۱ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از 3 مهر ماه 72 تا سه شنبه 9 آذر ماه 72


شنبه 3 مهرماه 72
سرم درد می کند، از دانشکده چهار روز می گذرد. اما هنوز حالم زیاد خوب نیست. دهنم زیادی خشک می شود. خودم فکر می کنم عضله گوشه چشم چپم مدام منبسط و منقبض می شود، کسی چیزی نمی بیند اما من احساسش را دارم. نور زیاد اذیتم می کند.  تازه دیروز دفترخاطراتم به دستم رسید. دو ماه گذشته است اما هنوز نمی توانم تمرکز حواس داشته باشم. به سختی می نویسم.

چهارشنبه 7 مهرماه 72
احساس غریبانه ای دارم. جای خالی کلیه سمت چپم را احساس می کنم. در ناحیه سینه سوزش عجیبی دارم. خودِ قلبم، یا پشت قلبم می سوزد. پشت قلب می تواند چیزی باشد؟

شنبه10  مهرماه 72
از فردا می روم خوابگاه، ماندن در خانه  سهراب و عموها  را طاقت ندارم. دلم مراقبت نمی خواهد. دلم تنهایی می خواهد میان شلوغی، شلوغی می خواهد و فراموشی. پهلوی چپم درد می کند.
دکتر گفت: هنوز بدن تلاش می کند خودش را به جای خالی کلیه عادت بدهد.
 امروز دیگر خسته شده بودم. فردا می روم برای گرفتن نوار قلب. آقای میم اصرار داد که خودش بیاید من را ببرد پیش دکتر جعفرزاده که آشناست و او قبولش دارد.

دوشنبه 12 مهرماه 72
تمام مدت توی ماشین گریه کردم. گذاشت خودم را خالی کنم.
گفت: هیچ کس اهمیت ندارد، اصلاً مهم نیست دیگران چه فکر کنند. زندگی خودت است و هر طور بخواهی می توانی رفتار کنی. گور بابای همه.
هامون، دلم برای هامون می سوزد. دلم برای هامون تنگ شده است. 
هق هق کردم و گفتم: تقصیر من بود، اگر من با او نمی رفتم، اگر نگران نبودیم که توی جاده ما را با همدیگر بگیرند. اگرعجله نمی کردیم برای این که به یک جای امن برسیم او زنده می ماند.
گفت: اگر ماشین نبود، اگرجاده نبود، اصلا اگر انسان حیات جاودانه داشت، الان خود آدم و حوا هم زنده بودند ما هم داشتیم دادگاهی شان می کردیم که چرا سیب یا انگور یا گندم را خشک خشک خورده اند و باعث رانده شدن خودشان از بهشت شده اند.
من گریه کردم.
گفت: دو ماه گذشته است بهتر است کم کم کارت را شروع کنی. بیایی سرکار حالت بهتر می شود.
گریه کردم و گفتم: اصلاً اصلاً دیگر نمی توانم درآن شرکت کار کنم. جای خالی هامون آزارم می دهد. نمی خواهم، نمی توانم.
(دردناک است، اینطور سوختن، این طور آتش گرفتن. قلبم آتش گرفته است.)
گفت، برایت یک جای دیگر کار پیدا می کنم، یک جای مطمئن.
گفتم: فعلاً دیگر نمی خواهم جایی کار کنم.
بعد رفتیم مطب دکتر جعفرزاده نوار قلب گرفت و مطمئنمان کرد مشکل خاصی ندارم. کمی تپش قلب دارم که بخاطروحشت تصادف است که هنوز برایم تازگی دارد. بعد هم بخاطر برداشتن یکی از کلیه ها سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده و کل اعضاء دارند خودشان  را با شرایط جدید تطبیق می دهند.
وقتی برمی گشتیم گفت: کم پیش می آید دختری هم طحال نداشته باشد و هم کلیه.
می خواست شوخی کند و من را از آن حال و هوا در بیاورد. حتی غش غش خنده را سرداد و گفت: خدارا شکر هنوز بقیه چیزهایت سرجای خودشان هستند.
می دانم برای چه می خندید! بخاطر تلاشم برای آن موضوع. الان هنوز بکارت را دارم اما نه طحال دارم و نه کلیه و نه هامون را.
بلند بلند گریه کردم و گفتم: خواهش می کنم نگو، نخند، خجالت می کشم.
با این که قسم خورد دفتر خاطراتم را نخوانده اما مطمئن هستم که خوانده. از خدا می خواهم آن قدر دغدغه داشته باشد که دیوانگی های من را نخوانده باشد. او اولین کسی بود که بعد از تصادف به محل حادثه رسیده و ماشین را درآن وضعیت دیده بود. لابد وسایل ما را همانجا به او تحویل داده بودند اما او تازه چند روز پیش کیف را به من پس داده. تا قبل از این فکر می کردم کیفم را در همان محل تصادف از من دزدیده اند. پول زیادی که تویش نداشتم فقط دفترخاطرات و چند کارت دانشجویی و خوابگاه مهم بود. با آن شرایط چه می توانستم بگویم. با آن بی آبرویی. هیچ کس فکر نمی کرد من و هامون با هم رفته باشیم شمال. چه خوب که من به کما رفتم.شاید هم عمداً چشمهای خودم را بسته بودم.
با اینحال به او گفتم: باور کن، حاضر بودم که او زنده می ماند و آبروی من می رفت. آبروی آدم ارزش یک زندگی را ندارد؟
مرا نگاه کرد و خیلی جدی گفت: بعضی وقتها بله بعضی وقتها نه!

پنج شنبه 15 مهرماه 72
کُما فقط یک بیهوشی ساده نیست. یک خواب عمیق نیست. کُما گاهی بیداری شبانه روزی با چشم های بسته است، انتظار کشیدن برای شنیدن یک آوای  آشناست، وقتی در ظلمات تنهایی گم شده ای.

