۱۶ بهمن ۱۳۹۴

از سه شنبه 6 تیرماه 68 تا سه شنبه 6 آذر ماه 69


سه شنبه 6 تیرماه 68
باغ بزرگ جلوی مدرسه را خراب کرده اند، می گویند می خواهند مترو بکشند! مترو یک قطار زیرزمینی است که زیر زمین حرکت می کند و مسافرها را از یک نقطه به نقطه دیگر می برد. حالا یکی باید بپرسد باغ مهم تر است یا مترو؟ چیزی که همیشه دبیرستان ما را از همه دبیرستان های دیگر تهران متفاوت می کرد همین باغ بود که یک مسیر خاکی در وسط داشت و در دو طرف سه ردیف درخت و در وسط هر دو ردیف درخت، یک جوی آب جاری زلال، از گواراترین آب قنات های تهران، بابا می گفت: این آب #قنات_فرمانفرماست که می آید زیر دبیرستان پسرانه چسبیده به مدرسه ما با آب #قنات_سرآسیاب یکی می شود و می آید توی دبیرستان ما از داخل جویهای دو طرف حیاط رد می شود و می رود داخل #باغ و دوباره می افتد توی جوی هایی که وسط ردیف های درختان دو طرف باغ است بعد می رود زیر خیابان #آذربایجان و حرکت می کند به طرف #قصرالدشت و در نهایت #نواب!
همه اینها را گفتم که بگویم تمام شد! مدرسه ما دیگر باغ ندارد و  جوی آب جاری زلال ندارد.  امروز که رفتم مدرسه دیدم کار ساخت و ساز و تخریب باغ و کندن زمین را برای کشیدن مترو شروع کرده اند و یک در هم از داخل کوچه برای رفت و آمد ما درست کرده اند.
مثل بچه کوچولوها بغض کردم و گریه ام گرفت. تمام چیزهای قشنگی که من دوست دارم یک شبه خراب می شود. 

یک شنبه 15 مرداد ماه 68
امروز رفتم کارگاه "آقای میم" ظاهراً آقای میم هم افتاده است به #تعمیرات_ساختمان. همه جا شلوغ و پر از #مصالح و کارگر بود. خود آقای میم هم نبود. از بیژن پرسیدم اوضاع چطور است و چرا اینطوری شده؟ گفت: قرار است از ورودی ساختمان برای طبقه بالا یک راه پله بگیرند و آن راه پله نرده ای توی حیاط را هیچی کنند! رفتیم با بیژن نشستیم توی آشپزخانه، برای اولین بار می رفتم توی راهرو که البته این راهرو را هم قرار است بیاندازند سر اطاق آقای میم و یک تغییرات دیگری به ساختمان بدهند.
پسر خوبی است این بیژن حد و حدود خودش را فراموش نمی کند. شاید هم برای این که بیچاره هی از طرف آقای میم توسری می خورد. نشستیم برای من شیر و کیک آورد. من هم طراحی هایم را درآوردم و نشانش دادم. خیلی خوشش آمد. ازش در مورد پاکتی که آن بار بهش دادم تا به آقای میم بدهد پرسیدم. گفت: اولش اصلا چیزی نگفت، اخم کرد و پاکت را انداخت روی میز.  اما بعدش که رفتم توی اطاق تا تمیز کنم و #زیردستی ها و لیوان ها را بردارم.  صدایم زد و پاکت را داد به من و گفت: بیا سهم خودت است. بیژن گفت توی پاکت 1000 تومان بوده. یعنی خیلی خیلی بیشتر از آن که ما با هم قرار گذاشته بودیم.
راستش اولش یک کمی پشیمان شدم اما بعدش فکر کردم چه بهتر. همین که بفهمد من گدا گشته پول دادنش نیستم خوب است. اما او هم خیلی زرنگ است، پول را داده به بیژن، یعنی که اصلا قید هزارتومانش را زده بوده و چه می داده به من و چه به بیژن برایش فرقی نمی کرده.

دوشنبه 16 مردادماه 68
دوران نامزد بازی #تهمینه و حبیب هم دارد تمام می شود. تا تقدیر چه باشد. امروز معلوم نیست ساعت چند حبیب و خانواده اش آمده اند، من نبودم، کلاس نقاشی بودم، هنوز هم توی اطاق نشسته اند و دارند نقشه می کشند و برنامه ریزی می کنند برای بعد از محرم و صفرعروسی بگیرند. شب شده است. من آمده ام اینجا توی #گلفروشی نشسته ام خاطره می نویسم، برای توی خانه بودن و پای صحبت اینها نشستن حوصله ندارم. صدای نجوای کولر می آید و خش خش  زرورق های رنگی که برای بستن دسته گل ها به دیوار آویزان شده اند. بوی گل ها پخش شده داخل مغازه، بوی رز، میخک، ژرورا، #گلایل،  عطر گل ها فضا را انباشته کرده. گه گاه ماشینی رد می شود و عابری از جلوی شیشه مغازه می گذرد. توی ذهن این عابرها، توی ذهن آدم های این شهر چه می گذرد؟ بیمارستان شهریار درش باز است، یک نگهبان تپل قد بلند روی پله ها ایستاده تکیه داده به دیوار سیگار می کشد، به چه فکر می کند؟ رویایش چیست؟ من دستهایم را گذاشته ام روی هم چانه ام را گذاشته ام روی دستهایم به خیابان نگاه می کنم. شبها خیابان خستگی در می کند. چشمهایم را روی هم می گذارم، باز می کنم. رویای من چقدر دور از دسترس به نظر می رسد..


سه شنبه 14 شهریور ماه 68
چرا من همیشه این همه راه را می روم و بعد می فهمم که ای کاش اول زنگ می زدم و مطمئن می شدم که آقای میم هست یا کاری ندارد و بعد می رفتم؟ کارهای تعمیراتی دفتر آقای میم تقریبا تمام شده است. #طبقه_ اول را خیلی قشنگ و تمیز درست کرده اند دیگر وقتی وارد ساختمان می شویم یک ورودی خیلی بزرگ با دو سه پله جلوی رویمان وجود ندارد. نصف ورودی شده است راه پله طبقه بالا و نصف دیگر یک  ورودی به اطاق منشی دارد که از اطاق منشی هم با یک در به اطاق مدیر راه دارد، نصف راهرو را هیچی کرده اند و انداخته اند سر اطاق. و به این ترتیب دوتا اطاق درآورده اند. یکی سمت راست و یکی سمت چپ. سمت راستی اطاق مدیر یا آقای میم است و سمت چپی اطاق منشی که کوچکتر است از هر دو اطاق به تراس راه دارد  و از اطاق منشی به اطاق رییس هم یک در گذاشته اند. #آشپزخانه و #سرویس_بهداشتی با یک در به اطاق منشی راه دارد. از این در که وارد می شویم یک راهروی کوچک است و سمت راستش آشپزخانه و کنارش  سرویس بهداشتی قرار گرفته. طبقه بالا را هم رفتم دیدم. همان ترکیب سرویس بهداشتی و آشپزخانه ولی با یک اطاق خواب و یک نشیمن کوچک. امروز رنگ کارها آمده بودند و داشتند دیوارها را رنگ می کردند.  بیژن گفت: آقا منصور حتما پنج شنبه هستند اگر خواستی بیا کارهایت را نشان بده. بیچاره می خواست 500 تومن از پولی که به آقای میم پس داده ام را به من بدهد. قبول نکردم.
وقتی به خانه برگشتم دیدم کامران خانه است. یادش به خیر وقتی کوچک بودیم همبازی بودیم. یک پسرخانه هم سن و سال آدم همیشه می تواند خیلی دوست داشتنی باشد. یک بار با هم گم شده بودیم. یک بار هم توی کمد رخت خوابهای خانه خودشان به زور من را بوس کرد که من به صورتش تف پاشیدم و گازش گرفتم و از همان زمان به بعد دوستی مان به دشمنی تبدیل شد. بعد از آن دیگر هیچ وقت از این پسر خوشم نیامد. حالا امروز آمده خانه ما و برای آن که خودش را جلوی بابا و دیگران خیلی متجدد نشان بدهد برای اولین بار بعد این همه سال دشمنی دستش را می آورد جلو که به من دست بدهد. من هم به او دست دادم. خیلی سرد و شل و ول.  آمده تهران و برای خودش دنبال خانه می گردد و در جواب مامان که گفت: می خواهی زن بگیری؟ گفت: تا آخر عمر که نمی توانم عذب باقی بمانم( درحالی که دقیقاً هم سن من است) مامان هم سریع ایشی کرد و گفت: وااااا ککه! و من دیگر نتوانستم جلوی خنده خودم را بگیرم، آن قدر خندیده بودم که اشک از چشمهایم جاری شده بود. خود احمقش هم از خنده من خنده اش گرفته بود. ( خودش نمی داند ککه به اصفهانی می شود گُه)
پنج شنبه 16 شهریور ماه 68
بلاخره آقای میم را دیدم. وقتی رسیدم دم در ساختمان یک سری وسایل جدید و #مبلمان_اداری و کاری و خانگی  خریده بودند و داشتند می بردند تو، همان جا و همان لحظه احساس کردم که ای کاش اصلا نمی آمدم و حالا توی این شلوغ پلوغی بگویم چند من است؟ برای همین از همان دم در برگشتم که بروم هنوز به سر کوچه نرسیده بودم که  دیدم بیژن بدو بدو آمد و صدایم کرد که چرا نیامدی تو، آقا منصور از توی حیاط کارگاه تو را دیده و گفته بیایم صدایت کنم. برگشتم و با هم از لای دست و پای آدم هایی که وسایل می بردند داخل برای اطاق های بالا رفتیم تو، واقعا که اطاق آقای میم را خوب دکور کرده بودند. همه چیز نو و تمیز و شیک شده بود. به جای آن میز بزرگ وسط یک #مبلمان_نشیمن  قشنگ جلوی میز کاری اش گذاشته بود و یک میز کوچک  چراغ دار هم در سه کنج اطاق سمت چپ بود. میزاداری و کتاب خانه و اووووه ولش کن....همین که وارد اطاق شدم گفت: حالا دیگه تا اینجا می آیی  و تو نیامده برمی گردی؟
خندیدم و گفتم: فکر کردم میان این شلوغ پلوغی ها پیدا کردن شما سخت باشه.
لبخند زد و گفت بنشینم روی مبلهای چرمی سیاه و ببینم راحت هستند یا نه. خودش هم نشست روبروی من!
نشستم و یک کمی بالا و پایین و چپ و راست شدم و گفتم: عالیه، زیادی راحت نیست؟
جوابم را ندارد و فقط سرزنش آمیز نگاهم کرد.بعد گفت: حالا دیگه برای من شاخ و شونه می کشی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چجوری یعنی؟
با اخم گفت: یعنی پول پس می فرستی!
گفتم: شما اصلا کار من رو ندیدید، از قبلی ها هم خوشتان نیامده بود برای چی باید قبول می کردم؟
با همان #لحن_طلبکار گفت: حالا دیگه تو یک وجب بچه برای من تعیین می کنی که من کی خوشم اومده و کی بدم اومده؟
گفتم: یعنی وقتی خوشتون می آد ادای بد اومده ها رو در می آرید؟
تکیه داد به پشتی راحتی و گفت: کی گفته از هر چی خوشم اومد بلافاصله باید واکنش نشون بدم؟ ممکنه دیر و زود بشه.
گفتم: پس اگه دوزاریتون خیلی دیر می افته اون کاری که شما کردید مثل صدقه دادن بود.
کم کم احساس کردم عصبانی شده گفت: صدقه؟ من به کسی پول مفت نمی دم.
من هم گفتم: منم برای همین پولتون رو برگردوندم. خیلی ممنون که جلوی همه به من پاکت پولتون رو دادید؟ الان همه فهمیدن که شما چقدر دست و دل بازید.
خنده مسخره ای زد و گفت: هاااان پس برای این نارحتی؟ چرا جلوی همه بهت پول دادم؟
گفتم: بله ناراحتم، واقعا هر روز احساس ناراحتی بیشتری کردم. تا جایی که فکر کردم شاید اشتباه کردیم که با هم قرارداد بستیم.
پوفی کرد و گفت: دو ماهی یک بار بدو بدو می آی، دوتا دونه کار می اندازی جلوی من، نگران قرارداد کاری هم هستی؟ خوبه، ای کاش حداقل دلیل نیومدنت درس خوندن باشه.
غیر قابل تحمل ترین حرفی که می توانست بزند همین بود. از فکر این که او هنوز  من را به چشم یک دختر تنبل می بیند که یک سال هم #رفوزه شده  و هرازچندگاهی این را می زند توی سرم خیلی ناراحت شدم. صورتم گرگفته بود و اصلا نمی توانستم خودم را کنترل کنم حال خودم را نمی دانستم.
همانطور که ناخواسته قطره قطره اشک می ریختم گفتم: شما نگفتید که من باید هر روز بیام. نگفتید که هر هفته بیا.گفتید هر وقت تونستی بیا.  من هر وقت تونستم اومدم. من که نمی تونستم هر روز بیام. من اگه هر روز می اومدم شما فکر می کردید لابد می خوام از شما پول بیشتری بگیرم که هر روز می آم. فکر می کردید که می خوام سوء استفاده کنم. شما اگه من هر روز می اومدم هم یه چیزی به من می گفتید.
بدبخت آقای میم چه کارمند باهوش و زرنگی هم به تورش خورده است، وای خدایا یک بچه ننه به تمام عیار بودم. دوساعت تمام طول کشید، تا با خواهش و تمنا وا لتماس و آخرش هم قربان صدقه من را ساکت کند. یعنی من گریه نمی کنم، گریه نمی کنم وقتی که گریه می کنم دیگر نمی توانم جلویش را بگیرم. هر بار که ساکت می شدم باز هم ناخواسته یاد یکی دیگر از مشکلاتم که هیچ ربطی هم به آقای میم نداشت می افتادم و گریه ام می گرفت. آخرش تا یک بسته دستمال کاغذی و یک پارچ آب خرجم نکرد آرام نشدم.
واقعا از خودم خجالت کشیدم. رفتارم عین بچه کوچولوها بود ناامید کننده ترین رفتار را داشتم. آخرش هم چهره ضعیفی از خودم پیش آقای میم نشان دادم. بدتر از همه او را وحشت زده کردم " خوب فکرش را کن یکهو وارد اطاق یک مرد گنده بشوی و ببینی یک دختربچه کنار تو، توی اطاقش نشسته و زار زار گریه می کند اولین چیزی که به فکرت می رسد چیست؟" اینها حرفهایی بود که خود آقای میم به من زد. و التماس می کرد که گریه نکنم.

