۱۴ اسفند ۱۳۹۴

شنبه 5 دی ماه 71 تا جمعه 23 بهمن 71


شنبه 5 دی ماه 71
خانواده حاج عباس و بخصوص خود حاج عباس که از مریدان پدربزرگ بوده برای پسرشان از تهمینه خواستگاری کرده اند. پسرشان نیست، آلمان زندگی می کند. تهمینه اول من و من کرد اما کم کم رام شد فردا رسماً می آیند خواستگاری.
نتایج دانشگاه من را نیمه دوم دی خواهند داد.

یک شنبه 6 دی ماه71
امروز توی اتاقم نشسته بودم و در نیمه باز بود. آقای میم و آقای افتخاری توی هال با هم صحبت می کردند. مدت ها بود که آقای میم را ندیده بودم. یعنی اصلا نه من کاری با او داشتم، نه او مرا خواست برای کاری، نه آمد که به ما سر بزند، نه فرصتی شد که تصادفاً جایی با همدیگر روبرو شویم. از بعد  آن "نه"  قاطعی که به درخواست ازدواجش دادم. اصلا همدیگر را ندیده ایم. اما امروز وقتی داشت توی هال با افتخاری صحبت می کرد و در نیمه باز بود، آرام آرام و یواش یواش خودم را رساندم پشت در و او را که نیم رخ  ایستاده بود به سیری دل از لای در تماشا کردم.  چقدر خوش تیپ و خوش قیافه شده است. هرلباسی که می پوشد به او می آید. موهایش را که قبلا کمی بلندتر می گذاشت حالا کاملا مردانه ومدیرکلی کوتاه می کند. خدا را شکر مدتهاست دیگر سبیل های افسانه ایش را از ته می زند که باعث شده این ابروهای اخمالوی زاویه دار کمتر او را شبیه قاتل های زنجیره ای جذاب کند.  خانم خوشگل چقدر از زندگی با او لذت می برد. هر چند تصویر مبهمی از مرد خانواده بودن او دارم. یعنی نمی توانم تصور کنم او توی خانه اصلا می تواند مرد خوشآیندی باشد یا نه، ساکت و بداخلاق و ایراد گیر و دعوایی و تلخ است؟
با مهربان و شیرین و نوازشگر و هیجان انگیز.

جمعه 11 دی ماه 71
خوشا به حال من که با باز کردن تو عطر گل های یاس را استشمام می کنم. خواستگارهای تهیمنه آمدند و رفتند و حال بده بستانهای معمول دارد اتفاق می افتد. عکس پسر را آوردیم، عکس دختر را ببریم.

شنبه 12 دی ماه 71
دینگ دینگ دینگ  "اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران"
سیاوش دیشب آمده بود، خوش تیپ کرده و ریشش را هم البته زده بود.
می گفت: زیر ریشم آفت! گذاشته و دکتر گفته باید ریش را ازته بتراشم.
 دروغ می گوید شاید چشمش دختری را گرفته باشد.
منیژه صدای ضبطش را بلند کرده است فکر کنم دارند با تهمینه می رقصند.
امروز نزدیک بود ناخواسته با آقای میم روبرو شوم، نگذاشتم که پیش بیاید، فکر کنم فهمید، خیلی بد شد. رفته بودم پایین تا از سوپری چند متر آنورتر از ساختمان خودمان شکلات بخرم، همانجا از توی سوپر شکلاتها را درآوردم و شروع کردم به خوردن، شکلات خونم پایین آمده بود، آمدم بیرون و سرم به کار بازکردن یک شکلات دیگر بود ولی همین که داشتم شکلات را می گذاشتم توی دهنم، یک لحظه سرم را بالا گرفتم و دیدم آقای میم از ماشین پیاده شد که برود توی شرکت من را دید. من هم سریع خیلی غیر ارادی برگشتم و دوباره رفتم توی مغازه، آه میمیرم از ترس اگر یک بار بخواهد با من روبرو شود. اصلا نمی توانم تحمل کنم نگاهش را.

پنج شنبه 17 دی ماه 71
سودابه اینها تقریباً ساعت 9:30 آمدند مهرشهر، در این برف و بوران شدید. در جاده هم برایشان مشکلاتی بوجود آمده بود. تلویزیون برنامه هنر هفتم فیلم زیبای " کارآگاه" به کارگردانی "منکیه ویتس" و بازیگری "لارنس الیویه" و "مایکل کین" را نشان داد. دو مرد در حقیقت و دروغ، نزاعی داشتند برای رسیدن به معشوق. نزاع برسر یک خیال و آرزو و رویا بود، زنی به نام مارگریت که هر دوعاشقش بودند، آنچه ندیدنی بود و دست نیافتنی و اگرچه حضور ملموس در فیلم داشت. خدا بدهد شانس.


سه شنبه 22 دی ماه 71
هنوز نتیجه کنکور نیامده، ساعت 11:25  دقیقه است و مامان و بابا مطابق معمول خوابیده اند توی جایشان و دارند بلند بلند نجوا می کنند؟
من در اتاق آنها هستم و چراغ روشن کرده ام و از سرما در شرف یخ زدن می باشم. آنها در اتاق نشیمن خوابیده اند. تهمینه و منیژه در اتاق منیژه مستقر شده اند.
دیروز با سهراب و نازنین رفتیم سینما" ناصرالدین شاه آکتور سینما" نمی دانم خوب بود یا بد، زیاد هم خوشم نیامد.
مگر مامان بابا با این زمزمه های عاشقانه بلند بلندشان می گذارند آدم حضور ذهن داشته باشد.
حاشیه :
یخ زده بودم. معلوم شد چرا این ها اتاقشان را ول می کنند و می روند وسط اتاق نشیمن می خوابند. رفتم بالای سرشان و گفتم: شما دوتا نمی خواهید ساکت باشید؟ چقدر حرف می زنید؟ مامان چقدر قربان صدقه بابا می ری لوسش نکن.
 دعوایشان کردم و گفتم: بهم چسبیدن دیگر بسه،  زودباشید بزنید کنار من می خوام بیام این وسط بخوابم یخ زدم تو اتاقتون. بعد به زور خودم را جا دادم میانشان وهی بغلشان کردم و قلقلکشان دادم، آنها هم هی شوخی کردند و خاطره تعریف کردند این که بابا دلش می خواسته برای من دوتا سگ اسیکمو بخرد تا همیشه مواظب من باشندو این که من چطور همه شعرهای گوگوش را حفظ کرده بودم و قتی با بابا می رفتم پادگان، سربازها تخت هایشان را بهم می چسباندند تا من بروم بالا برایشان کنسرت اجرا کنم. خودم را که خوب چسباندم بهشان و گرمایشان را گرفتم. دوباره برگشتم توی اتاق یخ زده الان با جوراب و دستکش و کلاه و کاپشن زیر لحاف خاطره می نویسم.

