۲۰ اسفند ۱۳۹۴

یک شنبه 15 فروردین ماه 72 تا دوشنبه 20 اردیبهشت ماه 72


یک شنبه 15 فروردین ماه 72
باز هم یک سال دیگر گذشت. سال 72 آمد و مثل برق  و باد پانزده روزش هم رفت امروز اولین روزی است که بعد از سال جدید به دانشکده آمده ام، دیروز باید می آمدم ولی امروز آمدم. در حیاط بزرگ جلویی که پر از گل های رز زیباست جلوی سلف سرویس نشسته ام و چیز می نویسم. چند گربه سمج دور و برم گشت می زنند. بعضی هاشان خیلی اشرافی هستند. به نظر می آید برو بچه های گربه های اصیل و اشرافی  خانواده های درباری این حوالی باشند که صاحبانشان فرار کرده و رفته اند ولی اینها مانده اند و بعد از مدتی با گربه های ولگرد زاد و ولد راه انداخته اند. این بچه گربه های دو روگه را که می بینم یاد خودم می افتم این قدر از اشرافیتم که مورد نظر مامان است فاصله گرفته ام. دلم می خواهد روی لبه ی نازک دیوار دراز بکشم توی آفتاب خودم را کش بیاورم و دمم را تکان دهم و گاه گاه خمیاز بکشم.
سال جدید با تغییرات شگرفی همراه بود پسرهای دانشکده که در سال گذشته همه با ریش و سبیل و نهایتاً سبیل خالی دیده بودیمشان بل کل همه چیز را زده بودند. انگار کن هماهنگ کرده باشند. بعضی هایشان واقعا غیر قابل شناسایی بودند. بعضی هایشان را از روی رنگ لباس یا حتی تن صدا شناختیم به خدا در این حد تغییر! بعد می گویند: دخترها بعداز ازدواج تغییر می کنند!
 پسرها با یک ریش و سبیل زدن از این رو به آن رو می شوند. دخترها امسال زیاد پسرها را تحویل نگرفتند. نمی دانم چرا؟ فکر می کنم تغییرات عمده باعث شده بود توی ذوقشان بخورد یا اینکه توجهشان به پسرهای ترم های بالاتر جلب شده است. گفتم ترم بالایی ها یادم به آن پسره؛  دوست بابا افتاد. امروز توی حیاط دانشکده دیدمش با مارال بودم خیلی باعلاقه آمد جلو و سلام وعلیک کرد؛ محلش ندادم. یعنی خودم را زدم به آن راه که یعنی نشنیده ام. اما مارال انگار کن که به او سلام کرده باشد خیلی گرم و راحت شروع کرد با او صحبت کردن. حالا فکرش را کن مارال با او صحبت می کرد، او به من نگاه می کرد و من رد یک سنجاب را گرفته بودم که روی درختهای بلند چنار بالا و پایین می رفت. آخرش حوصله ام سر رفت بدون این که بخواهم بدانم مارال چطور دارد نسخه اش را می پیچد راه افتادم وآمدم.
از عشق و عاشقی دل زده هستم. نه دلم می خواهد دوباره تجربه اش را داشته باشم و نه فکر می کنم به این زودی صلاح باشد کسی را دلبند کنم. به هرحال تجربه ناز و ادا درآوردن و عشوه ریختن برایم خوشآیند نبوده. از این که یکی از پسرها فکر کند می خواهم با توسل به چنین چیزهایی او را جذب کنم خجالتم می آید. دلم یک مردی را می خواهد که آدم بی اختیار برایش ناز و اطوار بیاید و دست خودش نباشد. دلم یک مردی را میخواهد که اگر برایش شعر خواندم یا حتی بغلش کردم نگوید می خواستی مرا از راه به در کنی، بگوید:
 عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست // یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
شاید اولش را هم بلد باشد و اینطوری شروع کند؛
لاابالی چه کند دفتر دانایی را// طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند// نتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آن است که دلبر بیند// ورنبیند چه بود فایده بینایی را ............ خیلی دوستش دارم این شعر را هوایی ام می کند.
دوشنبه 16 فروردین ماه 72
تمام مدت کلاس دکتر رفیع فر نشستم کاریکاتورش را کشیدم. این که با این قیافه، این همه جذابیت دارد عجیب است.  امروز برای نشستن سر صندلی های جلو یک بساطی داشتیم که بیا و ببین. کاریکاتور را به ثریا نشان دادم آن قدر خندید که اشکش درآمد. رفیع فر با آن دماغ بزرگ و چشمهای ریز و لبخند دندان نما، مارال هم می خواست ببیند. مارال خیلی برایم مطمئن نیست او یک دل بزرگ دریایی دارد که مدام عاشق این و آن می شود و در حالی که برای دکتر رفیع فر سرو دست می شکند بدش نمی آید که دل پسرهای دیگر را هم بدست آورد. فعلا در حال کلنجار رفتن با خودش است مثل آدم دستپاچه و ندید بدیدی می ماند که فرصتش داده باشند که فقط یک دست لباس مهمانی خیلی شیک برای خودش بخرد و بعد فرستاده باشندش توی لباس فروشی خیلی خیلی بزرگ و حالا او گیر کرده که باید از کجا شروع کند و چه چیز را امتحان کند؟
ساعت 9:30
امروز با همکلاسی ها اولین تجربه ماشین زدن را داشتیم. ( دروغ چرا برای من اولین بار نبود قبلاً با تهمینه و دوستانش چند بار از این کارها کرده بودیم و من از آنها یاد گرفته بودم)  خسته و کوفته از کلاس آمده بودیم و باید می رفتیم ایستگاه اتوبوس دارآباد به تجریش. صف شلوغ بود و اتوبوس هم نمی آمد. همه خسته و کوفته بودند تازه بعدش باید می رفتیم میدان قدس و از آنجا می رفتیم پیچ شمران این همه راه توی اتوبوس های شلوغ و بوی عرق و خستگی و مردگی راه.  مارال و مریم وشمسی توی صف ایستاده بودند( آخرین نفر) من و ثریا هم داشتیم خودمان را کشان کشان می رساندیم و هنوز چند قدم مانده بود برسیم که یک مرتبه یک ماشین مدل بالا از همین برو بچه های بالای شهری دور و برها جلوتر برای ما ایستاد. ثریا ترسید و گفت: آفرید چه کنیم؟ این آشغال ها برای ما ایستادند.
دوتا پسر جوان تازه به دوران رسیده بودند.
