۸ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

جمعه 8 آبان ماه 71 تا دوشنبه 25 آبان ماه71


جمعه 8 آبان ماه 71
آن اتفاقی که من را از تردید بیرون آورد  و مطمئن شدم  چیزی هستم که با آن به دنیا آمده ام. در واقع امواج متفاوت و ملایم در یک فرکانس مشخص است که از طرف جنس مخالف به سمت ما می آید و زنها دریافتش می کنند و  به حرکت درمی آیند و شناور می شوند. وقتی موجی وجود ندارد، یا امواجی که به سمت ما می آید مغشوش یا با طول موج ناهماهنگ با جریان عشق است.  زن چیزی را دریافت نمی کند. وقتی  این جریان عشق جود ندارد چیزی برای شگفت انگیز بودن  و زن بودن دریافت نمی کنیم و راکد می شویم. وقتی راکد هستیم غم زده و افسرده و خسته کننده می شویم و فکر می کنیم چیزی کم داریم و آن چیز زنانگی ماست.
دیشب کاملا احساس می کردم به طور ناخودآگاه کاملا یک زن یا دختر به تمام عیار هستم. هیچ شبه ای در چیزی که هستم وجود نداشت. نه این که من عاشق میم شده باشم و یا این که دلم بخواهد با او خصوصی شوم با برایش دلبری کنم یا نقش معشوقه او را بازی کنم. این را واقعاً مطمئن هستم که نیستم و نمی خواهم. او یک چیزهای خوبی دارد که دقیقاً به زندگی نفرت انگیزش مربوط می شود و من آن ها را ستایش می کنم. یک جور آگاهی تمام و کمال از زندگی و ارتباط با زنها به او شناختی داده که حتی من به عنوان یک زن در مورد خودمان نمی دانم.
( فکرش را بکن خیلی عجیب است او به من گفت احساس من می توانسته  مربوط به عادت ماهانه دردناک یا پر خونریزی باشد که باعث شده نوعی واکنش دفعی نسبت به مردها داشته باشم چون به طور ناخودآگاه مردها را  طالب این زنانگی می دانم و  دقیقا در این خصوص آسیب پذیر هستم بنابراین از نزدیک شدن به آنها می ترسم. جادوگر- هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم! —- خوب بحث به بعضی جاها کشید و من مجبور شدم  در مورد روابط خودم و شاهرخ البته خیلی محدود چیزهایی به او بگویم! )
اما در عین حال در او چیزی هست که به نظرم وحشتناک و خطرناک می آید. آن هم  ولع سیری ناپذیرش به پول و قدرت است. این ولع آن قدر زیاد است که او می تواند انسانیت و آدمیت را زیرپا بگذارد.
بنابراین این چنین آدمی عشق را هم می تواند به راحتی فدا کند.
 این طور آدم ها عشق را برای چه می خواهند؟
عشق برای آنها چه گره ای را باز می کند؟
حالا که حوصله اش را ندارم فردا در موردش می نویسم.

