشگل مناسب است، که به زور و ضرب موقعیت پدر و برادر ولع سیری ناپذیر میم به ثروت و قدرت را سیراب می کند.
اما من که نه پولی دارم و نه زوری فقط می توانم آینه دقش باشم. هر بار که من را می بیند با خودش بگوید: آه چه سرنوشتی! با همه شد ولی با این یکی نشد!  الان خیالم راحت است که تکلیفم با میم روشن شده است. اصلا من هی باید بیایم و بروم و همین نزدیکی های تو کار کنم و هی شاد و شیرین باشم و حتی با آقای افتخاری گرم بگیرم و با هم صمیمی باشیم  و هی تو مرا ببینی و از این که دستت به من نمی رسد افسوس بخوری. نخیر من دیگر فرار نمی کنم. من می مانم. 
فقط خدا را شکر می کنم آن بغل آخر را از خودم دریغ نکردم وگرنه الان افسوسش را می خوردم .

دوشنبه 16 آذر ماه 71
خانم خانم ها، مردها درخت شاتوت تو نیستند که هر وقت دلت خواست از آنها بروی بالا و  خودت را  درپناهگات پنهان کنی.  یا وقتی خواستی با آنها خداحافظی کنی، بپری سفت بغلشان کنی و اشک بریزی! پس تو کی می خواهی بزرگ شوی؟ به عنوان خواهر بزرگترت نصیحتی برایت دارم، دور این آقای به اصطلاح میم را برای همیشه خط بکش.
"تهمینه خواهری که از تو عاقل تر است"
آه تهمینه، ای تهمینه، می دانم تو از این که من درخت شاتوت داشته باشم می ترسی، یادت نمی آید؟ ما درخت شاتوت را گذاشتیم و رفتیم و من دیگر پناهگاهی ندارم که دفترخاطراتم را از دست تو پنهان کنم.
سیاوش خوب و عزیز و خوشگل ما امروز به خانه برگشته. بعد از چند ماهی کار کردن در قزوین حالا ساکن آنجا شده، من اسمش را گذاشته ام " یهودی سرگردان" آن همه دوران اسارت و دوری از خانواده، بعد رفتنش به شیراز، حالا قزوین، با آن دماغ کشیده و چشمهای آبی و روحیه  انزوا طلب. ای یهودی سرگردان به دامان خانواده بازگرد.
یهودی سرگردان یک کتابی بود که قدیم ها خوانده بودم. از اوژن سو که  حسینقلی مستعان هم ترجمه اش کرده بود. یک یهودی نفرین شده که باید تا بازگشت حضرت مسیح روی زمین راه برود و به هیچ کجا نرسد.
آه چقدر با هم بودن خوب است. خواهر و برادرها کنارهم، آن قدر گفتیم و خندیدیم که حد و حساب ندارد. خدا کند پیوندهای مودتمان محکمتر از گذشته شود. می خواهم دوباره فاوست بخوانم برای نوشتن نمایش نامه ای که درصدد نوشتنش هستم کمکم می کند.


سه شنبه 17 آذر ماه 71
ساعت هفت و نیم است، تهمینه رفته حمام، نیکی که امروز مهمان ماست بهانه می گیرد و می خواهد برود حمام پیش او، مامان با نیکی سرو کله می زند، منیژه ضبط صوتی که سیاوش برایش خریده را روشن کرده، من می نویسم و گوش می دهم.
"دیگه دل با کسی نیست، دیگه فریاد رسی نیست، آسمون ابری شده، دیگه خارو خسی نیست."
امروز نزدیک ظهر وقتی میم نبود.  بیژن خیلی با احتیاط و ترس و لرز آمد پیش من و خیلی آرام گفت: خبر داشتی آقای ملک پنج شنبه عروسی می کنه؟
شوکه شدم ولی خودم را کنترل کردم و گفتم: خوب که چی؟ به من چه حالا؟
بیچاره جا خورد و گفتی: به تو هم گفته بود؟ خوب آخه نیست که به من گفته دنبال برنامه های خرید میوه و شیرینی و اینها باشم گفتم شاید تو هم بدونی.