پنج شنبه 24 دی ماه 71
چقدر جالبه که آقای میم با آن همه اشتیاقی که برای دوست داشتن من نشان می داد تا به حال اصلا تلاشی برای دیدن من نکرده است. ولی  من چند بار دزدکی او را دید زده ام.
البته ظاهراً یکی دو بار سراغ من را گرفته، منشی بالا بلند امروز می گفت: آقای ملک دوباره در مورد تو پرسیده که هستی، نیستی؟ سروقت می آیی؟ نمی آیی؟ تاخیرداری یا نداری؟
 باید حواسم راجمع کنم، بعید نیست که اینها مقدمات اخراجم کردن باشد. ( لابد خانم خوشگل بهش گفته آن دختره را که آن روز آوردی مهمانی باید اخراج کنی وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی)  دلم می خواست از بیژن در مورد آقای میم می پرسیدم و این که کجا زندگی می کنند و بعد از ازدواج زنش را دیده یانه و با هم چطور بوده اند.  اما می ترسم بیژن برود همه را بگذارد کف دست آقای میم. بی خیالش شدم.
هنوز جواب کنکور نیمه متمرکزها نیامده.

یک شنبه 27 دیماه 71
در این اتاق تنها هستم، بخاری نفتی کوچکی روشن است و برگ های اکالیپتوس توی ظرف روی اجاق آرام آرام بخار معطر و رقیقی را در هوا متساعد می کند.
فردا می تواند یک روز تاریخی برای من باشد جواب کنکور نیمه متمرکز فردا می آید و من تکلیفم روشن تر از پیش می شود.
اگر دانشگاه قبول شوم شرکت را چه کارش کنم؟
یعنی دیگر نروم سرکار، حالا از هر زمان دیگری بیشتربه کارکردن نیاز دارم.  ولی احتمالاً صبح ها همه وقتم را می گیرد.
ساعت 11 است همه خوابند، تهمینه رفته است تهران برای امتحان فردایش و به نظر می آید برنامه خواستگاری پسرحاج عباس دارد جدی می شود.

دوشنبه 28 دی ماه 71
نتیجه امتحان را گرفتم. قبول شدم. خیلی خوشحال نیستم حقم بیشتر از این ها بود. ولی متوقف نمی شوم. به خودم قول می دهم که متوقف نشوم. نمی خواهم برای پول یا قدرت درس بخوانم. می خواهم برای بیشتر مفید بودن کاری کرده باشم. می خواهم از من با افتخار یاد شود. می خواهم برای خودم و آدم هایی که دوستشان دارم و آدم هایی که مرا دوست دارند کارمثبتی انجام داده باشم. من متوقف نمی شوم و این قبول شدن را پیروزی خودم نمی دانم. 15


شنبه 9 بهمن ماه 71
چهارشنبه می روم برای ثبت نام و از طرفی درگیر مراسم تهمینه هستیم، من نمی فهمم، چطور پسری در آن ور دنیا در یک دنیای آزادتر حاضر می شود با دختری در  این ور دنیا که پدر و مادرش برایش انتخاب کرده اند ازدواج کند؟
البته می شود فهمید تهمینه برای چه برایش مهم نیست که برود آن ور دنیا، هیجان انگیز بودن این انتخاب کفایت می کند که او بدون آن که بفهمد آن ور چه دنیا و چه هیولایی انتظارش را می کشد به یک چنین انتخابی تن بدهد. بیچاره شاید هیولا هم نباشد ولی به هر ترتیب یک عکس ظاهری  که چیزی را مشخص نمی کند. کاش می شد عکس روح آدم ها را هم انداخت.
هنوز مزه خمیردندان توی دهنم است، البته مزه بدی نیست ولی کمی دهن را می سوزاند! عصر از قزوین برگشتم مسافرت یک روزه، سه شبانه روز طول کشید. به اصرار سودابه ماندم یک گوشواره قدیمی قشنگ داشت بخاطر قبول شدن دانشگاه به من هدیه دادش می دانم این گوشواره چقدر برایش عزیز است، قدرش را می دانم، الان گوشم کرده ام.
گوش های من را یک کولی در اصفهان سوراخ کرده است درآبادانی مسکن. خوب یادم می آید که همه زنها با دختر بچه هایشان جمع شدند رفتند خانه یکی از همسایه ها و دورتادور اطاق نشستند، بعد یکی یکی دختر بچه ها می رفتند پیش یک زن بزرگ لباس مشکی پوشی که بالای مجلس نشسته بود و سربند عجیبی داشت و روی صورتش از پیشانی تا چانه خالکوبی آبی رنگ عجیبی کرده بود. دستهایش هم پر از خالکوبی بود روی هر انگشت تا بالا و مچ. بعد دخترها می خوابیدند روی زمین و سرشان را می گذاشتند روی زانوی او( او چهارزانو نشسته بود) از ظرف کوچکی روغن زرد رنگی را با انگشت بر می داشت و شروع به ماساژ دادن نرمه گوش دخترها می کرد و بعد با سوزن با یک حرکت سریع گوششان را سوراخ می کرد و بلافاصله نخ را از گوششان رد می کرد و هر بار سفارش می کرد که نخ را باید حتما درطول روز چند بار در گوش حرکت داد. دخترها می ترسیدند ولی هیجان گوشواره گوش کردن باعث می شد تحمل کنند. نوبت من که شد رفتم. سرم را که روی زانوی زن گذشتم بوی خاک و هیزم سوخته و شیر می داد. کارش که تمام شد، گفت: بلند شو
بلند نشدم. چشمهایم را بسته بودم و فکر می کردم هنوز کاری نکرده، بس که  چیزی حس نکرده بودم.
زد به شانه من و گفت: چیه خوابت برده بچه ام، گفتم بلند شو.
من همانطور خوابیده بودم. همه زدند زیر خنده، مامان ترسید که نکند غش کرده باشم، بلند گفت: ای وای چی شده؟
 چشمهایم را باز کردم و به مامان لبخند زدم. دوباره همه زدند زیر خنده. چسبیده بودم به بوی خاک و هیزم سوخته و شیر! آخرش با زور من را بلند کرد و صورت من را با دو دستش گرفت و گفت: چی می کنی تو اون پایین؟
گردنش را بین دستهای کوچکم گرفتم و لپ های تپلش را محکم بوسیدم. نمی دانم چرا این قدر از او خوشم آمده بود. شاید بیشتر قدردانش بودم کاری که فکر می کردم با درد و سوزش و ناراحتی همراه باشد را مثل یک معجزه بدون هیچ دردی انجام داده بود.
 او هم از من خوشش آمد یک ریسمان سبز از کیسه خودش درآورد و دور دست من گره زد.
 ریسمان را تا مدت ها داشتم اما بعد چرک و سیاه شد و دیگر نمی خواستم که دستم باشد. یک جایی بازش کردم و انداختمش.
بگذریم،  من هم هیجان رفتن از خانه را دارم. دلم می خواهد زودتر دانشگاه شروع شود و بروم. از حالا برای رفتن به دانشگاه نقشه می کشم، درس خواندن، مستقل شدن( اگر بشود همانجا یک جایی برای خودم اجاره کنم. من خانه دوست و آشنا و فامیل نمی خواهم بروم. خوابگاه را هم دوست ندارم. اما بابا دراجاره کردن یک اتاق همین حالا هم مخالفت خودش را ابراز کرده و انگار کفر گفته باشم حتی اگر پولش را خودم بدهم. به من می گوید؛ پولت را به رخ من نکش تا وقتی شوهر نکرده ای دختر من هستی و من برایت تصمیم می گیرم یا شب به شب برمی گردی مهرشهر یا همانجا از خوابگاه دانشجویی استفاده می کنی. پوووف باید بیشتر با هم بحث کنیم.) کوه رفتن، بازیگوشی کردن(اصلا دلم نمی خواهد یک دختر سربه زیر و محجوب باشم) کارکردن، پول درآوردن.