یک شنبه 10 آبان ماه 71
رفتیم یک رستوران قدیمی به نام "کافه نادری" در خیابان جمهوری. فضای آنجا خیلی ساده و کلیشه ای  حس هنرمندانه و شاعرانه ای را بوجود می آورد. اتفاقا آقای میم گفت؛ واقعاً هم همین طور است و این کافه ای است که همیشه هنرمندان در آن پاتوق می کنند. گفت خودش هم وقتی جوان بوده بخاطر کار پدرش خیلی حس و حال هنری داشته و بیشتر با دوستان دانشجوی نقاشی و سینما و تاتری اش به این جا می آمده.
در محوطه سرباز کافه نادری نشستیم گارسنی که سن و سال بالایی داشت و خیلی مودب بود برایمان منوی غذایی شان را آورد. من چلوکباب کوبیده سفارش دادم( دم دست ترین چیزی که به فکرم رسید اصلا خوردن چیز مهمی نیست، وقتی دنبال ماجراجویی هستیم) ولی میم یک چلوکباب برگ با کوبیده اضافه! یک بیف استراگانوف با سالاد و ماست و دوغ برای هردوتایمان سفارش داد.
بعدش شروع کردیم به صحبت های خصوصی تر. خیلی راحت به من گفت؛ راست و حسینی  باید به او بگویم چه اتفاقی برایم افتاده و فرض او برای این که با شاهرخ مشکل پیدا کرده ام درست است یا نه و اصلا شاهرخ در زندگی من چه نقشی دارد؟
خندیدم و گفتم: وقتی اولین حقوقم را گرفتم شما را مهمان می کنم یک ساندویچ فروشی چون با حقوقی که به من می دهید فقط می توانم آنجا ببرمتان و بعد بخاطر یک لقمه غذایی که به شما می دهم وادارتان می کنم در مورد یکی از تجربه های احساسی زندگیتان با من حرف بزنید.
گفت: حالا که من ابتکار عمل را به دست گرفته ام و الان نوبت من است که گوش کنم و تو حرف بزنی.
نمی دانستم چطورو از کجا باید برایش بگویم؛  اول به او گفتم در واقع من کتک خورده ام.
با تاسف نگاهم کرد.
گفتم: ولی آن کسی که من را زد شاهرخ نبود.
بعد شروع کردم با حذف یک چیزهایی که اصلا ضرورت نداشت برایش در مورد شاهرخ گفتم و این که به خاطر چه تردیدهایی با او نامزد کردم. در مورد مصی گفتم این که در واقع پسر است ولی متاسفانه در قالب زن بدنیا آمده .خیلی باهوش ولی عصبی مزاج و رییس انجمن  مخفی مان بود و ما همه از او حساب می بردیم و خیلی روی ما نفوذ داشت و طوری شد که من در یک مقطعی بیشترین وحشتم این بود که نکند من هم مثل او باشم. یک مرد ولی تقریبا یک زن.
حتی در مورد خانم رمقی برایش گفتم و این که چه بلایی سر خانم رمقی آورده ایم  و این که او یک پیردختربدجنس و عقده ای و خیلی مذهبی بود و ما قسم خورده بودیم که از او انتقام بگیریم چون باعث خودکشی منیره شده بود. کاری کرد که من یک سال رفوزه شوم و خیلی کارهای دیگر.
از داستان رمقی خیلی خوشش آمد اصرار کرد برایش تعریف کنم.
 به او گفتم اینها چیزهایی بود که در انجمن انجام می دادیم و کاملا سری بود و نباید به هیچ کس می گفتیم  و او تنها مردی است که  الان این ها را می شنود. با خنده  گفتم، عیبی ندارد حالا که این بلا به سر طحالم آمده و اسرار انجمنی مان هم  دست خودم است. برایت تعریف می کنم و او استقبال کرد.
 ماجرا را برایش گفتم با آب و تاب و هیجان و شیطنت سیری ناپذیر.  این که چطور وقتی به اصرار مدیر جدیدمان در مدرسه کار می کردم. فهمیدم پدرخانم رمقی  فوت کرده و با مادرش تنها زندگی می کند. مشخصات و آدرسش را پیدا کردم و به بچه های انجمن دادم، بعد نقشه کشیدیم و با سناریویی که خودم می نوشتم شروع به اذیت و آزارش کردیم. این که بیست و پنج بار به طرق مختلف از او خواستگاری کردیم. به او گفتم: دوتا فاحشه پیدا کرده بودیم و هر بار  به آنها پول می دادیم تا به عنوان مادر و خواهر پسرشان تلفنی یا حضوری  بروند برای خواستگاری خانم رمقی. از آن طرف خود مصی با صدای دورگه و کلفتش که خیلی بیشتر هم  مردانه اش می کرد. مدام از طرف پسر آن مادر و خواهر که در کویت درس می خواند به رمقی زنگ می زد و در مورد این که می آید و با او ازدواج می کند و عاشق و بی قرار او شده صحبت می کرد.  این که خانم رمقی چطورآرام آرام خام شد و شرم و حیا را کنار گذاشته بود و با خواستگار نادیده پشت تلفن حرفهای عاشقانه می زد گفتم.
باورش نمی شد. با تعجب به من نگاه می کرد و می گفت: خیلی خطرناک هستی و اگر این چیزها راست باشه باید از تو ترسید.
من سرم را تکان دادم و  با شیطنت تایید کردم که باید مواظب خودش باشد حتی ممکن است بتوانم کارهای خطرناک تر از این هم انجام دهم.
برایش تعریف کردم  که عاشق شدن چه تغییراتی در خانم رمقی بوجود آورده بود و او چقدر معتدل تر شده بود و این که آخرش برایش نامه نوشتیم و گفتیم تمام مکالماتش با پرویز( پسر زنهای فاحشه!) را ضبط کرده ایم و اگر از مدیر بودن استعفا ندهد(او را مدیر یک مدرسه راهنمایی کرده بودند) نوار را برای بچه های مدرسه خانواده هایشان و آموزش و پرورش ناحیه و منطقه و همه کسانی که می شناسند می فرستیم و آبرویش را می بریم و این که آخرش او وادار به استعفا شد.
میم سرش را تکان داد و قبول کرد در نبود قانون مظلوم فکر می کند مجری عدالت است  و سعی می کند خودش قانون را اجرا کند.
آخرش دستم را زیر چانه ام زدم و برایش تعریف کردم که آن روز می خواستم تمام این به قول خودمان اسناد و مدارکی که پیش مصی داشتم را از او بگیرم تا برعلیه خودمان استفاده نکند. اما مسخره اش کردم و بخاطر این که مثل دخترهای دیگر نیست به او طعنه زدم درحالی که خودم می دانستم این موضوع چقدر او را عذاب می دهد و برایش ناراحت کننده است. اوهم مرا کتک زد و من هم از خودم دفاع نکردم. چون فکر می کردم حقم است که کتک بخورم و باید بلاخره یک طوری مجازات شوم.
آقای میم خیلی تحت تاثیر حرفهایم قرار گرفته بود. حسن خوبش این است که چون فکر می کند من ذهن خلاقی دارم بیشتر این چیزها را خالی بندی می کنم ولی از این که آن قدر قشنگ برایش داستان بافته بودم تحت تاثیر قرار گرفته بود.
این بار رفتارش برایم خیلی جالب شده بود مجبورم کرد بیشتر غذا بخورم و برایم از کباب برگ خودش می گذاشت و می گفت: زود باش بخور ببینم. من کارمند ضعیف ِ کتک خور نمی خوام.
حس خوب و مطمئنی نسبت به او دارم. فکر می کنم او هوای من را دارد و این که می شود وقتی اوضاع خیلی خطرناک شد پشت او پناه گرفت. اما این را هم می دانم و مواظب هستم که عاشقش نشوم. با عاشق شدن به او این حس خوب از بین می رود و دیگر نمی توان با خیال راحت  برایش از همه چیز و همه جا گفت.