با مسخرگی گفتم: من رو که دعوت نکرده، حالا بگو توی کدوم تالار هست براش دسته گل بفرستم.
گفت: تالار مالاری در کار نیست یه مراسم عروسی کوچیک خونگیه که تو خونه ی پدر عروس می گیرن و تمام.
فقط نگاهش کردم، انتظار داشت چیزی بپرسم یا حرفی بزنم. اما هیچ نگفتم و دوباره سرم را پایین انداختم و مشغول نوشتن شدم.
آرام گفت: ولی خدا به دادمون برسه ملک دیوونه شده، تو این مدت سرمون رو به باد ندیم یا یکیمون رو بیرون نکنه خدا رحم کرده.
همانطور که سرم پایین بود گفتم: تقصیرخودشه.
نوچی کرد و گفت: بدشانس هم هست بدبخت، دخترهای این دوره و زمونه گرگن گرگ!
دهنم را با تمسخر برایش کج کردم و گفتم: نیست که مردهای این دوره و زمونه همشون بره هستن.
خیلی حق به جانب گفت: تو که دیگه نباید این حرف رو بزنی تو که بیشتر از همه ضرر کردی؟
با تعجب نگاهش کردم، صدایش را پایین آورد و با شیطنت چندش آوری گفت: نگو که نفهمیده بودی ازت خوشش میاد.
گفتم: چه جالب! از من خوشش می اومده و با زنهای دیگه می پریده.  بعد شاکی ومعترض گفتم:  اه تو رو خدا بس کن برو،  اصلا از این بحث خوشم نمی آد. به من چه که می خواد عروسی کنه.
گفت: باشه باشه، خیلی خوب چرا عصبانی می شی.
 و می رود.
اصلا از کار میم سر در نمی آورم. یک زنی که چند ماه دیگر برایش یک بچه کاکل زری به دنیا می آورد را کنار خودش دارد، بعد با یک دختری که فکر می کند دوستش دارد می رود مهمانی. درست همان جایی که همان زن هم دعوت شده است. خیلی مسخره است، مسخره تر از این دیگر امکان ندارد.
اَه حوصله اش را ندارم. می خواهم به کار خودم برسم.

چهارشنبه 18 آذرماه 71
اگر تهمینه تا ساعت یک ربع به 6 منتظر من شده باشد و ناامیدانه راه بازگشت به خانه را در پیش گیرد. در ساعت 6 به انقلاب خواهد رسید و ساعت 6:35 به آزادی و ساعت 7 سوار اتوبوس حصارک خواهد شد و دقیقا ساعت 7:45 به پل گلشهر رسیده و ساعت 8 مهرشهر است و درِ خانه را خواهد زد. بعدش ما تا ساعت 8:30 دعوا و مرافعه داریم و تاساعت 9 فحش و ضرب و شتم و تاساعت ∞ یادمان می ماند که دیگر با هم برای برگشتن قرار و مدار نگذاریم. الان ساعت 7:34 است و تهمینه 25 دقیقه دیگر خانه خواهد بود. امشب به محض ورود بابا کلی با من دعوا کرد که چرا این قدر نامرتب شده ام؟ و چرا با تهمینه نیامده ام؟ ساعت 7:36 است و تلویزیون اخبار می گوید و تهمینه هنوز نیامده (امروز صبح از دفتر فردوسی زنگ زدند که سریع بروم آنجا سری به انبار بزنم. تعجب کردم، اصلا تا به حال پیش نیامده بود که به من بگویند بروم آنجا، من خودم بعضی وقتها که ضروری بود می رفتم برای نوشتن دفترهای ترخیص. خلاصه راه افتادم و رفتم آنجا. نگهبان ورودی گفت: آقای ملک توی انبار منتظر شما هستند.