جمعه 16 مهرماه 72
ما تصادف کردیم، یک تصادف سخت، یک تصادف بی بازگشت. من می توانستم مرده باشم. سه شب و چهار روز در کُما. من تجربه بیرون ریختن امعاء و احشاء از بدنم را پیدا کردم. من لمسشان کردم. چیزی که درون بدنم بود. لزج، گرم، خیس، مال خودم بود، احساس تمام شدن میان آهن قراضه های ماشین که بهم پیچیده شده بود. فقط 5 کیلومتر مانده به آمل،  خودم تابلو را دیدم و خواندم و بعد کامیونی که از روبرو می آمد. بیشتر از آن که وحشت زده شوم، تعجب کرده بودم، چرا کامیون از این طرف حرکت می کند؟ چرا این قدر نزدیک است. آن قدر تعجب کرده بودم که فکر می کردم تصویر کامیونی که از پشت می آید اینطور واضح و روشن روی شیشه جلو افتاده است. برگشتم تا ازپنجره عقب ماشین کامیونی که می آید را ببینم و بعد....
هیچ چیز نشنیدم. همه چیز در لحظه اتفاق افتاد. فقط یادم می آید یک لحظه هوشیار شدم، هنوز توی ماشین بودم و هیچ حسی نداشتم جز یک رشته متصل بهم سوزش عمیق که از پهلوی چپ بالا می آمد از شکم  و سینه رد می شد و به پشت گردنم می رسید. احساس کردم قسمتی از بدنم بیرون ریخته است و نبض دارد. انگار تازه بود، گرم ِگرم . با دست لمس کردم. صدای همهمه را از بیرون ماشین می شنیدم. صدای مبهم آژیر، پلکهایم بسته می شد و باز می شد. انگار دنیا را خاموش و روشن می کردند. یادم رفته بود کجا هستم. باخودم تکرار می کردم چرا اینجا؟ نکند دارم خواب می بینم؟ هامون را یادم رفته بود. سفرشمال را یادم رفته بود. چرایی سفر را یادم رفته بود، تمام وحشتی که در تمام سفر داشتم را یادم رفته بود. اسمم را یادم رفته بود. فقط صدای مامان توی گوشم بود خیلی واضح انگار همین الان دارد با من حرف می زند  می گفت: آفرید آخر هفته بیا خونه مامان،  دلم شور می زنه. نکنه بلایی سربابات بیاد. فکرمی کردم این جسمی که اینجا افتاده خودم نیستم،  چرا رفته ام توی جسم بابا؟ چرا بابا این طور توی ماشین گیر کرده است. چرا بابا افتاده است و دنیا برایش خاموش و روشن می شود.

شنبه 17 مهرماه 72
سه شب و چهار روز در کُما بودم. تجربه عجیبی بود. اگر بگویم تمام این سه شب و چهار روز در کُما بودن را کاملا بیدار بودم و همه چیز را می شنیدم باور کردنی است؟ هیچی حس نداشتم. هیچ چیز را حس نمی کردم، این که بدنم را لمس می کنند. به دستم سوزن می زنند، گرما و سرما را حس نمی کردم. درد را حس نمی کردم. ولی تمام صداها را می شنیدم. شبانه روز برایم بهم ریخته بود بدون هیچ حسی مدام بیدار بودم. در هوشیاری کامل مغزم فعال بود. در همان حالت کُما بود که فهمیدم هامون مرده است. شنیدم که دوتا پرستار بالای سرم حرف می زنند. یکی به آن دیگری گفت: بیچاره ها تازه نامزد کرده بوده اند و توی جاده تصادف کرده اند. آن قدرهوشیار بودم که حدس زدم این هم یکی از ابتکارات مامان بوده که بلافاصله یک عذر شرعی برای باهم بودنمان برای جماعت دکتر و پرستار تراشیده است. حتی وقتی گفت: پسره دیروز مرد! و آن دیگری که دلش سوخت و گفت: آخی الهی. 
برای بازکردن چشم، برای جیغ کشیدن، برای بلند شدن و تکان دادن دست، برای اشک ریختن حتی،  برای همه اینها خالی خالی بودم. نمی توانستم، می خواستم اما نمی توانستم. . 
می شنیدم که مامان کنارم نشسته و با صدای بغض کرده لالایی می خواند. آن لالایی غمگین کودکی را می شنیدم که هیچ وقت خوابم نمی کرد و همیشه دلخور بودم و مدام می پرسیدم: چرا باباش رفته تنگستون؟ چرا مامانش گریه کرده تنگ پستون؟  
آه مامان، دیگر امام یا  پیامبر یا آدم  خوبی نبود که به آنها متوصل نشود و با طلبکاری از آنها نخواهد  تا مرا برگردانند.
می شنیدم که بابا می گوید: دخمل جان، دخملم، جیگر بابا، چشمای قشنگت رو برای بابا باز کن دخملم. بلند شو خوشگلم.
می شنیدم که سیاوش با آن صدای گرفته و مردانه می گوید: آفرید؟ آفرید؟ می دونم که خیلی قوی هستی، می دونم که زود خوب می شی، مقاومت کن.
صدای سودابه را تهمینه را سهراب و نازنین و منیژه را که تک تک می آمدند و می خواستند که برگردم، می شنیدم.
و صدای میم را که بالای سرم از دکتر توضیح می خواست که چقدر پیشرفت کرده ام و تا کی باید منتظر باشند.
حتی یک بار صدایش را توی مغزم شنیدم  که گفت: دوست دارم دختر، دوست دارم آفرید. چقدر به من نزدیک شده بود که دهنش را توی کله ام احساس می کردم؟
و بعد در تنهایی شبها در سکوت بخش مراقبتهای ویژه چه خاطراتی که در من زنده نشد. چه روزهایی که به یادم نیامد. درخت شاتوتم را به یاد آوردم. پناهگام را،  دوستان دوران کودکیم را، چقدر دلم می خواست که شب زودتر صبح شود و آدم ها دوباره بیایند. دوباره از من بخواهند که بیدار شوم. دلم لوس شدن می خواست. دلم یک موسیقی ملایم می خواست. دلم رها شدن در دل امواج را می خواست. دلم یک خدای گرم می خواست که مرا درآغوش بگیرد و هی نوازش کند.
و بعد عصرروز چهارم ناگهان فهمیدم از لای پلک چشمم نور ملایمی می بینم. پلکم را کمی باز کرده بودم بعد توانستم انگشتم را تکان دهم و حتی فهمیدم که می توانم دوباره اشک بریزم.

دوشنبه 19 مهرماه 72
یک استاد تبلیغاتی داریم به نام قربانعلی پورمرادیان من فقط با اسم کوچک صدایش می زنم، چون تاکید بیشتری روی آن کرد. چقدر دوست داشتنی و قوی و با اعتماد به نفس است. چقدر محکم و عالی حرف می زند.
حاشیه:
.... کاش هیچ وقت دلم نخواسته بود که فقط یک باردر طول زندگی ام با یک پسر باشم و بعدش در تمام عمر مجرد بمانم.
شاید اگر این طور نمی خواستم هامون الان زنده بود. یک لحظه فراموشش نمی کنم.
"آه، تو ای سست عهد ناپایدار، زنت باید نامید؟ همه و همه یک ماه؟...خداوندا یک حیوان بی تمیز بیش از این به ماتم می نشست" هملت

