۲۵ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

از شنبه 25 اردیبهشت تا 30 تیرماه 72


شنبه 25  اردیبهشت ماه 72
من آمده ام اینجا توی محوطه نشسته ام، کنفرانس اخلاق دارم و می خواهم مطالعه کنم. ساعت حدود9:15 است جز چند پسر و باغبان که مشغول چمن زنی است کسی اینجا نیست. آقای الهام سرکلاس تشریف دارند و در حال درس دادن جهان بینی. ووووا خدای من آقای دوست بابا، که هفته پیش می خواستم دفترش را کش بروم و بخوانم هم آمده توی حیاط. ( دفتر یادداشتش را روی صندلی توی کلاس خودشان جا گذاشته بود، متاسفانه تقریباً بو برد که من می خواهم دفترش را کش بروم. یعنی برداشته بودم و داشتم می خواندم. از همین روزنوشت های کوچک دانشگاهی و شعرواره هایی که  ظاهراً خودش گفته بود. خیلی جالب بود نشستم روی دسته صندلی و با علاقه چند صفحه خواندم، "آدم عاقل که دفتر خاطراتش را روی صندلی کلاس نمی گذارد نامحرم می آید می خواند،"  بعد هم که آمدم خیلی راحت دفتر را بگذارم توی کیفم که بروم خوابگاه با سر صبر بخوانم دیدم ایستاده دم در و دارد با تعجب من را نگاه می کند. خیلی معمولی دفتر را گذاشتم روی صندلی و گفتم: مال شماست؟ ای وای ببخشید فکر کردم دفتر خودمه. 
و بعد بدون معذرت خواهی راه افتادم و از کنارش رد شدم و رفتم بیرون. حالا بماند که تا قدمم را گذاشتم بیرون از کلاس  دو دستی زدم توی سرم! یعنی واقعاً گندش را من درآورده ام. (به خدا بعدش می خواستم دوباره دفترش را  برگردانم بگذارم سرجایش)
خلاصه الان توی حیاط است چند قدم آمد جلو به طرف من احساس کردم می خواهد حرفی بزند. اما من رویم را کردم آن طرف که یعنی تو را ندیده ام یا تمایلی به دیدنت ندارم.  دستگاه چمن زنی قرو قرو می کند و من اینجا نشسته ام، نسیم ملایمی می وزد که حال آدم را جا می آورد.
آفرید، آفرید، تو را چه می شود از کنفرانس که نمی ترسی،  ها؟
بوی غذای نامطبوع دانشکده می آید.
آخ آخ آخ آن پسر کوچلوی رشته باستان شناسی هم که مدام به  همه دخترها سلام می دهد توی حیاط است، الان می آید جلو برای سلام دادن.
این فرهنگ سلام دادن خیلی خنده دار است که بین ترم بالایی های آن رشته های بدون دختر جا افتاده به خدا بعضی وقتها روزی سه چهار بار باید فقط به یک نفر جواب سلام بدهیم. خیلی هم با مرام هستند به همه دخترها زشت و زیبا سلام می دهند. به هر حال سرم را انداختم پایین و مشغول مطالعه که یعنی دارم درس می خوانم.
پوووووف آمد سلام کرد و رفت.
حاشیه:
کنفرانسم را دادم. کنفرانس "اخلاق"  درباره کتاب (انسان و خدای دکتر چمران،)  یک کنفرانس همراه با خنده و شوخی و شیطنت، همه خوششان آمده بود. البته اولش کمی مضطرب بودم و دست و پایم می لرزید ولی خیلی سریع خودم را پیدا کردم. آن تجربه های بازیگری عروسکی به نجاتم آمد. استاد آن قدر از من خوشش آمد که اسم و فامیلم را چند بار تکرار کرد و کلی هم مرا تشویق کرد.  و یک چیز دیگر، یکی از پسرهای رشته باستان شناسی آمده بود سرکلاس ما با یک ضبط کوچک وقتی کنفرانس می دادم صدایم را ضبط کرد، اول می خواستم نگذارم ولی بعدش گفتم عقده ای بازی است بگذار کارش را بکند. فکر می کردم این یک کار معمول است. هرچند قبلا ندیده بودم کسی صدای یک دانشجو را ضبط کند. اما بعد فرح گفت دیده که یارو وقتی رفته بیرون ضبط و نوار را داده به آن پسره دوست بابا! وای خدای من این آدم کنفرانس من را دیگر می خواهد چکارش کند؟ یعنی این قدر موضوع مهمی داشت؟
صبح وقتی سر کلاس استاد الهام  نبودم ظاهراً یک کتاب معرفی کرده اند برای خریدن و مطالعه کردن اسمش" شناخت جهان بینی و ایدیولوژی"!

سه شنبه 28 اردیبهشت ماه 72
در گروه داستان نویسی دانشکده عضو شده ام. مسئولش یک پسری است از بچه های مرمت بنا به نام جهان پیما. من  اسمش را گذاشته بودم " پری مو بلنده " و بیچاره همین رویش ماند. برای این که موهای خیلی بلند خرمایی روشن مواج دارد البته وضع نوک موهایش واقعاً افتضاح است به شدت موخوره گرفته و یکی هم نیست که به او مشورت دهد اینطور نازک شدن و شاخه شاخه شدن موها بخاطر همین موخوره است. اگر فقط چند سانت پایین موهایش را کوتاه کند و بعضی وقتها هم چربش کن خوب می شود. یکی دیگر از کله گنده های گروه داستان نویسی باز یک پسر دیگری است از بچه های مرمت بنا. به نام پرتوی که ظاهراً نسبت فامیلی با یک  کارگردان معروف دارد. ضمن این که خودش هم کاریکاتوریست مجله "گل آقا" است و برای همین ما هم اسم خودش را گذاشته ایم " گل آقا" شکل و قیافه خودش عیناً مثل کاریکاتور است. خلاصه امروز طلسم شکست و  فرصت شد با هم صحبت کنیم. خیلی دلم می خواست ببینم چطور پسری است و حد و حدود معلوماتش چطور است، دیدم؛  خیلی عالی است، خیلی خیلی خیلی سرش به تنش می ارزد. معلوماتش بی نظیر است. ولی الحق و الانصاف  که.....  پسرهای عاقل به درد همصحبتی نمی خورند. خیلی حرف می زنند،  ضمناً مدام می خواهند ثابت کنند که عاقل تر از چیزی هستند که واقعاً هستند.

چهارشنبه 29 اردیبهشت ماه 72
واااااای هامون گفت که فردا میم می آید شرکت، قرار است با همکاران آشنا بشود و با هم نهار بخوریم. ضمن این که با دست پر هم می آید با پیشنهاد یک پروژه ترک تشریفات عالی و پیش پرداخت بی نظیر، خدمت جدیدی است که به محض سهم دار شدن در شرکت انجام داده.
 یک هو بند دلم پاره شد. مانده ام چه کنم؟ نباید بترسم و جا بزنم. حالا که از آن شرکت زده ام بیرون و آمده ام اینجا باید شجاعت مواجه شدن با او را داشته باشم. اصلا فردا معلوم می شود که چقدر از دست من عصبانی است. من مدام لبخند می زنم و می چسبم به هامون، اینطوری خطر این که من را بگیرد و تکه پاره کند کمتر است.

پنج شنبه 30 اردیبهشت ماه 72
خیلی بی اهمیت، واقعاً برایش یک دختر کوچولوی بی اهمیت بودم، دختری که شاید لحظاتی در زندگیش درخشیده ام. مرا دید، حتی سلام کرد و سلام کردم. لبخند زدم و لبخند زد ولی خیلی عادی خیلی معمولی و بی اهمیت از من گذشت. نه این که چیز غیر طبیعی در رفتارش باشد. مثلا حرصش آمده باشد یا به نظر بیاید دارد تظاهر می کند. بطور کاملا معمولی من برایش بی اهمیت بودم. نمی خواهم بگویم که حق ندارد، کاملاً طبیعی است که من برایش مرده باشم. چقدر می تواند جلو بیاید و هی عقب رفتن من را تحمل کند؟ مگر من که هستم؟ چه چیز متفاوتی دارم؟ چقدر می تواند هیجان به خرج دهد و اشتیاق نشان دهد و هی فرار کردن من را تاب بیاورد؟ آن بار آخر واقعاً من را می خواست، اما من نتوانستم تحمل کنم. نمی دانم چطور می شود آدم هم عاشق کسی باشد و هم از او وحشت داشته باشد؟ وقتی می خواستم از او فرار کنم فکر اینجایش را هم کرده بودم. نمی شود میان ما چیزی باشد.
من می توانم با خیال تو لرزش های عشق را در سینه ام احساس کنم اما با خود تو! اصلا نمی شود. فقط این خیال توست که می تواند تو را برای من زیباتر کند. من این احساس نبودن در کنار تو را تحملش می کنم. این تلخی عشق نافرجام را مقدسش می دانم. اما نزدیک شدن به تو را هرگز تاب نمی آورم. تو مثل همان آتش هستی حتی کنار تو نشستن بال و پر مرا می سوزاند. تو مثل دریایی و من شنا نمی دانم در آغوش تو بودن مرا غرق می کند. من تو را مثل یک شوهر فردای روز عروسی نمی خواهم.
من سعی کردم تمام مدت لبخند بزنم و خیلی عادی نقش یک کارمند جابجا شده خوشحال را بازی کنم. فقط شاید یک لحظه یک بارقه ای از توجه درنگاه او دیدم. آن هم  وقت  خوردن نهار  بود در یک فاصله مناسب از او جایی که می توانست ما را بخوبی ببیند. کنار هامون نشسته بودم و کنار من یکی از خانم مهندس های خوشگل و کنارترش هم آن دیگری. غذا را که آوردند هامون مدام برای من لیوان می گذاشت و نوشابه و بشقاب، کاری که برای همه کمابیش انجام می داد و دست به دست می گشت. تا این که برای خودش نوشابه مشکی گذاشت و برای من نوشابه نارنجی و من فقط برای بازیگوشی، وقتی حواسش نبود با لبخند شیطنت نوشابه ها را عوض کردم. همین جا بود که سرم را بالا گرفتم و دیدم نگاهش روی صورتم پیچ شده است. نه غمگین، نه متاسف، نه خشمگین، نه هیچ چیز دیگر، فقط یک نگاه عمیق سوراخ کننده پیچ شده رفت صاف توی چشم سومم. یک لحظه بود اما برای من طولانی گذشت. قلبم به درد آمد، احساس خفت و خاری کردم. سرزنش آمیز نبود اما سرزنش آمیز احساسش کردم. حقارت آمیز نبود اما حقارت آمیز احساسش کردم. غمگین نبود اما غمگین احساسش کردم. نگاه دردناکی بود برای من. حس این که با خودش چه فکرهایی می کند و اینها را ناز و ادا درآوردن های من برای هامون می  داند و فکر می کند دختر هرزه ای هستم که از او گذشته و حالا به این پسر متمایل شده ام رنج آور بود.
آه ...
ولش کن بابا او که ناز و ادا نمی خواست بگذار یک نفر دیگر را بی نصیب نگذارم.