وا رفتم، ای کاش اصلا نمی آمدم. چه کار می توانست با من داشته باشد؟ به زحمت و با ناراحتی  رفتم انبار، اما سعی کردم خودم را معمولی نشان دهم.
میم کت شلوار شیکی پوشیده بود و خیلی جدی، ایستاده بود کنار میز. با ظاهر سازی لبخند زدم و سلام کردم. اما او خیلی اخمالو فقط سلام کرد. باور کردنی نیست. اصلا انگار یک چیز دیگری شده  بود، یک شخصیت جدید، تا همین یکی دو روز پیش خیلی جدی بود ولی یک شوخ و شنگی و شادابی در وجودش دیده می شد که آدم نمی ترسید. ولی امروز خیلی جدی و بداخلاق و رسمی حرف زد از این شخصیت جدیدش ترسیدم. اولش که در مورد اجناس جدید حرف زد و این که باید فهرست ها را دقیق براساس زمان ورود بنویسم و شماره ها بالا و پایین نباشد. بعد در مورد جنس هایی که از انبار خارج می شود یک دستورهایی داد و گفت که حساب همه چیز را داشته باشم. من هم سرم را تکان دادم و گفتم؛ جای نگرانی نیست و خیالش راحت باشد.
سعی نمی کردم نگاهش کنم اما آخرش شد یک لحظه، یک آن نگاهش کردم. قلبم تیر کشید.احمق، لعنتی، نامرد.
با بی خیالی گفتم: برای همین خواستید بیام پایین؟ می سپردید خانم تهرانی بهم بگه، انجامش می دادم.
با جدیت  گفت: بایدخودم بهت بگم. من رییس شرکتم یا خانم تهرانی؟ من تصمیم می گیرم چه کنم یا ایشون؟
با تعجب و تردید نگاهش کردم و بیشتر از روی ترس گفتم: ببخشید، خوب،
 کمی مکث کرد و آرامتر گفت: می خواستم ببینمت و بهت بگم،( چند ثانیه نگاهم کرد و گفت) هیچی برای من فرق نکرده. همون جایگاهی که قبلاً داشتی رو برای من داری؟
درحالی که از تعجب دهنم باز مانده بود نگاهش کردم  گفتم: جداً؟ چه خوب!
گفت: آدمها شرایط خودشون رو دارند ممکنه اشتباه کنند؟
گفتم: شما مدام اشتباه می کنید!
با تکبر گفت: من اشتباه کردم؟ چرا؟
با حیرت  گفتم: اوه ببخشید یادم رفت اشتباه از من بود.
گفت: بله، همون وقتی که پریدی من رو بغل کردی، برای چی؟ ازمن خوشت می اومد؟ نمی اومد؟
حالم از خودم به هم خورد، چرا این فیلم مسخره را بازی کرده بودم. فقط می خواستم فرصت طلب باشم و دوباره بغلش کنم.
گفتم: دلم براتون سوخته بود. نباید مچتون رو با اون خانوم جونتون می گرفتم.
با لبخند طعنه آمیزی گفت: من هم دلم براش سوخت باهاش عشقبازی کردم.
نفسم بند آمده بود، بیشعور احمق می توانست بگوید باهاش خوابیده، ولی عشقبازی؟ کلمه ی خیلی بدی نیست؟
برای این که به همان بدی خودش باشم با پرورویی گفتم: کار من رو با خودتون یکی می کنید؟ فکرنمی کنم بخاطر این که بغلتون کردم از من بچه دار شده باشید.
عصبانی شد و  دستش را محکم گذاشت روی دهنم و گفت: هیسسسسس
 سعی کردم دستش را کنار بزنم اما آن قدر محکم دهنم را گرفته بود که نمی توانستم.