پنج شنبه 13 آبان 72
مامان امروز با دلسوزی نگاهم کرد و گفت: آفرید این پسره رو دوست داشتی؟ عاشق هم شده بودید؟ الهی بمیرم برات، چرا زودتر به من نگفتی؟ به خدا اگه به من می گفتی با هم می خواهید برید شمال من هیچی بهت نمی گفتم. چرا من رو محرم خودت ندونستی؟

خیلی دلم سوخت. چرا اینطور دیوانه شده بودم؟ چرا آن طور بهم ریخته بودم؟ چرا فکر کرده بودم می توانم آن کار را کنم؟ من هنوز از تهران بیرون نرفته پشیمان شده بودم. شاید بخاطرعشق میم بود، می خواستم هر طور هست فراموشش کنم. می خواستم از خودم و از بدنم و از فکرم که عاشق او بود نجات پیدا کنم.
بغلش کردم. نگفتم عاشقش نبودم. نگفتم مثل یک دوست معمولی دوستش داشتم. مامان را سفت بغلش کردم و گریه کردم. مثل وقتی که بچه بودم محکم در آغوشم گرفت و با کف دست شروع کرد روی شانه ام زدن . سرم را روی ممه های بزرگش گذاشتم و بو کشیدم، بوی عرق تنش بوی همه زندگی من است، بوی گل یاس، بوی کتلت، بوی سیب زمینی سرخ کرده، بوی خورشت قیمه با زعفران زیاد. بوی پلوی کته ای،  موهایم را نوازش کرد و پیشانی ام را بوسید: نترس دختر خوشگلم، دوباره یه نفر دلت رو می بره، چیزی که زیاده پسر آماده عاشق شدن، دخترای من خوب و فهمیده هستن بازم عاشق دلخسته پیدا می کنی. من ولی دخترم رو به هر کسی نمی دم، به مرد کورش نمی دم، به راه دورش نمی دم، به کسی می دم که کس باشه قبای تنش اطلس باشه، شاه بیاد با لشکرش شاهزاده ها پشت سرش آیا بدم آیا ندم؟
وسط گریه و بغض، خنده ام گرفت، گفتم: مامان اگه هی بهانه بیاری و نخوای من رو به مرد کور بدی، بازم فرار می کنم می رم شمال ها.
با عصبانیت ساختگی با دستش به کمر و باسنم زد و گفت: تو غلط می کنی، تو غلط می کنی بازم دیگه از این کارها کنی، تو غلط می کنی بری شمال. این بار من رو هم باید با خودتون ببری.
مامان و بابا بزرگوارانه من را بخشیده اند. نذرشان شاید این بود که من زنده باشم و چیزی به من نگویند. بیش از همه دنیا دوستشان دارم.بعد از تصادف و خوب شدن و برگشتنم به خانه حتی یک بار هم سعی نکردند به روی من بیاورند که چرا و چطور با یک پسر غریبه توی جاده شمال در یک ماشین تصادف کرده ایم؟
 البته از حق نگذریم آقای میم هم معرفت به خرج داده و به همه گفته بود در آخرین دقایق با او هماهنگ کرده ایم و او بوده که گفته من هم بروم تا برایش اطلاعاتی در مورد بازارهای جدید، جمع آوری کنم. چیزی که شاید هر دو خانواده دوست داشتند باورش کنند.


یک شنبه 16 آبان ماه 72
امروز این اتفاق افتاد. هیچی!

سه شنبه 18 آبان ماه 72
در اتوبوس شرکت واحد در حالی که از دانشکده می آییم و رویا بالای سرمان ایستاده است، نشسته ام و دارم این مطالب را می نویسم.

چهارشنبه 19 آبان ماه 72
مثل اینکه همیشه مساله ای پیش می آید که نتوانم بنویسمش. هفدهم سرکلاس آقای عشقی استاد زبان تخصصی، صحبت از تصادف من پیش آمد. این که در تابستان تصادف بدی داشته ام و چند روزی در کما بوده ام. استاد علاقه داشت در مورد تجربه ام از کما در کلاس صحبت کنم. البته دوست داشت به زبان انگلیسی بگویم اما من با شجاعت تمام به زبان سلیس پارسی دری برایشان چیزهایی گفتم، همه خوششان آمده بود. بخصوص آن بخشی که من می شنیدم همه چه می گویند و چه می خواهند و بخشی که در همان حال فهمیدم همسفرم از دنیا رفته است. حتی قسمتی که یک نفر به من ابراز علاقه کرده است. این قسمت را با من و من و تردید گفتم که ظاهراً بهترین قسمتش بود و مورد علاقه دخترهای کلاس قرار گرفت،  پسرها هم تایید کردند که یک زن به کما رفته بهترین کیسی است که می شود به او ابراز علاقه کرد.
بعد از کلاس وقتی رفتم توی کتابخانه تا کتاب امانتی را پس بدهم. آقای دوست بابا آمد، جلو آمد و دوستانه خیلی ابراز ناراحتی کرد و گفت: اگر می دانسته این اتفاق برای من افتاده حتماً به عیادتم می آمده. همینطور که سرم پایین بود و مشغول پیدا کردن کتاب بودم از او تشکر کردم. کتاب را به متصدی کتابخانه دادم و برای پیدا کردن کتابی در مورد خطوط و کتیبه های باستانی مشغول گشت و گذار شدم. توی یکی از راهروهای کتابخانه که دوطرفش کتاب چیده شده دوباره او را دیدم که از طرف روبرو می آید، خودم را مشغول جست و جو نشان دادم. کنارم ایستاد و گفت: وقتی باهاتون صحبت می کنم به من نگاه نمی کنید. سکوت کردم و حرف نزدم.
با خنده گفت: دوحالت می تونه داشته باشه، یا از من جداً بدتون می آد، یا این که از من خوشتون اومده و شرم و حیای دخترونه نمی ذاره به من نگاه کنید.
با تعجب و حیرت نگاهش کردم و گفتم: چقدر از خود متشکرید.
خندید و گفت: لااقل باعث شدم که نگاهتون رو از من دریغ نکنید.
سرم را برگرداندم و گفتم: می تونه یه حالت دیگه هم داشته باشه!
با سماجت گفت: چه حالتی؟
گفتم: حالت بینابین، ازتون بدم نیاد و دلم هم نخواد که ازتون خوشم بیاد.
گفت: این بهترین حالته از نظر من!
گفتم: چطور؟
گفت: اگه دلتون نخواد که خوشتون بیاد! یعنی یه کورسوی امیدی هست.
با تعجب نگاهش کردم.
با خنده گفت: کم پیش می آد آدم شانس این رو داشته باشه که به یه دختر به کما رفته ابراز علاقه کنه، حتماً باید به مردی که این شانس رو داشته تبریک گفت.
با دقت بیشتری نگاهش کردم و گفتم: شما تا به حال این شانس رو داشتید؟
شانه بالا انداخت و گفت: همین تابستون گذشته می تونستم فرصتش را داشته باشم اما، ظاهرا شانسش رو نداشتم.
با عجله کتابی که انتخاب کرده بودم را توی قفسه گذاشتم و از کتابخانه بیرون آمدم.
دیگر باید احمق باشم که این صراحت کلام را چیز دیگری تفسیر کنم.
این اولین بار نیست که قلبم اینطوری به طپش در می آمد. اما جور بخصوصی است که هیچ وقت نبوده.
آه خدایا کاش آخرین روز امتحان ترم پیش می گذاشتم حرفش را بزند. احساس می کنم اگر این فرصت را به او داده بودم شاید خیلی چیزها الان اتفاق نیفتاده بود. شاید هم فقط خیالات من است. شاید هم نه آن قدر جدی که من فکر می کنم.
آه ههه چقدر من احمقم دوباره رویایی شده ام.