شنبه 1خرداد ماه 72
ساعت 2:35 دقیقه  
حسابی خوابم می آید، سرکلاس آقای مهرپویا نشسته ایم مشغول درس دادن است راستی که عجب دماغ با پدر و مادری دارد.
یک بی معرفت هم برداشته کاریکاتوری که از دکتر رفیع فر کشیده بودم کپی کرده و تکثیر کرده و بین دخترهای خوابگاه پخش کرده. با این که  به عادت همیشه اسمم را زیرش ننوشتم، اما تقریباً همه بچه های دانشکده امروز به من نگاه های مشکوک می انداختند. پسر و دختر؛ و من تعجب می کنم پسرها از کجا موضوع کاریکاتور را فهمیده اند؟ کارم درآمده است،  فکر کنم کسی که این را از من کش رفته میترا باشد و برای خودشیرینی به چند نفر از پسرها گفته که کاریکاتور را من کشیده ام. نگران هستم کاریکاتور به دست خود دکتر هم برسد.
ساعت 4:38 دقیقه
روی صندلی من در کلاس بچه های هنرهای سنتی نوشته شده، " بوسه مگر چیست فشار دولب؛ این که گنه نیست چه روز و چه شب" ( اوا خوب بچه راست می گه دیگه!)
استاد می گوید: هرچقدر این مثلثهای خاتم کوچکتر باشد کنار هم قرار دادنش مشکل است و پیچیدنش مشکل است. نخ دورش بستن مشکل است و به همین دلیل کلاً مشکل است.
مارال آهسته می پرسد: پنج شنبه اینجایی؟
آفرید: نه، می خواهم بروم خونه پیش مامان بابام.
مارال: چقدر بد یکی از دوستام می خواهد بیاد اینجا که ماماست.
من با تعجب: ماما؟ چه بد اگر بودم بچه ام را می دادم او برایم بزاید.
قرار شد سه شنبه برویم دانشکده سعیده برای کار تئاتری که مارال می خواهد در آن بازی کند. همان کار بچه های تولید صدا و سیما بلاخره راضی شدند مارال نقشی در آن داشته باشد و البته قرار شد من هم به عنوان یک بیننده بی طرف کارشان را نقد کنم.

سه شنبه4 خرداد ماه 72
نشسته ایم  در آمفی تآتر دانشکده صدا و سیما و دارم یک تمرین ضعیف از یک نمایش ضعیف را تماشا می کنم. در واقع سعیده من را دعوت کرده که کار را ببینم و نکات منفی کارشان را به آنها بگویم. نه این که من متخصص باشم اما من تجربه نویسندگی تآتر را دارم و اصلا به عنوان یک شخص خارج از گود بهتر می توانم اشکالاتشان را گوشزد کنم.
خودم را به بی تفاوتی زده ام ولی واقعاً حال بهم زن است. آینده صدا و سیمای ما هم معلوم شد. اینها قرار است برایمان برنامه سازی کنند.
حلوایی کارگردان تآتر که خودش بازیگر مرد نقش اصلی است: مادر فلان....آی خدا من چقدر بدبختم، چرا؟چرا ؟( با جیغ و داد گوش خراش)
تا اینجا که کار را خیلی سطحی و پیش و پا افتاده می بینم. خیلی احمقانه است. بحث رسیده است سر عرضی کردن میزانسن ها، نوبت جمع بندی است.
یکی از بازیگراشون خیلی موشه، موخرمایی است. سرش را گذاشته روی پشتی صندلی و مثل عاشق ها چشمهایش را بسته.
چقدر صحنه ها کش دار هستند.
حلوایی: من  خدا شاهده می ترسیدم هر حرفی را بزنم. من نمی تونم بگم! من می ترسم اینها ممنوعیت داشته باشد.
(آه چه خوب که خودم را هیچ وقت در قید و بند این خودسانسوری ها نمی کنم. با ریاضت زندگی می کنم اما اگر به من بگویند این را ننویس و این را بنویس راهم را عوض می کنم. من چهارچوب نمی خواهم. )
فعلا به هم پریده اند، عین بچه های لوس بهم افتاده اند و هر کس دیگری را متهم می کند به کم کاری. چقدر احمق هستند جلوی منتقد خودشان از کار خودشان انتقاد می کنند. وقتی کارشان این قدر مشکل دارد که خودشان می فهمند دیگر چرا من را علاف کرده اند.
حاشیه: چند روز است فرح دارد سعی می کند به من حیدر بابا به زبان آذری با لهجه اردبیلی، یاد بدهد.  بلاخره به خاطر آن رگ و ریشه آذری  که در خانواده پدری و مادری هست باید یک چیزی ازترکی ، نه نه آذری (فرح،  می گوید: باید بگویی آذری) یاد بگیرم. مامان بزرگ یعنی مامانِ بابا،  تبریزی بوده و همراه مادر و خواهر و برادرهایش بعد از انقلاب مشروطه و بعد از این که پدرش در جریان انقلاب کشته می شود از تبریز فرار می کنند و به تهران می آیند. از تاریخی که مامان بزرگ با آقاجون ازدواج می کند. آقاجون آذری صحبت کردن مامان بزرگ را قدغن می کند. یعنی حتی اگر مامان بزرگ یک کلمه به زبان آذری صحبت می کرده از طرف آقاجون تنبیه می شده. فکرش را بکن به چنین زنی با این خاطرات وحشتناک کودکی و آن ترک اجباری زادگاه بگویند دیگر حتی نباید به زبان مادری حرف بزنی؟
 هر وقت این را به یاد می آورم با تمام احترامی که برای آقاجون قائل هستم ( که نیستم، چون مرد خشن، قدرتمند و بی رحمی بوده است) حالم از او بهم می خورد. به هر حال من برای رو کم کنی از روح بزرگوار آقاجون این شعر را حفظ می کنم و تقدیمش می کنم به روح لطیف و آزرده مامان بزرگ  مدام تکرار می کنم. " حیدر بابا دنیا یالان دنیا دی// سلیمان نان نوح دان قالان دنیا دی// هرکیم سیه هر نه وریپ آلیپ دو// افلاطون نان بیرگوری آد آلپ دو
فرح به من می گوید: این نامردی است من دارم این را به لهجه خودمان به تو یاد می دهم اما تو داری به لهجه تبریزی ها این را می خوانی، تو که آذری بلد نیستی چطور اینها را به آن لهجه می خوانی؟
می گویم: حنجره من چند سیم  تبریزی دارد خانم،  من حتی از طرف خاندان مادری رگ و ریشه 400 ساله تبریزی دارم، اجداد مادری ام به یک روحانی والامقام تبریزی منتسب هستند. مرقد پدر بزرگم میرحسینای تبریزی الان در قزوین زیارتگاه تمام دختران دم بخت فامیل است.
فرح معترض می شود می گوید: خوبه خوبه پز نده من هم به شاه اسماعیل صفوی نسبت دارم.
چه می توانم بگویم؟  اگر تعدد زوجات نبود الان نصف بیشتر ما ایرانی ها نمی توانستیم ادعا کنیم که به یک شاخه پادشاهی نسبت داریم. این هم یکی دیگر از محسنات تعدد زوجات!