 گفت: با خودت روراست نیستی، هزار بار با حرکات و رفتار و کارهات از من خواستی که با تو باشم اما این کار رو نکردم. چون فکر کردم بچه ای و هنوز به بلوغ فکری نرسیدی. بعد شروع کردی به بازی دادن من با آن رفتار و طنازی ها. خاطره نوشتن، شعر خواندن، ناز کردن، خوب بودن، بغل کردن، برای عاشق کردن من. دیگه بازی بسه.
تلاش کردم دستش را از روی دهنم بردارم، نگذاشت گفت: با من عروسی کن، باور کن دوستت دارم، خیلی دوستت دارم. رویای منی، نمی ذارم بهت سخت بگذره، هرچی بخوای برات روبراه می کنم. یه فرصت بهم بده. یه بار، خواهش می کنم.
دیگر مشت و لگد هم می زدم. بعد دستش را از روی دهنم برداشت. نفسم بند آمده بود. صورتم درد گرفته بود. دو دستم را روی دهنم گذاشتم و فکم را ماساژ دادم. با تعجب نگاهش کردم و تقریباً سرش فریاد زدم : چرا الان این حرفها رو می زنی؟ اگه من رو دوست داشتی چرا با اونهای دیگه هستی، همه اش، هی،  مدام، چند تا زن اینجوری تو این مملکت پیدا می شن که همه شون به تور تو می خورن؟ 
نزدیک بود گریه ام بگیرد. خودم را نگه داشتم.
آرام گفت: حساب همه چیز از هم جداست تو متوجه نمی شی، الان نمی تونم برات توضیح بدم درک نمی کنی، احساسی فکر می کنی.  ولی حساب ارتباط  بر مبنای عشق با ارتباط بر مبنای غریزه فرق می کنه.
با بی حوصلگی گفتم: می خوام برم. دوست ندارم اینجا باشم. حالم داره بهم می خوره. الان دیگه من متهم هستم که تو رو گول زدم، جالبه به خدا!
دستم را گرفت و کشید و گفت: بیا اینجا بشین.
من را به زور روی یک صندلی کنار میز نشاند و خودش هم روی صندلی دیگر.
گفت: من به این زن متعهد نیستم. یک قول و قراری با هم داشتیم زیرش زد. بنابراین من هم می تونم زیرش بزنم. ولی در مورد بچه نمی تونم قبول کنم یه موجودی که این قدر بزرگ شده رو می شه از بین برد.
سرم را تکان دادم و با نفرت ولی با صدای آرام گفتم: خوشبحالتون چقدر شما خوبید. مدام مثل ماهی توی شهر راه افتادید و تخم ریزی می کنید واقعاً هم که باید حساب کتاب بچه هاتون رو داشته باشید.
با تعجب و اشمئزاز نگاهم کرد
گفتم: هه بیچاره منشی قبلیتون، وضعیتشون خیلی خوب نبود نه؟ دلتون نمی خواست بچه یه زن معمولی رو داشته باشید.
به صندلی تکیه داد و گفت: در مورد چی صحبت می کنی؟
من هم تکیه دادم و با طعنه گفتم: اون منشی لوندتون که هر صبح تلق تلق از پله های خونه همین جا می اومد پایین با یه عالمه آرایش و عطر و ادکلون. بعدش هم شما حموم کرده و تمیز پشت سرش می اومدین پایین.  و وقتی شما تشریف برده بودید چین بهتون زنگ زد و گفت که بچه رو سقط کرده در حالی که یک ماه هم بود که از وقت صیغه اش گذشته بود.  می دونید وقتی اون همه خون و کثافت کاری رو توی دستشویی دیدم چه حالی پیدا کردم؟ شما فقط به خودتون فکر می کنید. من حتی اون سرویس جواهراتی که براش خریده بودین رو هم توی گاو صندوقتون دیدم.