دوشنبه 11 آبان ماه 71
احمقانه ترین کار ممکن این است که آدم توی کلاس ماشین نویسی بنشیند خاطرات بنویسد در حالی که دیگران دارند تایپ می کنند. من سه ساعت است تایپ می کنم و بعداز شرکت بلافاصله آمده ام اینجا و هنوز نهار نخورده ام. بنابراین قابل توجیه است که چند دقیقه مال خودم باشم. امروز دوشنبه است و تا یک شنبه دیگر تقریبا! یک هفته مانده است و تا پایان یک هفته تقریباً سه روز، سه روز دیگر من می روم خانه.

حاشیه: 6 روز و شب است که تهران آمده ام، خانه سهراب و نازنین ماندگار شده ام. تا دو هفته دیگر کلاس ماشین نویسی می روم. امروز ششمین روز است به خودم اجازه دادم که بعدازظهر به جای ماندن در کلاس، دوساعت آخر  را به سینما رفتن  بگذرانم.
لات بازی هم حدی دارد! سینما رفتن تنهایی اصلا نمی چسبد. الان که حال ندارم تعریف کنم فیلم خوب بود یا بد چون حالم بدجوری گرفته شد. برای این که همراه هسته های آلبالو انگشتر عقیق قرمز طلای کوچولویم را که با گوشواره ام ست بود انداختم رفت!
تلویزیون اخبار می گوید، سهراب چرت می زند، نازنین رفته است دانشگاه و نیکی خانه مامانی اش است. من دارم خاطره می نویسم و عجله دارم چون باید زودتر بروم حمام و این که چای سرگاز است و نمی خواهم بجوشد. هر چند تا به حال جوشیده است. بروم دیگر....