چهارشنبه 5 خرداد ماه 72
بعد از ظهر با هامون رفتیم انقلاب برای خرید کتاب اما کتاب نخریدیم، در عوض از این شیرینی خامه ای بزرگ های زیر پل عابر پیاده میدان انقلاب خریدیم خوردیم. از آن طرف میدان هم آش شله قلم کار خوردیم. شکلات و آدامس بادکنکی هم خریدیم که من خوردم و جویدم و هامون به جایش یک نخ سیگار خرید و کشید.
اولش خیلی احساس خوبی نداشتم از این رفتن، یعنی احساس خیانت کار بودن و نامردی کردن در حقش را داشتم. این که می خواهم با او جدی باشم یا فقط برای بازی دادنش این کار را می کنم؟ خوب خیلی بدجنسی است اگر بخواهم با او این کار را کنم. اگرچه راستش اصلا پسر قشنگی نیست اما خیلی مهربان و صمیمی است و تازه بین پسرهایی که دیده ام خیلی شجاع و مودب است.
اولش او پیشنهاد داد که برویم کتاب بخریم اما  به نظرم اصلا دنبال کتاب خریدن نبود فقط دلش می خواست با هم برویم بیرون که رفتیم. همه پاساژها و کتاب فروشی ها را دیدیم هی کتاب برداشت و هی نگاه کرد و هی گذاشت و هی الکی گفت: کتاب جدید چه آورده اید؟ و آنها هم هر کتابی معرفی کردند مقبولش واقع نشد.
یک جایی که با هم رفته بودیم و نشسته بودیم توی نیکو صفت برای خوردن آش شله قلم کار خیلی بی مقدمه و ساده از من پرسید: قبلا با آقای ملک دوست بودی؟
خیلی عادی پرسید، اصلا انگار کن یک دوست از یک دوست دیگر چیزی  بپرسد.
من هم خیلی عادی گفتم: بله و گفتم؛ از خیلی قدیم ملک  را می شناختم. برادر خوشگل دوست دوران دبیرستانم بود و همه دخترهای دبیرستان عاشقش بودند.
خندید و گفت: چه جالب! تو چی؟ تو هم عاشقش بودی!؟ حتما با هم  یک دوستی عاطفی داشتید.
خیلی بی خیال گفتم: من از برادرش خوشم آمده بود. بعد از خودش خوشم آمد، می توانستم از برادرهای دیگرش هم خوشم بیاید ولی دم دستم نبودند. و خندیدم و پرسیدم: راستی منظورت از دوستی عاطفی یعنی چی؟ مگه آقای ملک زن نداره؟
گفت: آخه اون روزی که با هم اومده بودید مهمونی تو رو با خودش آورده بود.
قیافه گرفتم و گفتم: من توی همان مهمانی بیشتر وقتم را کنار تو نشستم و در مورد کتاب حرف زدیم. الان هم با تو نشسته ام و آش شله قلم کار می خورم. به نظرت الان با تو دوستی عاطفی دارم؟
خندید و گفت: آره خوب این هم یک حرفیه! البته می بخشید که پرسیدم ها اگه دوست نداری جواب نده.
شانه بالا انداختم و گفتم: نه اشکالی نداره، اگه دوست نداشته باشم بهت نمی گم. به هر حال آقای ملک الان همسر داره و خودت که می دونی دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند.
خندید و گفت: خانم اعتضادی رو می گی؟ البته من شنیدم که آقای ملک تازگی ها ازدواج کرده.
بعد ظاهراً کمی فکر کردو خیلی ناشیانه پرسید: صبر کن ببینم نکنه تو هم بخاطر همین از شرکتش اومدی بیرون.
خیره نگاهش کردم و گفتم: بله متاسفانه نتونستم دل آقای ملک رو ببرم خیلی تلاش کردم ولی نشد. ایشون از همون زمان همسر فعلیشون رو انتخاب کرده بودند و خیلی دوستشون داشتن  و من ناچار فقط نقش یک دوست معتمد را بازی کردم.
حس کرد از سوالش خوشم نیامده؛ معذرت خواهی کرد.
یک قاشق شله قلم کار توی دهنم گذاشتم و قورت دادم بعد نگاهش کردم و لبخند زدم و گفتم: من از آقای ملک خوشم می آد ولی نه برای دوستی عاطفی، از تو هم خوشم می آد، ولی برای بیرون آمدن و آش شله قلم کار خوردن.
خندید و نگاهم کرد.
بعد من از او سوال کردم پرسیدم: همسر آقای ملک برای چی اون روز تو جشن معرفی شرکتهای شما حضور داشت.  به نظرم زن پر قدرتی می آد؟
گفت: نه بابا، خودش که چیزی نیست. عموی خانم اعتضادی کارچاق کن شهرداریه  و رابط بین بعضی ازارگانهای بزرگ و حساس با بعضی کارفرماها. خانم اعتضادی پیش عموش کار می کنه دیگه، مثل من که پیش دایی کار می کنم. اون مهمونی هم در واقع مهمونی آقای اعتضادی دلال بود. شرکت های مختلف رو دعوت کرده بود که ببینه با کدوم شرکت بهتر می تونه کنار بیاد.
لبخند زدم و نگاهش کردم و گفتم: عجب تیکه ای برای خودش تور کرده آقای ملک برای همین نونش تو روغنه و تونسته سهام شرکت شما رو هم بخره.
گفت: نه فکر نمی کنم این قدر وابسته به زنش باشه، ملک ارتباطات خودش رو پیدا می کنه. شرکت ما رو هم چند ساله که می خواد بخره، اما وضع ما هیچ وقت به این بدی نبوده که بخواهیم چوب حراج بزنیم بهش و سهامش رو تا این حد زیاد بفروشیم. 
خلاصه کلی با هم حرف زدیم. حرف های معمولی و دوستانه فکر نمی کنم خیلی قصد عاشق و دیوانه هم شدن را داشته باشیم. برای من فقط همین جالب است که او یک پسر است و خیلی راحت  با هم می نشینیم و در مورد کار و زندگی حرف می زنیم.

پنج شنبه 6خرداد ماه 72
در شرکت یک سری پرونده مربوط به پروژه های گذشته را تنظیم می کنم. نقشه ها و نوشته ها را روی هم ریخته اند و کسی حوصله نکرده اینها را مرتب کند. من مشغول ساماندهی اینها شده ام، برای سابقه کاری و انجام کارهای پژوهشی لازم است. کارسختی نیست اما حوصله ام را سر می برد.
طرح های معماری و پروژه های ساختمانی بزرگ و کوچک. از خیلی نقاط کشور. ظاهراً سالهای گذشته شرکت برای خودش بیا و برویی داشته است و اعتبار خوبی کسب کرده اما به مرور همه چیز رو به زوال و نابودی رفته و کار شرکت سخت شده است. از دستمزدی که به من می دهند معلوم است. البته دو روز بیشتر سرکار نمی آیم ولی باز هم با همین دو روز در شرکت میم 1000 تومان بیشتر می گرفتم.
هامون آمد و گفت؛ زود راه نیفتم بروم خانه او می آید و من را می رساند.
قبول نکردم، گفتم نه ممنونم کارهایی دارم که باید انجام دهم و نمی خواهم شما معطل شوید.
اصرار کرد، خیلی قاطع گفتم: نه، ممنونم خودم می روم خانه.
اصلا دوست ندارم کنترلی که روی زندگی ام دارم را از دست بدهم. دلم نمی خواهد کسی چیزی را به من تحمیل کند. در مورد هامون با این که پسر خوبی است و از با او بودن بدم نمی آید اما بهتر است جواب نه را هم بشنود. ( مدام جواب مثبت شنیدن گاهی مصائب دختری مثل من را بیشتر می کند)

شنبه 7 خرداد ماه 72
آقای الهام امروزهمین که سر کلاس آمد از همان اول بسم الله  با این شروع کرد پسرها را فرستاد بروند صندلی های جلو بنشینند. و بعد گفت که از نظر روانی اینطوری بهتر است. ما دخترها همه از صندلی های جلو بلند شدیم و جابجایی صورت گرفت. چند دقیقه بعد میترای از همه جا بی خبر آمد کلاس و صاف رفت روی یکی از صندلی های جلو کنار پسرها نشست.  استاد معترض شد و گفت: بری عقب بنشینی بهتر است چون من خودم در دانشکده همیشه وقتی یک دختری کنارم می نشست یک طوری می شدم و تمام وجودم را هیجان و اضطراب می گرفت.
همه بچه ها با هم گفتند: اووووووه
ابراهیم گفت: استاد اگه زیاد می نشستید عادت می کردید. اولش ما هم هیجان و اضطراب داشتیم ولی حالا خوب شده الان که ما رو آوردید جلو اضطرابمون بیشتر شده چون همه اش فکر می کنیم دخترها آن عقب چه آتیشی می سوزانند و نکند بلایی سرما بیاورند.
همه زدیم زیر خنده اما استاد توجهی نکرد و شروع کرد به درس دادن جهان بینی اخلاقی!
ساعت 11:20 
"چقدر زندگی در نظرم زشت و ملال انگیز است" ( هاملت)
اگر این میترا به اطاق ما نیامده بود بهتر بود. اصلا از این دختر خوشم نمی آید. به هیچ اصولی پایبند نبست حالا فهمیده ایم که برای خودشیرینی هر اتفاق کوچک و بزرگی را که در خوابگاه یا بدتر از آن در اطاقمان می افتد، می رود می گذارد کف دست پسرهای دانشکده وبه این ترتیب باعث انتشار یک سری اطلاعاتی می شود که قرار نبوده منتشر شود.
پکرم، خیلی پکرم، چیزی روی قلبم سنگینی می کند، بهتر نیست هر کس را که بیشتر از من متنفر است، دوست تربدارم؟