بدون حرف نگاهم کرد بعد اخم کرد و با تاسف کشوی میز را باز کرد و همان جعبه سرویس جواهرات را درآورد درش را باز کرد و نشانم داد و گفت: این رو؟ این رو دیده بودی؟
من هم با تاسف سرم را تکان دادم و گفتم: لابد چون بچه سقط شد، سرویس بی سرویس؟
 خنده مضحکی کرد و گفت: این مال تو بود آفرید، هنوز مال توئه، همیشه مال توئه، اصلا اهمیتی نداره این داستان ها رو از کجا در می آری! دروغ چرا، تمام این داستان رو توی دفتر خاطراتت خوندم. آن قدر خودت را غرق رابطه تخیلی من با لوند کرده بودی که عشق من به خودت را نمی دیدی. حتی حاضر شدی با آن مردک نامزد کنی. خودت را بیاندازی زیر دست و پاش که آزارت بده.  ولی برای من مهم نبود، نیست. من باز هم دوستت دارم. 
با ناراحتی بلند شدم و با حرص گفتم: من خودم را زیر دست و پاش نینداختم. از عصبانیت می لرزیدم.
دوباره مرا به زور نشاند و با دلسوزی نگاهم کرد.
 بعد با مهربانی عجیبی گفت: نیانداختی باشه، نیانداختی عزیزم. تو این کار رو نمی کنی.
 حتماً باید خودش باشد تقریباً مطمئن هستم که طرف لوند خودش بود، پس چرا آن قدر خانه اش تمیز بود و همه جا بوی عطر لوند را می داد؟ حتماً با هم بودند. چرا اهمیتی نداد به چیزهایی که در دفترخاطرات در مورد سقط جنین لوند نوشته بودم؟  یعنی ممکن است اشتباه می کردم؟ خوب یادم می آید یک بار هم طعنه اش را به او زدم، یک چیزی گفتم، چه گفتم؟  شاید صبح به صبح می رفته خانه اش را تمیز می کرده؟ بعد بچه سقط کرده، پشت تلفن با یک نفر حرف زده. صدای آن یک نفررا که نشنیدم! اوه خدایا ولی در مورد خانم خوشگل که اشتباه نمی کنم. این را دیگر خودش گفت که حامله کرده. تازه با نسترن هم بود.
چقدر بچه شده ام. چرا مزخرف می بافم. چرا عقلم کار نمی کند. قبول نکردم. قبول نکردم که با او ازدواج کنم.
او اصرار کرد که بچه را می خواهد و من اصرار کردم که نمی خواهم به این زودی تا قبل از این که دانشگاه قبول شوم و درسم را بخوانم ازدواج کنم. از خودم ناراحتم، متاسف و شرمسارم. اعتراف می کنم که دلم می خواست من را بغل کند و ببوسد. چرا این کار را نکرد؟
ساعت7:40 دقیقه تلویزیون اخبار می گوید، تهمینه هنوز نیامده، منیژه و نیکی با بابا توی اتاق هستند من در اتاق خودمان. مامان خانه همسایه بالایی. زنگ زدند یعنی تهمینه است؟ منیژه اف اف را بر می دارد. نه یک نفر درِ خانه مان را اشتباهی زده با عباس آقا نامی کار دارد. چرا وقتی منتظر کسی هستیم همه اش سوء تفاهم پیش می آید؟
ساعت7:48 دقیقه منیژه با بابا صحبت می کند. دوباره زنگ زدند، بابا اف اف را بر می دارد می گوید: نخیر! تو آنجا تو کوچه رفتی چه کار کنی؟
مامان بالا نبوده، چرا فکر کردم رفته است بالا؟ مامان دم در است، حتماً منتظر تهمینه توی کوچه ایستاده. ساعت 8، مامان بیرون است و بابا سرفه می کند و حسابی عصبانی است. اخبار تمام شده و یک نفر ناحسابی صحبت می کند.
ساعت  8:5 دقیقه است. دوباره زنگ می زنند. منیژه اف اف را بر می دارد می گوید: کیه؟
مامان با کسی توی حیاط حرف می زند. بله بله این دیگر تهمینه است.