پنج شنبه 14 آبان ماه 71
ساعت یک ربع به سه نیمه شب است و من ناپرهیزی کرده ام و بیدار مانده ام. مامان و بابا امروز آمده بودند تهران و من را با خودشان برگرداند مهرشهر. تهمینه و منیژه رفتند سینما  فیلم " دلشدگان" را دیدند کار" علی حاتمی"  با آن دیالوگ های عالی و ماه ، من باهاشان نرفتم. اصلا دل و دماغ فیلم دیدن ندارم! معلوم  است که برای چه؟ یک فیلم را دوبار که نمی بینند، مگر اینکه بخواهند برایش نقد بنویسند! خیلی در ماشین نویسی راه افتاده ام 180 کلمه در دقیقه! سرعتم زیاد است. به بروبچه های شرکت نگفتم که ماشین نویسی می دانم مطمئن هستم اگر بفهمند این کار گردنم می افتد. میم یک جورهایی با من مهربان است. کمتراز گذشته با من حرف می زند ولی در نگاهش یک جور صمیمیت جدید می بینم. به طور وحشتناکی از این طور نگاه کردن می ترسم. بخاطر او نمی ترسم. برای خودم می ترسم.

شنبه 16 آبان ماه 71
تولد بابا بود، به خانه آمده ام، لمس خانه در وجودم امیدهای خفته را بیدار کرد. شب است، بابا را دوست دارم، از آمدنم خیلی خوشحال شد. خیلی مهربان و خوب است. اگرچه اندازه یک ابسیلن عقل معاش ندارد و متاسفانه این خصوصیت را به ماهم منتقل کرده است. اما روح بزرگی دارد. برایش کتاب "تاریخ ایران باستان " را خریدم. نوشته " میرزا حسن خان پیرنیا"
باران می بارد، صدای باران موسیقی دلنوازی است. بوی پاییز را در ریه های هوا منتشر می کند. سهراب سپهری هم آیات زیبایی دارد. من مست عاشق شدن هستم. یک نفر پیدا شود که من عاشقش شوم بدون دغدغه چه می شود؟ نازنین می خواست دل من را یک جایی بند کند و احمقانه کارهایی از من سر زد که از خودم ناامید شدم. یعنی می توانستم خودم باشم ولی یک کمی شیطنت کردم و الان دلتنگ هستم. چنین عاشق شدنی نمی خواهم. یک ایرج نامی است... اه ولش کن. یک نفر که خودش بیاید در قلب من را بزند. نه این که من برایش راه و چاه نشان دهم. در نیمه راه حیرانی هستم، کاسه چه کنم چه کنم؟ به دست گرفته ام. تهمینه مجله می خواند. تمرکز من را بهم می زند. صدای ورق زدنش بلند بلند در اطاق می پیچد. همه کارهایش پر سرو صداست. حتی خودکار برداشتنش، نوشتنش، فکر کردنش و پاک کردنش. مامان رفته است بخوابد، منیژه هم. بابا رفته است حمام. منهم چشمهایم سنگین شده است. دکتر شفاعتی به مامان گفته است دنبال منشی می گردد. تهمینه گفته؛ من تدریس خصوصی ریاضی دارم و بیشتر از این کار نمی کنم. مامان به من اصرار می کند که بیا کارت را ول کن برو پیش دکتر، دکتر وکیل است و رفتن تو در دفتر وکالت خیلی بهتر از کارکردنت در آن شرکت کذایی است حقوقت هم بیشتر می شود.
خداوندا چقدر حالت از من بهم می خورد؟ مثل این که دیگر حوصله من را نداری! چقدر من گیج هستم بعضی وقتها، چه افکار مهیبی دارم بعضی وقتها، چه افکار غیرانسانی و مزاحمی، چرا من سرگشته تر از همیشه دنبال هیچ چیز روان شده ام. و به پوچی چنگ می زنم تا از تهی شدن خودداری کنم؟ کسی باید برای سهراب سپهری می گفت: " کاش می شد زیر باران رفت"

یک شنبه17 آبان ماه 71
از رادیو صدای آوازی می آید.  شب است وفات حضرت فاطمه گویا، خوابم نمی آید، دیرخوابیدم و زیاد می خواهم چیز بنویسم و کتاب بخوانم. روح بگیرم از صفای شب و باران و هوا که بوی خوبی می دهد و سکوت و تنهایی و مجالی برای اندیشیدن به آنچه بوده ام و آنچه خواهم بود و آرزوهای دور و درازم.
خدا نیست؟ شاید باشد! نمی دانم.
پیش رخ آسمان.... تا نگری.... نمی دانم چه می گوید. ولی خوب می خواند، صدایش درون آدم را نوازش می دهد.
"هفت شهر عشق" "عطار نیشابوری" را هم می خواندم.
اشکم درآمد من در کدام وادی گیر کرده ام؟
"طلب"،  " عشق"، " معرفت"، " استغنا"، " توحید"، "حیرت"، " فقر و فنا"
حیرت!؟ همیشه حیرت، حیرت، حیرت