یک شنبه 8 خرداد ما ه 72
آه خدای من قلبم دارای جراحتی سخت غیر قابل درمان شده است.
 از یکی از پسرهای دانشکده خوشم آمده بود باستان شناسی می خواند و اهل کردستان شاید سنندج!  امروز که داشتیم از کوچه شیب دار دانشکده به طرف بالا می آمدیم روی تراس خوابگاه که از جایی که ما می آمدیم کاملا قابل دید بود ایستاده و داشت با یکی از دانشجوهای پسر که توی حیاط خوابگاهشان بود و ما نمی دیدیم دعوا می کرد. درواقع طوری ایستاده بود که ما را نمی دید. بعد خیلی واضح و آشکار و بدون پرده پوشی با صدای نکرده و نعره مانندی به طرف مقابل گفت: تو غلط کردی این حرف رو زدی، گوه خوردی، ک...رم تو دهنت!
همه ما شاخ درآورده بودیم. از خجالت دویدیم رفتیم در پناه دیوار وبرای این که نبیند ما دیدم و شنیده ایم که چه گفته است. همینطور چسبیده به دیوار چهارچنگولی کوچه را به سمت بالا طی کردیم.
 چرا چنین حرفی باید بزند؟ اصلا مگر می شود؟ به مایوسانه ترین صورت از چشمم افتاد. چه خواب و خیال هایی برایش دیده بودم. در حالت عادی چقدر خوش تیپ و با نزاکت به نظر می آید. این مردهای پلید در درون خود چه دیو نکبتی پنهان داشته اند.
مارال احمق دارد افاضات می کند و می گوید: آدم به دشمن خودش چنین چیزی بگوید؟  اگر دشمن بخواهد چنین چیزی را گاز بگیرد که نابود می شود.
همه با هم ریختیم روی سرش تا دهنش را ببندد.
این بحث تمام نشدنی است و هنوزدخترهای اطاق دارند در موردش صحبت می کنند و تا  الان که نزدیک ساعت 12 است همچنان "مورد"  پسر دانشجوی  مورد نظر  و محلی که حواله اش داده است بحث داغ محفل می باشد. تا این ساعت تمام جوانب قضیه بررسی  شده است و تازه این که چیزی نیست قسمت بود امروز یک چیز دیگر هم در مورد مردها یاد بگیریم.
 میترا کمی از فیزیولوژی مردها برایمان تشریح کرد. این که .... 
یعنی اگر بچه های دیگر این موضوع را نمی دانستند حق داشتند اما من! من احمق که یک مدتی هم نامزد داشتم. چطور متوجه این موضوع نشده بودم؟ آن قدر با تعصب و غیرت شاهرخ را از خودم دور کرده بودم که نفهمیدم چه تغییری در او رخ می دهد و حتی این اواخر که تجربه نزدیک تری با میم داشتم و مرا بغل کرد. واقعاً فکرکردم این توانایی بالقوه ای است که خداوند رحمان و رحیم فقط در مردی مثل او قرار داده  و بقیه مردها از انجام دادنش  بی بهره اند.
 الان از حماقت خودم آن قدر عصبانی  و شرمنده ام که نمی دانم چطور احساساتم را بروز دهم. چقدر من احمقم، چقدر باعث تعجب و انزجارم شد.
به بچه ها گفتم: یک چیز را مطمئن هستم با کشف این موضوع  دیگر ناموس هیچ مردی از تیررس نگاه شما درامان نیست.  چون شک ندارم شدت کنجکاوی درهمه  شما ندید بدیدها  به قدری زیاد شده که  از امروز به بعد تمام توجه ما نسبت به مردهایی که می بینیم و پسرهای دانشکده ناخودآگاه فقط  روی یک نقطه متمرکز می شود.

دوشنبه 9 خرداد ماه 72
ساعت 5:34 دقیقه
در کلاس به قول جهان پیما "پرواز اندیشه ها" نشسته بودیم.  آقای دوست بابا هم دقیقاً روبروی من نشسته بود. آقای جهان پیما داشت داستان می خواند، پسرهای دیگر و دو سه دختری که در کلاس هستند هم به ظاهر گوش می دادند.
به به داستان کم کم عاشقانه می شد. عشق، جنگ، توبه. دستهای آقای جهان پیما به شدت می لرزید. من به فرح و مارال نگاه می کنم هر دو فقط به یک نقطه متمرکز شده بودند و به دقت زیر نظر داشتند. من دیگر نمی توانستم جلوی خنده خودم را بگیرم. در حالی که سعی می کردم ادای سرفه در بیاورم از کلاس رفتم بیرون.
 توی راهرو نشسته بودم با یک دست دلم را گرفته بودم و با دست دیگر جلوی دهنم را و در حالی که از خنده ریسه می رفتم. یک هو دیدم که یک دست با یک لیوان آب آمد جلوی من، سرم را بالا گرفتم آقای دوست بابا بود. همانطور که می خندیدم لیوان را از او گرفتم و بدون تشکر در حالی که باز هم نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم چند قلپ آب خوردم.
این پسره خیلی خوش قیافه است اما لاکردار من می ترسیدم سرم را بالا بگیرم  چون وحشت داشتم نگاهم  فقط روی یک نقطه متمرکز شود. بعد دیگر آن قدر خندیدم که روی زمین ولو شده بودم. با تعجب من را نگاه می کرد و با خنده و شگفتی می پرسید: چی شده؟ قرص مرصی چیزی مصرف کردی. چقدر تو خوش خنده ای!
غش غش می خندیدم و سرم را بلند نمی کردم. یک هو در کلاس باز شد و مهری و فرح هم بیرون دویدند با همان حال غش و ضعف هر سه تامان مثل ندید بدید ها وسط هال دانشکده نشسته بودیم و بلند می خندیدیم.
بیچاره آقای دوست بابا با تعجب و حیرت ما را نگاه می کرد.
وای خدای من باید برویم یک جوری از دل جهان پیما در بیاوریم الان فکر می کند به او می خندیدیم.
بعید می دانم دیگر ما را سرکلاس های داستان خوانی راه بدهند.

پنج شنبه 12 خرداد ماه 72
امروز نشسته بودم روی نرده های آهنی راه پله شرکت و سر می خوردم و می آمدم پایین. درست سر پیچ وقتی پریدم وسط پاگرد تا نیفتم زمین. آقای میم را که از پله ها بالا می آمد دیدم. ( دروغ گفتم از قبل  فهمیدم که او می آید و برای همین مثل بچه آدم پایین نیامدم می خواستم نشانش دهم هنوز سرزنده هستم) کیف به دست اخمالو، بی تفاوت، با تردید سلام کردم، خیلی بزرگوارانه سرش را برایم تکان داد. ( فکر می کنم دیگر این جور جنگولک بازی ها برای مرد گنده ای مثل او جذابیتی ندارد)   صدایش را هم از من دریغ می کند!  به من محل نداد، من اما ایستادم و بالا رفتنش را تماشا کردم، خیلی چهارشانه، خیلی خوش تیپ، خیلی محکم  امیدوار بودم شاید یه کمی هم که شده برگردد و نیم نگاهی بیاندازد ببیند من رفته ام یا نه؟ اما خیر، راهش را گرفت و بدون نیم نگاه رفت.
من حتی عطرش را بو کردم ببینم اثری از بوی خودش را در عطرش دارد یا نه، خیر بوی خودش نمی آمد، ظاهراً  برای استنشاق عطر کوهستان باید قشنگ به دل کوه زده.

شنبه 22خرداد ماه 72
ساعت 8:19 سرکلاس استاد الهام نشسته ایم. این پسره اصغری ریشش را زده، شده  عین پسربچه ها، چقدر هم بهش می آید. استاد دارد حاضر و غایب می کند.
 باید بروم پیش محب تا مگر اطلاعاتی به دست بیاورم در مورد کار تحقیقم" نقش چهره در مینیاتور" راستی کارهایم دارد راه می افتد. تحقیق اخلاق را دیشب تمام کردم. اصغری یواش یواش از کلاس زد به چاک، فرهاد دارد از مارال خوشش می آید، یک دختر یک پسر نماینده شدن این امتیازات را هم دارد.
همین الان استاد الهام گفت: "شوکه شد و قلبش را پیدا کرد" در حالی که دو دستی به سرش اشاره می کرد.
من گفتم: استاد اونجایی که نشون می دید سرشه، قلبش دو وجب پایین تره!
همین بهانه ای شد تا کلاس بل کل از هم بپاشد. یک ساعت خندیدیم و استاد را از وسط جهان بینی کشیدیم بیرون آوردیم وسط زندگی.
..امروز بعدازظهر  قبل از این که بروم سر کلاس جناب مهرپویا، درافشان را توی حیاط دیدیم. درحالی که دستش دوتا گل رزی بود که از باغچه کنده بود. من و فرح با هم بودیم. 
گفتم: ای بابا شما که همه گل های باغچه را کندید؟
او هم نه گذاشت و نه برداشت یکی از گل ها را به من تعارف کرد و گفت: برای شما کنده بودم خانم تو رو به خدا به باغبون نگید.
فرح قیافه گرفت و گفت: واییییی ش،  مسخره.
گل را ازش گرفتم و گفتم: ممنون به نظرم می آد اون یکی شاخه  رو می خواهید بدید به اصل کاری اما مواظب باشید همه دخترها به این راحتی گل قبول نمی کنند، باید ممارست داشته باشید.
خندید و گفت: ما توکل می کنیم، شما دعا،
گل به دست از هم که گذشتیم یک هو دوست بابا را دیدم که نشسته روی نیمکت وسط درختها در حال سیگار کشیدن دود توی دهنش را با یک  فوت محکم  بیرون داد و میان هاله ای از دود گم شد. ولی می شد دید با چنان نگاه سرزنش آمیزی به من و گلم خیره شده انگار کن با هم قول و قراری داشته ایم که من از کسی گل نگیرم و حالا  زیرش زده ام. 
استاد دارد درس می دهد و من حسابی خوابم می آید. تقریباً هر از چند گاهی چشمهایم روی هم می افتد. از بچه ها شنیدم که میترا و دار و دسته اش حسابی پشت سر من حرف زده اند. به او گفته بودم آخرین بارش باشد که آمارمن و کاری که انجام می دهم و چیزی که می کشم را این طرف و آن طرف برای هر کسی بگوید یا نشان بدهد. بدش آمده دارد واکنش نشان می دهد.
زنگ تنفس را که استاد اعلام کرد رفتیم بیرون برای نوشیدن چای، من همین که فرهاد را دیدم شروع کردم به لنگان لنگان راه رفتن. ( نیامده بود سرکلاس و ما را ندیده بود) با این که خیلی برای لنگ زدن مهارت به خرج دادم اما تقریباً گربه های دانشکده هم فهمیدند که دارم دروغ می گویم. و از آن جایی که فرهاد به من دستور داده بود که فردا بیایم دانشکده جزوه ها را بگیرم. گفت: خانم نقره،  بی خود آن طوری راه نروید. من دلم نمی سوزد فردا با همین پایتان  باید بیایید جزوه ها را بگیرید. (عوضی، بدجنس، ازکجا فهمید؟)  این همه راه را باید بیایم برای گرفتن جزوه ها، می شد که قرار بگذارند خودش و مارال بیایند جزوه ها را بگیرند کلی هم خوش می گذشت بهشان.  نشد که بتوانم این همه راه را نیایم.