حاشیه :ای درخت دیوانه برخیز، خودت را تکان بده، برگ های پاییز ات را بریز، پس از زمستان بی برگ و بار و سخت، دوباره بهار می آید و دوباره جوانه های امید خواهند رسید. بار خواهی داد شکوفه می زنی و زیبا خواهی شد. باید بخواهی تا بیابی.
بخواه و بیاب.

دوشنبه12 بهمن ماه 71
فردا برای ثبت نام می روم. امروز دیر از خواب بیدار شدم. دست و بالم درد می کرد و احساس کسالت داشتم. تنبلی ام می آمد از جایم بلند شوم اما به محض بلند شدن کمی دور و برم را مرتب کردم. حوصله سرکار رفتن نداشتم. خدایا چقدرهمه اتاق نامرتب است. برای همین است که دلم می خواهد بروم اتاق مامان و بابا بخوابم. کلا ً ما دخترهای شلخته ای هستیم. چرت و پرت است که می گویند: سه تا دختر توی خانه ای باشند آن خانه دست گل است. چون هر کدام ما به اندازه سه تاپسربچه (تخص) کثافت کاری داریم. من و تهمینه که تازه بهتر هستیم از منیژه فرار کرده ایم او خودش یک اتاق مجزا دارد تا هر گندی می خواهد به زندگی خودش بزند. وقتی وارد اتاقش می شوی باید از میان کوهی از لباس ها و خرت و پرت و کیف و کفش مدرسه که روی زمین پخش و پلاست رد شوی. روزی سه دست لباس عوض می کند و شورت و لباسهای زیرش همه جا پخش است زیر تخت، روی میز، توی کمد کتابخانه آویزان به لامپ، زیر متکا.
جایی که تهمینه باشد پر از روزنامه و مجله و کاغذ برش و خرت و پرت های خیاطی و نخ و تکه پارچه های رنگی است.
و جایی که من باشم پر از کتاب و کاغذ و دفتر و دستمال کاغذی های مچاله شده بس که داستان هایی که می نویسم گریه دار هستند خودم می نویسم و از نوشته های خودم گریه ام می گیرد.
آخرش طوری شد که صدای بابا هم درآمد و یک بار بهم پیشنهاد داد روی نوشتن داستان های خنده دار و  مطالب طنز کار کنم گفت: بابا جان اینطوری به اقتصاد خانواده هم کمک می کنی. من یک روز در میان مجبور هستم یک بسته دستمال کاغذی بگیرم!
دانشگاه رفتن من هم دردسرهای خودش را دارد، مامان و بابا از حالا نگران من هستند. این که چه بخورم و چه بپوشم. بخصوص برای مامان که دلش می خواهد من شیک ترین و خوش پوش ترین دختر دانشکده باشم. من خودم زیاد در قید و بند این چیزها نیستم، یعنی اصلا دارم برای همین چیزها از دست مامان فرار می کنم. هنوز فکر می کند ما عروسکش هستیم و هی دلش می خواهد لباسمان را عوض کند و هر لباسی که خودش دوست دارد تن ما کند.
نمی دانم چرا هر چه می گردم نمی بینم که جایی نوشته باشم یک جوش بالای لبم زده ام. چه اتفاق مهمی را ننوشته ام. داخل بینی ام هم زخم شده است، بخاطر سرماخوردگی شدید. این را هم باید جایی می نوشتم. چرا ننوشتم؟ خیلی جالب است فکر می کردم نوشتمشان، اما انگار نوشتنشان را خواب دیده ام.

سه شنبه13 بهمن ماه 71
کار باران از نم نم گذشته رگبار است و هوا هوای بهار، بوی خاک ، عطر باران، وزش ملایم نسیم. من در اتاق نشسته ام چراغ 
روشن است. خوشبختانه ثبت نام دانشگاه برای فردا بود، فکر می کردم امروز باشد و با این حال و روز نزار سختم بود که بروم.
امروز در شرکت هم اصلا حال و روز خوشی نداشتم. خیلی حالم بد بود و سرم گیج می رفت. رفتم و به منشی بالا بلند گفتم: حالم بد است و می خواهم بروم خانه و احتمالاً فردا و پس فردا هم نمی آیم. " فردا را می خواهم بروم ثبت نام، هنوز به کسی نگفته ام دانشگاه قبول شده ام" هنوز برای گفتن وقت هست.
برگه مرخصی ام را دادم به دستش و آمدم توی اتاق خودم تا وسایلم را جمع کنم و بروم خانه. چند دقیقه بعد بالا بلند با عجله آمد و گفت: آقای ملک مرخصی ات را امضاء کرده گفت اشکالی ندارد ولی صبر کنی تا آقای حیدری بیاید تو را ببرد خانه.
اصلا حال و حوصله صبر کردن نداشتم. انداختم و آمدم بیرون.
دلم محبت کردن نمی خواهد، دل کندن می خواهد. چرا مرا به خاطر گفتن آن "نه" اینطور شکنجه می دهد. به خدا بعضی وقتها آن کسی که می گوید "نه" بیشتر از آن کسی که می شنود عذاب می کشد.
حاشیه: نمی دانم نوشتم یا نه یا فکر کردم نوشته ام یا شاید دوباره خواب دیده ام. موضوع انشاء منیژه خیلی به نظرم جالب آمد
"ازچه به انتظار فردا نشسته ای، امروز همان فردایی است که دیروز در انتظارش بوده ای"
صدای باران می آید، ریزش مدام و پیوسته و عطر برگهای باران خورده و صدای خش خش نایلن گلخانه همسایه.