سه شنبه 19 آبان ماه 71
باز هم شب شده است و سکوت همه جا پر است جز سوت تیزی از کتری که روی بخاری گذاشته ایم چیزی شنیده نمی شود.
هوا رو به سردی می رود. چند شب پیش بارانی هم بارید و بوی پاییز را توی هوا پراکند،
اما هنوز گلدان یاس، گل های یاس می دهد و ما بدون ژاکت بیرون می رویم و جوراب نمی پوشیم.
روزها بود که دلم می خواست با آدرسی که از آلپاچینو داشتم، برایش نامه ای بنویسم.
حسم می گفت خودم را از دلداگی که نزدیک است نجات دهم و قلبم  را جایی در دوردست ها بند کنم.
هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم. نمی توانم.
آن تنهایی غریبانه ای که او در یک جای دیگر دنیا دارد.
من را یاد خودم می اندازد. نباید بگذارم چینی نازنک تنهایی اش ترک بردارد.
با او نمی توانم بی پرده و صریح باشم آن طوری که با میم هستم.
" دیروز دعوتم کرد که در میهمانی دوستانه ای که امشب در خانه اش داشت شرکت کنم. ترسیدم بروم، هنوز برای این قدر به هم نزدیک شدن ظرفیت ندارم. گفتم، نمی توانم و کار دارم و بهانه آوردم"
عصر به دیدن بچه های گروه نمایشمان رفتم دلم باز نشد. شب هم اگر می رفتم مهمانی دلم باز نمی شد.
سودایی شده ام.

چهارشنبه 20 آبان ماه 71
امروز دوربین عکاسی تهمینه را گرفتم و رفتم خانه استاد اخوت. چند عکس از خودش و مه جبین خانم. کنار کتابخانه، کنار پنجره، نشسته باهم، دست در دست هم. بدون هم، با گلدان ها، با حیاط گرفتم. گفتم خودم چاپش می کنم و برایتان می آورم تا برای مجید بفرستید.
استاد اخوت گفت: برای آن که مجید نگران نشود یک نامه به خط خودش برای او نوشته است. هر چند فکر می کرد مجید بدش نیاید من هم گاهی خطی برای او بنویسم.
به استاد گفتم: اصلا این کار را نمی کنم و این کار را مداخله خیلی ناجوری در زندگی خصوصی اش می دانم.
گفتم، حتماً آنجا دنیای خودش را دارد با مرجان یا بی مرجان. عشق خودش را پیدا کرده و با زندگی خودش خوش است. نباید به زور وابستگی او را به این سرزمین بیشتر کرد. هیمنطوری هم روزگار سختی دارد.
استاد با دلسوزی به من نگاه کرد و گفت: چقدر عاقل هستی دخترم، ولی در کار عشق، عقل و خرد به کار نمی آید. اگر عاشق هستی وقت را نباد تلف کرد باید تور را انداخت و انداخت و شکار را گرفتار کرد.
آن قدر اصرار کرد که آخرش مجبور شدم وسط یک کاغذ سفید همین دو بیت را بنویسم.
سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گربزنندم به تیغ، در نظرش بی دریغ
دیدن او یک نظر، صد چو منش خون بهاست
 استاد گفت: عیبی ندارد خودم اول و آخرش را پر می کنم و می فرستم برای  آلپاچینو.
حاشیه: من نمی خواهم عاشق بشوم دیگر