یک شنبه 23خرداد ماه 72
شب ساعت 20:55
امروز من و فرح از کلاس زبان جیم شدیم و رفتیم سینما"عصر جدید" برای دیدن فیلم " زندگی و دیگرهیچ" . دیروز نزدیک پل چوبی شریفه خانم یکی از دخترعموهای پیردختر بابا را دیدم. کلی نان روغنی و خوراکی خریده بود و کشان کشان می برد خانه، اولش که من را نشناخت، ولی بعدش که آدرس دادم و شناخت کلی حال و احوال بابا را پرسید و از عموابراهیم پرسید و در مورد عموعلی جویا شد و یک خدا بیامرز برای عمومحمد فرستاد، زنهایشان هم که کلاً کشک! هیچ کدام ارزش یک حال و احوال پرسی نداشتند. حتی مامان خودم. فقط پسرعموها مهم وبودند. کمکش کردم و خوراکی ها را با هم بردیم خانه، هر چه اصرار کردم که بروم، نگذاشت من را برد توی خانه شان. نفیسه خانم خواهر کوچکتر شریفه خانم توی خانه بود این خواهر هم پیردختر است. این دو خواهر هیچ وقت ازدواج نکرده اند ودر کل خانواده پدری به اسوه های عفت و پاکدامنی و حفظ ناموس تا دم مرگ شناخته می شوند. برایم چای درست کردند و با نان روغنی آوردند. شریفه خانم پرسید: نامزد نکرده ایی؟ ازدواج مزدواجی در کاراست یانه؟
گفتم: نه هنوز الان که زوده، بعد از درسم یه فکری می کنم.
شریفه خانم گفت:  عزیز جان فکر نکن عمل کن، اگه پسر خوبی برات خواستگاری اومد معطل نکن، هی دل دل نکن، هی ایراد نگیر اینجاش کجه، اونجاش راسته ازدواج کن بره. این که کسی ازتو خوشش بیاد و تو از کسی خوشت بیاد یه دوره ای داره از یه سنی که بگذری، این دوره که تموم بشه یه دفعه خواستگارها تموم می شن. یه روز دور و برت رو نگاه می کنی می بینی همه ی هم سن و سالهای تو ازدواج کردن و بچه دارن. تو تنها موندی بی همدم و بی خونواده.
من خندیدم و با پررویی گفتم: من دوست پسر می گیرم، من شوهر نمی خوام.
شریفه خانم زد توی صورتش و گفت: خاک عالم، دختر جان دوست پسر چیه؟ نزن این حرفها رو! یعنی چی که شوهر نمی خوای.
و بعد در عین ناباوری من و تعجب شریفه خانم. نفیسه خانم خواهرکوچکتر پرید وسط حرف و گفت: بگیر مادرجان، دوست پسربگیر، بده بره اصلا، اگه نمی خوای شوهر کنی بکارت می خوای چیکار؟ بعد به یک جایی اشاره کرد و گفت بفرما بیا، من پنجاه و هشت ساله که اینو دارمش، چه تاجی به سرم زده؟ اون زمان که می تونستم از زندگی لذت ببرم، هی ملاحظه آبروی پدرم و غیرت برادرهام رو کردم برای ازدواج هم که همه پاشون رو کرده بودن تو یه کفش و می گفتن اول خواهر بزرگتر بره اول خواهر بزرگتر بره. من این وسط چرا زندگیم رو باختم؟ چرا با یکی دوست نشدم؟ اگه قرار نبود ازدواج کنم، اگه شرایطش نبود، اگه مرد زندگی طولانی مدت با من پیدا نمی شد. چرا حاضر نشدم به یه مرد شده حتی خیلی کوتاه مدت دوست باشم؟ طبیعت خدا را زیرپا گذشتم. تجربه نکردم، نفهمیدم، نمی دونستم باید چیکار کنم؟ سنم می رفت بالاتر و خرفت تر می شدم. تو این کار رو نکن. اگه می بینی شرایط ازدواج نیست دوست پسر بگیر و بده بره.
شریفه خانم هی لااله الا الله می گفت  و شروع کرده بود به تسبیح گرداندن و دعا خواندن و استغفرالله استغفرالله کردن.
گفتم: اتفاقاً من هم نمی خوام عروسی کنم. می خوام بیام پیش شما زندگی می کنم. هر سه تا با هم سفت و سخت می چسبیم به ناموس خانواده نمی ذاریم هیچ غریبه ای بهش چپ نگاه کنه.
شوخی کردم، خنداندمشان، حتی گفتم: ولش کنید بابا، بیایید بی خیال ناموس بشویم نیم قرن برای رضای خدا حفظش کرده اید. دیگر بس است. من الان می روم توی کوچه با سه تا مرد گردن کلفت بر می گردم گولشان می زنیم هر کدام یکی را بر می داریم. مجبورشان می کنیم یک شب را با ما باشند.
هر دوتا سر ذوق آمده بودند. شوخی کردیم و خندیدیم. من اما حالا توی دلم غوغا است. هیچ زندگی اینطوری را دوست ندارم اینطور بی تجربه  تا پایان عمر، ساکن روی یک خط صاف. می دانم که هیچ ازدواجی برای من متصور نیست. من از زندگی خانوادگی وحشت دارم. از شوهر داشتن می ترسم. می دانم که نمی توانم زن خوبی باشم. زن افسرده شدن توی خانه هستم.  زن غذا درست کردن و آرایش کردن و منتظر شدن برای آمدن شوهرنیستم. زن حامله  شدن و زاییدن، زن بچه داری کردن نمی توانم باشم. من از تعهد می ترسم. نمی شود فقط یک بار در تمام عمر این تجربه را داشته باشم؟ فقط با یک مرد برای یک شب در تمام زندگی؟  خیلی هرزگی خواهد بود؟ اگر کسی باشد که بی حرف و حدیث خیلی با ملاطفت و مهربانی و نه از روی انجام وظیفه محوله این مشکل را حل کند می توانم برای مابقی عمر خیالم راحت باشد.  بدون هیچ مردی می شود زندگی کرد. از تصور این که  یک پیردختر باکره پنجاه ساله باشم بیزارم. همیشه این تصور را داشته ام می دانم آخرش سرم می آید. تف