شنبه 22 آبان ماه 72
خدای من امروز بعد از تمام شدن کلاس وقتی ساعت 5 بعدازظهر از دانشکده بیرون می آمدیم. ماشین آقای میم سرکوچه دانشکده ایستاده بود. می خواستم خودم را پنهان کنم یا دوباره برگردم اما من را دیده بود. با فرح و مارال و بقیه بودیم. از همه خداحافظی کردم و رفتم. بچه ها با تعجب من را نگاه کردند، چه می توانستم بکنم، بعد از آن همه محبتی که به من داشت. آمدن و رفتن و دکتر بردن و... . خیلی بی ادبی بود اگر نادیده می گرفتمش. سوار ماشین شدم . فقط در حد سلام واحوال پرسی و بعد دیگر چیزی نگفتم. سکوت را شکست و گفت: ناراحت شدی از این که اومدم جلوی دانشکده؟ انتظار نداشتی بیام؟ نه تلفن تماسی ازت دارم و نه دیگه می آی سرکار. اگه می خواستم ببینمت باید چیکار می کردم؟
با صدایی که حتی برای خودم هم ناآشنا بود و انگار از قعر چاه می آمد گفتم: شاید بهتر باشه که یه مدت همدیگر را نبینیم.
خیلی حق به جانب گفت: یه اشتباه بزرگ این وسط کردی که نباید می کردی. همه اش هم بخاطر نادیده گرفتن احساست بوده. تو من رو دوست داری آفرید، من هم دوستت دارم. چرا با احساس خودت روراست نیستی؟
دهنم خشک شده بود. آه اگه من با احساس خودم روراست بودم.
اما الان نمی دانم که واقعاً دوستش دارم یا نه؟ الان باز هم می ترسم. فقط می دانم که بودن با او برایم دلنشین است. کنارش آرام می گیرم. این می تواند عشق باشد؟ اگر با او باشم او از من تن می خواهد، من می توانم؟
او ازدواج کرده است. من با این کنار می آیم؟
او قبل از ازدواج مرا خواسته بود و من به او جواب نه داده بودم. آیا تا حدودی حق دارد که من را مقصر بداند؟
 اما مغزم این را قبول نمی کند. با این کنار نمی آیم که معشوقه یک مرد زن دار باشم.
می ترسم به او بگویم که مانع من مژگان است. اگر زنش را طلاق بدهد و اگر من هم زندگی کردن با او را نتوانم چه؟
اگر با کس دیگری باشم و اگر با آن دیگری هم نخواهم چه؟ اگر اشتباه کرده باشم و دوباره عاشق او باشم چه؟
چرا نمی توانم تصمیم بگیرم؟ با هم شام خوردیم و گشتی در خیابان ها زدیم. دیگر مطمئن هستم که دفتر خاطرات من را خوانده وقتی با هم شام می خوردیم وقتی خیلی جدی و ماشینی چشمهایم را روی بشقابم متمرکز کرده بودم و می خوردم. گفت: دیگه برای من ناز نمی کنی؟ آفرید اشتباه می فهمی وقتی برام ناز می کردی دوست داشتم. بهت گفتم که بدونی تو هم من رو دوست داری و اشتباه نکنی. چون تو هیچ وقت تکلیفت با خودت روشن نیست. می ترسی به من نگاه کنی؟
یادم بماند حالت ترسیدن را باید به حالت های نگاه نکردن دخترانه اضافه کرد؛ می ترسم بله می ترسم.
قرار شد چهارشنبه باز هم بیاید و همدیگر را ببینیم. این بار دیگر از او خواستم  جلوی دانشکده نیاید. همانجا سرخیابان پاسداران قرار گذاشتیم نزدیک پارک نیاوران.

یک شنبه 23 آبان ماه 72
به همه دوستان دانشکده گفتم این آقای  خوش قیافه ای که دیروز آمده بود دانشکده دنبالم دایی کوچکم است، درکمال تعجب این جور خالی بندی ها در میان قشر دانشجو مطلقاً باور کردنی نیست. یعنی حتی اگر شناسنامه بیاوریم  با عکس خانوادگی و حتی ارتباط خونی و سببی را با شجره نامه مهر و امضاء دار و اسناد معتبر آزمایشگاهی نشان دهیم، باز هم کسی باور نمی کند یک دایی خوش قیافه با ماشین شیکش بیاید دم در دانشکده برای بردن خواهرزاده نازنینش. به فرح کمی از ماجرا را لو دادم. گو این که خودش حدس زد کسی که در کما به من گفته  دوستم دارد خود این آقا باشد.
ماجرای زن داشتنش را لو نداده ام واقعاً باعث شرمندگی ام است. اگر این موضوع بخواهد از همین حالا این طور من را بهم بریزد بعدش معلوم است که چه از من باقی می گذارد.