چهارشنبه 14 بهمن ماه 71
امروز رفتم ثبت نام کردم حتی ناخن هایم هیجان زده بودند. تا صبح نخوابیدم چیزی مثل خواب و بیداری، صبح ساعت 6 بلند شدم، نه یک ربع به 6، مامان هم نخوابیده بود. حتی تهمینه هم گفت او هم درست و حسابی نخوابیده چون ترسیده که نتوانیم به موقع یعنی " اول وقت و صبح خروس خوان" خودمان را برای ثبت نام برسانیم. انگار کن مسابقه است.( ظاهراً در دانشگاه آزاد اینطوری است و بیچاره برای همین همیشه اضطراب ثبت نام و حذف واضافه را دارد) صبحانه مان را خوردیم و راه افتادیم با آن همه خوراکی که مامان از شب تا صبح یادش آمده بود و در کیف تهمینه گذاشته بود تا نکند آنجا پای کوه گرسنه مان شود.
سوار ماشین حصارک بعد تجریش و بعد دارآباد شدیم وساعت 9:15 آنجا بودیم. چند نفری هم آمده بودند. من تمام مدارک را دادم و تعهد نامه ها را نوشتم و امضاء کردم و دانشجو شدم. خودشان بی دردسر اسمم را نوشتند برای خوابگاه و بدون این که بخواهم کارت خوابگاه موقت را هم دادند دستم. تهمینه با تعجب همه چیز را نگاه می کرد و گفت: بابا عجب دانشکده باحالی است دانشگاه آزاد جان ما را در می آورند تا اسممان را تلفظ کنند.
24 بهمن کلاس های ما شروع می شود 19 واحد اجباری برای ترم اول، چند بار برگه انتخاب واحد که البته اجباری بود را خواندم. تقریباً از همان لحظه احساس خوبی به من دست داد.
ساعت مچی دیجیتالی ام که 5 سال پیش بابا برای روز تولدم خریده بود و من یک آن از خودم جدایش نکرده بودم.  امروز دقیقاً درهمان زمان ثبت نام دانشگاه و تحویل مدارک روی ساعت 10:49 دقیقه خوابش برد. برای من به قیمت 250 تومان عوض کردن باطری سه ولت تمام شد. باطری که 5 سال تمام  بی وقفه برایم کار کرده بود باید آخرین ثانیه های عمرش را روز ثبت نام دانشگاهم سپری می کرد. با روشن و خاموش شدن های مکرر و ایستادن روی ساعت 10:49 دقیقه.
دوباره آغاز شده ام/ با اشک با آه با عشق/ دوباره آغاز شده ام/ در یک هم آغوشی گرم با امروز/ در چک چک باران از ناودان های این همه خانه/ در پرواز کبوتر از سر دیوار/ در یک سکوت/ در یک نگاه/ سبز شده ام در باغچه هستی/بعد از زمستان دیرگذر سرد/جوانه زده ام، گل داده ام، میوه شده ام آماده چیدن/ برچین مرا از شاخه/ بردهان بر گاز بزن/ ببین که زندگی در رگهایت می دود بی امان/ و چشمهایت می بیند دوباره عشق را دوباره نور را شکوه را و صبح را

پنج شنبه 15 بهمن ماه 71
خواندم خاطرات نوجوانی و جوانی ام را سه دفتر بزرگ، قرمز، قهوه ای، سیاه، فقط کلمات جابه جا شده اند و چیزهایی تغییر کرده اند. دفتر قرمز را کش رفته بودم دفتر ریاضی یکی از همکلاسی های دوران راهنمایی بود من به او حسودی می کردم چون زرنگ و باهوش بود و مورد علاقه و محبت معلم های دیگر. اول دفتر هم نوشته بودم: "روزی برای تو رازی را بازگو خواهم کرد" و بعد دفتر تمام شده بود و من باز هم جرات نکرده بودم که بازگو کنم. حالا جراتش را کرده ام. بله کشش رفته بودم، تمام چیزهایی که در آن نوشته بودم مربوط به عشق ها و بلهوسی های کودکانه و حماقت ها و شیطنت ها و نادانی های خنده دار و خجالت آورم بود. به حدی که حتی با این سن هم از خواندنشان شرمنده می شدم ( این دفتر را آتش زدم. بعد پشیمان شدم)  و دفتر قهوه ای دوران دبیرستان شاید اول و دوم کمی بزرگتر اما با همان حماقت های بچه گانه، مغرورتر، شکست خورده تر، بعضی وقت ها واقعاً عاشق تر و دفتر سوم دفتر سیاه غرور و جوانی و دانایی بیشتر و... آقای آلپاچینو. چیزی توی این دفترها همواره جریان داشت می توانستی بفهمی در طول این 6 سال با این همه تغییر و دگرگونی ظاهری و شخصیتی بازهم چیزی عوض نشده است این همان آفرید سال 63 است همان کودک عاشق پیشه و دیوانه شیطنت، همان بازیگوش حرص درآور است. چیزی عوض نشده است. آفرید سال 63 آفرید سال 64 است و آفرید 64 همان آفرید 65 و...
من عوض نشده ام. من همان آفرید شیطان و رویایی هفت هشت سال پیش هستم. همان که از موفقیت هایش ذوق زده می شد و شکست هایش اورا به گریه وا می داشت. همان که مجالی می خواست برای خودنمایی. همان که مدام وعده و وعید می داد برای درس خواندن و نمی خواند و همیشه بچه تنبل بود و اگر غیر از این بود حالا اینی نبود که هست و حالا کار دیگری داشت، درس دیگری می خواند، شاید دلش پیش آدم دیگری گیر بود. چیزهای دیگری می نوشت.
اما من پشیمان نیستم. سه سال است که این دفتر را می نویسم، چیزهایی که بعضاً احمقانه بوده ولی من انجامشان داده ام.
 چقدر از شیطنت ها و دیوانه بازی ها و حماقت هایم را که جرات نکرده ام در این دفتر بنویسم یا با خط رمز نوشتمشان. مدام ورق های دفتر را می شمارم تا ببینم چند تای دیگر باقی مانده و من چقدر دیگر باید زندگی ببافم تا این کلاف تمام شود. تا یک پیراهن بافته شود. پیراهنی که به تن هیچ کس جز خودم نمی رود و رنگش را هیچ کس جز من دوست ندارد.
هوا ابری است، لکه های روشن و سپید جا به جا دیده می شوند. گویی خورشید پیراهن آسمان را چاک داده تا بیرون بیاید. مامان کتاب می خواند، از ضبط صوت همسایه  آهنگی شنیده می شود. برای خودم فال حافظ می گیرم.
شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت// فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر//کنایتی است که از روزگار هجران گفت
نشان یار سفر کرده از که پرسم باز//که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