چهارشنبه 26 خرداد ماه 72
تعطیلات آخر هفته  است و من بعد از کلاس آمده ام خانه خودمان. دلم برای مامان و بابا و منیژه و تهمینه و بقیه و حتی روح سرگشته ی افسار گسیخته ی در عین حال مهربان خانه خودمان تنگ شده بود. دلم برای خانه تنگ شده بود اما مشکلات زیادی که بخاطر کار بابا و گرفتاری های مالی همیشه و همیشه توی این خانه بوده مرا دلزده می کند. نشد که بنشینم سر سفره و حرف از بدبختی و بیچارگی و قرض و قوله  جدید نباشد. تهمینه چند روزی را آمده است اینجا و دیدنش آن قدر خوب است که تقریباً تحمل می کنم. بابا باز هم یک بدهی گنده به بار آورده است.
شب است یک تشک بزرگ انداختیم و با تهمینه کنار هم خوابیدیم. یک ملافه رویمان کشیدیم به شرط آن که او نصف شب ملافه را نپیچد دور خودش. هر دو به سقف خیره شدیم.
 با آرنج به پهلویش زدم و گفتم: کلک چه خبر؟
گفت: هووووم چی و چه خبر؟
خندیدم و گفتم: خوش می گذره؟ حسام خوبه؟ تا حالا همدیگه رو بوس کردین؟ چطوری بغلت می کنه هان؟ و شروع کردم به قلقلک دادنش.
نخندید، حتی تکان هم نخورد که خودش را از قلقلک دادن فراری بدهد. گفت: هووووم خوبه!
روی دستم بلند شدم و با تعجب نگاهش کردم داشت گریه می کرد. تکانش دادم و گفتم: چی شده؟ تهمینه چه مرگته؟ چه خبر شده باز؟ حسام اذیتت می کنه؟
گفت: نه نه حسام خوبه،  نگران مامان بابام، از دست خودم عصبانیم تو این وضعیت،  تو این گرفتاری دارم می ذارمشون و می رم. خیلی از خودم بدم اومده همش می خواستم از خونه و گرفتاری های مامان و بابا فرار کنم. تحمل نداشتم دیگه، طاقت این همه مشکل را نداشتم. دلم نمی خواد تو این وضعیت شماها رو تنها بذارم. باز هم گریه کرد.
زدم توی سرش و با آسودگی دوباره خوابیدم کنارش و گفتم: گوش کن دیوونه،  خوب کاری کردی با کسی که دوست داری عروسی می کنی. مامان بابا همیشه گرفتاری داشتن. تو این خونه همیشه مشکل بوده. اگه ما این همه بالا و پایین نداشتیم  که این همه با حال نبودیم. تو بلاخره باید می رفتی! نگران نباش اونها همیشه تونستن از پس مشکلات بر بیان، بازم بر می آن. تازه مگه من مرده ام، من هستم، مواظبشونم، نمی ذارم غصه بخورن.
گفت: تو می خوای چیکار کنی؟ تو هم باید عروسی کنی یه روز. تو هم از این خونه می ری. راستی با اون مرتیکه ملک به کجا رسیدی؟
گفتم: بهش جواب نه دادم،  نمی خوام باهاش باشم. نمی خوام با هیچ کس دیگه ازدواج کنم، ازدواج کردن کابوس منه. من برعکس تو اصلا دلم نمی خواد یه نفر رو بیارم تو خونواده خودمون و این همه آشفتگی و بهم ریختگی و این همه گرفتاری رو ببینه. غرورم اجازه نمی ده پادشاهی فروپاشیده ما مضحکه کسی بشه. من شاهزاده خانم بی تاج و تختم.  یه تجربه شاهرخ برای هفتاد پشت من بس بود. الان دیگه می خوام روی پای خودم باشم و زندگی خودم را داشته باشم.
کلی با هم حرف زدیم و کلی دل خودمان را باز کردیم.
.... ساعت 12:35 دقیقه است آخرش ملافه را دور خودش پیچید و خوابش برد. در تاریکی می نویسم با نور مهتاب کنار پنجره.
هامون من را برای فردا شب به مهمانی کوچک خانه دایی اش دعوت کرده است. خیلی ویژه، چند نفر دیگر از بچه های شرکت هم هستند و البته آقا و خانم میم! ظاهراً آقای شکم گنده ضمن این که می خواهد ورود میم به شرکت را خوش آمد بگوید بلکه می خواهد طوری که خیلی ملموس باشد موقعیت خودش را هم به میم نشان بدهد. به هامون گفتم خبرش را فردا صبح سر کار بهتان می دهم باید ببینم توی خانه کاری نداشته باشم. ( چه کار می توانم داشته باشم؟ البته از این که خانم و آقای میم با هم به مهمانی می آیند کمی سرگشته هستم. اما دلم نمی خواهد تاثیری که آنها در زندگی من می گذارند آن قدر زیاد باشد که من حتی از رفتن به مهمانی بخاطر حضور آنها اجتناب کنم) دوست دارم بروم مهمانی و می روم.  شاید تصمیم گرفتم ارتباطم را با هامون جدی تر کنم. البته ممکن است  او هنوز برای دوستی جدی تر با من برنامه ای نداشته باشه، اما من برای دوستی با او برنامه ای دارم و فردا می روم.

جمعه 27 خرداد ماه 72
مهمانی خانه آقای شکم گنده در باغ بزرگ و عالی زعفرانیه و ویلای بی نظیر با آن همه پذیرایی عالی و تدارکات  چشمگیر برگزار شد. البته تعداد مهمان ها زیاد نبود. به بیست نفر هم نمی رسید. مهمترین قسمتش این بود که خانم میم را از نزدیک دیدم. از نزدیک و با یک دید کاملا خریدارانه، مژگان قشنگ است، قد بلند و زیبا، با موهای بلند مشکی و چشم و ابروی مشکی خیلی زیبا با پوست مهتابی و اندام موزون. همه چیزش خوب است  اما یک جور بلاتکلیفی در نگاهش موج می زد. یک جور وابستگی شدید به آقای میم داشت. مدام خودش را به او آویزان می کرد و نگران نگاه او بود، خوب می دیدم که وقتی آقای میم با یکی از خانم مهندس های شرکت که اتفاقا از شانس او خیلی خوش تیپ است صحبت می کرد، چطور با نگرانی نگاه می کرد و سعی می کرد با مداخله خودش را  در صحبت آنها دخیل کند. چشم می دوخت به دهن میم و حرفهای او را روی هوا می قاپید. چیزی که به نظر من احمقانه می آمد، وقتی او شوهر توست دیگر دلیلی برای اثبات خودت به او نداری؟ اگر او تو را دیدنی ببیند چه بخواهی و چه نخواهی مورد توجه او هستی؟ و اگر برایش دیدنی نباشی خودت را بکشی به نظرش نخواهی آمد.  رفتارش به عنوان یک زن حرص من را در می آورد، خجالت می کشیدم. حال بهم زن بود، احساس می کردم همین کارها باعث شده است میم این قدراز خود متشکر و مغرور باشد، بدم آمد. اگر من جای او بودم در چنین موقعیتی  یک لحظه پیش میم نمی ایستادم. اصلا به حرفهایشان گوش نمی دادم. (من زمان زیادی برای هم صحبتی با شوهرم دارم چرا مهمانی را به خودم خرابش کنم)  می رفتم و خوش می گذراندم. یا اگر می خواستم مورد توجهش باشم خیلی زیرپوستی و مرموز این کار را می کردم طوری که فقط او ببیند و دیگران بویی نبرند. آه خدا این زن بدبخت و ترسو با این همه خوشگلی چقدر خودش را کوچک می کند، با این کارهافقط خودش را خسته می کند و حوصله میم را سرمی برد مطمئن هستم این التماس کردن برای توجه بیشتر به ضرر او تمام می شود.
به تلافی اش من حتی محل سگ هم به میم ندادم. نه این که دوست نداشته باشم ببینم که چه می کند، اتفاقا داشتم می مردم  ببینم به من نگاه می کند یا نه؟ یا رفتارش چطور است یا دقیقاً چه پوشیده؟ اما با خودم عهد بسته بودم نگاهش نکنم. "کور باد آن چشمی که به این مردک متفرعن نیم نگاهی بیاندازد." سعی کردم تمام مدت شاد و بی خیال باشم بخندم  و شوخی کنم و تمام حرکاتم را طوری طراحی کرده بودم  که بیشتر مورد توجه هامون قرار بگیرم.
من یک پیراهن سبز کله غازی با یقه گرد و آستین سه ربع، بالاتنه تنگ و دامن هشت ترک پوشیده بودم. با این که لباس ساده ای بود اما به من می آمد. موهایم را گرد کوتاه زده ام که مرتب کردنش برایم راحت تر باشد. هامون آمد دنبال من نزدیک خانه سهراب اینها و با هم رفتیم خانه دایی اش. ما جزو اولین مهمان ها بودیم. حواسم بود که هامون چقدر و چه جوری به من توجه می کند. من را به زن دایی اش معرفی کرد. احساس کردم احتمالاً زن آقای شکم گنده پیشتر در مورد من شنیده است. چون با یک نوع علاقه و توجه و خوشرویی خاص من را ورانداز می کرد. هامون همه جا جداً هوای من را داشت.
" آه خدا کند به عنوان مورد ازدواج به من فکر نکرده باشد. فقط بتواند از پس همان یک  کار کوچولو بربیاید کافی است! همین که به نحو احسنت بتواند انجامش دهد برنامه تمام است. ضرر نمی کند. قول می دهم دیگر مزاحمتی برایش ایجاد نکنم. به خدا فکر کردنش هم برای من ناخوش آیند است اما ناچار هستم یک جوری تمامش کنم. شاید هم؛ خودم نتوانم از پسش بر بیایم. خیلی چیزها به همان آسانی نیست که در موردش حرف می زنیم و فکر می کنیم."
بگذریم در تمام مدت مهمانی هامون مدام برایم خوراکی می آورد و نمی گذاشت که احساس تنهایی و غریبی کنم، کتابخانه را نشانم داد. زیرزمین و حوضخانه سنتی که آقای شکم گنده برای خودش درست کرده بود را نشانم داد. برایم از کتابهای جدید و نویسنده های تازه به دوران رسیده گفت. چیزی که لجم را در می آورد این است که هامون  برعکس آقای میم که اگر دستم را توی بینی ام می کردم فکر می کرد یک جورهایی دارم برایش  عشوه می آیم و ناز می کنم،  هامون هر چقدرمستقیم  وغیر مستقیم برایش ناز کنم فکر می کند اینها یعنی نخ دادن برای آن که  بنشیند کنارم و برایم متصل از ادبیات کلاسیک یا رئالیسم جادویی و اسماعیل فصیح و دولت آبادی وعلی محمد افغان بگوید، آن قدر حرف زد سردرد گرفتم. داشتم می مردم که دو دقیقه خفه شود و زبان به دندان بگیرد. بابا جان من زندگی وجوه دیگری هم دارد توجه کن! وقتی یک دختر تصادفاً  دستش به دستت می خورد یا عقب عقب می آید و ناخواسته می رود توی شکمت، معنایش این نیست که تو بدوی بروی برایش از کتابخانه آتش بدون دود بیاوری! "تقصیر خودم است که خودم را خیلی اهل کتاب نشان داده ام.  من کار خیلی سختی در پیش دارم تا به او حالی کنم به جای چسبیدن به این چیزها آن هم در چنین جایی می تواند رفتار سرزنده تری! داشته باشد.
جدا باید یک فکری برای خودم بکنم. نباید ناامید بشوم. روی پسرهای دانشکده که نمی شود حساب کرد. با یک نفر که بخواهی تجربه ای داشته باشی، بقیه هم فکرمی کنند اهل تجربه هستی و دیگر اتوبان می شوی، همه صف می بندند از عوارضی بگذرند. چاره ای ندارم  جز اینکه  روی همین هامون برنامه ریزی کنم بدبختی من این است که نمی توانم بفهمم، جدا از بیخ عرب است یا تعمداً دارد خودش را به  نفهمی می زند..