پنج شنبه 19 آذر ماه 71
ساعت 10:33  ازشدت تراوش آبغوره از چشمانم دچار سردرد و سوزش چشم سختی شده ام که آزارم می دهد. شما بگویید چه کنم؟ کوآن اصالت، کو آن غرور، کو آن متانت، کو آن شخصیت و آن وقارت. همه چیز بر باد رفت.

"من حالا چیزهایی می دانم که قبلا نمی دانستم، من حالا حس هایی را درک کرده ام که قبلاً نمی فهمیدم و تمام این چیزهاست که مرا من کرده است. من به کجا می روم؟ نمی دانم! به کدام سمت؟ به کدام سو؟ به چه مقصدی؟ خسته شده ام. از زندگی کردن حالم بهم می خورد. از این که درجایی از وجودم گزگزی احساس می کنم. از این که تو را دیگر نمی شنوم، نمی بویم، نمی بینم.
خسته شده ام از تمام زندگی با تمام ابعادش. برای من یکی دیگر همه چیز تمام شده. کو آن دلخوشی های کودکانه ام؟ کو؟ هان؟ کو؟ من چه شده ام، چه بوده ام؟ چه شده ام؟ از آن دور دورها هیچ صدایی نمی شنوم. هیچ شقایقی به روی من لبخند نمی زند. هیچ نوری در تاریکی هایم امید زندگی دوباره نمی دهد. بزرگ شده ام، زن شده ام، گیج شده ام و خسته ام. از همه چیز، از همه کس خسته ام. دوست دارم خورشید بمیرد. دوست دارم همه جا تاریک شود. همه سردرگم شوند. و من درآن سردرگمی بزرگ فرصتی برای جیغ زدن و فریاد زدن و نعره برآوردن بیابم. دوست دارم پیرهنم را بدرم، اشک بریزم و اشک بریزم و در تاریکی ها گم شوم. بدوم و بدوم تا آنجا که دیگر رمقی برایم باقی نماند. زمین بیفتم، اشک بریزم، گریه کنم، آه که چه دلتنگم و چه همه چیز خاکستری است. من آبی ها را سبزها را نارنجی ها را از زندگی ام محو کرده ام. رنگ های من مرده اند. مثل تابلوهایم رنگ های من خشک شده اند. قلم موهایم موهایشان را از دست داده اند، لخت شده اند. راهی برای فرار نیست. کثافت تمام وجودم را گرفته در آینه وجودم می بینم که صفر شده ام. آه پاییز آمده است و درخت ها عریانند و هوا رو به سرد شدن می رود. دوره گردی در خیابان اموالش را حراج کرده است. کودکان در کوچه بازی می کنند و هیچ کس سوار اسب سفید نمی آید که من را ببرد به سرزمین آرزوها، پرنده های مهاجر کوچ می کنند و بی قرارند و من از کوچ پاییزی شان فقط بی قراری را به ارث برده ام. بزرگ شده ام بیست و دوسال سن دارم. دیروز کشف وحشتناکی داشتم، دیروز فهمیدم تمام این روزها،  این من بودم که "تن"  می خواستم و این  او  بود که "جان ".  خدایا تو را هم دوست ندارم این تقدیری بود که تو پیش پایم گذاردی. من از خودم  بیزار شدم  و به او گفتم "نه" و این مجازاتی بود که برای خود تعیین کردم و من آینده را نمی بینم و با فردا بیگانه ام. تو که بودی که در زندگیم درخشیدی و رفتی. صبح می شود! و من صبح های بسیاری خواهم دید، می دانم ولی دیگر چیزی نمی دانم. 
چرا به تو گفتم: نه؟ چرا خواستم فقط رویای تو باشم در حالی که نمی خواستم؟
 امشب نمی توانم فکر کنم که زن دیگری را درآغوش بگیری. امشب نه لااقل نامرد،  امشب نه.