جمعه 16 بهمن ماه 71
امروز پانزدهم است و من بیست و چهارم کلاس هایم شروع می شود. می دانم این را قبلا نوشته ام. ولی خوب چه کنم دل توی دلم نیست. می خواهم هر چه زودتر بروم دانشگاه تا ازهمه بلاتکلیفی هایم نجات پیدا کنم. این است که می خواهم قبل از رفتن به دانشکده این دفتر را تمامش کنم. این دفتر به این بزرگی به درد خاطره نویسی های دانشکده نمی خورد.
مامان و بابا دوباره کوچ کردند توی اتاق خودشان و من دوباره رفتم توی اتاق نشیمن. تهمینه بیدار است و دارد برای من مانتوی دانشگاهم را می دوزد مامان به او تاکید کرده که زیاد بلندش نکن و همین تا  زانو بس است، بالای سینه چند  تا چین بده  و از اپل هم خبری نباشد. وای خدای من اگر می گفت دوتا جیب هم این طرف و آن طرفش بدهد با یک پاپیون روی کمر! من دوباره حس آمادگی رفتنم را به دست می آوردم. الان فقط سکوت کرده ام و با بهت و ناباوری نگاه می کنم. ساعت ده و پنج دقیقه است و تلویزیون هم دارد تبلیغ جاروبرقی البرز را می کند و منیژه توی اتاقش ضبط روشن کرده است.
دیروز به دبیرستان رضوان هم سری زدم چه شد آن باغ بزرگ؟ چه شد آن حیاط پر دار و درخت؟ همه جا سوت و کور بود نه خبری از جشن و سرور دهه فجر و نه شیرینی و شکلات.
 روز انقلاب و جوانان، اما کو جوانان؟ وارد دبیرستان که شدم دوباره یادم به آن همه تحقیری افتاد که در آن دبیرستان شده بودم. البته بگذریم از این که من همیشه جزو معروفترین و پرطرفدارترین دخترهای دبیرستان بودم و از صدقه سر رتبه های هنری و فرهنگی که در استان می آوردم از بعد خانم رمقی همیشه نمره انضباطم بیست بود.
اما باز هم دبیرستان برایم با چند خاطره دردناک گره خورده است که بعید می دانم این گره لعنتی هیچ وقت باز شود.

دوشنبه 19 بهمن ماه 71
امروز بلاخره به شرکتی ها هم گفتم که دانشگاه قبول شده ام. شیرینی خریدم و بردم شرکت، همه تعجب کردند که چرا اینطور بی خبر یک هو قبول شدن و دیگر نیامدنم را اعلام می کنم. گفتم: بخاطر چند مرحله ای بودن کنکور و این رشته و نیمه متمرکز بودنش خودم هم مطمئن نبودم که بلاخره قبول می شوم یا نه. یک بشقاب شیرینی همان اول برای آقای میم که نبود کنار گذاشتیم و بقیه شیرینی ها را خودمان با چای خوردیم و هی گپ زدیم و خندیدیم. حتی آقای افتخاری هم یخش باز شده بود و آمده بود پیش ما توی اتاق من. کلی برایشان زبان ریختم و شوخی کردم و گفتم: هیچ هدفی جزپیدا کردن یک شوهر خوب در دانشکده ندارم و به هیچ وجه روی درس خواندن خودم برنامه ریزی نکرده ام و من فقط به دنبال "درهای یمانی" هستم که در صندوقچه عموجانم انتظارم را می کشند.
وقتی آقای میم آمد. نمی خواستم خودم برایش شیرینی ببرم. رفتم پیش "فرخ " آبدارچی شرکت و بشقاب را به دستش دادم تا با چای برای میم ببرد. ده دقیقه بعد بالابلند زنگ زد که بیا آقای میم کارت دارد. قلبم ریخت، بعد از این همه مدت، باید با او روبرو میشدم و با این خبر که دیگر نمی توانم بیایم، من فقط چهارشنبه ها و پنج شنبه ها بیکار هستم و بقیه روزها تقریبا از صبح تا شب کلاس دارم. 
رفتم، نشسته بود روی یکی از مبل های جلوی میزش و پای راستش را اندخته بود روی پای چپ و یک وری لم داده بود و دستش را انداخته بود روی پشتی مبل، مدلی که هیچ وقت از او ندیده بودم. خیلی با احتیاط  رفتم داخل و همان جلوی در ایستادم و سلام کردم و جدا نمی دانستم باید چطور رفتار کنم که دختر عشوه گر، لوند و تو دل برویی برای او به نظر نیایم. اشاره کرد که بروم بنشینم مقابلش. قیافه گرفته بود نگاه سرد و عمیق و گرگ مانندی داشت.  به شیرینی ها اشاره کرد و تبریک گفت، و گفت: چه بی خبر؟ قبلا گفته بودی که کنکور قبول نشدی. یهو چطور شد اسمت دراومد؟
خیلی ساده برایش توضیح دادم که خودم هم نمی دانستم که قبول می شوم یا نه و چند مرحله ای بودن را برای او هم توضیح دادم.
خیلی با بیرحمی گفت: حالا چرا یه همچین رشته پرتی؟ خوب یه سال بیشتر درس می خوندی و یه دانشگاه بهتر یه رشته مناسب تر قبول می شدی؟
حس می کردم که می خواهد چاقوی انتقامش را بیشتر توی قلبم فرو کند و باید خودم را سفت تر می گرفتم تا کمتر مجروح شوم.
نگاهش کردم و لبخند زدم
گفت: چرا می خندی؟
گفتم: حالا خودتون که دانشگاه تهران فلسفه قبول شدید، کمر فلاسفه یونان را شکستید که به من می گید برم یه رشته بهتر و یه دانشگاه بهتر درس بخونم.
لبخند محوی زد و گفت: منم اشتباه کردم رشته مناسبی نبود. ولش کردم. رفتم دنبال کار. به تو هم برای این می گم که با توجه به استعدادت حیفه که وقتت رو تو رشته های غیرکاربردی تلف کنی.
گفتم: نگران نباشید من استعدادش را دارم حتی اگه خانه دار هم بشم کاربردش را پیدا می کنم.
حرفی نزد فنجان چایش را برداشت و کمی نوشید جدی شده بود. می فهمیدم می خواست چیزی بپرسد اما منتظر بود که خودم بگویم. حرفی نزدم و به شیرینی های روی میز نگاه کردم تعدادشان را شمردم هنوز چیزی نخورده بود.
بلاخره به حرف آمد و گفت: آقای افتخاری گفت می خوای دیگه نیای.
با تاسف نگاهش کردم و گفتم: بله چاره ای ندارم تمام روزهای هفته کلاس دارم صبح و عصر.
با تعجب گفت: تمام روزهای هفته؟ مگه چند واحد گرفتی؟
گفتم: خودشون 19 واحد اجباری دادن فقط چهار شنبه ها و پنج شنبه ها بیکارم.
گوشش را خاراند و گفت: خوب باشه همون چهارشنبه ها و پنج شنبه ها که می تونی بیای سرکار، حیف نیست یهو کارت رو ول کنی و بری؟
 با تعجب نگاهش کردم دوباره قلبم شروع به تپیدن کرده بود. لعنتی لابد اگر فقط جمعه ها تعطیل بودم هم برایم یک برنامه ای می ریختی که من را همین نزدیکی ها نگه داری. دستهایم را محکم به هم فشار دادم و پرسیدم: فقط دو روز در هفته؟
خیلی جدی و مشفقانه  گفت: آره کافیه برای تو،  کارهای خودت رو جمع می کنی.
خیلی با تردید گفتم: برای شرکت کافیه من دو روز در هفته بیام؟
 سرش را تکان داد و گفت: خوب حقوقت کمتر می شه ولی  حالا تا من بخوام یه نفر دیگر رو بیارم که بیاد از صفر شروع کنه خیلی طول می کشه. یهو اینطوری بخوای کارها رو بیاندازی و بری درست نیست.
آره جان خودت درست نیست!  برای این که کمی لذت ببرم و حد کشش را محک بزنم با ناراحتی گفتم: آخه خیلی خسته کننده است تمام هفته از صبح تا شب  دانشگاه، دو روز هم سرکار؟
خیلی حق به جانب گفت: تو که ناز پرورده نبودی؟ کار به این خوبی رو می خوای ول کنی که چی بشه؟ بعدش بری درس بخونی تازه باید بگردی دنبال کار.
خنده ام گرفته بود، نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم دستم را جلوی دهنم گرفتم. دوست داشتم این تقلا کردن را، از این که اینطور با این سماجت برای ماندن من تلاش می کند قند توی دلم آب می شود.
خودش هم خنده اش گرفت گفت: حالا چرا می خندی؟
گفتم: یه شعری به نظرم اومد ولی می ترسم براتون بگم فکرای ناجور بکنید.
اصرار کرد بگم و نگفتم اصلا نمی شد خودم را در چنان موقعیتی برایش فرض کنم که برایش بخوانم.
"الا یا ایها ساقی ادرکاسا ونا ولها //که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها "
با این حال خیلی خودم را هیجان زده نشان ندادم، گفتم بگذارید فکر کنم بعد ببینم که چه می شود.
وقتی بلند شدم تا بروم او هم بلند شد و جلوتر آمد وآرام گفت: می خوام دعوتت کنم  یه شامی  چیزی با هم بخوریم.
با تعجب و اضطراب نگاهش کردم و گفتم: الان؟  نمی شه دیگه آقای ملک؟ خواهش می کنم!  شما ازدواج کردید  لطفا حرفش رو نزنید.
جلوتر آمد و با اصرار گفت: فکر اشتباه نکن به عنوان یک دوست قدیمی به خاطر قبول شدنت می خوام مهمونت کنم.
نگاه کردن به او عذابم می دهد اگر ادامه بدهم و توی این شرکت بمانم دیوانه می شم و اگر بروم و بخواهم برنگردم و پشیمان شوم آن وقت چه؟ اینطور بخواهد پیش برود دیر یا زود من را معشوقه خودش می کند. چقدر خفت بار. اگر همه اش خودم را گول بزنم که هیچ اتفاقی نمی افتد یک شام می دهد. بعد یک ناهار بخوریم، یک سری به صحرا بزنیم، کمی کنار ساحل قدم بزنیم،  بعد بیا برویم مهمانی فلان، برویم ویلای بهمان. ازش خواستم که بگذارد فکر کنم.
وای خدای من جدا دیوانه می شوم. بروم خانه استاد اخوت خودم را با رویای آلپاچینو گول بزنم بهتر از این است که بمانم پیش این یکی  قلب من را اینطور شرحه شرحه کند.