جمعه22 آبان ماه71
چراغ باور من بوی خوب یاس می دهد امروز
و نور روشن خود را به روی بستر بی رونق ذهنم حراج کرده است
من از هجوم سیاهی گریخته ام
و پای لنگ خیالم مرا به بیکرانه آن دوست رهنمون گشته است
تمام خاک زمین در بساط کوچک من جمع
دیروز توی شرکت، بیژن برایم یک دسته پرونده قدیمی تولیدی را آورده بود نشسته بودیم کنار هم و او پرونده ها را به من می داد. و من هم یکی یکی آدرس ها و مقدار خرید را یادداشت می کردم. آقای میم آمد، و همان اول  هم آمد سری به من زد. بعد خیلی معمولی به هم سلام کردیم و او رفت توی اطاقش. نیم ساعت بعد خانم بالابلند زنگ زد که بیا آقای ملک کارت دارد. رفتم همین که وارد اتاقش شدم خیلی خوشحال برایش گفتم که این آخرین پرونده هاست که دارم اطلاعاتش را وارد می کنم و بایگانی می شوند. دلم می خواست بفهمد که چه کار مهمی کرده ام. اما نفهمید. خیلی عصبانی و ناراحت گفت: چرا ملاحظه نمی کنی؟ خیلی راحت نشستی کنار بیژن و عین خیالت هم نیست.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: منظورت را نمی فهمم.
مثلا خواست منظورش را واضح تر به من بگوید، گفت: تو متوجه نیستی خیلی ساده و معصوم هستی ولی او نشسته بود کنار تو و  تو را بو می کرد.
با تعجب و حیرت نگاهش کردم. اصلا نمی توانستم یک کلمه بگویم.
با دستپاچگی گفت: عزیزم تو همه را مثل خودت می دانی ولی بیشتر ملاحظه کن، زیاد هم با هر کسی که فکر می کنی آشنای قدیمی است اینطوری گرم نگیر همه مثل خودت نیستند.
حالم بد شد، یعنی چه من را بو می کرد؟ خوب بو کند؟ من بوی عرق می دهم. حتی عطر هم نزده بودم. اگر این طور باشد با تو هم نباید گرم بگیرم. با تو هم نباید شام بخورم. خودخواه، ازخودراضی. حتماً چون دعوتش را قبول نکردم اینطوری دارد تلافی می کند. خدایا اصلا نمی فهمم این مرد را،  خودش ............ اه حرفهای تکراری.  آن قدر حالم بد بود که بدون گرفتن مرخصی از شرکت زدم بیرون و برگشتم خانه.
جمعه شب است کنار پنجره ایستاده ام، سرک کشیدن عقلم را از لای پرده نفس و تن و غریزه به یاد می آورم.
سکوت خانه مرا گیج کرده است. سودابه و بروبچه ها اینجا بودند. رفتند، بچه ها شیطانی هم کردند و حسابی دعوا هم شدند و نهاری بود و بحثی و دور هم جمع شدنی و تجدید دیدار چقدر خوب که سرم گرم بود. حالا اما بغض کرده ام و رنجیده ام.

شنبه23 آبان ماه 71
امروز صبح نرفتم سرکار، عکسهای استاد اخوت را که چاپ کرده بودم برداشتم و بردم برایش خیلی خوشش آمد. بعضی ها را سیاه و سفید چاپ کرده بودم خیلی هنری شده بود. چند عکس هم از کوچه و خیابانهای تهران گرفته بودم از همان حوالی محله قدیمی خودمان و آلپاچینواینها، عکسها را دادم به استاد که اگر دلش خواست برای آلپاچینو بفرستد. اگر بیشتر دلتنگش نکند. وقتی برگشتم مامان  گفت از شرکت زنگ زده اند و سراغت را گرفته اند و منشی شرکت می خواسته مطمئن شود که فردا حتماً می روی سرکار یا نه.
شب است تهمینه د راطاق نشسته چیز می نویسد. خاطرات. چه خاطره ای؟ چه روزگار کسالت باری، چه تلخ، کاش مال او شیرین باشد. کسل هستم. روحم خسته است. خوابم می آید، چشمهایم می سوزد و مثل این که مریضم.