جمعه 20 آذر ماه 71
آدینه است و من در خانه تنها و دیگر هیچ!

دوشنبه 23 آذرماه 71
به هر ترتیبی که هست شرکت را می آیم، چیزی نباید مانع کار کردن من شود. آقای میم ازدواج کرد و او هم از شنبه سرکار آمده. انگار برای او هم چیزی عوض نشده اصلا برای او مجردی یا متاهلی تغییر شگفت انگیزی در زندگی بوجود نمی آورد. به جز آن که الان دیگر کاملا شکل و شمایل مدیر کل ها را گرفته و به محض این که وارد شرکت می شود راست می رود توی اطاقش و بین راه با صدای بلند بدون آن که به چپ و راست نگاه کند بلند بلند دستور می دهد.
چند روز است توی هیچ اطاقی سرک نمی کشد و سلام و علیک و شوخی و خنده هم تعطیل.
اینطور بداخلاق که شده است بیشتر دلم می گیرد.
به هرحال من در حال تحمل کردن هستم. من از اول هم دلم برای ازدواج با او نمی لرزید و فقط دلم یک فرصت معجزه آسا برای تجربه عاشقانه با او می خواست  و حالا که این اتفاق نیفتاده است من به ناچار باید چند سال دیگر این گوهر عفتم را حفظ کنم. اگرچه در برنامه ام نیست که وقتی در سنین پیردختری رسیدم از این که توانسته ام ناموسم را از گزند حوادث مصون نگاه دارم به خود ببالم.
این اتفاق باید برای من بیفتد، چه با ازدواج، چه بی ازدواج دکتر گفته است برای سلامتی ام خوب است من چه کنم؟


جمعه 27 آذرماه 71
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پراوج،
خیلی چیزها برای نوشتن داشتم که در این مدت حال نوشتنش را نداشتم. تنها مورد خوب نامزدی شهین  است که آخرش بعد از چند بار عوض شدن تاریخ،  دیروز خیلی مفصل و عالی برگزار شد. هر چند وسوسه رخت خواب پهن شده خنک چیز دیگری است....
پنج شنبه نامزدیش بود، خیلی مفصل و آنچنانی، صبح از خانه راه افتادیم به مقصد قزوین، با ابوطیاره خودمان، جیپ بابا، در آن نم نم باران و ماشینی که از نفوذ باران در امان نبود. بابا و مامان و ما دخترها  بارو بندیلمان را بستیم و راه افتادم و درراه یک لحظه ساکت نبودیم مدام خواندیم و خواندیم. از زمزمه های من شروع شد و با مدح علی و آن شعر قدیمی " علی گویم، علی جویم" که وقتی اصفهان بودیم بابا همیشه نوارش را داشت و ما همیشه ناچار به شنیدنش بودیم ادامه پیدا کرد. تا شعرهای عاشقانه کردی که تهمینه بلد بود و ترانه های لس آنجلسی منیژه و ترانه های قدیمی و نوستالژیک مامان مرضیه و  پوران و دلکش ... همه به شور و حال آمده بودیم. ماشین روی هوا بود. این بود که مهرشهر تا قزوین با آن جیپ درب و داغان و سرعت لاک پشتی به سرعت نور گذشت، مدام هم دهنمان جنبید، مامان آن قدر خوراکی آورده بود که خوب از خودمان پذیرایی کردیم. سفرخوبی بود.