سه شنبه 20 بهمن ماه 71
توی شرکت هستم و رادیوی فرخ روشن است و صدایش تا اینجا می آید. من دقیقاً نمی دانم دقیقاً کی پریود می شوم و مدام می ترسم که یک جایی که امکان کمک رسانی به خودم را نداشته باشم این مشکل برایم پیش بیاید. یادم می آید اولین باری که حالم بد شد دوم راهنمایی بودم، چنان دل درد و کمر دردی گرفته بودم که به خودم می پیچیدم و بدبختانه مدرسه هم بودم. سر زنگ زبان بود. من زیر میز رفتم و دستم را از درد گاز گرفتم تا خودم را تسکین دهم. اولین لکه های خون را دیده بودم و از وحشت در حال مرگ بودم. دلم می خواست گریه کنم و فکر می کردم پ شدن نباید اینطوری باشد به این شدت ، حتما دیگر خیلی بزرگ شده ام و زن شده ام و شاید یک نفر با من کاری کرده باشد. اجازه گرفتم و رفتم بیرون. بالای پله های مدرسه که به پشت بام می رفت. در پاگرد زیرپوشم را درآوردم و از آن به جای نوار بهداشتی استفاده کردم. به خانه که رسیدم با آن حال زار و نزار نهار هم نخوردم و مستقیم رفتم زیر پتو که کمی بدون دردسر درد بکشم. مامان و بابا سر سفره بودند،
پرسیدند: غذا نمی خوری؟
گفتم: نه
و بابا مثل همیشه گفت: حتماً خودش را توی مدرسه با هله هوله ای چیزی سیرکرده.
و مامان گفت: نه به نظرم حالش خوب نیست، یه چیزیش هست.
نمی دانم چرا خریت کردم و ماجرای پ شدنم را برای تهمینه گفتم، بعدش در کسری از ثانیه همه فهمیدند. حتی محمود آقا شوهر سودابه. سودابه  فرستادش برود برای من کیک بخرد و مامان خیلی مهربان آمد و گفت که نباید بترسم و اصلا خیلی خوب شده که این اتفاق برایم افتاده و همه دخترها اینطوری می شوند و همه الان خیالشان راحت است که من سالم هستم و مشکلی ندارم. چون اگر اینطور نباشد معلوم است که تو یک نقصی چیزی داری. خلاصه برایم جشن گرفتند و مرا در حالیکه حالم از جشن خودم بهم خورده بود و دلم می خواست که ای کاش نقص داشتم و جشن نداشتم مجبور کردند بنشینم و کیک بخورم و هی شوخی کردند و خندیدند.
و اینجوری بود که بزرگ شدم و دیگر فهمیدم دخترهای بزرگ چه اتفاقی برایشان می افتد که برای خودشان پوشک می خرند.
اصلا نمی توانم با این موضوع کنار بیایم در تمام این سالها سعی کرده ام که این موضوع را از همه پنهان کنم اما در بدترین شرایط آدم هایی که دلم نمی خواسته خبردار شوند این را فهمیده اند. آه عزیزززززم یادم به یک خاطره ای افتاد. نمی خواهم بنویسمش.
ساعت 11:4 دقیقه رادیو دارد چاخان پاخان می کند درمورد پل ها و سدها و راه های مورد بهره برداری یا آنهاکه درست شده اند و می خواهند ازشان بهره برداری کنند.
دیروز یک هواپیمای مسافربری توپولوف و یک هواپیمای سوخو که هر دو ساخت روسیه بودند "یعنی شوروی سابق" با هم در آسمان  تهران برخورد کردند و صد و سی چهل نفر ناکار شدند. می گفتند: خدمه و خلبان نمی دانم کدام یکی شان همه روسی بوده اند. یعنی از اتباع روسیه که جان باخته اند و این که این هواپیما در اجاره کشور جمهوری اسلامی ایران بوده است.
حالا رادیو دارد طرح های آب و خاک درحال اجرا در کشور را می گوید، طرح های اجرا شده شامل دهها سیل بند و نمی دانم چه و چه و من واقعا متحیرم که با تمام این امکانات فوق رفاهی چرا باز هم در بیشتر نقاط کشور سیل می آید؟ و هواپیماها با هم تصادف می کنند؟ و زلزله خان و مان مردم را تباه می کند؟
بهره برداری از طرح گازرسانی به مردم بسطام و نمی دانم سوی یا سبی شهرستان اصفهان و اندیمشک اجرا شد. چقدر کشور دارد مترقی می شود و ما خبر نداریم. اصلا انگار کن این ایرانی که ما داریم زندگی می کنیم یک جای دیگری است.
دنگ دنگ دنگ لالالالالا " انقلاب" ارزشها"
ساعت 4:45بعداز ظهر توی اتوبوس مهرشهر رادیو دارد در مورد حادثه تصادف هواپیماها صحبت می کند. گزارش های مفصل تر و دقیقتر از تصادم هوایی دو هواپیمای ایرانی در آسمان تهران به دست آمده. فعلا از جعبه های سیاه هردو هواپیما خبری نیست تا بتوان علت اصلی و واقعی تصادف هوایی را به دست آورد. تا به حال آقای رفسنجانی و هیات دولت و رهبر بزرگ انقلاب ایران جناب آقای سید علی خامنه ای پیام هایی تسلیتی به خانواده های معظم کشته شدگان فرستاده اند.