گفتم: صبر کن این قدر نترس مگه می شه چنین فرصتی را از دست داد.
ثریا  گفت: تو روخدا بی خیال شو، تو فکر کردی اینها ما را می رسانند؟ محال است، می برندمان بلایی سرمان می آورند.
ولی من معطل نکردم سریع با دست به مریم و مارال که با دهن باز برگشته بودند و ما را نگاه می کردند اشاره کردم که بیایند. آنها هم از خدا خواسته شمسی بیچاره را گذاشتند و دویدند آمدند و پسرها  تا به خودشان بیایند در عقب ماشین را باز کردیم و چهار نفری پریدیم نشستیم پشت. بیچاره ها گیج شده بودند اما راه افتادند. بعد یکی از پسرها که جلو نشسته بود خیلی جلف و لوس گفت: اوه اوه انگار کارگر  بار زدیم همه ریختند تو،
آن یکی که راننده بود گفت: خانوم ها منزل تشریف می آرید یا منزل بیایم.
بچه ها همه از ترسشان لال مونی گرفته بودند و همه شهامت بالا پریدن توی ماشین را از دست داده بودند. به من نگاه کردند.
بعد من با یک لهجه مثلا غلیظ اصفهانی گفتم؛ منزل تشیف بیارید جخ دوسدای دیگم منتظردون هستن.
پسره گفت: آدرستون؟
من باز با لهجه گفتم: سری پلی خواجو.
زدند زیر خنده و شوخی شان گرفت و خلاصه بهشان گفتم که می ریم میدون هفت تیر کش های تهرون! (نگفتم پیچ شمرون که خیلی هم نزدیک خوابگاه نشن)
بیچاره راننده گفت: اوووووووه خونتون میدون هفتِ تیره از اینجا تا اونجا چطوری برم؟ ترافیکه و از قید خونه شما اومدن گذشتم شما بیاید بریم خونه ما. ( خوب فهمیده بودند که موضوع سرکاریه)
اما مگه من کوتاه اومدم، گفتم: دادا ما رو قولی شما حساب کرده بودیم. حالام پایین نمی آیم تا ما رو برسونیدمون هفت تیر.
خلاصه بیچاره ها مجبور شدند ما رو تا هفت تیر برسانند. تمام مدت هم هی غر زدن و هی بهانه آوردن که پیادمون کنن و دیرشون شده. اما من سفت و محکم ایستاده بودم که چون بچه شهرستون هستیم و راه و چاه را بلد نیستیم فقط خودِ خودِ هفت تیر پیاده شیم و اگه بخوان جای دیگه ای پیادمون کنن شمارشون رو برمی داریم و به پلیس زنگ می زنیم و می گیم آزار و اذیتمون کردن.
آخرش راه دوساعته را چهل و پنج دقیقه ای طی کردیم. خیلی خوب بود وقتی پیاده شدیم کلی خستگیمون دراومده بود.به لحاظ اقتصادی هم یکی یک بلیط به نفع ما.
چهارشنبه 18 فروردین ماه 72
آه، چطور می شود زندگی گاهی این طور با آدم بازی کند؟ چطور می شود ما این طور مسخره سرنوشت باشیم؟
امروز رفتم سرکار در حالی که از به دنیا آمدن پسرکاکل زری سودابه ذوق مرگ بودم( نادری که آمدنش به این دنیا نذر دانشگاه رفتن من بود) می خواستم بروم برای بچه ها شیرینی بخرم. اما وقتی آقای میم آمد فهمیدم اوضاع خیلی خراب است. بالا بلند زودی آمد توی اطاق من که ظاهراً آقای میم حالش خوب نیست و نمی داند چه شده که این قدر ناراحت است.
بعد بیژن آمد. او هم انگار خیلی خسته بود. پرسیدم اوضاع چطور است و چه خبر شده؟ گفت: دختر آقای میم دیروز به دنیا آمده اما خیلی حالش خوب نیست و ظاهراً توی دستگاه نگهش داشته اند. یک جور زردی خاصی دارد که بخاطر گروه خونی منفی مادرش بوده. البته خوشبختانه مادرش حالش خوب است. ولی به بچه چندان امیدی نیست یعنی حتی اگر بچه سالم بماند احتمال مشکلات مغزی برای او هست.
خیلی ناراحت کننده بود، این احساس که میم چطوراین بچه را می خواست و چطور برایش ریسک کرده است. اما حالا زندگی و خدا داشتند او را بازی می دادند. یک بچه اینطور سالم نذر من می شود و به دنیا می آید یک بچه اینطور مانع من می شود و وقتی همه چیز بهم می خورد خودش هم دچار مشکل می شود؟
نمی دانم چرا احساس بدی دارم؛ احساس می کنم یک طرف این بدبیاری او من هستم. هه، شرط می بندم اگر به جای آن بچه من را انتخاب کرده بود. خانم خوشگل بچه را به خوبی و خوشی به دنیا می آورد و یک بچه ناز و ترگل و ورگل هم از آب در می آمد و میم همیشه حسرت بچه اش را می خورد از قضا احتمالا من هم اجاقم تا ابد کور می ماند تا زمینه برای دق دادن من توسط منصور به طور کامل فراهم شود.
اصلا حس خوبی نیست. دلم می خواهد بروم امامزاده صالح برای خوب شدن بچه نذری چیزی بکنم. از همین نذرهای الکی پلکی که سودابه می کند و یک بچه را به خاطر دانشگاه رفتن من به دنیا می آورد.  امروز نتوانستم که میم را ببینم. خودم هم نمی خواستم که جلویش آفتابی بشوم. خیلی وقت است که خوب معلوم است  دل من  و حتی دل او نمی خواهد که همدیگر را ببنیم.  نمی دانم شاید اصلا درست نباشد ولی ای کاش می توانستم به او دلداری بدهم.
نه نباید این کار را کنم الان در شرایط بدی است شاید فکر کند از فرصت سوء استفاده کرده ام که خودم را تحمیلش کنم. شاید فکر کند دوباره می خواهم برایش ناز و اطوار بیایم تا آب رفته را به جوی برگرداند. نمی خواهم اینطور بشود.