به قزوین که رسیدیم یک راست به سراغ گل فروشی سیاوش رفتیم. برای نامزدی شهین سبد گل درست می کرد. یک تاج گل هم  گرفتیم و بردیم مقبره خانوادگی برای تجلیل از ارواح بلند مرتبه و عالی مقام پدربزرگ و مادربزرگ و اجداد مادری. بعد از کلی گپ و گفت با ارواح بزرگوار، بلاخره  دل کندیم و رفتیم مغازه آقا محمود، منیژه از فرصت استفاده کرد و یک شیشه لاک خرید. اگرچه دلش می خواست شورت و کرست هم بخرد که خجالت کشید چون فروشنده زن مغازه نبود. با محمود راهی خانه شان شدیم. فقط نگار و نگین بودند سلامی و علیکی و نشستن و خستگی در کردن سودابه و نریمان هم کم کم از راه رسیدند و برنامه نهار روبراه شد. بعد از نهاربه اصرار بچه ها نگارو نگین را حمام بردم ( این را فهمیده ام که دختر بچه ها عاشق حمام رفتن با عمه ها و خاله های جوانترشان هستند، لابد به اندام آنها نگاه می کنند و از این که روزی آن قدر بزرگ می شوند خوششان می آید توی حمام کلی با بچه ها کف بازی کردم خیلی چسبید برای هم ریش و سبیل کفی و تاج و گردنبند و گوشواره ساختیم) سودابه طفلک همه ما را خوشگل کرد. با آن شکم قلمبه، به هن و هن افتاده بود اما هر طور بود تمام شد. آخرش هم بچه چهارم افتاد گردن من! سودابه گفت: به خدا به خاطر تو این بچه را سقط نکردم. با خدا شرط کردم که تو دانشگاه قبول شوی و من هم این بچه را نگه دارم.
من با شرمندگی شکم قلمبه را بغل کردم و گفتم: وای این جوجو جایزه دانشگاه قبول شدن من است؟  پس اسمش را بگذار نادر، چنین اعجوبه ای که نذر دانشگاه رفتن خاله باشد باید از نوادر روزگار شود.
نگران شدم، اگر قبول نشوم چه؟ نادر روی دستمان می ماند. من امسال حتی برای کنکور سال جدید هم ثبت نام نکرده ام، آن قدر که مطمئن بودم همین رشته نیمه متمرکز چند مرحله ای جان درآور را قبول می شوم.

شنبه 28 آذرماه 71
آه من سرد و افسرده است بوی عاشقی نمی دهد. هوسناک بود رویاهایم، پشت دروازه چشمهایم اشک راه خروج می خواهد اما نمی یابد. راهش نمی دهم. نمی خواهم که دیگر اشک بریزم.

سه شنبه 1 دی، 27 جمادی الثانی، 22 دسامبر
دیروز مهمانی داشتیم، شیما و حامد، شهین و صادق، خاله عطیه و شوهرش، خاله عاطفه و خاله عفت، زن دایی هایده و کامران و آخر شب هم سهراب و نازنین و نیکی به خانه مان آمدند، شب چله بود و البته تولد من، دیگر 22 ساله شدم. چقدربزرگ شده ام؟ چند سال دیگر باید زنده بمانم؟ و چگونه؟ چه اندوخته ام؟ چه خواهم کرد؟ و مراحل تکامل را در چه جهتی صعودی یا نزولی طی خواهم کرد؟ کاری به کار نیاکان ندارم منِ من، خودِ من چه بوده ام؟ چه خواهم بود؟ آیا کسی به من افتخار خواهد کرد؟ آیا تاثیر مثبتی در جهان هستی خواهم گذاشت؟ آیا روح کسی را متلاطم خواهم کرد؟  این من، این من پر طنین و پر قدرت چقدر حجم دارد مگر، چه دنیایی را گرفته است مگر که اینچنین احساس وحشت می کند از زندگی؟

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام مدتها بود فیلتر شکن نداشتم و حالا بعد این مدتها یکهو 24 سال پیش شما را خواندم لطفا دریغ نفرمایید .لذت بردم .

بابک گفت...

صحنه های مچ گیری از میم و بعد گریه کردن او بعل کردنش و گریه ی خودت....و خیلی بعد اعتراف میم به دوست داشتنت - 18 آدز-...همه همه خیلی خیلی عالی. بیخود نیست سناریو نوشتن
بی برو برگرد خوب و قشنگ می نویسی بانو