چهارشنبه 21 بهمن ماه 71
" اخوت عزیزم از عکسهایی که برایم فرستاده اید ممنونم، یک روز بدون نگاه کردن به آنها روز را شروع نمی کنم. زاویه دید عالی ، سوژه عالی، ارتباط عالی، ازهمه مهمتر نگاه عالی عکاس به دنیای اطراف خودش خیلی زیباست. ساده و صمیمی، انگار با این عکسها دفتر خاطرات نوشته باشد. هر عکس یک داستان دارد. حتی عکسهای شخصی که از شما گرفته شده. دلم تنگ شده بود برای ایران، کوچه و خیابان، عطاری، سبزی فروشی، بقالی و مهمتر از همه برای خودتان. چطور یک آدم سرگشته بی قراری را توانستید با این عکسها آرامش کنید؟ دیدن عکسها برایم مثل خوردن مسکن است  آرام می شوم، دستتان را می بوسم و دست عکاس را و چشمهایش را که با آن چشمها توانستم دوباره شما را ببینم..."
امروز بعد از شرکت رفتم خانه استاد اخوت، برایشان گل و شیرینی خریدم تا بهشان تبریک بگویم  که دانشگاه قبول شده ام. کلی ذوق کردند. بعد نیم ساعت بلاخره استاد هیجان زده نامه آلپاچینو را برایم آورد و نشانم داد و انگار کن مثلا در این نامه چیز خاصی را کشف کرده باشد. بفرما خانم کوچیک، بخوان ببین این پسر ما مستقیم و غیر مستقیم برای تو چه نوشته.
به نظر من خودت بردار یه نامه خوب براش بنویس از زبان خودت، اصلا کاری به کار من نداشته باش من هزاری هم براش نامه بنویسم مثل تو با یه عکس نمی تونم این قدر توی روحیه این بچه تاثیر بذارم.
با شرمندگی به استاد نگاه کردم و گفتم: اصلا امکان نداره دیگه با طناب شما برم تو چاه!
هزار تا عکس دیگه بخواهید براتون می گیرم ومی فرستم اما یک خط نامه اصلاً.
(دیگر می خواهم پرونده خیلی چیزها و خیلی آدم ها را برای خودم ببندم، دیگر نمی خواهم آویزان خاطرات گذشته باشم. اشتباه کرده ام، اشتباه می کنم، هی مثل آونگ بین این و آن سرگردان بودن. بدون آن که احترامی که شایسته اش هستم را دریافت کنم. می خواهم آدمهای جدید و دنیای جدیدتری را کشف کنم. فرصتش را دارم می خواهم استفاده کنم.)
تقریباً همین چیزها را به استاد اخوت هم گفتم؛ سرش را تکان داد و گفت: این حق من است که از زندگی و جوانی ام همانطور که دوست دارم لذت ببرم.

پنج شنبه 22 بهمن 71
حال بهم زن، یکی از این جانماز آب کش های داغون و مقدس مآب های عوضی در مراسم 22 بهمن به من  گفت:  روسری ام را بکشم جلو و با چنان خشونتی که انگار خود قطامه را دیده باشد. من هم ادایش را درآودم و گفتم: خفه شو احمق از تو آدم تر نبود که به من بگه چیکار کنم؟
عوضی،  حالا که فکر می کنم می بینم، عجب آدم الدنگ وآشغال و احمقی بود تقصیر من است که به با زور اینها رفتم راهپیمایی، مرتیکه با آن موهای ژولیده و درهم برهم نمودار یک امر به معروف کن واقعی.  اصلا به قصد چشم چرانی به من نگاه می کرد نه تذکر دادن. یک بار هم دستش را به من زد. وقتی بهش بدو بیراه گفتم،
گفت: چشمات سگ داره!
من هم بهش گفتم: مخ تو هم خر داره، بعد هر کی دور و برما ایستاده بود همینطور با چشمهای گشاد به ما دوتا نگاه می کرد و لابد همه فکر می کردند من مقصر هستم چون دختر هستم و  روسری ام عقب بوده و خودم دلم می خواسته که یکی بیاید به من دست بزند.
امروز صبح سودابه اینها آمدند مهرشهر و یه کاره گفتند که برویم تهران راه پیمایی 22 بهمن. خلاصه من را هم کشان کشان بردند. روز غلبه خون بر شمشیر.  صبح بود و سوت و کور و آنقدر سوت و کور که ما گفتیم: یعنی اینقدر مردم ناراضی هستند که با این همه تبلیغات در راهپمایی شرکت نکرده اند؟ اما ساعت به ساعت شلوغتر شد تا اینکه جمعیت زیاد شد و در سرتاسر خیابان آزادی فروشنده های دورگرد روی زمین بساط پهن کرده بودند، جوراب فروش، روسری فروش، کتاب فروش و... خلاصه یک پنج شنبه بازار حسابی بود. بعد این اتفاق افتاد.
وضع مملکت ما جوری است که اینطور افراد باید چنین کارهایی بکنند تا آبرو و حیثیتمان برود. برای همین همیشه عوضی و عقب مانده ایم. لعنتی، حالم بهم خورد، ای کاش نمی رفتم. دیگه تا آخر عمرم نمی رم.