حاشیه:
یه چیزی برای من خیلی عجیبه وقتی سارا دختر خاله عطیه به دنیا آمده بود چون بچه دوم بود و خاله هم گروه خونی اش منفی بود می گفتند باید حتماً یک آمپولی بزند تا مشکل زردی برای بچه اش پیش نیاید، یعنی بدن مادر خود به خود یک پادتنی برای دفاع از بچه در زایمان اول تولید می کند ولی برای بچه دوم نه و باید آمپول زد. نمی دانم تا چه حد واقعی است؟  ولی فکر می کنم این طوری بود. آخ ولش کن اصلا، خدا کنه بچه زودتر خوب شود. خدا کنه مشکل مغزی چیزی براش پیش نیاد. بیچاره آقای میم کاش جراتش را داشتم می رفتم به او دلداری می دادم.
پنج شنبه 19 فروردین ماه 72
ساعت 12 و نیم از شرکت آمدم بیرون که بروم برای خودم شکلات بخرم، آقای میم جلوی شرکت توی ماشین نشسته بود، همینطوری و بیرون نمی آمد، وقتی از شرکت آمدم بیرون من را دید من سرم را برایش تکان دادم و مثلا سلام کردم اما او یا ندید یا نخواست که جوابم را بدهد. وقتی خریدم را کردم و برگشتم هنوز توی ماشین بود نزدیک ماشین که رسیدم در جلو را برایم باز کرد و اشاره کرد که بروم بنشینم. دودل بودم. نمی دانستم چه کنم؟ از طرفی هیچ دلم نمی خواست که با او تنها باشم. از طرفی دلم برایش می سوخت به خاطر بچه و دلم می خواست بدانم حالش چطور است. رفتم نزدیک ماشین خم شدم و بدون آن که بنشینم گفتم: چطورید؟ خوبید؟ نمی خواهید بیایید تو؟
بدون این که حرفی بزند همانطور که اخم کرده بود با کف دست روی صندلی جلو زد که یعنی بنشین!
بهانه آوردم و گفتم یک مقداری کار دارم باید زودتر انجام بدم، اگه شما اجازه بدید زودتر هم برگردم خونه و می خواستم همینطور بهانه بیاورم که یک نگاه وحشتناک و غضبناک انداخت که بند دلم پاره شد. رفتم نشستم توی ماشین خودش خم شد و در را بست و سریع راه افتاد. هیچ حرف نمی زد. برای این که فکر نکند ترسیده ام شکلاتم را درآوردم و باز کردم و تعارفش کردم. توجه نکرد و راهش را رفت. خودم شروع کردم به خوردن شکلات قند خونم باید می آمد بالا وگرنه غش می کردم.
با خودم فکر می کردم چه خوب! قبلا از این شکلات های تکه ای کم بود یک جور شکلاتی بود به نام مینو خیلی کوچک شاید هفت سانت در پنج سانت! جلد رویش آبی یا نیلی بود. خیلی شیرین و خوشمزه عکس گل ارکیده هم روی جلدش بود. زمان جنگ که بچه ها دلشان شکلات می خواست و شرکت مینو اینها را خیلی محدود تولید می کرد. مدرسه راهنمایی ما از خود شرکت این ها را می خرید و با سهمیه بندی به بچه ها می فروخت. من اما همیشه دلم شکلات بیشتری می خواست.
آخرش به حرف زدن آمد و ماجرای بچه را برایم گفت، بچه اش مرده است. و بعد برایم چیزهای دیگری را گفت من تا امروز تا خود امروز نمی دانستم خانم خوشگل چقدر آشناست، احساس می کردم یک جایی مژگان را دیده ام  فکر می کردم می شناسمش، چرا این قدر سرسری؟ چرا نفهمیدم خانم خوشگل همان مژگان است؟ اصلا مژگان را دیده بودم قبلا!؟ چرا آدم ها را خوب نمی بینم؟
بعد از طلاق گرفتن از شوهرش خودش آمده سراغ میم و با هم بوده اند. یک حس قدیمی شاید آنها را به هم پیوند داده. قرار نبوده بچه ای در کار باشد. اصلا مطمئن نبوده بچه دار شود برای آن که بچه اول را هم با مشکلاتی به دنیا آورده بوده. اما وقتی بچه دار می شود دلش نمی آید که بچه را بیاندازد یا سقط کند. بچه اولش را که شوهرش گرفته و لابد دلش نمی خواسته بچه ی کسی که دوستش دارد را به این آسانی از دست بدهد.
به آقای میم گفتم، به جای سوار کردن من و گشت زدن توی خیابان ها به زنش سر بزند. برود به او دلداری بدهد. من توضیح نمی خواهم. من اصلا آدمی که مناسب او باشد نیستم. خیلی روحیه خرابی داشت، یک نفر هم باید پیدا می شد که به او دلداری بدهد. چقدر آدم ها بعضی وقتها تنها هستند. دقیقاً جایی که احتیاج هست که کسی حرف آدم را بفهمد یا فامیلی غم آدم را درک کند. کسی برای درک کردن و فهمیدن وجود ندارد.
گفتم: می توانم فقط به عنوان یک دوست کنارش باشم. با همان حال خراب زد زیرخنده و  مسخره ام کرد، نگاهش با قبل فرق کرده است. من قبلاً خودمان را چشم در برابر چشم می دیدم اما امروز واقعاً مرا ورانداز می کرد. حریصانه نگاهش را روی لب و چانه و سینه و حتی دستها می لغزاند. تازه داشت مرا از نو می دید. ترسیدم، فهمیدم چرا قبلا به او اعتماد می کردم. اینطور نگاه تشنه که مرا یاد شاهرخ می اندازد، وحشت زده ام کرد.  چطور امکان دارد در چنین روزی دقیقاً در چنین روزی چنین تغییری داشته باشد؟
حتماً می خواست خودش را با چیزی آرام کند. من این حس آرام کردن خود  را با  ارضای جنسی درک می کنم. اما این که در چنین زمانی کنار او باشم من را می ترساند.
با زور مرا برد فرحزاد نهارخوردیم( یعنی نهار خورد من چیزی از گلویم پایین نمی رفت)
و یک اتفاقی هم افتاد که الان نمی توانم در موردش بنویسم. یک روز می نویسم. اما الان برایم قابل درک نیست. بلایی سرم نیامده سلامتی ام برقرار است، اما نمی فهممش برایم قابل درک نیست.
جمعه 20 فروردین ماه 72
ناخن انگشت سبابه ام درد می کنه، حتی کمی کبود شده، مامان نگاه می کند و می گوید: وا!  لای کدوم در رفته؟ مثل جای دندون می مونه، چرا دقت نمی کنی؟
می خندم و می گویم: چون من بی دقتم، چون در دروازه را می شود بست اما در، دهن مردم دندان دارد.