یک شنبه 24 آبان ماه 71
امروز رفتم شرکت، با این که خیلی دل چرکین بودم اما کارهای معمولم را انجام دادم و کلی نوشتم. ساعت حدود10 بود که آقای میم آمد. خیلی سرسنگین با او سلام و علیک کردم و حتی نگاهش هم نکردم. خودش آمد توی اطاق و جلوی میزم  و خیلی آرام و محترمانه گفت: لطفاً چند دقیقه بیا اطاق من کارت دارم.
نیم ساعت بعد با بی میلی رفتم اطاقش. نشسته بود روی مبل ، خواهش کرد بنشینم( خیلی مودب شده بود). کف دستهایش را به هم چسبانده بود و گرفته بودشان جلوی دهان و بینی اش. نشستم روبرویش باز هم ترجیح می دادم نگاهش نکنم.
گفت: نگاه نمی کنی؟
گفتم: به نظرم کار درستی نیست.
گفت: چی کار درستی نیست؟
گفتم: همین نگاه کردن به یک دوست قدیمی. به هر حال دارم یاد می گیرم ملاحظه کنم و مواظب باشم.
گفت: لجبازی نکن؛ من رو با بیژن مقایسه می کنی؟
اخم کردم و شانه بالا انداختم.
با ناراحتی گفت: من یه مردم، با احساسات مردانه آشنام. وقتی بهت می گم بهتر شرایطت رو عوض کنی باید بهم اعتماد کنی.
با دلخوری نگاهش کردم و گفتم: من هم یک زنم ولی  هیچ وقت در مورد ...
حرفم را خوردم میخواستم بگویم در مورد زنهایی که با آنها بودید یا هستید دخالت نمی کنم.
آهسته گفتم: من در کار شما دخالت نمی کنم چون زندگی شما به خودتون مربوطه.
گفت: منظورت اینه که نباید در زندگیت دخالت کنم!؟ حتی اگه احساس کنم ممکنه به صلاحت باشه؟
آرام نگاهم را روی صورت و چشمهایش  لغزاندم و گفتم: شما صلاح من رو می خواید؟
توی چشمهایش گیر کردم، هیچ وقت نگاهش را اینطور ندیده بودم.  در نگاهش نوعی شیفتگی و دلواپسی بود. نمی توانستم به حرف زدن ادامه دهم. ظاهراً او هم یادش رفته بود چه می خواست بگوید. نمی دانم چند ثانیه یا حتی دقیقه بهم خیره شده بودیم. کاری که کلمه نمی تواند انجام دهد، نگاه می تواند.
بعد هر دو درست در یک زمان انگار زبان نگاه هم را فهمیده باشیم با عجله بلند شدیم. من دستپاچه گفتم: ببخشید من یه سری کار دارم باید برم انجامش بدم.
او هم سریع رفت پشت میزش و بدون این که دیگر به من نگاه کند گفت: باشه برو به کارت برس.
آه خدای من، با من بدجنسی نکن، این عشق شیرینی برای من نخواهد بود، من نمی خواهم که دیگر عاشق شوم

دوشنبه 25  آبان ماه71
روزگار بدی است مسخره است محمد خواستگار قدیمی تهمینه که یک بار آمدند و جوابشان کردیم می خواهد ازدواج کند. سعیده دختر دخترعموی مامان عقد کرده، فرید برادرش می خواهد با شیما دختر خواهر عصمت خانم ازدواج کند و مژگان می خواهد با برادر شوهر یاسمن جان پیوند زناشویی ببندد و فکر کن که تمام این اخبار چه ضربات مهلکی را بر روح و روان مامان وارد کرده.
دلم برای مامان سوخت، دخترهایی دارد که تکلیفشان با خودشان روشن نیست. تهمینه البته ناراحت شد چون همه این هایی که در شرف رفتن به خانه بخت هستند خیلی سنشان از او کوچکتر یا لااقل هم سن او هستند و اینها باعث شدکه امروز برای مامان و برای همه روز خوبی نباشد و سودابه پیام آور شادی نباشد. از نظر مامان، من و تهمینه هر دو ترشیده شده ایم و الان نگران منیژه است. با ناراحتی به ما می گوید شما به زنهای خانواده پدری تان کشیده اید و صلاح کار خودتان را نمی داند. تهدید کرد که دیگر حتی یک کلمه هم به ما نمی گوید: چه بکنیم و چه نکنیم آن قدر بمانیم که موهایمان هم به رنگ دندانهایمان شود.
  من فردا امتحان ماشین نویسی دارم و خوب نخوانده ام! بروم انگشتهایم را بگذارم توی برگ گل.
https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

بابک گفت...

عشق قشنگ و خطرناکی است که دارد شکل می گیرد!
من رو باش که بالا سمت راست آرشیو رو نگاه می کردم و بغل 2016 عدد 56 یا 52 می دیدم و فکر می کردم اوووووه هنوز پنجاه و چند تا مونده که بخونم. نگو اواخر 2016 بودم و نمی دونستم
ژانویه و فوریه مثل برق و باد گذشت. اینجا هم. باید در ماه مارس کاری کارساز کرد
باز افتادم به پرت و پلا گفتن. از شما ممنونم خارخاسک گرامی که این یکی 2 هفته لحظات شیرین و پر شر و شوری را قلم زدی