حاشیه: یه اتفاق ناجوری هم در شرف افتادن است، بابا اصرار دارد که شنبه روز اول دانشکده با من بیاید. این که او بیاید خیلی خوب است اما این که مثل بچه کوچولوها بزرگترم با من بیاید خیلی خجالت آور است. خودم می دانم که دلش می خواهد ببیند دخترش کجا درس می خواند و روز اول دانشگاه تنها نباشد اما... کافیه پسرای دانشکده همان روز اول بابا را ببینند آن وقت به قول تهمینه کار تور کردنشان خیلی مشکل می شود.

جمعه 23 بهمن 71
بلاخره تهمینه حرف خودش را زد. باز هم رفته بود تهران و باز هم دیر آمد. بابا آن قدر عصبانی بود که کارد می زدیش خونش درنمی آمد. ساعت 8 شب بود، سودابه اینها برگشته بودند قزوین. تهمینه صبح جمعه به بهانه کارهای دانشگاه رفته بود تهران و ساعت 8 شب هنوز برنگشته بود. مامان و بابا با هم رفته بودند دم در. وقتی آمد از توی حیاط صدای جر بحثشان می آمد. توی خانه که آمدند نوبت تهمینه بود که جیغ و داد کند. گفت: که مگر من بچه ام که بخاطر نیم ساعت چهل و پنج دقیقه دیر کردن اینطور شلوغش می کنید؟ آبروی من را پیش در و همسایه بردید. خجالت نمی کشید دوتا مرد و زن گنده عین بچه ها رفتار می کنید. بروید از پدر و مادر مردم چیز یاد بگیرید. و آن قدر گفت و گفت و گفت آخرش هم نتیجه گرفت که دلش نمی خواهد با پسر حاج عباس عروسی کند.
یعنی سناریو آن قدر آبکی بود که حتی منیژه هم از توی اتاقش زد بیرون وبا تعجب به تهمینه نگاه می کرد. مامان و بابا که هیچی . مامان دوباره مطابق معمول غش کرد. کلی آب آوردیم به او پاشیدیم  و گلاب زیر دماغش گرفتیم تا حالش خوب شد. بعد که خوب جان گرفت نوبت مامان بود که شروع کند به جیغ و داد که "شما آبروی مرا برده اید و هر غلطی دلتان می خواهد می کنید. هر جور دلتان می خواهد رفتار می کنید، نامزدی بهم می زنید، انگشتر پس می دهید و بعد هم گفت این ها را داریم به پشتوانه بابا انجام می دهیم  چون چیزی به ما نمی گوید و در نهایت به تهمینه گفت که اینها همه بهانه است و چون با آن پسره سنی قرار و مدار گذاشته ای الان داری پسر حاج عباس را پس می زنی.
تهمینه هم داد و بیداد که: بله بخاطر اوست و شما حاضری من را بفرستی یک کشور دیگر پیش یک آدمی که اصلا او را ندیده ای و نمی دانی که آنجا چطور شده و چه کار می کند اما حاضر نیستی اینجا یک مسلمان دیگر را جدی بگیری. و همه اش می گویی سنی سنی.
بیچاره بابا این وسط حال و روزش زار بود. یعنی تا اسم سنی آمد چشمهایش سیاهی رفت و یک هو دستش را گذاشت روی قلبش( معده اش شاید هم قلبش خلاصه با این دوتا بدجوری همیشه دل ما را آب می کند) و نشست روی مبل و با یک حالت سرزنش آمیزی به مامان گفت: خانم این چیه که تو می گی؟ سنی چیه؟ پسر چیه؟ چی شده که  تو می دونستی و به من نگفتی؟
بیچاره بابا تمام عمر هی، علی علی کرده و برای ما لالایی علی مولایی خوانده. حالا  با این اخلاق درویش مسلک باید یک داماد غیر شیعه داشته باشد. یعنی شکست عاطفی از این بزرگتر نمی شود. انگار کن تهمینه به کل اعتقادات و عواطفش خیانت کرده باشد.
مامان هم پشیمان شد و سریع رفت برای بابا قرص زیر زبانی آورد و هی ناز و نوازش و قربان صدقه که آقاجان غلط کردم یک چیزی گفتم. موضوع خیلی هم جدی نیست تو همین عوالم جوانی این ها به هم یک چیزی گفته اند.
 حالا این وسط تهمینه هی می گفت: چرا جدی نیست؟ مگه شما خبر داری بین ما چی می گذره؟ من بهش قول دادم.
بلاخره من تهمینه را کشان کشان بردم توی اتاق.
یعنی درست همه این اتفاقات باید روزی بیفتد که فردایش من می خواهم بروم دانشگاه و قرار است دو سالی پیش خانواده نباشم.
 خلاصه توی اتاق از تهمینه پرسیدم واقعاً بین شما چیزی اتفاق افتاده و او هم خیلی بی خیال گفت: نه بابا حالا من یه چیزی گفتم، من فقط بهش قول دادم که باهاش ازدواج کنم و الان هم می خواهیم با هم ازدواج کنیم.
( جدا که خیالم راحت شد معلوم است که واقعاً اتفاق خاصی نبوده!! پووووف)
سرم درد می کند. بیچاره بابا که باید صبح زود هم بلند شود و من را ببرد دانشگاه خیلی گناه دارد. سعی میکنم توی ماشین با او حرف بزنم. هرچه باشد در خانواده خودشان هم زیاد از این اتفاق ها افتاده مثلا همین مونیکا دختر عمویش که خیلی هم زن خوشگل و زیبایی بوده 6 بار عروسی می کند با وزیر و وکیل و سفیرو کاردار و ... همه هم غیر مسلمان آخرش هم که می بیند گره کارش از وزیر و وکیل باز نمی شود می رود مسیحی می شود خانه پرش را هم انتخاب می کند یعنی می رود توی دیر کلی ریاضت می کشد و  راهبه می شود. بعد از مدتی هم از خواهر به مادر روحانی ارتقاء درجه پیدا می کند و الان در یکی از کلیساهای آمریکا مشغول خدمت به امت فاطمی است.
آهههههه تهمینه، تهمینه.... وای بیچاره مامان و بابا.
البته برای من که فرقی نمی کند این همه می گویند اتحاد شیعه و سنی اتحاد شیعه و سنی هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده شاید اگر از اول می گفتند ازدواج شیعه و سنی لااقل از ماحصل اینها یک بچه هایی تولید می شدند که الان نه این وری بودند و نه آن وری .

" پایان دفتر سوم "
دیگه خسته شدم و مدتی به خودم استراحت می دهم. 

۱ نظر:

ناشناس گفت...

چقدر ناراحت شدم که منصور ازدواج کرد :(( بدجور خورد تو ذوقم! چرا؟ آخه چرا؟ کلی داشت هیجان انگیز میشد!! :))