دوشنبه 24 آبان ماه 72
یکی از دخترهای دانشکده از یکی از پسرهای دانشکده شکست عشقی خورده است. الان یک هفته است که شب به شب می آید توی راه پله می نشیند و اشک می ریزد. گاهی وقتها من هم می روم پشت در طبقه خودمان و به صدای  هق هقش گوش می دهم.
 فرح پیشنهاد داد بیا این پسره را اذیتش کنیم.
گفتم: حرفش را نزن من دیگر برای این جورکارهای دخترانه خیلی پیرشده ام. بعد با هم نشستیم یک ساعت گریه کردیم. بعد به همدیگر نگاه کردیم که چقدر زشت شده بودیم کلی خنده مان گرفت. به بچه های اتاق قول دادم که دیگر افسرده نباشم. که دوباره زندگی را شروع کنم. که یادم بماند روزگار به سرعت می گذرد و ما هر روز یک روز از جوانی مان را سپری می کنیم. به بچه ها قول دادم سعی کنم دوباره شاد باشم. وقتی یک نفر در این اتاق غمگین است همه با هم غمگین می شوند. من همیشه از همه شادتر بودم و کلی شیطنت توی آستینم داشتم و روحیه همه مان همیشه خوب بود. اما از وقتی ترم جدید شروع شده است با آن مشکلی که برایم پیش آمده دل و دماغ ندارم. گاهی درد می کشم، هم در روحم هم در جسمم و حالا می بینم که همه بچه های اتاق با هم افسرده شده اند. به خودشان قبولانده اند که هر کدام بخاطر یک مشکلی درد بکشند و غصه  بخورند. به همدیگر قول داده ایم که دوباره شاد باشیم. از حالا به بعد دیگر غصه نمی خورم. زندگی ام باید توی دستهای خودم باشد نه در دل غصه ها.
قرار شد اگر بتوانم برای آن پسرک که فریبا را شکست عشقی داده یک نامه فدایت شوم مسخره بنویسیم از طرف یک شخصیت مجعول و بفرستیم به خوابگاه پسرها، طوری که نامه بیفتد به دست پسرهای دیگر نامه را بخوانند و آبروی او برود. یعنی نامه باید آن قدر مسخره باشد که باعث مضحکه او شود.
اوه خدایا چقدر مسخره! به بچه ها گفتم: بابا به خدا این کارها مال دوران دبیرستان من بود ( من خاطره نامه نگاری هایم را برایشان تعریف کرده بودم) و نگفتم که با همین دایی الکی از این نامه نگاری ها می کردیم. به هرحال من الان پروژه های سنگین تر و خطرناک تری در دستور کار دارم. مثل همان رفتن به شمال است ممکن است تصادف کنم و این بار مغز و قلبم را از دست بدهم.

سه شنبه 24 آبان ماه 72
کلاس مرمت داریم استاد دارد توضیحاتی برای تحقیق می دهد و من اصلاً حوصله ندارم. نوع خط، نویسنده، دوره، ابزارکار، موادی که آن خط را با آن بوجود آورده اند و غیره...
من خرم، آره من خرم، برای این که می ترسم، می ترسم و مثل دختربچه ها نگرانم. مثل دختر بچه های هیجان زده زود قضاوت می کنم. ادای قدیسه ها را در می آورم و وکیل وصی دیگران شده ام. با حرفهای کوته فکرانه سعی در پنهان کردن عقده های درونی دارم. خودم را عقل کل میدانم با این که می دانم، نمی دانم.
خودم این را می دانم کسی که بیشتر انکار می کند. بیشتر در معرض خطر است. چون خودش را برای خطر آماده نکرده. بیشتر دخترهایی که توی خوابگاه یا دانشکده ادعایشان عرش آسمان را سوراخ می کند و ایش و اوش می کنند، وقتش که برسد گندش را در می آورند. بس که نمی دانند چه باید بکنند. بس که از خودشان مطمئن بوده اند.
 من نمی خواهم سریع واکنش نشان دهم. من باید فکر کنم. هیچ چیز نشدنی برای من وجود ندارد.
هنوز هم متاسف نیستم که می خواستم با هامون باشم. او را دوست نداشتم ولی انتخاب ارزشمند من بود ومی توانستم روزی دوستش داشته باشم، من برای فرار از یک مصیبت به او پناه برده بودم. او خودش می دانست. به او گفته بودم.
 فقط باید با خودم کنار می آمدم و سبک سنگین هایم را می کردم که تا کی و تا چه وقت؟ اصل با یک مرد بودن و ماندن تا زمان نامعلوم برای من مساله دارد. من نمی توانم، من نمی دانم، من نمی فهمم چطور یک زن و مرد می توانند مدام زیر یک سقف با هم زندگی کنند و از هم خسته نشوند ودلشان برای تنهایی خودشان تنگ نشود.
 شب ها بعضی وقتها به هامون فکر می کنم. تنها آرزویم این است که ای کاش وقت برگشت تصادف می کردیم تا با خاطره بهتری از من جدا می شد.
هرچند با شناختی که از خودم دارم شاید هم خاطره بدتری بود.