یک شنبه 19شهریور ماه 68
از #مدرسه_هنر_و_ادبیات آمده بودم و توی اطاق پشتی خودمان داشتم برای تهمینه تعریف می کردم که یک پسره چطور و از کجا تا کجا دنبالم افتاده بود فقط برای آن که به من بگوید: پایین مانتویم یک نخ سفید چسبیده است، و این که شاید بیچاره می خواسته نخ بدهد، اما من باید زودتر خودم را می رساندم سر کلاس و این که چقدر حیف شده است و چقدر خوش قیافه و جذاب و تودل برو بوده، حالا همه اش هم به شوخی می گفتم و هی کار و کردار پسره را برای تهمینه تعریف می کردم و با هم می گفتیم و می خندیدم. من هم که می دیدم تهمینه خوشش آمده و از آن روزهایی است که سرحال است و می توانیم برای هم پرحرفی کنیم هی شورش می کردم و با شرح و تفصیلات در مورد تمام پسرهایی که در این چند وقت که با هم همصحبت نشده بودیم عاشق و واله من شده و بدون من خورد و خوراکشان هیچی شده بود خالی بندی می کردم. اصلا گویا از یک منبع غیب مدام الهاماتی به من می شد ومی پرسید: خوب بعدش؟ خوب دیگه؟ بازم بگو ببینم؟  دیگه کی از تو خوشش آمده؟
خلاصه هی گفتم و گفتم و هی غش و ضعف رفتیم تا این که یک باره یک صدای تق از #اتاق_نشیمن آمد. من و تهمینه یک باره هر دوتا خفقان گرفتیم . من آهسته رفتم تا ببینم پشت در کیست، یعنی اطاق های پشتی ما یک جوری است که قبلا بهم راه داشت اما بابا با سلیقه خیلی عالی و محکم کاری برداشته است بین این دوتا اطاق را دو صفحه بزرگ نئوپان گذشته و این دو اطاق را از هم جدا کرده است و اتفاقاً خیلی هم به خودش می بالد که بدون صرف وقت و هزینه زیاد و بدون آن که درخانه پدری دخل و تصرف بوجود بیاورد در کشویی درست کرده است.
خلاصه چشمم روز بد نبیند، وقتی در را کنار کشیدم دیدم عمه #سیمین_دخت با چهره ای شبیه #اکوان_دیو پشت در نشسته است. دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. یعنی  فقط اگر کسی عمه سیمین دخت من را دیده باشد می فهمد که من چه می گویم؟ عمه سیمین دخت بزرگترین خواهر باباست و مدیر یکی از بهترین و سطح بالاترین دبیرستان های دخترانه قزوین است. از آن مدیرهایی که خانم رمقی در مقابلش سوسک هم نبودند.  این چند روز که فک و فامیل برای فروش خانه پدری هی می آمدند و می رفتند خانه ما، عمه سیمین دخت که همیشه دلش برای عمو بزرگه می تپد ترجیح می داد شبانه روز آنجا باشد. اما معلوم نبود امروز چطور سر از خانه ما درآورده و در آن ساعات شوم که من با الهام غیبی مجبور به #اعترافات_سخیف پیش تهمینه بودم همه حرفهای من را شنیده بود.
من با خنده ماسیده روی لبم به عمه جان سلام دادم و او هم با مثل #برج_ زهرمار فقط سری برایم تکان داد و بدون آن که به من نگاه کند با یک صدای دورگه و کلفتی که انگارکن از گلوی شیرعلی قصاب درمی آید گفت: آفرید، برو یک لیوان آب برای من بیاور.
معلوم است که باید می رفتم آب سرد می آوردم چون حتماً عمه خانم با شنیدن آن اعترافات شوم و شرم آور از طرف یکی از دخترهای برادرش حتماً جوش آورده بود.
برعکس خانواده مادری، زن های خانواده پدری من اصلا به هیچ وجه حتی یک سرسوزن از احساسات زنانه بویی نبرده اند. خیلی بداخلاق و جدی و بی ناز و نوز هستند. چیزی که در زن های خانواده مادری بیداد می کند. یعنی در حالی که زن های خانواده مادری در هر سن و سالی که باشند پیش کفترهای نر هم عشوه می آیند و با چشم و ابرو حرف می زنند. زن های خانواده پدری هر کدام یک شهرتی دارند که کمر رستم را می شکند. مثلا عمه پدرم معروف بوده به محترم پلنگ کش، یکبار که شوهرش خانه نبوده و شب بوده و کلبه شان هم بالای کوه دور از دسترس و خیلی متروک بوده یک پلنگ گرسنه به بوی آدمیزاد جذب کلبه عمه محترم می شود. و شروع می کند به کندن زمین و پنجه کشیدن به در و دیوار و حتی یک  قسمتی از کلبه را هم خراب می کند که بیاید تو اما، عمه محترم برای دفاع از بچه هایش با تبر به جان پلنگ می افتد و پلنگ را ناکار می کند.  مادر بزرگ پدرم هم وقتی در جریان نهضت مشروطه شوهرش را در تبریز از دست می دهد بچه هایش را بر می دارد و از تبریز تا تهران پیاده می آورد. ( البته بعید است بین راه توقف نکرده باشد و چیزی نخورده باشند) دختر عموی پدربزرگم هم وقتی در روسیه شوهرش را اعدام می کنند خودش تنهایی می رود #کاخ_کرملین با #استالین_سبیل یک به دو می کند تا بلاخره راضی می شود جنازه شوهرش را به خودش بدهد تا جایی که خودش صلاح می داند دفنش کند و.... خیلی زن های  دیگر از این قبیل.  حالا همه اینها را گذاشته ام کنارِ این حرفهای جلفی که من به تهمینه می زدم و از ته دلم هم خوشحال بودم و می دانم که عمه سیمین دخت جان هیچ وقت از سر گناهم نمی گذرد و لابد توی دلش با خودش می گوید که این خون جلف و هرجایی خانواده مادری این دخترآخرش کار خودش را کرده  و این دختر هم فامیل ما را از اصل و نسب انداخته است. خدا به دادم برسد، یعنی همین طوری هم میانه من و بابا بهم ریخته است، چه برسد به این که عمه جان بنشیند برای بابا داستان من و آن همه عشاق سینه چاک را هم تعریف کند.
سه شنبه4 مهرماه 68
خانه را با بغضی نیم خورده ترک کردم. در حالی که شدیداً دلم هوای گریستنی سیر داشت، با مامان خداحافظی نکردم، یا شاید هم کردم ولی آنقدرسرد که دل او هم گرفت و در راه سرد و خشک و خالی بودم. بی روح و خشن مثل یک چوب و در خانه عمه دلقکی یا شاید مزاحمی و حال هم دلم گرفته است. دلم هوای گریه کرده است و قلبم دیگر پر اشتیاق و جوان نمی طپد، دیگر پیر شده ام. یا بچه ای که ادعای بزرگی می کند. دلم برای #درختهای_کاج خانه تنگ شده، نم اشکی در چشمم دوید و بغضی فرو نشست. دلم برای حیاط خانه، اتاق ها، آجرهای قدیمی و شکسته، #طاقچه ها، دلم برای صدای همیشگی ضبط صوت و صورت تپل مادرم و حرفهای شیرین تهمینه تنگ شده و اشک سرازیر شد و من پنهان شده ام. مادرم من را هوایی کرد.
گلویم صندوقچه هزاران درد است و بغضی که در حال انفجار است، می پرسم از خودم: آیا گردن باریک من تحمل می تواند داشت؟
عمه بودن #هیولایی شده است برای من، بیچاره عمه جز خوبی در حق من در این چند روز چه کرده است!؟ به بابا گفت که من باید سال آخر را خوب درس بخوانم و تشویقش کرد که من را بفرستد قزوین تا در مدرسه ای که به این آسانی ها کسی را ثبت نام نمی کند و دکتر مهندس ها برای ثبت نام دخترهایشان در آن سرو دست می شکنند و پیشنهاد رشوه های آنچنانی می کنند، خودش رسماً اسم مرا بنویسد. وای بابا بابا بابا چقدر تو خامی.
اینجا خندیدن #ممنوع است، چون عمه جان دوست ندارد کسی بخندد، من اگر دو روز دیگر در این خانه بمانم پیری زودرس می گیرم، بیچاره گلناز که مشتاق است برای خندیدن، مادرم مرا هوایی کرد. فردا به خانه سودابه می روم و پنج شنبه به خانه برمی گردم و در راه به سیری دل می گریم و چه آرزویی برای گریستن دارم من، فردا به خانه سودابه می روم و خواهم گریست، آخر دلم برای همه چیز تنگ شده است برای سیاوش، برای دوستانم،  برای مدرسه ام، برای آن بازارچه میوه و سبزی روبروی دبیرستان.
دلم برای همه چیز گرفته است. از این اطاق شلوغ و تاریک و منیژه که خسته است و می بینم که در چهره اش آثار نارضایتی پیداست.
حتی منیژه را هم به #قزوین فرستاده اند تا زیر دست عمه به یک دختردرس خوان تبدیل شود. دلم گرفته است که #مادر_بزرگ شده ام. این روزها بهترین تنوعم آمپول زدن است، چون برای دقایقی از خانه خارج می شوم. از روزی که آمده ام بیمارم، گلودردهای وحشتناک دارم.  دلم برای گلناز گرفته است که نمی تواند بخندد، دلم از عمه گرفته است که همیشه لباس سیاه می پوشد و دلم از فرید پسرِ کوچولوی پسرعمه فرهاد گرفته است که همه جا تف می اندازد و ادرار می کند. دلم از آسمان این شهر، دلم از زمین این شهر، دلم از مردمان این شهر گرفته است و خسته ام.
چهارشنبه 12مهرماه 68
ساعت یک ربع مانده به دو بعد از #نیمه_شب، شاید روزگار دیگری باشد، شاید کلامم #آهنگی گرفته باشد. نه آن صدای غمگین که سه شنبه هفته پیش گوش را آزار می داد.
1-تهمینه دانشگاه قبول شده است، #مدیریت_صنعتی، #دانشگاه_آزاد_تهران_مرکز.
2-هنوز گلو درد دارم، گلودرد چرکی حاد از نوع استرپتوکوکی،
3-بابا و مامان آمده بودند #قزوین تا ما را با خودشان برگردانند. مامان موفق شده است بابا را وادار کند که ما را برگرداند مامان  از این که گلودردم اصلا خوب نمی شود نگران است. با بابا که اصلا حرف نزدم به مامان هم گفتم مشکلی ندارم و همین جا می مانم. منیژه را بردند اما من ماندم. 