دوشنبه 31 خرداد ماه 72
الان توی اتوبوس نشسته ایم و به مقصد خوابگاه در حرکت، از فردا به مهرشهر می روم. تا برای مدت دوازده روز درس بخوانم و خودم را برای امتحانات که از دوازدهم با زبان شروع می شود آماده کنم. یک برنامه ریزی مرتب لازم است تا من بتوانم شاگرد اول شوم!

شنبه 12 تیرماه 72
امروز امتحان زبان داریم و برو بچه ها نشسته اند و مثلا درس می خوانند. وضع زبان آقای دوست بابا خیلی خوب است هم انگلیسی خیلی خوب می داند و هم فرانسه؛ فرانسه اش برای این خوب است که خودش می گوید: قرار بوده اصلا برود آنجا زندگی کند و درس بخواند اما در آخرین لحظات جور نشده است و همینجا ماندگار شده. الان که خوش به حالش شده همه دخترها دورش جمع شده اند جهت رفع اشکال! اوه اوه دختر شیرازی عجب عشوه ای برایش می آید!
من هم در سکوت و تنهایی  دارم سعی می کنم نشان دهم زبانم فول فول است و برای همین اصلا دلواپسی ندارم. برای اثبات ماجرا نشسته ام دارم یک جزوه درب و داغان از سگ وغ وغ ساهاب صادق هدایت را می خوانم . دقیقاً هم دارد جان می دهد برای تمدد اعصاب و آرامش خیالم در چنین فضا و زمانی.

سه شنبه 22 تیر ماه 72
فردا آخرین امتحان را می دهیم خدا می داند که تا به حال چند تا نمره ناپلئونی گرفته ام؟  یک کلام، از شاگرد اول و دوم و سوم شدن خبری نیست خدا کند درسی  را نیفتم! از کسی که همه درسها را شب امتحان بخواند جز این هم نمی توان انتظار داشت. هر چند کارهای عملی و تحقیقی ام را خوب انجام داده ام. کمک های کتابی و تحقیقی آقای هامون را هم نباید از نظر دور داشت. تمام مدت امتحان ها فقط یک بار شرکت رفتم ولی سه بار هامون را دیدم و با هم انقلاب قرار گذاشتیم و یک بار هم کتابخانه ملی خیابان سی تیر کنار موزه ملی، همدیگر را دیدیم. به نظرم هامون یه ذره یخش باز شده. اما لامصب خیلی پرهیزکار است. با خدایان دیده و نادیده تعهد بسته که به من به چشم خواهری نگاه کند. دلم می خواهد لپهای تپلش را دو دستی بگیرم و تکان بدهم و بگویم: مرتیکه خوب نگاه کن جان من بگو، من خواهرتم؟
قرار شد بعد از امتحانات در تابستان و تا شروع ترم جدید هر روز بروم سرکار. می خواهم کمی پس انداز داشته باشم،  برای کاری نقشه کشیده ام. اگرحساب و کتابم بهم نخورد و باز نخواهم که پس اندازم را بدهم به مامان. هیچ وقت روی حقوق من حساب باز نمی کند. اما وقتی می بینم شرایطش خیلی سخت است و می دانم که تحمل این وضعیت را ندارد به زور هم که شده کمکش می کنم. او هم در جا شروع می کند به بنده نوازی. به سیاق خودش شاهزاده خانم بازی درآوردن و به منش خودش رفتار کردن. درجا خدمتکار می آورد خانه راتمیز کنند حق الزحمه اش را که می دهد هیچ دوبرابر هم پاداشش می دهد. باغبان می آورد حیاط را گل وگیاه بکارد. باغبان می گوید 1000 تومان، ولی مامان 1500 تومان بهش می دهد تا سر راه برای بچه هایش شیرینی هم بخرد. خلاصه قبول کرده ام وقتی می خواهم به او کمک کنم این لذت های روی اعصاب بنده نوازی و رعیت پروری را از او نگیرم.

چهارشنبه 23 تیر ماه 72
امروز"فن شناسی آثار"  آخرین امتحانمان  را که دادیم، بدو بدو کیف و کتاب را جمع کردم که سریع بزنم بیرون و بروم سرکار توی حیاط مجموعه اما آقای دوست بابا ایستاده بود با یکی دو نفر از دوستانش. وقتی بیرون آمدم و با بچه ها خداحافظی کردم او هم ازدوستانش جدا شد آنها رفتند اما او بالای راه پله ها ایستاد. فکر کردم حتماً منتظر یکی از دوستانش است،  چون از بچه های کلاس ما هم با چند نفری دوست شده. با فرهاد و درافشان و یک دختر شیرازی خوش قیافه و با نمک به نام الهه، وقتی سریع از کنارش رد می شدم. با شیطنت گفت: خداحافظی نمی کنید؟
 با عجله صورتم را برگرداندم و گفتم: خداحافظ، خداحافظ و دوباره راه افتادم.
چند قدم دنبالم آمد و صدایم زد: آفرید!
با تعجب ایستادم و برگشتم، نشده بود که یکی از پسرهای دانشکده بخواهد من را با اسم کوچک صدا بزند.
آقای دوست بابا پسر جوانِ خوش قیافه، چشم و ابرو مشکی و تقریباً سبزه ای است. سبیل های مدل زورویی خوش فرمی دارد، چهارشانه  و میانه بالا.  روی هم رفته یکی از پرطرفدارترین پسرهای دانشکده است یک جور صبوری و خویشتن داری و رفتارمردانه دارد که او را قابل اعتماد و جذاب می کند. خودش را قاتی بازی های کودکانه و پسرانه بچه های دانشکده نمی کند.برای همین است که هیچ وقت فکر نمی کنم از دختری مثل من خوشش بیاید. همیشه احساس می کنم شیطنت هایم را با نوعی نگاه سرزنش آمیز زیر نظر دارد. لابد با خودش فکر می کند دختر جلف و لوسی و بچه ننه ای هستم. از حق نگذریم در مقایسه با دختر شیرازی با آن رفتار متین و سنگین من بیشتر شبیه یک وروجک کوچولوی دردسر ساز هستم.
گفت: می خوام باهاتون صحبت کنم.
به ساعتم نگاه کردم و گفتم: الان؟ ببخشید من خیلی کار دارم. اگه می شه زودتر بگید برم به اتوبوس برسم.
گفت: اگه اشکال نداره یه وقتی بذارید در موردش صحبت کنم.
با عجله گفتم: وقت نمی خواد، بیایید همینطور که می رم سمت ایستگاه اتوبوس بهم بگید و قال قضیه را بکنید.
(حتماً روز آخر دانشگاه را می خواست کوفتم کند، با خودش فکر کرده یک سری پند و اندرز در مورد  رفتار خوب یک دختر با شخصیت و نجیب به او می دهم تمام طول تابستان در موردش فکر کند. ببینم ترم بعد پیشرفتی کرده است یا نه!؟ )
ظاهراً از این که گفتم بیایید تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس حرفتان را بزنید و قال قضیه را بکنید خوشش نیامد.
با غرور سرش را بالا گرفت و گفت: خوب؛ باشه، اگه عجله دارید برید به کارتون برسید. شاید خیلی هم مهم نباشه.
بی خیال شانه بالا انداختم و سریع گفتم: پس اگه مهم نیست باشه تا ترم بعد، تابستون بهتون خوش بگذره.
نگذاشت حرفم را تمام کنم سرش را تکان داد و با اخم خداحافظی کرد و در جهت مقابل رفت.
چقدر مغرور! چه نازک نارنجی!  بدش آمد، ناراحت شد. یعنی باید بیشتر از این برایش وقت می گذاشتم؟ تمام یک ترم نگاه سرزنش آمیزش را روی خودم احساس کردم. حالا ناراحت هم می شود. خوب بشود. به جهنم.
الان توی اتوبوس هستم. باید خودم را زودتربه شرکت برسانم.