چهارشنبه 25 آبان ماه 72
وقتی از جلوی کلاس مرمت بنایی ها می گذشتم دوست بابا را دیدم. نشسته بود روی یک صندلی و پایش را دراز کرده بود روی صندلی جلویی و کتاب می خواند. روی هم رفته پسر خوش قیافه ای است، فکر کنم هفت هشت سالی از میم جوانتر باشد. خم ابروهایش بی نظیر است همینطوری بدون اخم کردن هم شرق شرق می زند توی گوش آدم.
حاشیه: بعدازظهر نیم ساعتی زودتر از کلاس بیرون زدم تا خودم را برسانم سرقرار. دوست ندارم بچه ها دوباره مشکوک شوند که با دایی جانم قرار گذاشته ام. مدتی توی پارک نیاوران پرسه زدم تا آمد. فکرش را بکن یک دختر دانشجو با یک مرد گنده زن دار، چه نفرت انگیز! اوه قدقدقدا یک مرغ چاق افتاده توی گودال آب!
با خنده سوار ماشینش شدم. او هم خندید و گفت؛ خوبه که  امروز روحیه ات عالیه. راه افتادیم.
گفتم: روحیه ام خوبه چون امروز یکی از پسرخوشگل های دانشکده بهم ابراز علاقه کرد.
زیرچشمی نگاهی به من انداخت و باخنده گفت: پس منت سرم گذاشتی که الان توی ماشین منی.
با خنده گفتم: خوب چون اون پسره ماشین نداره وگرنه با اون می رفتم شام می خورم، پیاده خسته می شم.
اخم کرد و گفت: واکنشهات همه قابل پیش بینی شده آفرید، الان دنبال اینی که من رو وادار به حسادت کنی.
( خیر آقای محترم الان دنبال این هستم که تو را بینابین نگه دارم. اگه یک آن دست از تو بکشم، می روی دنبال یک زن دیگر، یک دختر دیگر، نمی خواهم بگویم خیلی دلم برای مژگان سوخته، یا خیلی پرپرعواطف مژگان هستم. من حالم از امثال مژگان بهم می خورد اما می خواهم یک عشقی به تو نشان بدهم که بفهمی باید مژگان را حلوا حلوا کنی بگذاری روی سرت.)
با خنده گفتم: باشه اینطوری فکر کن،
با همان حالت اخم گفت: فقط خدا کنه این یکی پسره عمرش به دنیا باشه.که بتونی بری یه چیزی بهش هدیه بدی؟
تیر تیز طعنه ای که زد قلبم را سوراخ کرد. خط به خط دفتر خاطراتم را خوانده است. کثافت، هامون بهم گفت، به تو شک کرده که با آن خانم مهندس باشی. من فکر نمی کنم تو سیرمونی نداشته باشی.من بیشتر فکر می کنم تو درگیر منافع کاری هستی. تو اتفاقاً به عشق پایبند هستی خودت خبر نداری. وگرنه الان نه دوباره سراغ مژگان می رفتی و نه همچنان من را می خواستی. تو همیشه دنبال عشق گمشده ای.
شانه بالا انداختم و گفتم: آره من یک دختر آفتاب مهتاب ندیده نباید باشم وقتی به تو می رسم. باید مثل خودت از هر باغی یک گلی چیده باشم.
خنده تحقیر آمیزی کرد و گفت: تو مگه مردی؟ این حرف رو مردها می زنن.
با تعجب گفتم: واااا مگه فقط مردها می تونن از باغ گل  بچینن؟ فکر کردم زنها گل بیشتر دوست دارن. و بعد هیجان زده گفتم: راستی باورت می شه من دوبار از پسرهای دانشکده گل گرفتم، برای اولین بار در زندگیم؟ باور کن با این که دختر یک تولید کننده گل هستم اما چنین تجربه ای برام عالی بود. بعد با ناراحتی گفتم، البته گل ها رو از حیاط دانشکده چیده بودند.
لبخندی زد و گفت: اون پسر خوشگله بهت گل داده بود؟
هنوز درگیر آن پسر خوشگل است نه گل، ای حسود.
ابرو بالا انداختم و گفتم: خیر دوتا پسر دیگه!
زد زیر خنده و گفت: پس یه دفعه بگو کل پسرهای دانشکده خاطرخواه تو شدن؟
من هم زدم زیر خنده و گفتم: طبیعیه همون طور که دخترها جذب پسرهای باحال می شن چندتا چندتا. پسرها هم جذب دخترهای نترسی می شن که باهوش و یه کمی جذاب هستن مثل من.
اعتقاد ندارم که دایی میم مرد عوضی است. اعتقاد دارم فقط وقتی شرایط ایجاب می کند خیانتکار می شود. به هرحال به عنوان یک زن، نسبت به آن مژگان بی عرضه احساس تعهد می کنم. بعد از اتفاقی که برای هامون افتاده نمی توانم به خودم اجازه بدهم نسبت به میم عواطف عاشقانه ای داشته باشم. من هنوز هر شب رویای آن پسر را دارم. با هم می نشینیم گپ می زنیم. می خندیم. چای و شکلات می خوریم.
تمام مدت با میم بودن دوباره خودم شده بودم. نترسیدم، پا به پای او طعنه زدم و شیطنت کردم. رفتیم شام کوچکی خوردیم بعد اصرار کردم برگردم خوابگاه برای کارهای تحقیقم، مرا رساند. خودم می دانم چه کار خطرناکی می کنم.

شنبه 29 آبان ماه 72
یک نامه مسخره ای برای این پسره افشین که فریبا را شکست عشقی داده بود نوشتم. من فقط نامه را نوشتم، ولی یک تیم زبده و عالی از دخترهای اتاق خودمان، حتی تا مهر اداره پست را درست کردند و نامه را برای پسره فرستادند. نفرستادند که، دزدکی بردند گذاشتند توی دفتر دانشکده میان نامه های بچه ها. به فریبا نگفتیم که چنین کاری برایش کرده ایم. کار خیر را که نباید هی بوق کرد و همه جا جار زد!
کلاس های مشترک من و آقای دوست بابا خیلی کم شده، یه کمی باعث دلتنگی است بخصوص با آن حرفهای جالبی که توی کتابخانه به من زده بود.موضوع جالبی در مورد او هست که توجهم را خیلی جلب کرده. آن روز با وجود آن که من توی کلاس مطرح کردم شنیده ام یک نفردر حالت کما به من ابراز عشق کرده است، اما او مایوس نشد،  حتی آمد و احساسش را به من گفت شاید برای آن که به نحوی پیشنهاد خودش را هم به من داده باشد.  الان احساسم این است که دلیل جلو نیامدنش بیشتر بخاطر این است که بگذارد من تصمیم بگیرم، یا آن پیشنهاد دهنده کمایی،  یا او،  هر چند هر وقت من را توی راهرو یا سلف سرویس دانشکده می بیند، خیلی پرسشگرانه نگاهم می کند و محترمانه سلام می دهد. خودم فکر می کردم بعد از آن ابراز علاقه شیرین خیلی سریع تر بیاید و بقیه اش را ابراز کند اما مثل این که چنین قصدی ندارد. صبرو حوصله او و بی حوصلگی من یک جا جمع نمی شوند.
دیشب یک خواب خوب در مورد هامون دیدم ولی چیز زیادی از خوابم یادم نمی آید فقط یک قسمتی بود که با هم مشغول گل یا پوچ و خندیدن بودیم. حتی یک بار هم همدیگر را بوسیدیم. کاش این اتفاق قبل از مرگش افتاده بود.حس خوبی ندارم از این که آدم بمیرد ولی حتی یک بار زنی را عاشقانه نبوسیده باشد. به هرحال فکر می کنم زن و مرد ندارد. چرا دروغ بگویم در مورد این که زنی بمیرد و آخرش نتواند عاشقانه مردی را ببوسد هم همین حس را دارم.

یک شنبه 30 آبان ماه 72
اوه وای باورم نمی شود! درست یک روز بعد از آن که خواب هامون را دیدم. امروز باید خبری از طرف آنها بشود. آقای شکم گنده دایی هامون امروز به خوابگاه ما زنگ زد، یعنی اولش خانمش زنگ زده بود. بعد گوشی را داد به آقای شکم گنده. خودش هم خیلی خوب و مهربان با من سلام و علیک کرد و من را برای فردا دعوت کرد خانه شان. بعد نوبت آقای شکم گنده بود که با من حرف زد و از من گله کرد چرا نمی روم شرکت. من بهانه های خودم را آوردم.
می خواهند من را ببینند.
چه انسان های خوب و مثبتی هستند. با این که آن اتفاق برای هامون افتاده اما اینها ...
البته شاید هم بحث محاکمه و بازخواست باشد. این که من پسرشان را کشته ام، چون با او رفته ام، شاید فکر می کنند من پسرشان را از راه به در کرده ام و کشیدمش توی جاده، وای خدایا دلم هزار راه می رود. تحملش را ندارم.
گفتم: چهارشنبه کلاس ندارم. زن دایی اش هم گفت پس چهارشنبه از ظهربیا اینجا!
به خدا اینها می خواهند من را بکشند و تکه تکه کنند و بگذارند داخل گونی وقت زیادی می گیرد برای همین گفته اند از ظهر بیا.