شنبه 15 مهرماه 68
1-یکی از گرفتاری های سودابه این است که هر روز باید نامه هایی که دوستان من از #تهران برایم نوشته اند را به خانه عمه بیاورد و بدون این که عمه بفهمد تحویل من دهد. عمه این #نامه_ خوانی _ها را مخل تحصیل و علم اندوزی بیشتر من می داند و ممنوع کرده است.
2-دیروز وقتی کفش کتانی که مامان برایم از تهران خریده بود و به اینجا آورده بود را پوشیدم  و به مدرسه رفتم عمه توی مدرسه جلویم را گرفت و گفت: این چیه روکفشت؟ با وحشت نگاه کردم و فکر کردم شاید #سوسکی، #مارمولکی چیزی روی کفشم باشد. ولی چیزی نبود. گفتم: چی #خانم_مدیر؟ با تعجب و حیرت گفت: این دوخت سبز که کنار کفشت است. کفش کتانی مشکی ام یک ردیف نازک نادیدنی دوخت سبز پررنگ داشت دقیقاً بین کفی و بدنه آن زیر، خدایا چرا ضعف چشم من باید به خانواده مادری ام برود، دماغم به خانواده پدری؟
3-همیشه سرصبحگاه بچه ها به صف می ایستند و عمه در حالی که چادر مشکی اش را از زیر گلو گرفته و لبه های چادر از دو طرف پرواز کنان توی هوا موج می خورند از بین صفها رد می شود و همه را مثل عقاب زیر نظر می گیرد. پسان پریروز وقتی از کنار من رد شد بلند طوری که بچه های دیگر بشنوند گفت: آفرید؟
من با ترس و لرز گفتم: بله خانوم مدیر!
عمه گفت: چرا اومدی ته صف ایستادی؟  بدو برو جلو!
همه دخترها برگشته بودند من را نگاه می کردند. با التماس به عمه نگاه کردم و گفتم: خانوم مدیر همین جا خوبه به قرآن. اخم کرد و گفت: بدو سر صف از امروز نماینده کلاس تویی.
همین طوری هم من مورد نفرت و انزجار همه هستم چه برسد به این که این مسئولیت سنگین و کمر شکن را هم عمه روی دوش های ناتوان من بگذارد. هنوز به نماینده کلاس شدن تمکین نکرده ام.
یک شنیه 16 مهرماه 68
یکی از لذت های #عمه این است که مدام توی بلند گوی مدرسه اسم و فامیل من را با یک صدای کشداری که همه بتوانند به خوبی بشنوند صدا می زند و من را می خواهد توی دفتر ( شرمم می آبد بگویم بیشتر اوقات برای خوراندن سرساعت، دقیقه  و ثانیه دقیق قرص های آنتی بیوتیک مرا به  دفتر می خواهد)  به خدا وقتی او نام فامیل من را می برد یک دفعه همهمه #پانصد_دانش_آموز فروکش می کند و همه سکوت می کنند و دور وبر را نگاه می کنند که ببینند چه کسی هم فامیل خانم مدیر و طرف خطاب اوست؟ من هم همیشه مثل همه دورو برم را نگاه می کنم.
روی هم رفته یکی از بچه تنبل های کلاس هستم، من نمی دانم بچه های این دبیرستان چطور درس می خوانند و چند ساعت در روز مشغول هستند؟ اما هر چه هست وضع درسی من و بلکه هم، کل همکلاسی های #دبیرستان تهرانمان اصلا قابل مقایسه با بچه های این دبیرستان نیست. خلاصه دستم گرم شده است مدام کاری می کنم که آبروی عمه جان برود. اما عمه سرسخت تر از این حرفهاست که به این بادها بلرزد. کاری که عمه در این مدرسه در این شهرستان کوچک می کند هیچ کدام از مدیرهای مدارس دخترانه تهران در پایتخت نمی توانند بکنند. در واقع عمه همه ی دبیرهای خوب و نخبه این شهر را اعم از زن و مرد گول زده است که بیایند در مدرسه او درس بدهند. ما پنج دبیر مرد داریم که یکی از یکی بهتر هستند. 
به هر حال دوبار در دو روز متوالی دو درسی که من همیشه نادیده شان گرفته ام از من پرسیدند و جلوی چشم همه بچه های کلاس که خیلی مشتاق بودند گند زدن من را ببینند، کلا ریدم.  آقای بهشتی دبیر عربی آنقدر بی تفاوت بود که هیچ اهمیتی نداد و خیلی قشنگ خیطم کرد. تنها امیدم به مبارزه کردن با اوست و دارم سعی می کنم عربی را به تنهایی بخوانم ولی مگر می شود؟  نامرد آن قدر کلمات و اصطلاحات حفظ کردنی دارد که تقریباً از خودم ناامید شده ام. هزار بار تصویر روز یک شنبه آینده جلوی چشمم رژه می رود که او از من درس می پرسد و من خیلی خوب از پسش بر می آیم. 
روز قبلش هم از من انگلیسی سوال شد که آن را هم بلد نبودم. عمه جان ببخش می دانم قوی تر از آن هستی که این شکست های کوچک من شان مدیربودنت را خدشه دار کند.
جمعه 28 مهرماه 68
دوباره برگشتم تهران، مامان نمی خواست که من دیگر قزوین بمانم. من هم دیگر نمی توانستم دور از خانه خودمان باشم. اما خانه همان خانه ای که وقت رفتن دیده بودم نیست. همه وسایل را جمع کرده اند. از این خانه می رویم. قرارها گذاشته شده است. خانه پدربزرگ را می فروشند.

سه شنبه 30 آبان ماه 68
زندگی بدتر از آنچه که پیش بینی اش را می کردم با من تا می کند. خانه بهم ریخته و شلوغ است. یک ماه بیماری مدام من را ضعیف کرده و دیگر نمی توانم مثل گذشته درس بخوانم. فکرم کار نمی کند، در خیلی از درسها عقب افتاده ام. اینجا در دبیرستان خودمان معلم ها آمده اند تند تند نصف کتاب را درس داده اند و جلو رفته اند. نمی دانم آیا من گناهی مرتکب شده ام؟ که حتماً شده ام، ولی دیگر این بدترین مجازات برای من بود. بابا، شده است یک عروسک کوکی که به ساز این و آن کوک می شود از خودش یچز زیادی ندارد هنوز در اوهام و رویاها به سر می برد. اگر می شد از خانه اش می گریختم. یک انزجار غیر طبیعی تمام وجودم را پر کرده است. فقط اگر قدرت گریختنی برایم بود، می گریختم، خسته شده ام از در خانه او بودن. برایم چون کابوسی شده. بخصوص حالا که دیگر قرار است از این خانه هم برویم و تنها وابستگی من و تنها زنجیره ای که من را به او متصل می کرد هم قطع می شود. نمی دانم... حتما فرزند بدی هستم. به قول خودش یک یاغی هستم.
شنبه 4 آذر ماه 68
بلاخره خانه به خانه شدیم. خانه پدر بزرگ تنها ماند و ما از او گذشتیم، آخرین تصویری که از او در ذهنم مانده است، خانه ای غمگین، خالی، فرسوده و رنجیده بود. وقتی همه رفتند من کارم را شروع کردم، با تک تک درختهایم خداحافظی کردم. با تک تک بوته ها وداع گفتم. به زیرزمین خودم رفتم و تمام لحظات عاشقانه ای که با او داشتم را گریستم. برای درختچه گل یخ شعر خواندم. درخت عناب را بوسیدم( خدارا شکربابا یک پاجوش از این درخت را با خود برده است)  و دست آخر درخت شاتوت را، درخت شاتوت  محبوبم  را در آغوش گرفتم و آن قدر گریه کردم و گریه کردم که به هق هق افتادم. شاید احمقانه به نظر بیاید. شاید زیادی احساساتی هستم ولی اینها زیباترین چیزهای زندگی من بودند که به من وفادار ماندند و من نتوانستم برای در کنارشان بودن کاری انجام دهم. از خانه که بیرون آمدم احساس کردم دیگر این شهر را دوست ندارم، دیگر این خیابان را، این آدم های مصنوعی را دوست ندارم. این شهر دیگر شهر من نیست. من در این شهر غریبه ام. من تمام وابستگی ام را دراین خانه دفن می کنم و می روم.
شاید بهتر بود در قزوین می ماندم . من تحمل تنهایی دردناک این خانه را نداشتم.
جمعه 10 آذر ماه 68
دیروز دکتر رفتم. #دکتر_پوست و مو فکر می کنم بخاطر مصرف #آنتی_بیوتیک  و دوره بیماری طولانی ضعیف شده ام ریزش مو گرفته ام و پوستم خیلی کدر است. دکتر یک پیرمرد #ارمنی صاف و ساده و بی تکلف بود. اول که تا مرا دید هیجان زده شد و در مورد چشمهای سبز یک چیزهایی گفت. بعد گفت: اوه اوه چه قیافه ی فهمیده ای داری تو! این قدر فهمیده نباش، یک زمان خودت را بزن به نفهمی، بگذار زندگی کار خودش را بکند. نباید برای اوج گرفتن یک باره با تمام سرعت شروع کنی به دویدن. باید آرام آرام بدوی و یواش یواش سرعتت را زیاد کنی بعد خودت به پرواز در می آیی. زور زیادی نزن. الان از زندگی لذت ببر، بگذار پسرها بیایند قربان صدقه ات بروند.
خندیدم و گفتم: دکتر اگر موهایم همینطوری بریزد و پوستم خراب شود دیگر هیچ کس نگاهم نمی کند چه برسد به این که قربان صدقه ام بروند.
گفت: نگران مویت نباش، مگر این که پسرها آن قدر کور باشند  خورشیدی که توی صورت تو می درخشد را نبینند.
خلاصه آن قدر گفت و گفت که کلی روحیه گرفتم. فکر می کنم ناقلا قلقش این باشد. هر دختر جوانی که می رود توی مطبش اول ازشان تعریف می کند تا حس زیبایی و جوانی در آنها زنده شود بعد دستورات پوستی اش را می نویسد. اینطوری از همان زمان که از در مطب می آیی بیرون احساس می کنی که پیش چه دکتر چیز فهمی رفته ای.
شنبه 11 آذرماه 68
خیلی دوست دارم یک سری بروم پیش آقای میم، اما با آن #ادااصولی که دو سه ماه پیش برایش درآوردم و آن گریه و زاری و آن التماس هایی که  کرد برای آن که آرامم کند، #خجالت می کشم. ولش کن به این زودی ها نمی روم کارگاه. در واقع کار جدیدی هم نکرده ام. شهریور ماه وقتی یک هو تصمیم گرفتند مرا بفرستند پیش عمه حتی امتحان های #پایان_دوره مدرسه هنر و ادبیات را هم نرفتم بدهم. خنده دار است این همه سال رفتم و کار کردم بعدش این طور شد.
شنبه 2 دی ماه 68
پنج شنبه روز تولدم را #جشن گرفتم. مامان #سنگ_تمام گذاشته بود و تمام دوستان مدرسه را دعوت کرده بودم. بزن و بکوب و بازیگوشی اما چیزی که میان همه این شیطنت ها گم شد این بود که من بازهم بزرگتر شدم. نوزده ساله شده ام.
حاشیه: #دایی_جان مامان دیروز فوت کرد. برادرش چندی پیش مرده بود به فاصله کوتاهی از هم، تمام پیرهای توی فامیل غزل خداحافظی را خوانده اند و بقول مامان حالا دیگر پرونده جوانترها باز شده است. قلبم گرفت برای فرار از این حقیقت گفتم: ای بابا، مامانی دوره ای است که دیگر جوان و پیر ندارد، همه در هم می میرند و فکر نمی کنم دروغ گفته باشم.
به هر حال امید گوهر با ارزشی است. که باید به جستجویش برآیم.

چهارشنبه 4دی ماه 68
بابا برای کاری که یکی از دوستانش در #شیراز به او پیشنهاد داده رفته است شیراز. اینطور پیش برود هیچ بعید نیست که تا چند ماه دیگر بیاید و بگوید: پاشید ببندید برویم شیراز زندگی کنیم. امروز اتفاق جالبی افتاد رفته بودم پشت بام همینطوری برای آن که ببینم آنجا می توانم آرامش و خلوت زیرزمین خودم را پیدا کنم. بعد دیدم پسر همسایه پشت #کولر خانه شان نشسته است و سیگار می کشد.
همسایه سمت راستی هم مثل همسایه دست چپی یک دختر و پسر بیشتر ندارد. پسرشان یعنی همین که نشسته بود پشت کولر سیگار می کشید، اسمش آرش است و اسم دخترشان آذر، وقتی من را دید خندید و بلند شد ایستاد، سیگارش را یک جور خاصی توی دستش گرفت که یعنی نگاه کن ببین، من سیگار هم می کشم، چقدر بزرگ شده ام. سلام کرد، جوابش را دادم و با خنده گفتم: قایم شده بودی داشتی #سیگار می کشیدی؟ برم به مامان بابات بگم؟ با خنده و پررویی پسرانه ای گفت: نه تو رو خدا می خوای ناکارم کنن بعد من و منی کرد و گفت: دانش آموزی؟ گفتم: نه ترک تحصیل کردم، الان تو کارگاه فرش بافی کار می کنم.
با خنده گفت: پس صبح به صبح برای رفتن به کارگاه فرش بافی کیفت رو می اندازی رو دوشت و با لباس مدرسه می ری بیرون.
گفتم: می دونم که من رو دیدی، برای چی وقتی می دونی می پرسی؟
گفت: می خواستم بدونم سال چندمی؟
گفتم: چهارم، تو چی؟ تو هم می ری کارگاه فرش بافی یا جوش کاری چیزی؟
گفت: من دانشجوام.
می دانستم دانشجوست در واقع همسایه دست چپی خانم #سرهنگ که خیلی زود با مامان دوست شده است آمار تمام اهل محل را به مامان داده. آرش دانشجوی داروسازی دانشگاه آزاد است و این طور که خانم سرهنگ می گوید؛ خیلی با پسرهای غفاری ( آقا و خانم غفاری که ته کوچه بن بست سمت راست می نشینند و خیلی هم مرموز و بی کاره هستند، می پرد)
گفتم: سیگار داری؟
با تعجب نگاه کرد و گفت: برای خودت می خوای؟
گفتم: آره می خوام ببینم پشت کولرکشیدنش چه مزه ای می ده.( در واقع خیلی وقت بود دلم می خواست این تجربه را داشته باشم. بابا با این که همیشه سیگار می کشد اما هیچ وقت پیش نیامده بود  که یک بار اساسی و واقعی یک سیگار کامل را امتحان کنم)
با تردید گفت: بد نیست الان من بهت سیگار بدم؟ فردا نمی گی پسر همسایه من رو سیگاری کرد؟
خندیدم و گفتم: اگه نداری بهانه نیار.
دست توی جیب شلوارش کرد و پاکت سیگار خارجی اش را درآورد و یک نخ سیگار با یک کبریت به من داد. بعد با هم نشستیم پشت کولرهایمان دیوار بین پشت بام ما و پشت بام آنها با یک دیوار کوتاه شصت هفتاد سانتی از هم جدا می شود. یعنی وقتی می نشینم پشت دیوارها دیگر نمی توانیم همدیگر را ببینم. هوا سرد بود. تکیه دادم به کولر و پاهایم را دراز کردم. روی هم رفته از سیگار کشیدن فقط بخاطر تکنیک گرفتن سیگار بین دو انگشت خوشم می آید. یعنی اگر مداد یا خودکاری را می شد بی دغدغه اینطوری میان انگشت ها گرفت و بین دو لب گذاشت. شاید آن را بیشتر دوست می داشتم.  بعد از چند دقیقه از همان پشت دیوار بدون آن که ببینمش گفت: فقط سه تا خواهر هستین؟
گفتم: چهارتا خواهر و دوتا برادر!
گفت: بقیه ازدواج کردن؟
گفتم: دوتاشون و یک برادرم هم اسیر شده.
مکث طولانی کرد و گفت: چقدر بد! حتماً خیلی وقته منتظرش هستین؟
گفتم:  خیلی بد و خیلی وقت.
باز هم سکوت کردیم؛ یک سکوت طولانی،  بعد کبریتش را خواست از همین طرف برایش پرت کردم آن طرف. یک سیگار دیگر هم روشن کرد.
صدایش از پشت دیوار خودشان آمد: من همیشه به غیر از سه شنبه ها که بعدازظهر هم دانشگاه دارم ساعت 4 بعدازظهر می آیم اینجا اگر خواستی سیگار بکشی، بیا اینجا دور همی بیشتر می چسبد.
چیزی نگفتم، سیگارم را کشیده بودم، خداحافظی کردم و برگشتم پایین.