پنج شنبه 24 تیر ماه 72
هامون ساعت 10 دوتا لیوان چای آورد و با هم نشستیم با شکلات های من به خوردنشان. اولش هی من را با تعجب نگاه می کرد و من هم برایش لبخند می زدم و هیچی نمی گفتم. فکر کردم الان دارد من را شبیه اسکارلت اوهارا می بیند و لابد خودش را رت باتلر!
تا این که پرسید: یه چیزیه که خیلی ذهنم را مشغول کرده دلم می خواست ازت بپرسم ولی نتونستم. می خوام بدونم چرا اون روز تو مهمونی دایی اصلا درست و حسابی به آقای ملک سلام و علیک نکردی  و زیاد تحویلش نگرفتی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: داری در مورد مهمانی یک ماه پیش صحبت می کنی؟ ولی تا جایی که من یادم می آد سلام کردم. چرا می گی سلام نکردم؟
گفت: کم محلی کردنت خیلی توی ذوق می زد.
گفتم: خوب یعنی چی؟ باید می پریدم باهاش روبوسی می کردم؟ بابا جون من از شرکتش زدم بیرون و اومدم اینجا فکر کن یه جورایی خجالت می کشم. وقتی من رو تو دارو دسته شما می بینه.
گفت: کدوم دار و دسته؟ الان که هر دوتا شرکت یکی شده. اینطوری فکر می کنه ما داریم یار کشی می کنیم.
نگاهش کردم الان وقتش بود که یک چشمه می آمدم. گفتم: نگاهش نکردم چون نمی خواهم زیاد بهش توجه کنم.
سرش را خاراند و گفت: این بخاطر این نیست که ازدواج کرده؟
با اعتراض گفتم: یعنی چه؟ یعنی این که من حسادت کردم که ملک ازدواج کرده؟
گفت: ممکنه اینطوری برداشت بشه.
و با ناراحتی صدایش را پایین آورد و ادامه داد: بخاطر همینه وقتی جلوی ملک هستی به من زیادی توجه می کنی تا به حساب خودت به اون کم محلی کرده باشی؟
با دهان باز نگاهش کردم. آه خدای من خیلی هم گاگول نیست.  سرم را جلو بردم و خیلی آرام گفتم: آقای محترم اگه من می خواستم با ملک ازدواج کنم تا حالا کرده بودم. من نمی خوام با کسی مثل ملک ازدواج کنم. چون اولاً احساس می کنم اصلا برای ازدواج آمادگی ندارم ثانیاً دلم می خواد بتونم از یه مرد ساده و صمیمی و مثل خودم بی شیله پیله خوشم بیاد.
خوشش آمده بود کمی خودش را جابجا کرد و گفت: ولی رفتارت یه جوریه که نشون می ده ازش خوشت می آد.وقتی به کسی کم محلی می کنی یه جورایی یعنی تمام فکر و ذکرت پیش اونه.
خندیدم و گفتم: خوب ازش خوشم می آد ولی تلاش می کنم فراموش کنم که اون می تونه مورد جدی برای من باشه. وقتی از کسی خوشم می آد دلیل نمی شه که بخوام باهاش ازدواج کنم. مثلا تو، راستش رو بگو از من خوشت می آد یا نه؟ تو رو خدا فکر بد نکن فقط می خوام نتیجه گیری کنم.
دستپاچه شد، اصلا فکر نمی کرد چنین سوالی کنم کمی فکر کرد و گفت: خووووب بدم نمی آد، حتی می تونه یه کم بیشترخوشم می آد. تو خیلی راحت و خوبی، ازبرقراری ارتباط نمی ترسی. مثل دخترهای دیگه رفتار نمی کنی. می شه بهت نزدیک شد. خیلی شجاعی، خیلی سخت کوشی، خیلی اهل کتاب خوندن و مطالعه هستی. چرا ازت خوشم نیاد؟
ساده و معمولی تاییدش کردم و گفتم: خوب ببین؟ همینجوری از من خوشت می آید، این به معنای این نیست که بخواهی با من ازدواج کنی. اگه بیشتر از من خوشت بیاد و یه جورایی حتی احساس کنی عاشق من شدی ولی شرایط ازدواج با من را نداشته باشی. چه کار می کنی؟
نگذاشتم او جواب بدهد ادامه دادم: در چنین شرایطی سعی می کنی من را فراموش کنی. یا شدت علاقه به من را کم کنی. یعنی خودت را در حدی برسانی که فقط من برایت یک آدم معمولی باشم. من با ملک چنین شرایطی دارم. ازش خیلی خوشم می آد ولی اون زن داره و من باید دنبال زندگی خودم باشم. الان دارم سعی می کنم شدت علاقه ام را به او کم کنم.
با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: پس این وسط من فقط نقش دست انداز را بازی می کنم؟
با دلسوزی نگاهش کردم و خیلی آرام گفتم: نه هامون جان نه؛  تو می توانی آتش باشی، من کنارت بنشینم و خودم را گرم کنم. می توانی دریا باشی من خودم را در آغوشت رها کنم بدون آن که بترسم غرق شوم.
بیچاره دستپاچه شده بود، سرخ شد. نمی توانست جلوی احساسات خودش را بگیرد. با استرس نفس بلندی کشید وگفت: چقدر قشنگ گفتی، این چی بود؟ شعری چیزی؟ از نوشته های خودته؟ به هر حال ممنونم. که چنین حسی در مورد من داری. فکر می کنم منظورت را کاملا درک کردم.
رفت، نیم ساعت بعد آمد و من را دعوت کرد با هم برویم بیرون گشتی بزنیم.  الان نه می توانم جلوی خنده خودم را بگیرم. نه به بخاطر استرسی که دارم سر جای خودم بند می شوم. فکر کنم با دو جمله نود و پنج درصت برنامه با موفقیت به انجام رسیده باشد..

شنبه 26 تیرماه 72
معادله رابطه بین من و هامون رشد سینوسی از خودش نشان داده است. آن قدر که آخر هفته قرار است با هم برویم شمال! البته او نمی داند که شمال رفتن با من قرار است  برای مقاصد خاصی صورت بگیرد. او می خواهد برای بازدید از یکی از پروژه های شرکت برود آمل و یکی دو شب را هم در ویلای محمودآباد دایی اش اطراق کند.  قرار بود تنها برود. خوب چرا تنها برود؟ من گفتم: من را هم می بری؟ من هم با تو می آیم.
اولش تعجب کرد و من و من کرد اما بعدش با خوشحالی  گفت: اگر از نظر خودت مشکلی نداشته باشد، می برم.
می دانم رابطه ما هنوزخیلی نافرم است. ما حتی هنوز دست همدیگر را هم نمی گیریم. چه برسد به این که قرار باشد با هم برویم شمال و بعضی بحث ها پیش بیاید!
من خودم هم الان دو به شک هستم که می شود یا نمی شود؟  وقتی فکر می کنم می بینم مساله به این سادگی ها هم نیست که به نظر می آید. یعنی یک فرآیند کاملاً عاطفی است ولی من دارم در موردش خیلی غیر احساسی و فقط دستورالعملی فکر می کنم.
منظورم این است که اگر احساساتم نتواند هم زمان با دیدگاهم نسبت به کلیت موضوع هماهنگ شود، چطور می توانم چنین کاری را انجام دهم؟ چطور می توانم تحمل چنین نزدیکی فیزیکی را داشته باشم؟
نه این که الان جا زده باشم. در واقع می خواهم بگویم. من احساس خاصی نسبت به هامون ندارم. واقعاً او مرا گرم نمی کند. اصلا تصور بغل کردن و بوسیدنش را ندارم. پس چطور می توانم انتظار داشته باشم که بشود آن کار را انجام داد؟
نه نه  فکر نمی کنم نامردی باشد. اگر به عمق موضوع نگاه کنیم او چیزی را از دست نمی دهد. نه این که اعتقاد داشته باشم خودم چیزی را از دست می دهم. من دارم چیزی را که دوست ندارم به او می بخشم. در حالی که او می تواند دوستش داشته باشد.  بنابراین او ضرر نمی کند.
 می کند یعنی؟ مطمئن هستم به محض این که این اتفاق بیفتد، من دیگر برایش آن آفرید قبلی نخواهم بود.
مطمئن هستم که خیلی زود من را فراموش می کند. من را دیگر دوست نخواهد داشت. خاطره من  را با رغبت خاک می کند.
وقتی این چیز را ببخشم و تعهدی وجود نداشته باشد که او را مقید کند. بنابراین دلیلی هم وجود ندارد که او خودش را پایبند من کند. همه مردها همین طور هستند. من متاسف نمی شوم. همین را می خواهم. او این هدیه را بگیرد و از زندگی من برود بیرون. احمقانه است چرا فکر می کنم هدیه باشد؟ چیزی که برای خودم این قدر نفرت انگیز و دردسر ساز است. برای او می تواند هدیه باشد؟
به هرحال او می تواند اولین و آخرین مرد زندگی ام باشد. احساس می کنم خودش هم یک چیزهایی بو برده است. از این که پیشنهاد دادم تا با او بروم شمال کمی هیجان زده است. ولی من سعی می کنم پشت قیافه بی خیال دلهره و اضطرابم را پنهان کنم. دیگر باید تمام شود. تصمیم خودم را گرفته ام حتی اگر قرار باشد از دلواپسی بمیرم.

چهارشنبه 30 تیرماه 72
ما فردا صبح با ماشین شرکت و فقط دو نفری می رویم شمال. همین.

۲ نظر:

Sepide Donne گفت...

Holy sh*t!!!!
this one was intense! you are one crazy girl :)))
please more more and FASTER? can't waittttt

بابک گفت...

به دلم برات شد با "آقای دوست بابا" ازدواج میکنی
چون از نوشته های سالهای پیش میدونم که بالاخره بعله رو به یکی میگی