سه شنبه 2 آذر ماه 72
استاد سرکلاس است و بچه ها دارند مطابق معمول وقت تلف می کنند. این پسره فتح الهی که تبریزی الاصل است دارد به جای کنفرانس دادن شعر می خواند: یاس، بوی مهربانی می دهد. عطر دوران جوانی می دهد.
یاس یک شب را گل ایوان ماست، یاس امشب تا سحر مهمان ماست.
(آه یاس، واقعا که یاس بوی خوشی دارد عطر بهشت می دهد. چقدر دلم برای .... ولش کن بابا دلتنگی دلتنگی دلتنگی، دلم برای همه چیز تنگ شده است گلدان های یاس خانه آقاجان و گردن بندهای گل یاسی که برای خودم درست می کردم فقط یکی از آنهاست. دلم حتی برای آقای آلپاچینو وقتی می نشست و طراحی می کرد تنگ شده است. خیلی زود باید بروم سری به آقای اخوت بزنم.)
فرهاد ابراز احساسات می کند و شاهین خوشش آمده.
عشق پیوند عجیب روح ماست.
اما این عشق عشق کردن فتح الهی عجیب غلیظ است. آن قدر که فرکانس صدای عشقیش همه را گرفته به حدی که همه نزدیک است منفجر شوند.
فکر کنم حال خوشی پیدا کرده.
مهربانی سهم انسان است و بس.
"یادم بماند شگایگ مذهب، یعنی همان شقایق مذهب"

چهارشنبه 3 آذر ماه 72
بلاخره با مادر هامون آشنا شدم. یعنی باخواهر آقای شکم گنده. که درواقع با برادرش در درصد قابل توجهی از شرکت سهیم است. این را هم باید یکی از خصوصیات جالب هامون بدانم که هیچ وقت پز نداد که خودش هم به نحوی در شرکت دایی اش سهم دارد.
حالا فهمیدم شرکت دایی هامون در اصل شرکتی بوده که پدر هامون تاسیس کرده، پدر هامون یکی از معمارهای قدیمی و تحصیل کرده دانشگاهی  بوده واز همان اول شرکت را بر مبنای یک شرکت معماری درست و درمان ایجاد کرده، نه یک شرکت بساز و بفروش. اما وقتی پدر هامون فوت می کند. دایی اش که او هم در دانشگاه تهران معماری خوانده می شود مدیرعامل شرکت.
مادر هامون با دوسه خال موی سبیل کمتر،عیناً شبیه مهد علیا مادر ناصرالدین شاه بود، دقیقاً با همان حال و هوا یک انگشتر سلطانی سیصد قیراتی! یاقوت سرخ هم انداخته بود توی دستش و دستش را هم گذاشته بود روی آن یکی طوری که انگشتر کاملاً در معرض دید باشد. من مثل یک بچه کبوتر آسیب دیده و غمزده به خانه شان رفتم. اولش فکر کردم می خواهند مرا بازخواست کنند که چرا با هامون رفته ام و حواسش را پرت کرده ام و من خودم را آماده کرده بودم که دست روی قرآن بگذارم و قسم بخورم که من در تمام طول سفر نه زیاد حرف زدم و نه لپش را کشیدم و نه با سکوت معنا دار خود او را تشویق به خوابیدن و گذاشتن ماشین  روی دنده به امان خدا کرده ام.
اما بازخواستی در کار نبود، بیشتر می خواستند بدانند چرا آقای میم من را همراه هامون فرستاده است ماموریت.( یک آن حس کردم این را دسیسه میم برای سربه نیست کردن هامون می دانند.) بعد فهمیدم که نه علتش، بسیار حیاتی تر از این حرفهاست. در واقع میم دارد تلاش می کند که چند سهم دیگر از شرکت را هم بخرد. اینطوری توازن قدرت به نفع خودش را بالا می برد. یعنی اگر بیش از پنجاه درصد شرکت را خریداری کند. با توجه به آن که وضعیت اقتصادی آقای شکم گنده چندان مناسب نیست. بنابراین ای بسا به سرعت مدیرعاملی را هم از آقای شکم گنده بگیرد و خودش بشود همه کاره شرکت. که با توجه به شناختی که از میم دارم حتماً می خواهد همین کار را بکند.
من هم صادقانه گفتم که به خدا آقای میم فقط برای آن که برای ما دوتا حرف و حدیثی پیش نیاید، (چون بی اجازه با هم رفته بودیم مسافرت) این را گفته.
ولی مادر هامون خیلی شاکی شد و عیناً مثل خانوم جلسه ای ها، یک سخنرانی قرایی کرد در این باب که بی اجازه نبوده و هامون هیچ وقت از این کارها نمی کند و قبلش در مورد این که می خواهد با شما برود شمال صحبت کرده، حتی زن دایی اش هم گفت که به او هم گفته بوده. یعنی این وسط من فهمیدم تنها آدم شرور داستان که قصد واقعاً ناصوابی داشته، فقط و فقط خودم بوده ام که بی خبر از همه با یک مرد غریبه راه افتاده ام بروم شمال به قصد شر!
در خلال صحبت هایشان فهمیدم، هامون یک دوره افسردگی شدید داشته و حتی تا همین اواخر تحت درمان بوده. هم به خاطر مشکلات شرکت  و هم بخاطر این که نامزدی اش با دختر عمه اش بهم خورده، درحالی که با هم عقد هم کرده بودند، (چشمم روشن پس هامون خیلی هم چشم و گوش بسته نبوده.) من که چیزی از افسردگی اش نفهمیدم. یعنی کاملا نرمال به نظر می آمد و اتفاقاً خیلی هم نرمال تر از خیلی آدمهای دیگرچه می دانم والا شاید چون؛ "افسرده چو افسرده ببیند خوشش آید."
در نهایت آقای شکم گنده به من گفت که می توانم دوباره برگردم و در شرکت کار کنم. اما من گفتم: که واقعاً کار کردن آنجا دیگر برای من سخت است. همین جمله هم باعث شد که مادر هامون بیشتر به من ابراز محبت کند  و رخصت دهد که من بروم کنارش بنشینم تا دست نوازش برسر من بکشد.
بگذریم؛ حقیقت این است که مجلس سنگین و سختی برایم بود. من هنوز نسبت به هامون احساس عذاب وجدان دارم و دانستن این که قبلا با دختری عقد کرده بوده احساس عذاب وجدان من را کمتر نکرد. بدتر از همه وضعیت شرکت برایم تاسف آوراست. فکرش را بکن چنین شرکتی با این سابقه کاری حالا براثر بی عرضگی یا هرچیز دیگر در حال هاپولی شدن است. به نظر می رسد در بازار معماری و ساختمان سازی تهران کسی برنده است که بتواند بهتر دلال بازی در بیاورد و با شهرداری زد و بند کند، ظاهراً میم این ابزار را در دست دارد، خودش با آن ولع سیری ناپذیر و زنش با آن روابط فامیلی. بیشتر از همه دلم برای زن آقای شکم گنده سوخت که به شدت از وضعیت فعلی خودشان نگران است و از این که مدام این همه طلبکار به سراغشان می آید دل تو دلش نیست. من که کاملا شرایطش را درک می کنم و می فهمم چقدر غصه می خورد.
وضعیتشان را که از زبان زن دایی هامون شنیدم، شک ندارم تاچند ماه دیگر مجبورهستند ده دوازده درصد دیگر سهامشان را به میم واگذار کنند..