پجمعه 22 دی ماه 68
هنوز با خانم #سید_رضی روی آن برنامه #عروسکی که می خواهد بسازد کار می کنیم. قرار است برویم برای #صدابرداری. عروسک ها هنوز تکمیل نشده یک کارگاه در آموزش و پرورش منطقه ده به ما داده اند بعضی وقتها با فاطی و فهمیه می رویم به خانم سید رضی برای ساخت عروسک ها کمک می کنیم.

شنبه 30 دی ماه 68
چند روزی است که به یکی از بچه ها گیر داده ایم که خاطرخواه آقای اسدی کارمند سمعی و بصری منطقه شده. حدس بزن کی؟
یکی ای یبس ترین و بی احساس ترین بچه های کلاس.( فاطی) فکرش را بکن؟ من می گفتم این دختر یک پسر به تمام معنی است. ولی وقتی پایش بیفتد از یک #چنار هم که لباس مردانه تنش کند خوشش می آید.
آقای سمعی بصری! مردی است سی و پنج شش ساله و مطمئناً زن هم دارد. اما انگار مسئله برای همه بچه ها حل شده است.
وقتی لپهای فاطی سرخ می شود(حالا از خجالت یا چیز دیگر) یا وقتی چرت و پرت از دهنش بیرون می پرد. قیافه اش دیدنی است.
در هر صورت این شایعه خیلی خوب بود، زیرا من هم کم کم داشت باورم می شد که فاطی پسر است و لباس دخترانه به تن کرده ولی در واقع حالا که می بینم یک دختر به تمام معنی است که حتی می تواند از کسی خوشش بیاید بیشتر او را دوست دارم.
بخصوص توی آن #روپوش تنگ سرمه ای #هیکل_دخترانه اش حسابی جلب توجه می کند. فکر می کنم حتماً مردهای آموزش و پرورش که همه زن ها را با چادرهای مشکی بلند و گشاد دیده اند. برایشان تازگی دارد که دختر تپل و مپلی مثل فاطی جلویشان هی این ور آن ور برود.
امروز طوری شده بود که حتی فکر می کردم آقای شجاعی هم شکار بعدی فاطی باشد. اگر فهیمه بگذارد؛ چون فهمیه خیلی ناراحت است که فاطی همه ی مردهای ریشو و بدقیافه ی آموزش و پرورش را می خواهد برای خودش تنها تور کند.
فردا باید برویم پایگاه مقداد برای ضبط چند نواری که می توانیم.
دوشنبه 2 بهمن ماه 68
نمرات درخشانم یکی پس از دیگری به دستم می رسد، پاک کلافه ام می کند. امروز بعداز ظهر ساعت 4 بازهم رفتم بالای پشت بام. آرش هم آنجا بود. من را که دید خیلی ذوق زده شد گفت: فکر نمی کردم دیگه بیایی!
هوا خیلی سرد بود، برف آمده بود. گفت: بیا این ور، من جعبه گذاشته ام رویش بنشینیم، روی زمین نشین سرما می خوری،
 رفتم. پشت کولر و کنار او روی یک جعبه میوه دیگر نشستم. اولش هر دو خیلی دستپاچه و هیجان زده بودیم و می ترسیدیم. اما وقتی سیگارهایمان را روشن کردیم و تکیه دادیم به کولر اوضاع بهتر شد.   گفت: نترس در خانه خودمان را از این ور قفل کرده ام کسی نمی آید بالا.
گفتم:  منم! و بادامه دادم، خوش به حالت که دانشگاه قبول شدی.
گفت: چه فایده، #دانشگاه_آزاد مفت نمی ارزه. استادهای ضعیف و عقده ای، کلاس های ناجور، همه اش آدم رو می اندازن تا پول بیشتری بگیرن.
با خنده گفتم: خودمون یه دانشگاه آزادی داریم می فهمم. باورت می شه سر همین دانشگاه آزاد رفتن پنج روز مونده بود به عروسی با نامزدش بهم زد؟
با تعجب گفت: راست می گی؟ چرا؟
گفتم: نامزدش بهش گفته بود حالا که دانشگاه آزاد رو تو خونه بابات قبول شدی پس بعد از ازدواج هم باید بابات پول دانشگاهت رو بده.
خیلی احساساتی گفت: ای نامرد!
گفتم: چه بهتر از اولش هم ازش خوشم نمی اومد. همه اش نگران بودم که وقتی خواهرم از خونمون بره چقدر تنها می شم.
با حسرت گفت: راست می گی، خونواده هایی که بچه کم دارند خیلی تنهان.
مدتی به سکوت گذشت و بعد گفت: یه چیزی می خوام بهت بگم.
گفتم: هوووم
گفت: خونتون خیلی مزاحم تلفنی نداره؟
با تعجب گفتم: آره، یکی زنگ می زنه گوشی رو می ذاریم، یکی دیگه زنگ می زنه، فوت می کنن، فامیل و اشتباهی می دن.
با خنده گفت: نیست که شما خونواده های جدیدی هستین که اومدین تو محله ما، بیشتر خونواده ها هم تو محل پسر دارن، شماره تلفنتون دست به دست می چرخه.
گفتم: لابد تو هم همونی هستی که فوت می کنی؟
گفت: نه بابا، من گرفتارتر از این حرفام، خودم تو دانشگاه عاشق یه دختری شدم که هیچ جوره باهام راه نمی آد. حتی تا پای خواستگاری و هم رفتیم اما دختره قبول نمی کنه.
نگاهش کردم، خیلی پسر خوش قیافه ای نیست اما خیلی خیلی با کلاس و سطح بالاست. قد متوسطی دارد رو به کوتاه، کمی #سبزه، با موهای مشکی پر.
گفت:  اون پسره اون ور خیابون که خونشون درست روبروی خونه شماست، ازت خوشش اومده. فکر کنم فوت فوتیه اون باشه. پسر بدی هم نیست ها، دانشجوی #دامپزشکیه دانشگاه سراسریه.
گفتم: بهت گفته من رو براش جور کنی؟
زد زیر خنده و گفت: خیلی ازت خوشم می آد مثل پسربچه ها می مونی، اصلا انگار نه انگار من یه پسرم نشستم کنارت،خیلی راحتی.
گفتم: اگه فکر کنی که من یه پسربچه ام نشستم کنارت خطرش برای من کمتره.
با تعجب نگاهم کرد و گفت: جدی؟ فکر می کنی اگه فکر کنم پسر بچه ای ریسکش کمتره!؟
شانه بالا انداختم و گفتم: خوب آره معلومه.
کمی نگاهم کرد و بعد سرش را تکان داد و گفت: باشه خوب، شاید هم همین طور باشه که تو می گی.
سیگارمان را که کشیدیم رفتم. از این نشستن ها بالای پشت بام با آرش خوشم می آید، حس این که با یک پسر می نشینی و درد و دل می کنی. بخصوص این که احساس خاصی نسبت به تو ندارد خیلی خوب است، آدم احساس راحتی بیشتری می کند.



سه شنبه 3 بهمن ماه 68
جناب آقای اسدی #مسافرت تشریف برده و کار ما لنگ مانده و باعث شده که دیوانه بازی های من به اوج برسه. حسابی از دست او کوکم. همه کارها روی هم #انبار شده و آن احمق با این که می دانسته ما باید کارمان را تمام کنیم رفته مسافرت. سراغ آقای شجاعی هم رفتیم. سردبیر #مجله_رشد، بسیار جوانتر از آنی بود که من در ذهنم مجسم می کردم و  خوشگل تر از آنی بود که یک پست مهم داشته باشد. لیسانس هنرهای دراماتیک!
عکس های تولدم را گرفتم، افتضاح یک عکس خوب و با سرو سامان ندارم.

شنبه 7 بهمن ماه 68
پنج شنبه برای صدابرداری رفتیم، من، فهمیه، فاطی، پیمانه، فهمیه. برای من که عاشق این جور کارها هستم، این فعالیت ها بزرگترین تفریح به حساب می آید. صدابرداری توی یک اطاق مخصوص و در بسته انجام می شد. بچه ها خیلی هیجان داشتند. جناب آقای همت، ملا شدن را به عهده گرفته بود و عجب صدای زیبایی هم داشت. آقای همت مسئولیت آقای اسدی را توی یک منطقه دیگر دارد ولی خیلی جذاب تر و خوش صداتر از اسدی است. این چند وقت از صدقه سر نمایش نامه ای که من نوشته ام بچه ها حسابی دلی از عزا درآورده اند و از دیدن این همه مردهای جور و واجور ذوق زده شده اند.

یک شنبه 8 بهمن ماه 68
یک بار دیگر به زیارت آقای اسدی رفتیم ولی تشریف نداشتند. حالا ما مانده ایم با یک برنامه نصفه کاره و چشم امید این همه شاگرد و مربی به ما!

پنج شنبه 12 بهمن ماه 68
به علت کوتاهی و قصور در تهیه برنامه عروسکی، کار ما در موعد مقرر حاضر نگردید و من و بچه ها برای جلوگیری از ریختن آبروی حرفه ایمون، دست به کار شدیم. سناریوی نمایشنامه را در یک روز نوشتم و بازیگران بزرگ عرصه هنر ! دیروز تمرین داشتند و فردا هم اجرا می کنند! با سناریوی یک روزه و یک روز تمرین، هاها گندش در نیاید.
جمعه 13 بهمن ماه 68
حوصله ام آن قدر سر رفته که دنبال دردسر می گردم. فردا نمایش من، اجرا می شود خدا کند بچه ها، خوب از عهده برآیند و این یک سال هم که سال آخر است باز هم باعث درخشش گروه تآتر مدرسه باشیم.

جمعه 20 بهمن ماه 68
امروز وقتی با آرش نشسته بودیم بالای پشت بام به سیگار کشیدن، خیلی احساس ناراحتی می کرد. ظاهراً احساسش را نسبت به دختری که دوست داشته از دست نداده و در عین حال فکر می کنم  به خاطر جواب دختر غرورش جریحه دار شده. به او گفتم: ببین همه ی ما آدمها خودمان را گم کرده ایم. یا این که دربه در دنبال چیزها یا آدم های گم شده ایم. این گذر زمان که جلویش را با هیچ امکانات و وسایل پیشرفته ای نمی توانیم بگیریم همینطور دارد از ما جلو می زند، پس بهتر است بیخود خودت را علاف یک نفر نکنی. اگر به تو گفته از تو خوشش نمی آید خوب نیاید، برو دنبال آدم های دیگری که جلوی رویت هستند و تو نمی بینیشان.
با خنده گفت: نکند منظورت خودت هستی؟
تازه فهمیدم که چه گندی زده ام. گفتم: نه اتفاقاً من هم مثل تو هستم و کسی را در نظر دارم. برای تو، توی همان دانشگاه منظورم بود. ببین از کس دیگری خوشت نمی آید؟
گفت: مگر خم رنگرزی است که اگر این نشد آن یکی را در بیاورم.
با هم همینطور بحث می کردیم که  یکهو  فکر کنم تعمداً دستش را به دست من کشید.
گفتم: ببین اگه بخوای از این کارها کنی من واقعاً دیگه اینجا نمی آم و دیگه سیگار کشیدن دو نفره تعطیل می شه.
یک کمی از من فاصله گرفت ولی گفت: لامصب خیلی سخته کنار یک دختری بنشینی و فقط با هم حرف بزنید!
گفتم: یعنی چی؟ واقعاً که؟ انتظار دیگه ای داشتی؟  پس اگه خیلی برات سخته می خوای دیگه دوست نباشیم؟
با اصرار گفت: چرا چرا خیلی به دوست بودن با تو افتخار می کنم. گاهی احساس می کنم مثل هوا به این دوستی  نیاز دارم. اما تو پسر نیستی نمی تونی حرف من رو بفهمی، یعنی نمی تونی بفهمی که من خیلی صادقانه می خوام با تو دوست باشم. اما یه چیزی غیر از این صداقت که اصلا ربطی به خواست قلبی من نداره هی باعث می شه احساسم جور دیگه ای باشه.
گفتم: ببین من با تو دوستم،  ولی فقط دوستم. تو عشق من  یا حتی کسی که من بخوام در آینده عاشقش باشم نیستی. بنابراین هیچ وقت جور دیگه ای به این قضیه نگاه نمی کنم.
گفت: مشکل همین جاست. در مورد من ربطی به عشق نداره، من هم مطمئن هستم که تو می تونی عشق من نباشی فیلاً، اما یه چیز دیگه ای غیر از عشق وجود داره که احساس من رو نسبت به تو تا مرز انفجار می رسونه و گفت: واقعاً بهت غبطه می خورم که می تونی این قدر راحت باشی.
بهش نگاه کردم. من پسر نیستم ولی حداقل فهم و شعور را که دارم. فکر می کنم واقعاً هنوز عاشق اون دختره است ولی داره تلاش می کنه که از من خوشش بیاد تا اون رو فراموش کنه. یه جوری من رو بیاندازه وسط ماجرا تا از احساسش نسبت به دختره قسر در بره.  برای همین همه اش با خودش در حال مبارزه است. واقعاً که مردها چه موجودات پوچی هستند حتی در عشق هم نمی تونن صداقت داشته باشن.


|شنبه  28 بهمن ماه 68
از این که کثافت کاری کارنامه را به خانواده نشان دهم، شرم دارم. حتی خودم هم از نگاه کردن به آن می پرهیزم. البته تازه فردا آن را می گیرم. پووووف منیژه سمجِ کنه، باز هم آن قدر مزاحم شد که رشته سخن پاره پوره شد.
برای شهریار می خواهند زن بگیرند. خدا کند که زن خوب و زیبایی برایش دست و پا شود. که بسیار مهربان و دلسوز باشد. راستش دلم برای این پسر عجیب می سوزد. اصلا این خواهر و برادرها چقدر باید زجر بکشند. پدرشان وقتی شهریار خیلی کوچک بوده فوت می کند و مسئولیت بچه ها تقریباً می افتد گردن برادرهای بزرگتر. مادرشان هم وقتی شهریار کلاس اول دبیرستان بود فوت می کند و شهریار الان پیش دو خواهر بزرگترش  است. البته اینها خانواده فقیری نیستند ولی خوب، پدر و مادر هر چقدر هم که بد باشند بودشان خیلی بهتر از نبودنشان است. الان حتی خود من بعضی وقتها دلم برای بابا تنگ می شود. از این که صبح به زور می آمد ما را بیدار می کرد و می گفت: وقت برای خوابیدن زیاد است. بعدا مجبورتان می کنند برای همیشه بخوابید و دیگر بیدار نشوید! حتی دلم برای بدجنسی ها و نامردی هایش هم تنگ شده. یک جورهایی احساس می کنم. لااقل در مورد من همیشه می خواسته آن طوری باشم که خودش آرزو می کرده. من و بابا خیلی به لحاظ روحی به هم شبیه هستیم ولی از شانس بدش من دختر هستم و خیلی هم نمی توانم مثل او باشم.
مامان خبر شهریار را به من داد گفت: خواهر بزرگش به من زنگ زده و گفته می خواهند برای شهریار بروند خواستگاری و اگر مورد خوبی سراغ دارم بگویم.
یک دفعه یادم به آزیتا دختر همسایه سمت چپی افتاد و گفتم: مامان این آزیتا بد نیست ها، خیلی دختر خوب و حتی مومنی است. تازه وضع مالی شان هم خوب است و دو تا بچه هم بیشتر نیستند. اگر شهریار بیاید توی خانه اینها هم پدر و مادر دار می شود و هم یک زن خوب برایش جور می شود.
مامان گفت: حیف باشه شهریار پسر خوبیه، ای کاش می شد بیاد داماد خودم بشه.
به نظرم مامان به خاطر آن کمک هایی که شهریار برای ارتباط با سیاوش کرده،  بهش وابسته شده و الان به شدت به او احساس ادای دین داره.
من حتی این را هم به او گفتم که؛ مامان به نظرم بهتره سرونوشت این پسر را بذاری به دست خودش باشه. اگه بیاد تو خانواده ما و با دخترهای خونواده ما ازدواج کنه و بعد متوجه بشه که اشتباه بوده و این فقط یک ازدواج فرمایشی بوده که بخاطر احساس تو صورت گرفته. مطمئن باش خودت بیشتر از او از این کاری که کردی پشیمون می شی.
خوش بختانه به نظرم مامان خوب گوش داد و رفت تو فکر.
هر چند مامان معمولا عکس چیزی را که فکر می کند عمل کند.

چهارشنبه دو اسفند ماه 68
سریال از #سرزمین_ شمالی به پایان رسید، با مرگ مادر جون و هوتارا و مظلومیت پدر و پستی مادر،
آقا دزد مغازه قدیمیمان در شرف دستگیر شدن.

یک شنبه 13 اسفند ماه 68
بلاخره مسافرت به قم تمام شد و با بچه ها صحیح و سالم به خانه رسیدیم، در حالی که فکر می کردیم اتفاقی برایمان خواهد افتاد. چه جالب بود سفر دو روزه به قم و کاشان به قدری خندیدم و خوش گذراندیم که حساب ندارد. اما چیزی در تمام این مدت مرا عذاب می داد و نمی گذاشت که مثل دیگران خیلی بی خیال باشم و این فاصله سنی یکی دو ساله از آن ها بود. من نیمه دومی هستم و یک سال هم مردود شده ام چیزیکه باعث می شد من از آنها عاقل تر و مسئولیت پذیرتر باشم. همین برای من عذاب آور بود.
امتحان ها دارد شروع می شود و تقریباً هیچ چیز را درست و حسابی یاد نگرفته ام. اسمم را برای آزمون فیلمسازی نوشته ام یک دوره دوساله است که توسط وزرات ارشاد برگزار می شود و فوق دیپلم هم می دهند.
احساس ناجوری دارم، امروز برگ های اول دفتر را می خواندم، انگار کسی به قلبم چنگ انداخته، یعنی زمان با این سرعت طی شد؟ اصلا آن روزی که چنین چیزی را نوشتم به یاد ندارم، چه باید بکنم اگر دلم نخواهد زمان با این سرعت بگذرد؟
سه شنبه 15 اسفندماه 68
آن پسره آن ور خیابان کوثری را که آرش می گفت از من خوشش آمده بلاخره از نزدیک نزدیک رویت کردم. هوووم، خیلی هم بد قیافه نیست!
تهمینه: آفرید تو دفتر من رو خوندی؟
آفرید: نه نخوندم.
( دروغ گفتم از اول تا آخرش را خوندم)

جمعه 25 اسفند ماه 68
الان دارد گزارشی از رادیو پخش می کند. مثل این که یک  برنامه انسان دوستانه  است. مادری با سه فرزندش که دوتاشون دوقلو هستند. پدر این خانواده هم  کارگر است و این خانواده شهرستانی هستند. بسیاری از شنوندگان روز جمعه پیش با برنامه تماس گرفته و هدایایی برای این خانواده تهیه کرده اند. هفته پیش این زن برای برنامه بعدازظهر هفتمین روز نامه نوشته اند و تقاضای کمک روحی کرده اند. تنها به عنوان یک سنگ صبور می گفته خجالت می کشد که به شهرستان خودشان برگردد. چون زندگی خودش را دوست داشته و نمی خواسته موجب ناراحتی خودش و خانواده اش شود...
مثل این که می خواهد یک نامه دیگر را مطرح کند. پدر پنج فرزنده برهنه و گرسنه بودن خیلی دردناک است و با حقوق ماهی 4 هزارتومان خیلی سخت. بزرگترین فرزندم 17 سال سن دارد....

چهارشنبه 8 اسفند ماه 68
می بینی یک سال دیگر گذشت. زمان به سرعت باد می گذرد. شب است چراغ پرنور اتاق من که به واقع می بایست توی لوستر فروشی می بود. اطاق را بیش از اندازه روشن کرده. نور زننده اش برای چشمهای غیر مسلح من آزار دهنده است. عینکم را که جمع کرده بودم تا بخوابم دوباره باز می کنم و به چشم می زنم. از خیلی وقت پیش تقویمی گرفته بودم که جای دفتر خاطرات را پر می کرد. برای من تنبل فراموشکار که روزها را گم می کنم داشتن تقویم بهتر است.
سال آخر دبیرستان بودن و تنبلی کردن؟ نمی دانم دوسال دیگر چه می شود. یاد سال های پیش افتادم و این که آن روزها لااقل با دفتر خاطراتم صادق بودم و اکنون با خودم نیز غریبه ام. عینکم را زده ام تا شیشه های دودی اش نور زننده این لامپ را تعدیل کنند.
شاید خودم را بیابم. شاید آن روزهایی که صادق و شاد بودم را زنده کند. صدای تیک تاک ساعت مرا به جلو می کشاند. خاطره ها مرا به عقب می رانند. باید با تو صادق بود. دوباره به خود می رسم آنجا که خودم را فراموش کردم، آنجا که خودخواه شدم و دانستم چیزی هستم که نبودم. باید به عقب برگردم آن روزها که هفته ای یک بار عاشق می شدم و حال را از یاد ببرم. حتی دیگر در خواب هم عشقی به سراغم نمی آید.
باید به یاد بیاورم آن روز که در خواب عاشق شدم و دانستم که عشق واقعی چه رنگ و بویی دارد. که سوزش قلب از عشق چقدر شیرین است که درد جدایی گزنده است که من؛ تو بود.
باید اندیشه های نوی نوی نوی خودم را بیرون بریزنم. بتکانم و خودم را از زیر جامه بزرگ شدنم بیرون بکشم. خود قدیمی ام را. آن وقت ها بی خیال تر بودم. دیگر درس خواندن برایم هدف نیست( بگو چه روزی بوده؟) دیگر می دانم خسته شده ام، ( بگو چه روزی خسته نبودی؟) دیگر دوست دارم که از دوستان بگریزم. بگو بگو کی نخواستی بگریزی ای خودخواه؟
سال 69 برگ های باقی مانده از درخت زندگی دفتر سیاهم را پر می کنم. سال 69 و تنهایی من.  دیگر برایم خاطرات نزدیک دورند و خاطرات دور نزدیک. دیگر از یاد برده ام یا می خواهم  از یاد ببرم که یک سال پیش مدرسه را چه بدون شادی شروع کردم. هنوز معتقدم بابا مقصر بوده. همان ابتدای کار خراب شد و بعد منِ مستعد برای  بیزاری از همه چیز و متلک های آقای بهشتی و خنده های بچه ها هنگام درس جواب دادن من و خود من که نمی خواستم قبول کنم تنبل بوده ام و فرارم از پیش عمه و آمدن به تهران و خستگی و خستگی و خسته شدنم.
دلم برای یک گریه سیر تنگ شده است. چرا اشکم نیمه راه آمدن از حرکت باز می ایستد؟ چرا گلویم بغض ندارد؟ شاید باید راه گریزی بیابم برای گریختن از سال 69.
سال 68 سال خستگی من بود و سال 69 ادامه آن خستگی.

پنج شنبه 9 اسفند ماه 68
توی حیاط نشسته بودم روی تاپ و اتاق آبی سهراب سپهری را می خواندم. که در زدند. نه زنگ در بلکه زدند به در، رفتم در را باز کردم دیدم آرش است و یک بشقاب حلوا آورده. گرفتم و تشکر کردم و خواستم در را ببندم که گفت: چرا دیگه نمی آی بالا؟
گفتم: می خوام سیگار رو ترک کنم.
گفت: از دست من ناراحتی؟
سرم را تکان دادم و گفتم: نه در واقع اصلا حال و حوصله کسی رو ندارم دلم می خواد فقط کتاب بخونم.
گفت: می شه بیای بازم؟ من برات کتابهای جدید می آرم.
گفتم: بسه دیگه یه حلوا دادن این قدر طول نمی کشه!
گفت: خواهش می کنم، سیگار نمی کشیم خوب.
شانه بالا انداختم و گفتم: شنبه
تشکر کرد و رفت. اصلا دوست ندارم از من خوشش بیاد اون مرد محبوب مورد علاقه من نمی تونه باشه.


سه شنبه 14 فروردین ماه 69
امروز نصف بیشتر بچه های کلاس نیامده بودند. البته کمی از نصف بیشتر، در نتیجه امتحان ریاضی جدید ندادیم. ساعت 5:21 دقیقه است . فردا امتحان شیمی داریم تا حالا که به لطافت گذشته از حالا به بعد معلوم نیست چگونه بگذرد. اما فکر می کنم از یک هفته دیگر مدرسه تق و لق باشد برای سال آخری ها. بهتر، توی مدرسه که درسی خوانده نمی شود شاید فرجی شود و من به خودم بیایم و توی خانه کمی درس بخوانم.
چهارشنبه 15 فروردین ماه 69
با آرش بالا بودیم و همین حالا آمده ام پایین، باز هم مثل همیشه سیگار کشیدیم و در مورد همه چیز حرف زدیم. فکر می کنم با شکست عشقی آن دختری که عاشقش بوده کنار آمده و دیگر کم کم دارد فراموش می کند. منتهی باید مواظبش باشم که یکهو تصمیم جدیدی نگیرد. امروز این را بهش گفتم، که فکر این که من را بخواهد جایگزین آن دختره کند از سرش بیرون کند برای این که به محض این که این تصمیم را بگیرد من دیگر هیچ ارتباطی با او برقرار نمی کنم. اولش گفت: خیلی بی رحمی و از این حرفها و بعدش هم برایم توضیح داد که سیستم فیزیولوژی زنها با مردها فرق دارد و برای همین من درک درستی از نوع رابطه دوستی و عاشقانه یک مرد و زن ندارم.
در واقع در مردها عشق حاصل فرایند بدنی و فکری است. یعنی بیشتر مواقع عشق خشک و خالی برای آنها کفایت نمی کند و لااقل در مغزشان شروع به تصویر سازی و کد دادن در مورد محبوب می کنند. این تصویر سازی باید آن قدر شفاف و واقعی باشد که آنها بتوانند بدون نزدیکی واقعی به محبوب، نزدیک بودن واقعی به محبوب را تجربه کنند.
در مورد زنها از من پرسید. که زنها چطور عاشق می شوند؟ من هم گفتم: خوب زنها عاشق می شوند دیگر. یعنی زنها از یک مردی خوششان می آید و تمام. مثلا در مورد خود من تصویر ذهنی این است که من مدام با معشوق می روم و می آیم و با هم حرفهای خوب می زنم و معشوق همه اش به ستایش و تعریف و تمجید از من مشغول است از خوشگلی من نالان و گریان است و هی به من التماس می کند و خواهش میکند که یک لحظه دستم را در دستانش بگذارم.  ولی ترجیح من این است که قسمتهای خیلی نزدیک تر ماجرا! خیلی زود اتفاق نیفتد و چون من همیشه تصویرسازی هایم را وقت خواب انجام می دهم همیشه وقتی به قسمتهای هیجان انگیزش می رسم خوابم می برد و هیچ اتفاق خاصی هم نمی افتد.
آرش گفت در مورد مردها به صرف نزدیک شدن به یک زن می تواند هیجانات عاشقانه تولید شود و در واقع چیزی به نام عشق واقعی آنطوری که در ذهن تو هست وجود ندارد. یعنی اگر مردی  نتواند به وصال محبوبش برسد چه در خیال و چه درغیر خیال عشق هم پر و عاشقی تمام می شود. بنابراین اگر مردی در مورد زنی چنین تصاویری نداشته باشد. می توانند فقط مثل دودوست باشند و همین.
برای این که مطمئن شوم در مورد من تصویر ذهنی دارد یا ندارد از او پرسیدم از من تصویر ذهنی می سازد یا نه . او هم یک خستگی طولانی در کرد و دستهایش را بالا برد و کش و قوس داد و با لبخند گفت: اگه راستش را بخواهی بعضی وقتها یه جرقه هایی می زنه اما از ترس این که جفتک بیاندازی و با من قهر بشی کنترلش می کنم و به همین  لذت های کوچک در کنار هم نشستن بسنده  می کنم.
سه شنبه 21 فروردین ماه 69
امروز امتحان زبان داریم، نهایی و امتخان شفاهی که کتبی گرفته شد. دعا می کنم که نمره قبولی را آورده باشم. فردا هم امتحان ادبیات شفاهی داریم یعنی من آن قدر بی فکر بودم که تا ساعت 4 بعد از ظهر بخوابم و  تا ساعت 10/5 شب ول بگردم و حالا هم در حالی که هنوز مست مست خواب هستم بیایم که به اصطلاح درس بخوانم ولی باز هم در حال نوشتن این اراجیف هستم. حتی نیم ساعت نمی توانم پرده اطاقمان را کنار بزنم . پسر همسایه روبرویی همه ی کارهای ما را زیر نظر می گیرد و این برای من که اصلا با پرده نمی توانم کنار بیایم و باید حتما بتوانم آسمان و ستاره ها را ببینم خیلی سخت است. آن وقت ها در خانه آقاجان من این مشکل را نداشتم همیشه آسمان بالای سر من بود یا توی ایوان می خوابیدیم و یا اصلا توی اطاق پرده ها همیشه کنار بود و طوری نبود که آسمان را از ما بگیرد.
اما اینجا اگر پرده را بزنم کنار با این که فاصله زیاد است ولی همه چیزمان زیر نظر همسایه هاست و این پسرهمسایه که دیگر بدتر، حتی توالت رفتن ما را زیر نظر دارد. با این فاصله که از این ور خیابان تا آن ور خیابان تقریبا باز هم زیاد است اما چون اطاق ما درست روبروی اطاق اوست و چراغ اطاقمان هم مثل خورشید تابان می درخشد برای همین همه چیزمان را می بیند. وقتی توی اتاق هستیم ما را می پاید، توی حیاط ، توی پذیرایی، دم در دستشویی، دم در حال، توی کوچه، وسط خیابان. خلاصه انگار کن به او ماموریت داده اند که ما را زیر نظر بگیرد. پسرک دیوانه است فکر و خیال یک دعوای جانانه با او یک آن از سرم بیرون نمی رود. شانس ماست دیگر. بابا  نیست و  مامان دست و بالش باز است و خیلی دلش می خواهد تا آمدن  بابا حتما یکی از ما را سرو سامان بدهد البته اول تهمینه را بعد من را چون تهمینه نامزدی اش هم بهم خورده است. روی او خیلی حساس شده و دلش می خواهد زودتر ازدواج کند. همه اش منتظر است ما عاشق یکی از پسرهای همسایه شویم و فکرش این است که اگر ما عاشق بشویم کار تمام است و بقیه قضیه یعنی خوش آمدن پسر از ما  بخاطر توانایی هایی که از بدو خلقت در نهاد ما گذاشته شده حل می شود!  مدام فکر می کند من و تهمینه می توانیم رقیب عشقی هم باشیم آن هم سر آرش و من را نصحیت می کند که هول نشوم و بگذارم که اول تهمینه شانسش را امتحان کند و بعد من.  من را بگو که فکر می کردم مامان خیلی تیزو ویز است و همه چیز را می گیرد. این چند وقت آن قدر در مورد این پسر و آن پسر از من پرسیده که دیوانه شده ام. واااای هنوز پرده و پنجره اتاق پسر همسایه باز است من نمی دانم این چه دانشجویی است که کارش این قدر به هوای آزاد نیاز دارد. پس من چه کار کنم؟ تا وقتی او پرده را کنار کشیده من نمی توانم آسمانم را ببینم.
جمعه 25فروردین ماه 69
بلاخره یک اقداماتی از آن پسر همسایه روبرویی صورت گرفت، امروز وقتی داشتم می آمدم خانه، متوجه شدم پشت سر من از ابتدای #خیابان_کوثر می آید. بعد از کنار من رد شد  و همینکه رد شد برگشت یک نگاهی به من کرد. من عین خیالم نبود چون اصلا فکر می کردم تصادفی برگشته است. همینطور که او جلو می رفت و من عقب با خودم فکر می کردم یعنی چه؟ این چه طرز راه رفتن است. یک نفر این قدر شل کن و سفت کن را ه برود و حرکت مستقیم و یکنواخت روی خط راست نداشته باشد و چرا همه اش بر می گردد و نگاه می کند. آخرش حوصله ام سر رفت و رفتم آن طرف خیابان و باز داشتم این طرف در احوالات خودم می رفتم و غرق در افکار خودم بودم که دیدم اِ  او هم آمد این طرف خیابان در حالی که خانه شان آن طرف خیابان است. بعد یک چیزی از جیبش درآورد و خورد یعنی که من خیلی هم ماه رمضانی نیستم و روزه خواری می کنم.
بعد من بدجنسی کردم و برای آن که ببینم او چه کار می کند و اصلا به خاطر من آمده است این طرف خیابان یا نه دوباره رفتم آن ور خیابان که دیدم بله باز این آمد آن ور خیابان، خیلی مسخره شده بود. یک چیزی می خواست بگوید اما می ترسید و مدام دل دل می کرد.
بعد من برگشتم دوباره این طرف خیابان و او باز هم آمد. با تعجب نگاهش می کردم اما او اصلا جرات نمی کرد بیاید حرفش را بزند.
بعد هی یواش یواش رفت و هی برگشت و نگاه کرد انگار کن می خواهد من را کاملا ورانداز کند و خوب وقتی رسیدیم به خانه هایمان او مجبور شد برگردد آن طرف خیابان چون خانه شان آن ور خیابان است. هه،  یعنی اگر خیارشور هم بود می فهمید که بهترین زمان برای حرف زدن بود که از دستش داد. 

دوشنبه 24 اردیبهشت ماه 69
همینطوری دارد زمان می گذرد و امتحانات نهایی من نزدیک و نزدیک تر می شود. اگر فیلمسازی قبول شوم و تجدید بیاورم، نمی توانم در این رشته درس بخوانم و با این وضع درس خواندن من،  حتما تجدید روی شاخش است.
یک اتفاق احمقانه دیگر هم افتاده، با آن پسر همسایه روبرویی!
پنج شنبه بعدازظهر وقتی داشتم از #میدان_توحید می آمدم توی کوثر دیدمش. آخرش جرات کرد بیاید کنارمن راه برود و بعدش هم باز من مجبور شدم سر صحبت را باز کنم و ازش بپرسم: چرا این کارها را می کند؟ گفت: من کاری نکردم که؟
بلافاصله برگشتم راه افتادم به سمت میدان توحید، او هم برگشت و با من آمد. لابد با خودش گفت، حالا که سر صحبت باز شده حیف است که ادامه اش ندهم.
گفتم: همین کارا،  دیدی!؟  من برگشتم تو هم برگشتی. چی می خوای بگی زود بگو؟
گفت: حرفی ندارم می خوام با هم دوست بشیم!
گفتم: با من؟  اشتباه نمی کنی؟ فکر می کنی من با هر کسی دوست می شم؟
گفت: مگه من چمه؟ نمی پسندی؟
گفتم: نه خیلی ترسو و فضول هستی، از این جور پسرها بدم می آد.
حرصش گرفت و با حرص گفت: با اون پسر همسایه بغلیتون که دوستی، همیشه می ری بالای پشت بومشون! چیکار می کنید با هم؟
باورم نمی شد. اولش که جرات نمی کرد حرف بزند و حالا که زبانش راه افتاده بود این حرف را به من می زد. چه موجود ابله و نادانی، نمی دانستم چه بگویم ایستادم توی خیابان و همینطور نگاهش کردم. با خنده لوس گفت: چی شد راه بیفت دیگه، بیا بریم اینجا بدِ اینجور ایستادی، من رو تماشا می کنی. مردم نگاه می کنن
اما من با اخم نگاهش می کردم و حتی نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم.
گفت: ای چی شده؟ بیا بریم دیگه!
بدون اینکه کلمه ای حرف بزنم برگشتم و راه افتادم به طرف خانه مان! او هم اولش پا به پای من آمد ولی بعدش که دید من جوابش را نمی دهم و مثل برق و باد می روم . دیگر خودش را عقب انداخت و با من نیامد.
وقتی به خانه رسیدم. مستقیم رفتم پیش مامان و گفتم: مامان این پسره آرش به من گفته شیمی اش خوبه، می شه چند جلسه یا من برم خونه اونها درس بخونم یا اون بیاد خونه ما  به من درس بده؟
مامان از تعجب چشمهاش به اندازه #نعلبکی شده بود. گفت: خودش به تو گفته #شیمی بلده درس بده؟
گفتم: آره دیگه بابا داروسازی می خونه بدبخت.
مامان من و من کرد و بعد گفت: کی به تو گفت؟ همینطوری با تو سرصحبت را باز کرد؟ با هم حرفم زدین؟ و وقتی دید من با بی حوصلگی و سرزنش آمیز نگاهش می کنم گفت: باشه حالا اون بیاد اینجا یا تو بری اونجا؟ اینجا تو خونه خودمون باشه بهتر نیست؟
گفتم: حالا جاش هم خیلی مهم نیست شاید یک موکتی چیزی انداختیم بالا پشت بوم همونجا بهم درس داد.
مامان  بلافاصله گفت: وا نه یعنی چی؟ چه حرفها، می خواد درس بده بیاد مثل بچه آدم تو خونه بهت یاد بده بره دیگه بالا پشت بوم رفتن  چه صیغه ایه؟
گفتم: باشه پس من بهش می گم بیاد همینجا!
همان روز بالای پشت بام به آرش گفتم که اون پسره اون ور خیابونی به من چی گفته و او هم خیلی ناراحت شد و بهش گفتم بهتره برای رد گم کردن هم که شده یک روز بیاد خونه ما  به من شیمی یاد بده. اینطوری با یک تیر دو نشون می زنم. هم اینکه آرش می آد و بهم شیمی یاد می ده. هم اینکه این پسره بیکاره که صبح و شب ما رو زیر نظر داره می فهمه که آرش تو خونه ما رفت و آمد داره و دیگه زر مفت نمی زنه. 

پنج شنبه 27 اردیبهشت ماه 69
به حمدالله شروع کردم به درس خواندن 2 صفحه خوانده ام و اگر خدا بخواهد همین امروز به 200 صفحه هم می رسد! امتحان #فیلمسازی را دادم . خیلی خیلی خیلی راحت تر از چیزی بود که تصورش را داشتم ولی تعداد شرکت کننده ها خیلی زیاد بود، باورم نمی شد می توانم دریک آزمون غیر مدرسه ای  در این سطح شرکت کنم و راضی باشم. یک دختری کنار من نشسته بود به نام #چیستا! اسمش خیلی عجیب بود همیشه یادم می ماند. تمام سوالات زبان را مثل برق و باد زد. ولی من از #دروس_تشریحی و #نمایشنامه_نویسی و اینها شروع کردم و بعدش هم زبان را به سختی زدم.
یک شنبه 30 اردیبهشت ماه 69
امروز تحقیقاً 30 اردیبهشت است و فردا مسلما31 اردی بهشت دو شنبه خواهد بود. با یک حساب سرانگشتی 5 روز دیگر تا امتحان نهایی من و خوب مشخصا هندسه مانده است. از پس هندسه و درسهای محاسباتی بر می آیم ولی شیمی ، زبان، عربی ، #مکانیک خدا به خیر کند. بعد از امتحان#فیلمسازی خیلی به خودم مغرور شده ام. واقعا این روزها احساس کسی بودن مرا در خود غرق کرده. یکی نیست بگوید: بنده خدا تو کی هستی که دنبال پالون طلا برای پشت چوب خورده و کم توانت می گردی؟
ساعت 11 و ده دقیقه شب است تهمینه دراز به دراز توی اطاق افتاده است و دارد اطلاعات هنری اش را با خواندن #مجله_فیلم غلیظ می کند. رادیو برنامه در انتهای شب را دارد. نمی دانم چرا هرگاه مجری برنامه نام برنامه شان را به زبان می آورد یاد فیلم در #امتداد_شب می افتم که #گوگوش و #سعیدکنگرانی در آن بازی کرده اند و به قولی یکی از فیلم های سکسی زمان شاه بوده است. بابا دوباره رفت شیراز، مامان خوابیده و منیژه.
خواب چیست؟ چیز لطیفی است اما گاهی به قول بابا آدم را خرس می کند.
صدای مرغکان اندیشه های پریشانم یک لحظه امانم نمی دهند، ذهنم آشفته است و تمرکز ندارم، نمی توانم خوب روی درس خواندن متمرکز شوم. خواب و خورد و خوارک و خیالم حسابی بهم ریخته اند. چرا این روزها من این جوری شده ام؟ من در این خانه نمی توانم درس بخوانم.
حاشیه : این هم برگ آخر #دفترچه_خاطرات من ، امتحان هایم را که بدهم تا روزی که نفهمم قبول شده ام نمی روم دفتری بخرم و خاطراتم را در آن بنویسم. امروز گریز زدم به گذشته . روزها و روزها و روزهای گذشته.  هنوز سیاوش برنگشته است. چطور نتوانسته ام عمق ناراحتی و غمگینی روز به روزمان را از نبودن او  از عذابی که ممکن است در اسارت تحمل کرده باشد در این روزها روی کاغذ بیاورم؟  هر روز برای ما هزار سال گذشت. خاطرات بد و روزهای بد ادامه دارند و هیچ وقت تمام نمی شوند. یک ماه اول سال تحصیلی که در قزوین بودم و در مدرسه عمه درس می خواندم. از دست دادن خانه پدر بزرگ و بعد حتی  خاطره مرگ جوجه ام زیرپاهای جفا کار خودم  دو سه سال پیش که هیچ جا ننوشتمش. نه من خیلی زود مصائب را فراموش نمی کنم؟ از خدا می خواهم مامان و بابا سالم و سرحال باشند  من واقعاً نمی توانم درد و رنج و نبودن آن ها را تحمل کنم،  آنها برای من مثل قلب و روح هستند. از من جدایی ناپذیرند، نه این که بدون آنها نتوانم زندگی کنم. نه، بدون آن ها دیگر من آفرید نیستم. نمی خواهم آنها را از دست بدهم.
احساس بدی دارم احساس درد توی خونم احساس سوزش توی گلبولهایم این دفتر که تمام شود دیگر هیچ وقت به سراغش نمی روم. تا زمانی که احساس کنم می توانم فراموش کنم.
دیگر چیزی نمی نویسم تا نتیجه امتحاناتم بیاید، بعد هم اگر قبول شوم دوباره به نوشتن ادامه می دهم. !

26 مرداد ماه 69
آه خدایا اسرا دارند برمی گردند.

22مهرماه 69
یک ماه  است که سیاوش را داریم. سیاوش پیش خودمان است. نزدیک ماست. همینجا پیش خودمان یک #مرتاض سپید موی بدقلق که هیچ چیز نمی خورد و مامان را عاصی کرده،  که مدام از همه چیز تعجب می کند و با ناباوری از این همه تغییر، شگفت زده می شود. که بیشتر مواقع ساکت است و وقتی می افتد روی دنده حرف زدن دیگر نمی توانیم ساکتش کنیم.
امروز مامان بلاخره به آرزوی دیرینه اش رسید و من را برد #آرایشگاه وصورت و  ابروهایم را مرتب کرد. چیزی که هیچ وقت برای خودم مهم نبود و یادم نمی آید برایش خیلی غصه خورده باشم. وقتی آمدیم توی خانه سیاوش با شگفتی به من نگاه کرد و با تعجب از مامان پرسید: آفرید می خواهد عروسی کند؟
طفلک این چند سال بیخبری کاری با او کرده که هر لحظه منتظر اتفاقی است که قبلا خبرش را نشنیده باشد.
مامان گفت: نه واااا هنوز تهمینه شوهر نکرده.
سیاوش شاخ درآورده بود. با دهان باز و چشمهای گرد به صورت من اشاره کرد. من کنارش نشستم و با لبخند نگاهش می کردم و از این که برایش قابل هضم نبود چرا مامان مرا برده ابروهایم را اینطوری کرده کیف می کردم.
مامان گفت: چیه مگه؟ تو دیگه امل بازی در نیاری ها بعد این همه وقت که برگشتی؟ دیشب اجازه اش را از بابا گرفتم،  چی بود مثل پاچه بز، حالا کو تا صبر کنه شوهربیاد بعد بره درستش کنه؛ خواستم صد سال سیاه شوهر نکنه که بعدش مجبور باشه بره خودش رو تمیز کنه.
سیاوش با چشمهای گرد و تعجب کرده به روبرو خیره شد و حتی خجالت می کشید دوباره به صورت من نگاه کند.
من لبخند زدم و صورتم را به صورتش نزدیک کردم و لپش را بوسیدم و گفتم: نگران نباش دوباره در می آد.
مامان در توجیه خودش و لزوم برداشتن ابروهای من به ایراد سخنرانی پرداخت که؛  اونهای دیگه ابروهاشون قشنگ بود ولی این بچه ام نه، تقصیر خودشه اگه تجدید نیاورده بود همون خرداد می بردمش آرایشگاه.
(معلوم شد تمام نگرانی مامان از #تجدید آوردن من فقط بخاطر این بوده که نتوانسته زودتر ابروهای من را بردارد.)
سیاوش اما با اخم و دلخوری و شرم مردانه ای به من  گفت: چرا گذاشتی بره  باهات این کارو کنه؟
من خودم را لوس کردم و با صدای بچگانه گفتم: من فقط می تونم مواظب ناموسم باشم. حفظ بقیه چیزها از دست من خارجه.
سیاوش دیگر نزدیک بود از تعجب غش کند.
مامان غش غش زد زیر خنده و گفت: خودت هم باید بری #ریش و سبیلت را بزنی دیگه؛  از وقتی اومدی انگار ننه بابات مرده باشن، نکنه نمی زنی تا سر سالشون بشه!؟
سیاوش حتی وقتی بابا هم آمد ول کن نبود و باز سر سفره گفت: بابا دیدی مامان چه بلایی سر آفرید آورده؟
و بعد بابا هم ضربه کاری را به سیاوش زد. یک نگاهی به من انداخت و در حالی که خودم اصلا انتظارش را نداشتم به سیاوش گفت: خوب این نره این کار رو بکنه تو بری بکنی؟
بعد هم خوب مرا نگاه کرد و گفت: خیلی خوب شدی بابا، مبارکت باشه.
حاشیه:  توی آینه که خودم را نگاه می کنم از این که این قدر تغییر کرده ام خوشم می آید. هی از زوایای مختلف خودم را می بینم و باورم نمی شود که این آدم توی آینه من باشم. چقدر خوشحالم که مثل قدیم ها مجبور نیستم تا وقت عروسی ابروهایم را برندارم. آن طوری واقعاً خجالت آور است آدم تمام تغییر خودش را بگذارد برای آن که  برود خانه شوهر. راستش ناراحتم که چرا زودتر به فکرش نیفتادم، لااقل می توانستم بدون آن که کسی متوجه شود یک خال یک خال کمش کنم. چقدر من خنگ بودم، چقدر این آفرید جدید را بیشتر دوست دارم.  چقدر از خودم راضی هستم.
9 آبان ماه 69
به بابا گفتم موضوع #مجتمع_آموزشی_سینما را. این یک مجتمع آموزشی تقریباً خصوصی است که خیلی از آن آموزشگاه اسلامی #فیلمسازی که قبول شدم ولی بخاطر تجدیدی ها نتوانستم بروم، بهتر است. محل مجتمع نزدیک #لاله زار است طبقه دوم یک سینمای قدیمی که تبدیلش کرده اند به مجتمع آموزشی و یک عده از سینمایی های معروف در آن سهیم هستند. مثل بهرام دهقان، خسرو سینایی، بهزاد رحیمیان و سیمین معتمد آریا که معلم بازیگری است. اما هزینه کلاس ها تقریبا بالاست. ترمی 5000 تومان! به او گفتم: این ترم تو پولم را بده از ترم دیگر خودم درستش می کنم. او هم با این که در این شرایط بد اقتصادی می توانست نخواهد که من بروم، اما اجازه اش را داد واین را هم گفت که بیشتر روی دانشگاه رفتن من حساب می کرده نه این که هی وقت خودم را توی این کلاس و آن کلاس تلف کنم.
یک چیز بدی هم هست. این مجتمع خیلی نزدیک کارگاه کیف و کفش منصور است.
سه شنبه 15 آبان ماه 69
از وقتی بابا و سیاوش آمده اند، امکان رفتن من روی پشت بام و گپ زدن و سیگار کشیدن با آرش تقریبا #صفر شده است. البته بعد آن چند جلسه کلاسی که آرش برای من گذاشت و آمد خانه ما و به من شیمی درس داد، رفت و آمد ما با خانواده آن ها شروع شده است. چیزی که چندان هم برای من خوش آیند نیست. یعنی واقعاً اگر مجبور نبودم به خاطر پسرک احمق آن طرف خیابان کاری کنم که پای آرش به خانه ما باز شود (تا جای حرف و حدیث نداشته باشد). الان به چنین مصیبتی گرفتار نشده بودم. اممم یک اتفاقی هم بین ما افتاده است اما توی این دفتر به این بزرگی نمی توانم بنویسم، احساس ناامنی می کنم، دارم روی یک #خط_رمزی اختراعی کار می کنم تا بتوانم چیزهایی که نمی شود خیلی راحت نوشت با آن خط  باقی گذاشت.

حاشیه:(خط رمزی)
" ما همدیگر را بوسیدیم، یعنی نه، من نبوسیدم، او من را بوسید. ما از قبل قرار گذاشته بودیم و با هم امضا کرده بودیم که اگر او برای من کلاس بگذارد و من امتحان شیمی ام را قبول شوم بگذارم من را ببوسد. من احمق هم چون مطمئن بودم لااقل شیمی را حتما تجدید می آورم قبول کردم. بعد این اتفاق افتاد و من از #شیمی تجدید نیاوردم. البته من شرایط سختی گذاشته بودم ( هر چند خیلی هم سخت نشد. ) یعنی گفته بودم نباید وقتی من را می بوسد از دستهایش استفاده کند و باید حتما دستهایش را پشتش نگه دارد. نمی شود خیلی نزدیک هم بشویم و فقط باید صورتش را به من نزدیک کند. نمی شود لبم را ببوسد و باید فقط پیشانی یا لپم را ببوسد. و به خدا وقتی کارنامه ام آمد و فهمیدم از چهارتا درس تجدید آورده ام و در کمال تعجب شیمی بین آنها نیست، نزدیک بود دق کنم. پسره نامرد، هر روز هم خبر این که من کارنامه ام را کی می گیرم پیگیری می کرد. وقتی کارنامه آمد من شوک شده بودم. واقعا حاضر بودم به جای 4 درس لااقل 6 تجدید می آوردم و شیمی هم بین آنها باشد. اولش هم نخواستم به او بگویم و به دروغ به او گفتم که شیمی را تجدید شده ام. اما چندروز بعد مامان ناخواسته لو داد چون نمی دانست چه قراری بین ما بسته شده.  الان خیلی ناراحت هستم و دلم میخواهد بمیرم و احساس می کنم بزرگترین خیانت را به همسر آینده خودم کرده ام. بعدش او هی گفت: بیا بیا و باید حتماً قولت را عمل کنی و از این حرفها و بلاخره من راضی شدم. و بعد روز حادثه وقتی همه شرایط را بررسی کردم که حتماً انجام دهد اجازه دادم که من را ببوسد اما او از فرصت این که من چشمهایم را سفت بسته بودم استفاده کرد و خیلی سریع محکم لب من را بوسید. چندش آور بود، حال بهم زن ترین چیزی که تجربه کردم.  آدم نمی تواند کسی که دوست ندارد ببوسد. مثل هرزه ها احساس بدی دارم و از همان روز به بعد دیگر او را دوست خودم نمی دانم. یعنی هر وقت که می بینمش یاد آن اتفاق می افتم و بهم می ریزم. به خاطر همین رفت و آمد آنها به خانه ما باعث یادآوری این خاطره برای من می شود و حالم بد می شود.)
جمعه 18 آبان ماه 69
هیسسس باید کمتر سرو صدا و دعوا و مرافعه داشته باشیم. سیاوش اعصابش خرد می شود. #آشپزخانه آن قدر هم که تصور می کنم و می کردم در ظرفهای نشسته خلاصه نمی شود همین بس که از صبح تا به حال که ساعت 12/30 است توی آشپزخانه سگ دو می زنم. تازه سیاوش می گوید: چقدر پرسرو صدا کار می کنی. دینگ، دنگ، دونگ، تق، توق.
دیروز آرش را توی خیابان دیدم تا سر #کوثر با هم پیاده رفتیم. دیگر آن احساس صمیمتی که همیشه با او داشتم را ندارم. چیزی در من فروریخته است که من را از او بیزار می کند. چند بار بخاطر آن ماجرای پیش آمده معذرت خواهی کرده هنوز هم معذرت خواهی می کند.
گفتم: معذرت خواهی لزومی ندارد شاید اگر من هم جای تو بودم همین کار را می کردم. اما پای عواقبش هم می نشستم. به صراحت به او گفتم: دیگر دوستی بین ما تمام شده است. تو را به خدا خودت و من را آزار نده.
خیلی ناراحت شد و گفت: به این دوستی خوشبین بوده و کار اشتباهی کرده، فکر می کرده آن کار می تواند فاصله بین من و او را کمتر کند.
 به او گفتم: من در مورد حرف هایی که در مورد احساسات پسرها گفتی و یادم دادی، چیزهای خوبی یاد گرفتم. اما متاسفانه مسائلی که من در مورد احساسات دخترها به تو گفتم یاد نگرفتی و این است که بین ما فاصله افتاده و نمی توانم دیگر تو را دوست خودم بدانم.
با اصرار گفت: شاید معلم خوبی نبودی و نتوانستی چیز زیادی یادم دهی؟ چرا یک بار دیگر به من فرصت نمی دهی؟ فکر کن من تجدید شده ام، باید یک بار دیگر امتحان بدهم. چرا من را یک دفعه رفوزه می کنی؟
نگاهش کردم، آه خدای من دلم برایش می سوزد. اما او اصلا مردی که من بتوانم دوستش داشته باشم نیست. من می دانم اگر به این دام بیفتم باید تا آخرش را بروم و شاید با او ازدواج کنم. من می خواهم که از زیر بار #ازدواج شانه خالی کنم. من برای ازدواج ساخته نشده ام. من باید به تنهایی زندگی کنم و خودم گلیم خودم را از آب بکشم و یا کسی را پیدا کنم که مثل خودم باشد یک سر و هزار سودا. من اهل تقطیر شدن نیستم می خواهم که بزرگ شوم. می خواهم فقط خودم باشم. اشتراک مرا نابود می کند. احمقانه است شاید حرفهایم احمقانه است ولی من از آرش بخاطر این که ممکن است احساس کند با یک بوسه  به روح من زیادی نزدیک شده است لجم می گیرد. او روح مرا به بند می کشد. من نمی توانم فکر کنم  دو روز بعد از ازدواج با آرش چه خواهم کرد؟ اصلا نمی توانم به آن فکر کنم. و این مرا عذاب می دهد. من همیشه تلاش کرده ام از آینده ام رویایی بسازم. من همه رویاهای آینده ام را می بینم.  ولی آینده با آرش را نمی توانم ببینم و این همان چیزی است که مرا مطمئن می کند که او و من برای هم ساخته نشده ایم.

سه شنبه 22 آبان ماه 69
#جان_جهان دوش کجا بوده ای    نی غلطم در دل ما بوده ای
دوش زهجر تو جفا دیده ام       ای که تو سلطان وفا بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام   آه که تو دوش که را دیده ای
رشک برم کاش قبا بودمی    چون که در آغوش قبا بوده ای
اولین روز کلاس های آموزشگاه را به خوبی پشت سر گذاشتم. البته نمی توانم روی دوست شدن با بچه های این آموزشگاه حساب باز کنم. همه شان خیلی گند دماغ یا خیلی بزرگتر از من هستند. بخصوص آن دختری که رشته پزشکی می خواند. یا آن یکی که به قول خودش کامپیوتر خوانده بود یا آن یکی که دانشجوی رشته شیمی بود. در هر صورت من از همه شان سرتر بودم. من برای هنرپیشه شدن آن جا نرفته ام. من می خواهم فیلم نامه نویس شوم. امروز کلاس فیلم نامه نویسی داشتیم با آقای دهقان، در همان جلسه اول در مورد فیلم هندی چیزهایی گفتم و انتقاد کردم. به من گفت: بی خود ادای روشنفکر ها را در نیاورم و فقط هر طوری که می  توانم قصه پردازی کنم. مرا مجبور کرده است برای دفعه دیگر یک طرح برای یک فیلم هندی برایش ببرم!  کلاس طراحی صحنه و بیان تصویر با آقای اثباتی هم داشتیم. پنج شنبه هم فیلمبرداری و تاریخ سینما داریم با جمال امید و یک نفر دیگر. از امروز باید برای کنکور سال آینده که می خواهم در رشته هنر باشد درس بخوانم.
 امروز وقتی از میدان فردوسی می گذشتم بی اختیار پاهایم کشیده می شد به طرف جنوب میدان، پاهایم به اختیار خودم نبود مثل پینوکیو شده بودم. دلم می خواست بروم سرو گوشی آب بدهم، نگاهی به آن طرف خیابان کردم و با حسرت آه کشیدم و رفتم.  به هر حال من بیشتر از هر روز دیگری به کار کردن احتیاج دارم و هنوز قرارداد ما فسخ نشده است(چه مضحک تا همین یک سال پیش چه بچه بودم من)

پنج شنبه 1 آذر ماه 69
#بخاری همسایه درست دیوار به دیوار کمد من قرار گرفته و حرارتش می ترسم که #کتابهایم را خراب کند.
ای کاش همه چیز بوی #عطر_یاس می داد. دیروز با تهمینه و منیژه و فهیمه رفتیم فیلم " شب بیست و نهم" به کارگردانی "#حمید_درخشانی" به هوای فیلم وحشتناک رفتیم ولی خیط شدیم.
امروز بلاخره خانم سیمین معتمد آریا را دیدیم، خیلی عالی بود کلی در مورد صدا و آمادگی جسمی صحبت کرد و حتی کمی هم تمرین صدا کردیم.
امروز باز هم وسوسه شده بودم، بروم کارگاه کیف و کفش، نرفتم. خیلی خویشتن داری می کنم. ولی دیگر تحمل تمام شده نقشه کشیده ام همین سه شنبه می روم.

شنبه 3 آذرماه 69
نمی دانم با #بخاری همسایه چه کنم؟ چنان #معاشقه ای بین دیوار و کمد با کتابها،  برقرار است و حرارت چنان بالا رفته! که کتابهایم در حال حامله شدن هستند، در واقع  تا به حال شده اند، دفتر خاطراتم کاملا ورم کرده است. تلویزیون دارد برنامه #هنر_و_اندیشه را پخش می کند، برنامه خوبی است می روم ببینم.
سه شنبه 6 آذرماه 69
اووووه امروز رفتم پیش منصور. آخرش نتوانستم که نروم. رفتم ساختمان اداری از این رو به آن رو شده، یک ساختمان شیک و تر و تمیز. بخش کارگاهی هم به نظر می آمد که خیلی سرو سامان گرفته. اولش خیلی مستاصل بودم و نمی دانستم بروم تو یا نه، ولی رفتم، قرارش را که با خودم گذاشته ام نمی توانم بزنم زیرش. وارد که شدم توی اتاق منشی یک منشی تر و تمیز و شیک و پیک نشسته بود از این دخترهایی که موهایشان را مدل #اوشینی از زیر روسری می گذارند بیرون و یک کمی هم چتری می گذارند.
 گفت: بفرمایید!
می شنیدم که از توی اطاق مدیر صدای خنده و صحبت می آید.
یک بار دیگر از من پرسید بفرمایید.
بدون آن که فکر کنم گفتم: آقا بیژن هستن؟
با تعجب من را نگاه کرد و گفت: شما؟
گفتم: من خواهرش هستم باهاش کار دارم.
بیشتر تعجب کرد ولی خیلی زود به در سمت راستش اشاره کرد و گفت: ته راهرو آبدارخانه!
خنده ام گرفته بود، چه قیافه ای هم می گرفت.
بیژن توی آبدارخانه داشت #استکان ها را می شست و ظرفها را جابجا می کرد. دم در ایستادم و نگاهش کردم. برگشت و من را دید اولش مرا نشناخت( بلاخره آن همه تغییر در سرو ظاهر حق داشت. خوب من بیشتر هم به خودم رسیده بودم باید بعد از این همه دوری تاثیر مثبتی می گذاشتم) بعدش مرا شناخت و کلی خوشحال شد.
با خنده به او گفتم: یادت باشه به این خانوم منشی خوشگله گفتم که خواهرتم، سه نکنی ها؟
گفت: جدی؟ چه باحال! نه خیالت راحت...  ولی آقا منصور که می دونه، اون لوت می ده!
گفتم: نگران اون نباش، تا بخواد منشیش بفهمه دروغ گفتم جیم می شم.
بعدش با هم نشستیم به گپ زدن برایم چای آورد، کلی ازش اطلاعات گرفتم، این که منصور هنوز ازدواج نکرده کلی قراردادهای خوب بسته، کارگاه را توسعه داده، قرار است یک قسمت ازساختمان دیوار به دیوار کارگاه  را هم بخرد به عنوان انباربیاندازد سر کارگاه اصلی. سه کارگر قدیمی را #اخراج کرده آنها رفته اند از او بخاطر بیمه شان شکایت کرده اند. یک سرکارگر جدید آورده.
بعد او با خجالت و شرم به من گفت: چقدر تغییر کرده ام و بزرگ شده ام.
بهش گفتم که با چه بدبختی  دیپلم گرفته ام و برادرم که اسیر بوده برگشته.
همینطور حرف می زدیم که متوجه شدم صدای خداحافظی مهمان های منصور می آید. بدون آن که دلم بخواهد قلبم هری ریخت! اصلا این طور نیست که دلم برایش تنگ شده باشد اما دیدار بعد از این همه دوری و عکس العملی که می تواند بعد از دیدن من داشته باشد. یاد آن همه آبغوره ای که در آخرین دیدار ریخته بودم افتادم.
به بیژن نگاه کردم گفت: برم به آقا منصور بگم آمدی؟
گفتم: ببین نرو این رو بگو مستقیم که یعنی من می خواهم او را ببینم. برو و همینطور که داری میز مهمان ها را جمع می کنی بگو که من آمده ام تو را ببینم و الان توی آشپزخانه نشسته ام.
کمی من و من کرد و گفت: آخه نمی شه این طوری که؛ می شناسیش که بدش می آد؟
گفتم: تو چیکار داری اگه بدش بیاد از من بدش می آد دیگه؟ برو همینی که گفتم را بگو.....
بیچاره بیژن رفت.  چند دقیقه نگذشته بود که دیدم صدای در می آید نشسته بودم توی صندلی آبدارخانه و نگاه می کردم که بیژن بیاید تو،  اما  خودش آمد، ایستاد دم در، دست به سینه مثل طلبکارها به من نگاه کرد. بلند شدم و خندیدم من هم دست به سینه ایستادم.
با عصبانیت ساختگی در حالی که جلوی خنده اش را می گرفت گفت: حالا دیگه اینجوری؟ می آی بیژن خان رو ببینی؟ اصلا کی به تو گفته بیای اینجا؟ کی به تو اجازه داده هر وقت دلت بخواد غیب بشی هر وقت دلت بخواد ظاهر بشی؟
با خنده گفتم: خودم به خودم اجازه دادم.
راه افتاد و اشاره کرد و گفت: بدو بیا ببینم!
پشت سرش راه افتادم وقتی از جلوی منشی رد می شدم قیافه اش دیدنی بود.
نشستم همانجایی که دفعه پیش برایش کلی آبغوره ریخته بودم. نشست روی همان صندلی که دفعه پیش اشک من را درآورده بود.
بعد با دقت نگاهم کرد و گفت: اوه چقدر تغییر کردی؟ چند سال همدیگه رو ندیده بودیم مگه؟ چقدر بزرگ شدی؟ چه بلایی سرت اومده، پستونکت کو؟
با بی خیالی شانه بالا انداختم و با لبخند به گلویم اشاره کردم و گفتم: اشتباهی قورتش دادم.
و بعد با هم حرف زدیم و حرف زدیم. در مورد خواهر و برادرش گفت، در مورد خواهر و برادرم گفتم. آقای آلپاچینو هنوز خارج از کشور است و تا به حال نیامده ایران و به این زودی ها هم نمی آید. آه آلپاچینو....
و.......... قسمت بد ماجرا؛ من بهش دروغ گفتم؛ یعنی نمی دانم چرا؟ شاید برای آن که اولش خودش توی دهنم  گذاشت که نکند ازدواج کرده ایی؟ بخاطر آن که ابروهایم را برداشته بودم و به قول خودش آبی زیر پوستم رفته بود. من هم  با یک حالت غم انگیزی گفتم: بله،
نه؛ آقای میم وا نرفت؛ برایش عجیب بود ولی تاثر برانگیز نبود، ناراحت نشد، فقط برایش عجیب بود که چرا این قدر زود؟ چرا این قدر بی خبر؟ چرا نگذاشته ام دیپلم بگیرم و دانشگاه قبول شوم؟
 حرصم گرفته بود، چقدر ظاهربین هستند آدم ها فقط به خاطرآنکه ابرو برداشته ام و صورتم سفید تر شده! پس حقش همین بود که بگویم بله شوهر کرده ام ولی همسرم یکی دو ماه بعد از ازدواج تصادف می کند و فلج می شود ولی الان همچنان با هم زندگی می کنیم و من هم خیلی دوستش دارم.
من اصلا احتیاجی به کلاس بازیگری ندارم. آن قدر خوب نقشم را بازی کردم و نمایش دادم که باورش شد، دهنش باز مانده بود، حتی نگفت، جدی می گویی؟  حتی متاثر شد. من هم هی آه کشیدم و غمگین بودم و چشمم نمدار می شد.
گفتم: آمده ام دنبال آن قرارداد کذایی که با هم بسته ایم و می دانم که یک جانبه از طرف او فسخ شده است، منتهی می خواهم خواهشی از او کنم که اگر دوست و آشنایی می شناسد که من می توانم برایشان کار کنم مرا معرفی کند.
بیچاره مبهوت بود. با ناراحتی واقعی گفت: همین یک هفته پیش منشی جدید آورده و اگر زودتر آمده بودم مرا انتخاب می کرد.
(احمق من که منشی تو نمی شوم، مگر از جانم سیر شده ام.)
  گفتم: حالا یک جای دیگه، یک جای مطمئن و امن!
همینطور که با خودش حساب و کتاب می کرد که من را می تواند به کجا معرفی کند با نامردی می گفت: کار درست حسابی هم که بلد نیستی، یعنی تخصصی چیزی نداری که طفلک،
( من حرص می خوردم اینقدر صریح در مورد بی قابلیت بودن من حرف می زد. راست می گوید آخر من به غیر از منشی بودن به درد چه کاری می خورم)
آخرش گفت: چند روز بهم فرصت بده یه فکری می کنم. با هام در تماس باش.  باز نذار برو سه سال دیگه بیا بگو چی شد، قرار داد هنوز به قوت خودش باقیه یا نه!؟
شماره تلفن خواست؛ من و منی کردم و گفتم: خودم باهاتون تماس می گیرم.  وقتی بلند شدم و وقتی خداحافظی می کردم احساس می کردم که مرا از سرتا پا برانداز می کند. ای دون ژوان، لابد با خودش فکر کرده یک زن شوهر فلج شده چه مورد خوبی می تواند باشد.
 خیلی به خودت امیدوار نباش استاد، حالا من در مورد حال و هوای مردها یک چیزهایی می دانم.

۳ نظر:

ناشناس گفت...

عالی

ناشناس گفت...

بقیه اش ؟منتظریم....
شادی

بابک گفت...

چه طولانی و پر ماجرا بود این صفحه. خب باید هم می بود. حدود 6 ماه بود
راستی در تلگرام هم پیدات کردم. توی سرچ باکس می زدم نون_اضافه (به لاتین) و پیدا نمی کرد
یکی نبود بگه خب کل آدرس رو توی address bar تایپ کن دهاتی تلگرام ندیده
اینجا خوندن رو ترجیح میدم اما وفتی خونه سر لپ تاپم نباشم، مثلن فرودگاهی کتابخونه ای هر جا اینترنت داشته باشه میتونم مشغول باشم