با تعجبم نگاهم می کند و می گوید: از این خل خل بازی ها در نیاری ها تو دانشگاه آفرید، تو رو خدا یه جوری رفتار کن بگن دختر عاقلی هستی.
انگشتم را می گیرم و فشار می دهم درد مرموز دوباره توی استخوانم حس می شود و هر بار که درد حس می شود، احساسات متفاوتی در من غلیان می کند. به مامان می خندم و چشمک می زنم و می گویم: چششششم، یه کاری می کنم همه بگن چه دختر عاقلِ خوبی مامانش به دنیا آورده.
 فردا معارف دارم باشد تا معرفتم بیش باد!
شنبه 21 فروردین ماه 72
جهان بینی، جهان بینی، جهان بینی استاد الهام سرکلاس است و مطابق معمول دارد درس جهان بینی می دهد، دیگر تقریباً دیوانه شده ام. یک ماه و اندی است که در جهان بینی مانده ایم. این بابا عاشق جهان بینی است، امروز خیلی دیرتر از بقیه بچه های کلاس رسیدم، کتابخانه بودم و کمک می کردم. دیر رسیدم و کلی عز و جز کردم تا اجازه داد بنشینم. هر بار وقتی کسی دیر می کند اولش می گوید: از نظر من اشکالی ندارد، ولی بعد پدر صاب بچه را در می آورد، بس که می گوید، چرا دیرکردید؟ دیگر دیر نکنید. کلاس احترام دارد. بچه های دیگر این چیزها را تحمل نمی کنند. اگر نیایید درس را از دست می دهید. خلاصه آن قدر باتمام وجود در مورد حساسیت کلاس و اهمیتی که این کلاس می تواند برای آینده ما داشته باشد و زندگی ما به جهان بینی ما نسبت به اهمیت کلاس بستگی دارد گفت و گفت که داشتم دیوانه می شدم.

" یک روز یک عرب بدوی به پیغمبر اکرم
چون ارتباط با صحبت ما دارد
گفت: که یا رسول الله
یک فطرت نوری داشت
بله گفت: کی معاد می شود؟ کی قیامت می شود؟
وقت نماز بود پیامبر گفت: که بگذار نمازم را تمام کنم.
خیلی وقت ها همین را می گفت وقتی نمازش تمام شد به او گفت: تو برای قیامت چه آماده کرده ای؟
عرب بدوی گفت: من شما را دوست دارم.
خیلی وقت های می گیم کی!؟
پیامبر گفت: که همین محبت تو ما را بس!"
نمی دانم توی چه فازی است اما خیلی باحال است این ربط دادن بی ربط ها به بی ربط هایش
ساعت 7:2 آقای مهرپویا سرکلاس است و دارد در مورد هنرهای سنتی صحبت می کند، واقعاً از حضورش لذت می برم، به تمام معنی استاد است، به تمام معنی انسان.
ساعت 12:5 به شدت جیش دارم. وووای باید بروم دستشویی. اما نمی شود استاد دارد در مورد تمدن بین النهرین می گوید، عاشق ادبیات سومری شده ام.
سه شنبه 24 فروردین ماه 72
کلاس عکاسی داشتیم در فرهنگسرای نیاوران. استاد وقتی فهمید که من مدرک عکاسی انجمن سینمای جوان را دارم دیگر همه چیز را گذاشت به عهده من بچه ها را به چند  دسته تقسیم کرده ایم، باهم بروند عکاسی و بعد عکس ها را بیاورند تا بعد مراحل چاپ و ظهور را هم یادشان بدهیم.
فردا باید بروم سرکار دل توی دلم نیست. نگران هستم، دلم نمی خواهد.
چهارشنبه 25 فرودین ماه 72
دوتا اتفاق مهم افتاده است. یکی این که؛.... اول کدامش را بگویم؟
اول این که هامون زنگ زد، برایم در شرکت خودشان کاری دست و پا کرده. در امور اداری و بخش پژوهشی. همینطورهم می توانم فقط چهارشنبه ها و پنج شنبه ها بروم سرکار و ایرادی ندارد. ( در مورد حقوق باید بروم همانجا صحبت هایم را بکنم) قرار گذاشتیم همین امروز بعدازظهر ساعت 4 بروم شرکتشان در خیابان بخارست و با هم صحبت کنیم.
دیگر این که امروز بعد از مدتها وقتی آقای میم  آمد شرکت اول سرک کشید توی اتاق من، دیدنش باعث شد نفسم بند بیاید. همینطور که نشسته بودم سرم را بالا گرفتم و مبهوت نگاهش کردم. اول الکی برایم اخم کرد و بعد چشمهایش را ریز کرد و لبخند زد. حتی به همدیگر سلام هم ندادیم، من مبهوت و  گیج و او مشتاق، بعد رفت اتاق خودش. من احمق دیگر باید حتماً از این شرکت بروم. مطمئن هستم اگر خودم را مجبور بکنم به ماندن در این شرکت دیگر حتی یک ابسیلون هم از گوهرعفتم چیزی باقی نمی ماند.
وقتی رفت وقتی همینطور که دور می شد، وقتی مطمئن شدم که باید از او دوری کنم وگرنه برایم غیرممکن است دیگر دوری کردن از او، یادم به این شعر افتاد.
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
.... و بقیه اش.
پنج شنبه 26 فروردین ماه 72
هامون گفت از همین فردا می توانی بیایی شرکت و من هم رویم نشد که بگویم نمی آیم. یعنی احساس کردم اگر بگویم نمی شود از هفته دیگر بیایم فکر می کند دارم از زیر کار در می روم. از طرفی خودم می دانم که باید دیگر حتی یک لحظه هم آنجا نمانم. صبح آمدم شرکت بخارست. به بالابلند زنگ زدم که می خواهم بیایم بعضی وسایل شخصی ام را بردارم. گفت: خیالت راحت آقای میم نیست کلید در ورودی را که داری کلید شرکت را هم برایت می گذارم زیر گلدان دم نورگیر.
ساعت 12 رفتم شرکت بخارست و با کارآنجا آشنا شدم و کمی حال و هوای آنجا را حس کردم( بعد در موردش می نویسم) حدود ساعت 4 راه افتادم برگشتم شرکت خودمان که بروم وسایلم را بردارم. در پایین را باز کردم و رفتم بالا وکلید را برداشتم و در شرکت خودمان  را هم باز کردم و رفتم داخل. خبری نبود. رفتم وسایل شخصی ام را برداشتم. لیوان و کتابها و ساعت مچی و... بعد یک دفعه احساس کردم از داخل اتاق بالا بلند و بلکه هم اتاق میم صدای گفتگو می آید. فقط توانستم مثل برق و باد کفشهایم را درآورم و دستم بگیرم و بدو بدو  بروم پشت در اتاق پنهان شوم. 
میم و بیژن بودند با هم صحبت می کردند آمدند توی راهرو و بعد متوجه شدند که در باز است. بیژن مطمئن بود در را بسته است، دوید رفت پایین که مطمئن شود کسی توی راهرو نیست یا دزد نیامده باشد. میم اما توی اتاق ها سرک کشید دقیقاً وقتی دستگیره در را گرفت و جلوی اتاق من ایستاد را حس کردم. صدای کفشش و صدای نفسش و سوت آرامی که زد. اگر من را می دید خودم را می کشتم. چقدر احمقم من، مثل دزدها رفته بودم  که وسایلم را جمع کنم  و فرار کنم. بیژن که بالا آمد گفت؛ پایین خبری نبوده، دستشویی و توالت را هم نگاه کردند و به این نتیجه رسیدند که در را کامل نبسته اند و در باز شده است. معجزه آسا نجات پیدا کردم. وقتی از آنجا  رفتند تا یک ساعت بعدش هم جرات بیرون آمدن از شرکت را نداشتم. آخرش هم همانطور  پابرهنه از شرکت آمدم بیرون. از پله ها پایین رفتم و از ساختمان بیرون زدم. می ترسیدم باز هم توی راهرو باشند و صدای پای مرا بشنوند.
از شرکت فرار کردم، از خودم فرار کردم. دیگر برنمی گردم. دیگر می خواهم که  نخواهم او را ببینم.
پنج شنبه 2اردیبهشت ماه 72
کار در شرکت جدید خوب است، اطاقها با کلاس و شیک، تعداد کارمندان بیشتر، همه چیز با نظم و ترتیب و همه کاربلد. یک شرکت معماری و ساختمانی تخصصی و مهم، امروز پنج شنبه است و من برخلاف همیشه خوابگاه مانده ام و خانه نرفتم.
امروز به بالا بلند زنگ زدم، گفت: به آقای ملک گفتم که تو نمی خواهی دیگر سرکار بیایی. چیزی نگفت. حرفی نزد، فقط سرش را تکان داد.
مطمئن هستم که همینطور است و حتماً حتی جوری برخورد کرده که نشان بدهد برایش اهمیت ندارد. آه قلبم، کاش گریه اش می گرفت. چقدر برای مردها دل کندن آسان است. مهم نیست، لابد برای فراموش کردن می رود دختر دیگری را پیدا می کند. چرا اصلا برایم مهم باشد؟ این من بودم که کندم و آمدم. اصلا چرا برایم باید مهم باشد؟ مهم نیست زیاد من هنوز خیلی وقت دارم. یکی از مهندس های شرکت جدید خوش قیافه است فکر کنم مجرد باشد. به من چه خوب؟
شنبه 4 اردیبهشت ماه 72
روز خسته کننده ای را پشت سرگذاشته ایم. جز دیدار دکتر رفیع فر که همیشه حاشیه های خودش را دارد اتفاق استثنایی دیگری نیفتاد. امروز به استاد الهام بخاطر تدریس هزارباره جهان بینی اعتراض کردم. ولی او با سماجت گفت یک جلسه دیگر هم باید در مورد جهان بینی صحبت کند. و اینطورشد که امروز جهان بینی توحیدی را به ریشمان بست.
مارال بعد از کلی بگیرو ببند نماینده کلاس شد. ما بهش گفتیم نگران نباشد هوایش را داریم. باید یک نفر را گول می زدیم.
بین این پسره ابی و عفت خبرهایی است. یا می تواند همه حرف و حدیث باشد و خیلی اتفاقی آنها این قدر پشت سر هم از کلاس بیرون می روند و خیلی اتفاقی سرکلاس الهام با هم دالی موشه می کنند.
من عصبانی مزاج شده ام و از هر حرف کوچک و بی ربط خونم به جوش می آید. گاهی آدم اینجوری می شود دیگر! حرف های کوچک، دل تنگی های بزرگ,
دوشنبه 6 اردیبهشت ماه72
دوستش دارم، دلم برایش تنگ شده، نه دلم برایش تنگ نشده، دروغ گفتم. ای کاش فقط یک شب با هم بودیم، مطمئن هستم که همه چیز تمام می شد. شاید نمی شد!  ولی مطمئن هستم بعدش دیگر اهمیت اولش را نداشت.
اگر اهمیت اولش کم نمی شد چه؟ خوب چند شب دیگر هم می شد باشیم، بعدش تمام.
 آه مطمئن هستم این عشق نیست و نه بله عشق نیست. من فقط هیجان زده ام برای این که تجربه ای داشته باشم.
 تجربه با او؟ می تواند مربوط به سلیقه شخصی ام باشد.
نه نیست مردها با هم فرقی ندارند. همه مثل هم هستند. من از کجا می دانم اصلا؟
من فقط شاهرخ را دیده ام شاهرخ هم که در دوره خرخریت تجربه کردم.
 اگر زن ها با هم فرق دارند پس مردها هم دارند. چرا نمی توانم تمرکز بگیرم روی زندگی ام. مقاومت می کنم. نمی خواهم که با او باشم. نمی خواهم که او را ببینم. می گذارم که از زندگی دلزده بشوم. نباید که دلم تنگ شود.
سه شنبه72/2/7
چه هماهنگی جالبی در تاریخ روز و ماه و سال امروز است. دفتریادداشت منیژه را کش رفته ام تا خاطرات پشت پرده و درونی ام را در آن بنویسم.  کم حجمی و پربرگی اش وسوسه آمیز بود و مگرنه آن که ما همیشه به دنبال وسوسه ای می گردیم  تا گناهی مرتکب شویم؟ به دفتری که خاطرات دانشکده رادر آن می نویسم اعتماد ندارم، بلاخره این احتمال وجود دارد که یک نفر بخواهد کنجکاوی کند. دوست ندارم کسی از درون من خبردار شود. یعنی بحث خبردار شدن خشک و خالی نیست، ما معمولا فقط کلمات را می خوانیم و دیگر درون کلمات برای ما بی اهمیت است. اگر یکی از این دخترهای دانشکده یا خوابگاه بخواهد خواننده هیجانات روحی من باشد می توانم حدس بزنم عکس العملش چیست؟ این تیپ دخترها با خودشان روراست نیستند. ازیک محیط خانوادگی بسته وارد دانشکده شده اند. حتی از دل خودشان خبر ندارند. خودشان را همیشه مقدس و پاک می دانند. خیلی آفتاب مهتاب ندیده اند، مدام می گویند: ایشششش اوششش بدم می آید. این خوب نیست، آن خوب نیست، متنفرم، حال بهم زن است. اما وقتش که برسد... با این که در دانشکده به لحاظ سن و سال دیگر آن تفاوت بزرگ و کوچک بودن دبیرستان را ندارم و با هم سن و سالهای خود یا شاید بزرگتر درس می خوانم. اما احساس می کنم این دوره را پشت سر گذاشته ام. لااقل حالا فکر می کنم با خودم روراست شده ام. دیگر خودم را شناخته ام.
شنبه ها و یک شنبه ها را از صبح تا عصر گرفتاریم و دوشنبه چهار ساعت از وقتمان صرف درس خواندن که چه عرض کنم واحد های ورزش و باستان شناسی می شود. امروز عصر آمدم خانه استاد اخوت، الان اینجا هستم.  شب را همین جا می خوابم. به اصرار مهجبین خانم.  آرتور هم آمده است، مه جبین خانم قرمه سبزی درست کرده و آرتورکه همیشه عشق قرمه سبزی است را هم دعوت کرده. دونفری با هم نشستیم حکم بازی کردیم. بعد از  شام می خواست به من کمی عرق سگی بدهد، مهجبین خانم نگذاشت.(ادامه دارد) .
( دنباله از بالا) آرتور گفت: باباجان عرق که دیگه حرام نیست. شما مسلمان ها شورش را درآوردید همه چیز را حرام کرده اید.
 کلی خندیدیم و آخرش آرتور کوتاه آمد اما وقتی مهجبین خانم رفت برای خواندن نماز، آرتور گفت: زود باش یک لبی تر کن بعداً فکر نکنی چی بود که من خودم خوردم و به تو ندادم.
گفتم: فقط لب ترکردن؟ وقتی که دوست داشته باشم بخورم به لب تر کردن اکتفا نمی کنم تا آخرش می روم.
استاد اخوت نگاهی به من انداخت و گفت: اما ای کاش این طورنباشد، گاهی لب تر کردن یعنی تجربه کردن چیزی که نمی دانی دوستش داری یا نداری. این که یک دفعه بخواهی چیزی که نمی دانی خوب است یا بد را تا آخرش بروی ممکن است تجربه خوبی برایت نباشد. گاهی بعضی چیزها را به حد لب تر کردن باید امتحان کنیم. بعضی چیزها را جرعه جرعه بنوشیم.
آرتور گفت: چرا این قدر پرهیز؟ شاید هم بهتر باشد بعضی وقتها خودمان را بیاندازیم در آغوش موج.
استاد گفت: اگر شنا کردن ندانیم چه؟ گاهی شاید همین اندازه که نوک پایمان با آب دریا خیس شود کافی باشد تا شوق آموختن شنا در ما زنده شود. آن وقت در آغوش موج بودن لذت بخش می شود، الهام دهنده است، شورانگیز است. اما اگر شنا ندانیم. کابوس و خفقان و هلاکت بیشتر نیست ما را تا آخر عمر از دریا متنفر می کند. آن وقت دریا می شود ترس همیشگی ما و لذت درک در آغوش موج بودن برای همیشه از ما سلب می شود.
با تعجب به استاد نگاه کردم. یعنی دلش می خواست که من تجربه لب ترکردن داشته باشم؟
گفتم: استاد خوب آدم باید با خودش تمام کند. اگر قرار است چیزی را امتحان کند یک هو بپرد وسط آتش و اگر نمی خواهد شاید بهتر باشد از آتش فرار کند. برادرم همیشه می گوید اگر از آتش می ترسی بپر وسطش.
استاد خندید و گفت: بحث ترس و تجربه فرق می کند. اگر قرار است از عرق سگی بترسی همین که گیلاست را دست بگیری و لبی تر کنی می شود پریدن وسط آتش. ولی وقتی قرار است چیزی را تجربه کنی، خوب یا بد بودنش را بسنجی، ببینی با مزاجت سازگار است یا نه، باید ذره ذره آنرا بچشی، نه این که از آن فرار کنی، منظورم این نیست که اصلا طرفش نروی، منظورم آن است که جسارت تجربه کردن خودش می شود در آتش پریدن. اما برای آن جسارت به خرج دادن و تجربه کردن هم باید حد و حدود بگذاری باید قدم به قدم بروی جلو و ببینی روحت چه درگیری هایی با خودش پیدا می کند، خوشش می آید؟ بدش می آید؟ حالش را خوب می کند؟ حالش را بد می کند؟
با تعجب گفتم: اگه تجربه کردم و خیلی خوشم آمد چی؟ می شود بپرم وسط آتش.
استاد زد زیر خنده و گفت: من خودم نشستن کنار آتش و گرم شدن را بیشتر ترجیح می دهم. برای کسی که از آتش می ترسد کنار آتش بودن و گرم شدن و لذت بردن از دیدن رقص شعله ها همان معنای در میانه میدان بودن را می دهد.
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
امروز برای  استاد چند عکس سیاه و سفید دیگر از تهران و بازار تجریش و امامزاده صالح برده بودم.  گفتم برای آلپاچینو بفرستد. استقبال کرد، اما دیگر اصلا حرف آلپاچینو را نزد. نه از من خواست چیزی بنویسم نه خواست نامه ای را بخوانم؟ خودش گفت: مه جبین راست می گوید بعضی وقتها باید پرونده های بسته شده را بگذاریم بسته بماند. هی زور نزنیم پرونده ها را باز کنیم باید بگذاریم زندگی کار خودش را بکند. گناهش گردن ماست که به آرزوی خودمان، دلهایی را برنجانیم.
به استاد گفتم با این حال من گاهی برای شما عکس می آورم شما بدون این که پرونده را باز کنید این عکسها را بگذارید لایش، فقط برای این که این عکسهایی که می گیرم لااقل یک تماشاچی علاقه مند داشته باشد.چه بهتر که برای رفع دلتنگی تماشایشان کنند.
استاد گفت: آفرین دختر این را می گویند کنار آتش نشستن و گرم شدن.  یا جرعه جرعه نوشیدن و مزه مزه کردن.
چهارشنبه 8 اردیبهشت ماه 72
لعنتی حدسش را می زدم، اما فکر نمی کردم به این زودی باشد. ظاهراً قرار بوده میم چند درصد از سهام شرکت آقای شکم گنده را بخرد. دلیلش واضح است این شرکت به این خوبی و با کلاسی تازگی ها نمی تواند در بازار دلال ها و بساز و بفروش ها، مشتری های خوب و دست به نقد و پولدار تور کند و احتیاج به یک نفر دارد که بتواند با روابط گسترده امکان مشارکت شرکت در پروژه های نان و آب دار را برایشان جور کند. این ها مدتهاست با هم قرار می گذارند، با هم سفر می روند. مهمانی می گیرند، آدم های مشترک خودشان را به هم معرفی می کنند.
با هامون صمیمی شده ام. ماجرای خرید چند درصد از سهام توسط  میم را هامون به من گفت. و همین باعث شد که بیشتر با هم گرم بگیریم. اما فکر کنم اگر بخواهم خیلی هم با او صمیمی بشوم یک روز باید پابرهنه از این شرکت هم فرار کنم.( اوه یعنی که چقدر خودم را دست بالا گرفته ام. به خدا  خیالم راحت است، تا وقتی این  دو تا دختر مهندس تحصیل کرده خوشگل را این شرکت دارد کسی چشمش من را نمی گیرد.)
منتهی من هم بدجنسی های خودم را دارم مثلا امروزوقتی هامون از من پرسید چرا توی شرکت ملک نمانده ام و مگر آن جا با من راه نمی آمده اند؟ وقتی نمی دانستم چه بگویم و چه دروغی سر هم کنم که نه آنها را خراب کرده باشم و نه خودم را. با شیطنت و در عین حال با یک شرم و حیای دخترانه ای گفتم: راستش فکر کنم این شرکت بهتر باشد بخصوص که شما اهل ادبیات و کتاب هستید و اطلاعات شما خیلی می تواند برایم مفید باشد. کار خشک اداری روح آدم را خسته می کند.
نتیجه اش عالی بود، به وضوح کمی سرخ شد و لبخند زد و موهای لخت سیاهش را با دست کنار زد و خیلی آرام گفت: خیلی ممنون. داشتم از خنده منفجر می شدم. فکر کنم باور کرد. به هر حال آن قدر تحت تاثیر قرار گرفت که قرار شد یک روز من را هم ببرد کلاس های داستان خوانی شان. یک کلاس خصوصی است که با هم جمع می شوند و داستان می خوانند و گاهی هم از اساتید معروف رمان نویسی  دعوت می کنند.
............امروز خیلی زیاد به هامون نگاه کردم و با دقت هم نگاه کردم. من اصلا آدم سخت گیری نیستم. ولی هامون هیچ وقت نمی تواند به جذابیت میم باشد. جاذبه او را ندارد ولی وقتی به صورتش نگاه می کنم. می توانم فکر کنم که می شود به او نزدیک شد و  حتی نزدیک تر، اما میم با وجود جذابیت خیلی زیاد، یک جور بی پروایی و صراحت خطرناک توی نگاهش دارد که باعث می شد فکر کنم نمی توانم از یک اندازه ای بیشتر به او نزدیک شوم. برای آدمی مثل میم نمی شود ناز کرد و اطوار آمد و حتی دروغ گفت. با او باید سریع رفت سر اصل مطلب و صریح بود. نمی شود به دروغ به او بگویی از تو خوشم نمی آید ولی خوشت آمده باشد. این دست دختری مثل من را خالی می کند. من باید بتوانم فکر کنم که می شود مردی را گول زد و آن مرد باید گول بخورد یا گول نخورد ولی تظاهر کند که گول خورده است.
با این حال خدا را شکر می کنم که  زودتر از فرارم از پیش میم،  استاد اخوت را ندیم. این حس که  کنار ساحل وجود میم  بایستی و کمی پایت  را در دریای احساسش خیس کنی ممکن بود مرا  خام کند. اما حالا بیشتر حس می کنم خوش خیالی است، با شناختی که از میم  دارم ناگهان احساسش طوفانی می شود و یک موج بزرگ می آید و تو را از همان دم ساحل می کشد و می برد به اعماق و آخرش لذت در آغوش موج بودن با وحشت غرق شدن با بدترین شکل ممکن  برایت جایگزین می شود.
یک شنبه 12 اردیبهشت ماه 72
ای داد، ای بی داد، ای هوار شاهین سرکلاس گرفته بود خوابیده بود، همین الان، استاد بوستان گفت:این پسره این همه رفت و اومد برای این که یه جای خوب پیدا کنه بگیره بخوابه!( شاهین چند بار رفت  بیرون  و هربارهم  که آمده بود تو، جایش را عوض کرد) همه برگشتیم و دیدیم که،  بله شاهین سرش را گذاشته روی دسته صندلی و لالا کرده.
.... معلوم شد که استاد بوستان نوه وحید دستجردی است. همین الان خودش گفت و دایی محمد اصفهانی. این همه مهم بودن برای یک آدم کافی نیست؟ تازه این که خودش آن قدر شعر می داند و آن قدر شعر از حفظ دارد، طوری که دیوانه اش شده ام. یک بیت شعر از سعدی برایش خواندم. صد بیت شعر از شاعرهای دیگر برایمان خواند آچمز شدم.
الان نمی دانم چه شد که گفت شما ممکن است به واسطه یک سلیقه شخصی از بهمن بوستان خوشتان نیاید. ( ما غلط می کنیم از بهمن بوستان خوشمان نیاید، بهمن بوستان به این خوبی و ماهی بعد از بابا بهترین سبیلویی است که در عمرم دیده ام.)
الان بحث سیاسی در کلاس بالا گرفت، استاد گفت: وارد جزییات نشید. من یک کلمه براتون حرف می زنم منو از درس خارج نکنید.
چون گفت: تو میدون ژاله بیشتر از سی صد چهارصد نفر هم نبودند و شاهین که تازه بیدار شده بود گفت: ولی می گن 15 هزار نفر بودند. استاد هم گفت: توهمان بگیر بخواب و خواب خوب ببینی.  زیاد هم من را وارد جزییات نکنید.
"میگن این دخترا تیلیویزیونی سراپا لختین" ( خاطرات خوش خدمت در تلویزیون ملی ایران)
سه شنبه 14 اردیبهشت ماه 72
یک شنبه شب به خانه آمدم تا امروز، بابا دیر آمده بود و مامان کمی دلتنگ شده بود.
پنج شنبه 16 اردیبهشت ماه 72
دیروز بلاخره بعد از سه ماه پریود شدم. امشب حالم خیلی بد است، نمی دانم ساعت چند شب است. من از شدت درد به خودم می پیچم. این کلمات را دارم با درد از اعماق جان برآمده می نویسم. یعنی درد زایمان از این هم وحشتناک است؟ وووای خدایا، من بچه نمی خواهم. هامون امروز برایم کتاب شراب خام اسماعیل فصیح را آورد تا بخوانم. آن قدر حالم بد بود که فقط سرم را برایش تکان دادم. گفت: می خواهی ببرمت درمانگاه؟
نمی دانست چه مشکلی دارم ولی فهمیده بود که حالم خیلی بد است.
سرم را تکان دادم. اصلا خجالت می کشیدم بهش بگویم کجایم درد می کند، الکی گفتم سرم درد می کند. منتهی کسی که سرش درد می کند دلش را نمی گیرد. رفت برایم استامینوفن خرید و آورد. از توی کیفم یک بسته استامینوفن درآوردم و نشانش دادم. بحث درد نبود خیلی خونریزی داشتم. نمی دانم چطور شد که یک هو از کنار چشمم یک قطره اشک هم بیرون آمد و سرخورد پایین. خیلی ناراحت شد و گفت: تو رو خدا اینطوری نکن، بهم بگو ببینم چکار می تونم برات کنم؟ سرم را گذاشتم روی میز و گفتم: هیچی فقط بی زحمت بگذارید زودتر برم خانه. رفت و چند دقیقه بعد آمد و گفت: بلند شو ماشین گرفته ام خودم می رسانمت خانه.
با او راه افتادم ولی هر چه اصرار کرد فقط گذاشتم من را تا ایستگاه اتوبوس برساند. بعدش به هر جان کندنی بود خودم را به خانه رساندم.
آآآآآآآخ  ای کاش می رفتیم درمانگاه آمپول می زدم. باید سرو ته شوم. یعنی سرم را بگذارم زمین و پایم را هوا می کنم. چسبیده به دیوار،  اینطوری احساس می کنم درد کمتر می شود هر چند وضعیت مسخره ای است.
.... دلم برای شرکت خودمان تنگ شده آن پنجره رو به آفتاب، رو به حیاط.  شاید هم برای این که در این شرکت مجبور هستم دوباره همه چیز را از صفر شروع کنم خسته هستم. هامون همیشه دلداری می دهد و می گوید: تومی توانی نگران نباش.
این را فهمیدم که دو شنبه میم برای چندمین بار آمده این شرکت و همه  جا را دیده و بلاخره بعد از جلسه قرار گذاشته اند 46 درصد از سهام شرکت را مال خود کند، چهل و شش درصد!؟ من فقط فکر کردم سه چهار درصد است. اما هامون گفت: وضع شرکت خیلی خراب است و کلی بدهی دارند و در شرف ورشکستگی کامل و اگر این سهام را نفروشند دیگر امیدی به شرکت نیست و خودشان هم بدبخت می شوند. اک هی، بی عرضه ها.
... دلم حتی برای میم تنگ شده و آن تصورات عاشقانه دوباره توی ذهنم شکل می گیرد. این که بشود دوباره مرا لمس کند، هر چند با این وضعیت درد و ناراحتی فقط حس این که با آن  دستهای گرم و بزرگ شکمم را ماساژ دهد تا درد آرام بگیرد، لذت بخش است.
 واقعاً خجالت می کشم که این را بنویسم اما هر وقت اینطور می شوم یعنی دلم برایش تنگ می شود. انگشت سبابه ام را محکم گاز می گیرم. بعد یک هو پرت می شوم توی یک جریانی از بی زمانی و بی مکانی خلسه آور و چشمهایم را می بندم و انگار کن توی هاله ای از گرمای خواب آور قرار گرفته ام.
دوشنبه  20 اردیبهشت ماه 72
دکتر رفیع فر سرکلاس هستند. البته قبل از ورودشان مارال و ملیحه  جلوی پسرهای کلاس بدون خجالت سر این که میز آقای دکتر را جلوی صندلی های خودشان بکشند هی زور آزمایی کردند و هی میز را از چپ به راست و برعکس می کشیدند عین دختر بچه های کوچولو. ما هم نشسته بودیم و هی می خندیدیم. من آن قدر خندیده بودم که اشکم درآمده بود یک وقت دیدم. آن پسره دوست بابا که بیشتر کلاس های عمومی اش را هم با ما برداشته چند صندلی کنار تر از من نشسته و دارد با خنده بر و بر من را تماشا می کند. برایش زبان درآوردم و اخم کردم و رویم را برگرداندم. آخرش مارال برنده شد به این می گویند" تنازع برای استاد"
 بلاخره دکتر آمد و بحث در مورد انسان شناسی و نژاد شناسی بالا گرفت،  فردین دارد می پرسد: آقا یک زمان یک دانشمندی روی بیست و دو نسل موش آزمایش کرد که ببیند اگر دم های آنها را بکند باز هم آنها بچه های با دم به دنیا می آورند یا نه ؟ ولی پروژه اش با شکست مواجه شد، چرا ژن های این موش ها خودشان را با محیط تطبیق ندادند؟
من از تعجب دهنم باز مانده. دانشمندی که به زور دم موشهای بدبخت را کنده تا ببیند با محیط خودشان را تطبیق می دهند یا نه؟ کدام محیط؟ دم نداشتن که انتخابی نبوده، اجباری بوده.
استاد هم گفت: دلیلی نداشته که ژنها تغییر کنند چون وجود دم برایشان لازم بوده و خلاصه این که دم حکم  آنتن موشها را دارد و  همیشه برای ادامه بقایشان ضروری است و باید باشد.
یک هو شاهین برگشت گفت: دمشون براشون لازم بوده چون می خواستن باهاش خاله سوسکه  رو بزنند.
کلاس رفت روی هوا. امیدوارم به اندازه کافی توی غذای دانشکده کافور بریزند. این پسرهای دانشکده ما خیلی بیش فعال هستند.

۲ نظر:

Sepide Donne گفت...

https://babakus.wordpress.com/
اینجا رو خوندی خارخاسک جون راجع بهت چیا گفتن ؟ هیچ میدونی چقد آدم چشم به راه مطالب ات ان و میخوننشون؟؟؟ زود باش دیگه پست بذار... چشم به در موندیم
<333333

بابک گفت...

بعد ها نام مرا باران و باد // نرم می شویند از رخسار خاک
چند روز نبودم برگشتم. خب که چی مثلاً؟ :-)