شنبه 6 آذر ماه 72
ما یک گند تاریخی زده ایم و از این گندتر دیگر امکان ندارد و آن اینکه این افشین فرزاد که ما برایش آن نامه ناجور را نوشته ایم، با آن کسی که ما فکرش را می کردیم زمین تا آسمان و آسمان تا زمین فرق می کند و این مارال هالو ما را انداخته توی هچل و بل کل گمراه کرده است. یعنی این که،  این پسره اصلا هیچ ربطی به فریبا ندارد و شاید اصلا فریبا را هم نشناسد چه برسد به این که باعث شکست عشقی او شده باشد. خدای من این  بیچاره چقدر شوکه شده است وقتی آن نامه مسخره را دریافت کرده! ما این نامه را شنبه برای افشین گذاشته ایم در دفتر دانشکده و گویا او یک شنبه نامه را دریافت کرده و تا سه شنبه به گوش همه پسرهای خوابگاه رسیده به طوریکه آنها مدام او را با اسم "افی افه" صدا می کنند،(اسم مستعاری که من برایش گذاشته بودم.) دخترهای دانشکده هم کم و بیش با خبر شده اند، ما از خبرگزاری خودمان میترا فهمیدیم. امروز آمد و گفت: یکی از دخترها برای یکی از پسرهای خیلی سربه راه و خوب هنرهای سنتی ترم 4 یک نامه ناجور نوشته و باعث شده که همه پسرهای خوابگاه برای او دست بگیرند و مسخره اش کنند و در خوابگاه پسرها قلقله به پا شده که این کار کدام دختر بوده . 
وای چقدر بد شد من در نامه کلی مسخره اش کرده بودم . حتی نوشته بودم اگر می خواهد تا دوسه سال دیگر به مشکل بیرون زدگی حدقه چشم دچار نشود این قدر به دخترها زل نزند و کلی چرت و پرت های دیگر.
امروز پسره را دیدم. به خدا دل و جگرم کباب شد، یعنی اگر یک پسر خوب و سربه راه و آقا  و بی حاشیه در دانشکده ما باشد خود اوست. یک پسر شیرازی خوش چشم و ابرو با ابروهای پرپشت مشکی و سبیل کلفت.  مارال البته به من امیدواری می دهد که پسر شیرازی خوب و سربه راه و آقا تا به حال متولد نشده است و بی خود وجدان خودم را دچار تشویش نکنم. اما من نمی توانم، من خودم او را دیدم، این بچه آن قدر محجوب است که به نظر می رسد حتی آزارش به یک مورچه هم نرسد.
نمی توانم نادیده بگیرم، یا باید رسما و حضوراً بروم از او معذرت خواهی کنم. یا دوباره برایش نامه بنویسم و کتباً عذر خواهی کنم و بگویم که اشتباه کرده ام و منظورم کسی دیگر بوده و اسم آن طرف را هم بیاورم. در این صورت دوباره بچه های خوابگاه پسرها می فهمند منظور اصلی نامه دقیقاً چه کسی بوده است و دست از سر این بیچاره بر می دارند.

سه شنبه 9 آذر ماه 72
برای افی  نامه نوشتم و معذرت خواهی کردم.  گفتم که اشتباهی نامه را به اسم او فرستاده ایم و گیرنده نامه در واقع فامیلش افشین است نه اسمش! که از ناجورترین و بی صفت ترین پسرهای دانشکده است و نوشتم این بابا، روشش این است که مدت مدیدی با یک دخترقرار و مدار بگذارد و گشت و گذار کند و بعد که حوصله اش سر می رود و دلش جای دیگری بند می شود، زودی حلقه دست می اندازد و ادا واصول می آید که یعنی من نامزد کرده ام و دیگر نمی توانم با تو باشم. گفتم: این جور کارها یه بار دو بار سه بار، وقتی این بازی خیلی تکرار می شود یعنی با یک آدم بیمار طرف هستیم که برای شکستن دل آدم ها حد و حدود نمی شناسد.
ضمناً از خودش هم کلی تعریف کردم و نوشتم که شما با این وجنات و کمالات و رفتار حیف که اسم قشنگتان با فامیل آن پسره لاشخورِ دختر باز یکی است.  
برایش نوشتم جهت معذرت خواهی حاضر هستم تا یک هفته ژتون غذای شما را بدهم. نمی خواهم از من کدورتی به دل داشته باشید. اما گراحساس خیلی  بدی دارید که با ژتون غذا خوب نمی شود. به شما زنگ می زنم معذرت خواهی صوتی می کنم. اگر باز هم قبولتان نشد بگویید، یک دهن آواز هم برایتان می خوانم.
به هر حال برای این که بفهمم با این معذرت خواهی مکتوب قلبتان از من آرام گرفته است، روز شنبه صبح ساعت 8 بنشینید سمت راست نیمکت طرف راست محوطه ورودی حیاط زیرآن درخت بید مجنون، اما اگر معذرت خواهی من را قبول نکرده و مشکل با ژتون غذا  برطرف نمی شود،  بنشینید سمت چپ نیمکت. این طوری من می فهمم که باید بهتان زنگ بزنم، بنابراین ساعت 5 بعداز ظهر شنبه نشسته باشید کنار تلفن خوابگاه و گوشتان به زنگ باشد،تا به شما زنگ بزنم. این را هم بگویم اگر قبول نکردید و من ناچار شدم بهتان زنگ بزنم و برایتان یک دهن آوازخواندم  از ژتون غذا خبری نیست و این امتیاز از کفتان می رود.
(اینها دیگر سیاه بازی بود می خواستم کمی نمک و فلفل قضیه را زیاد کنم تا او سرذوق بیاید و همه چیز به شوخی تمام شود. چون مطمئن هستم پسری که من دیدم نه ژتون غذا می خواهد و نه عقده این را دارد که من زنگ بزنم و معذرت خواهی کنم، کلاً و اصلاً اهل این حرفها نیست و ای بسا از این لوس بازی های دخترانه هم زیاد خوشش نیاید.)

هیچ نظری موجود نیست: