۵ اسفند ۱۳۹۴

شنبه 17 مهرماه 71 تا شنبه 2 آبان ماه 71


شنبه 17 مهرماه 71
با فاطی در پارک دانشجو قرار داشتیم. بعدازظهر بعد از کار رفتم آنجا، منتظرم بود. نشسته بود جلوی ساختمان زیبای تاتر شهر روی یک نیمکت سنگی، یک ماهی می شد که همدیگر را ندیده بودیم  از دیدن هم کلی ذوق کردیم. کلی حرف نگفته داشتیم تا با هم بزنیم. تا من را دید یک کیسه پر از خوراکی نشانم داد و گفت: همین حالا بیا بریم پیش سیمین جون، من  به بیچاره گفتم ساعت چهار بیاد الان که چهارو نیمه. خدا کنه نرفته باشه. سیمین جون یک فاحشه بدبختی است مال خیابان جمهوری که بیشتر در خیابان حافظ به پایین کار می کند. خیلی زن بدبختی است. قبلا یک دوستی هم داشت به نام حمیرا که چند وقت پیش مرد. همیشه آنها را دوتایی توی توالت زنانه  پارک دانشجو می دیدیم و باهر دو دوست شده بودیم. گاهی برایشان خوراکی و غذا می بردیم. بلاخره اینها جزو قوانینی بود که انجمن هم تاییدش می کرد. این که از زنهای بدبخت مورد ستم قرار گرفته توسط مردهای آشغال کثافت!  حمایت کنیم. فاحشه ها که بیشتر نیاز به کمک دارند همین که یک روز هم مجبور نباشند برای یک لقمه نان به مردها سرویس دهند. آن روز روز خداست. سرراه رفتن پشت پارک " آفتاب و مهتاب" را هم دیدیم. این ها دوتا پسر اُبی هستند که گاهی می آیند اینجا پرسه می زنند و ما اسمشان را گذاشته ایم " آفتاب و مهتاب" خیلی ظریف و بامزه اند اما رفتارشان خیلی تصنعی و اغراق آمیز است. البته فکر می کنم به شکل ظاهر مربوط می شود. چون رفتارخیلی شور آنها در آن قیافه ی نیمه پسرانه  که به ضرب و زور ابرو برداشتن و برق لب و سایه چشم سعی کرده اند شیرینش کنند همخوانی ندارد. برای من خیلی اغراق آمیز است اما زننده نیست. نمی دانم شاید به احساس جنس مخالف مربوط باشد. مثلا ممکن است یک مرد از دیدن مصی یکه بخورد و برایش خوشآیند نباشد چون احساس اولیه این است که این بلاخره یک زن است. و دارد ادای یک مرد را در می آورد.  بگذریم این دوتا بیچاره خیلی ساده و احمق هستند آن قدر که زود می شود سرشان را کلاه گذاشت. دفعه قبل من و فاطی برای مسخره بازی آن قدر جدی با آنها مثل دوتا دختر برخورد کردیم که مهتاب جدی گرفت و اشکش درآمد  و گفت:  شما دوتا تنها کسی هستید که از همان اولین بار که من را دیدید فهمیدید که من واقعاً دختر هستم.
بگذریم رفتیم توالت، بیچاره آمده بود، از همان بیرون توالت صدای شعرخواندنش می آمد. خیلی آهسته زمزمه می کرد." دل می گه دلبر می آد، انتظارم سر می آد، یارم از سفر می آد، پونه از خاک در می آد..." هر دو پریدیم تو و یک هویی سلام کردیم و کلی ترساندیمش. اولش که یک عالم فحشمان داد. ولی بعدش خوشحال شد که ما را دیده. بیچاره سیمین هر بار که می بینمش وضعش بدتر می شود، مثل پیرزن ها است ولی فکر نمی کنم چهل پنجاه سال بیشتر داشته باشد. خیلی خیلی لاغر شده. صورت لاغرش با یک  پوست قهوه ای عین چرم،  روکش شده  بطوریکه گونه هایش یک جور وحشتناکی توی صورت خودنمایی می کند و چشمهایش نزدیک است که از حدقه در بیاید. لبهایش هم از زور کشیدن سیگار و گاهی تریاک قهوه ای پررنگ است اگر چه همیشه با ماتیک صورتی بدرنگی می پوشاندش. واااای بدتر از همه این که همه این چهره  ناجور را با یک آرایش مسخره سعی می کند که زیباتر کند. یعنی روی گونه ها و پشت چشمهایش را با همان ماتیک صورتی لبش پخش می کند و چشمهایش را چند لایه مداد سیاه می زند خلاصه عین جن می شود تا جن…..ده.
فاطی برای آن که راحت باشیم و بتوانیم با هم حرف بزنیم در توالت را بست و دسته ی چوبی تی را طوری روی دستگیره در گذاشت که نشود از بیرون در را باز کرد. بیچاره  سیمین چند تا روزنامه و یک تکه موکت بزرگ درب و داغان تا شده برایمان آورده بود که پهن کردیم و همانجا نشستیم، توی توالت. فاطی کیسه خوراکی ها را به دستش داد و من هم یک 500 تومانی و یک بسته سیگار وینستون که برایش خریده بود. سیگار وینستون را مثل مهر بوس کرد و روی پیشانی اش گذاشت و یک جور بااحترامی گذاشتش بین سینه ها، وسط کرستش، البته سینه هایش آن قدر لاغر و آویزان شده که فکر کنم وینستون بدبخت بدون آن که به جایی گیر کند تا منتهی الیه نافش رفت پایین. بعد با خوشحالی کیسه پر از کیک و میوه و خوراکی را باز کرد و شروع کرد به خوردن. وسط خوردن با دهن پر همانطور که از دهنش کیک بیرون می پاشید تشکرکرد و پز داد که همین نیم ساعت پیش یکی از جواهر فروش های مایه دار جمهوری،  پشت مغازه کاری با او کرده و به او گفته که چند روز دیگر برود پولش را بگیرد واگر ما پایه باشیم یک شب ما را می برد بیرون با همین پول حق البدنش! عشق و حال می کنیم و شامی می زنیم.
اما فاطی طوری که او نبیند به من اشاره کرد که دارد خالی بندی می کند و می خواهد بگوید هنوز جنده قابلی است. من اما احساس کردم تعارف می کند و می خواهد از خجالت ما در بیاید و واقعاً دلش می خواهد یک روز ما را مهمان کند و مثل آدم زندگی کند و دوستانی داشته باشد که با هم توی رستوران جمع شوند نه توی توالت.
سیمین نشست به خوردن خوراکی اش و من و فاطی هم شروع کردیم به صحبت کردن.
 برایم معلوم شد که چرا او هم می خواهد از انجمن بزند بیرون.  لو داد که با یکی از پسرهای دانشگاهشان دوست شده و یکی دوبار هم دزدکی با هم رفته اند سینما و یک بار هم خیلی کم و ناچیز در حد یک لمس چند ثانیه ای اجازه داده که دستش را بگیرد و قلبش لرزیده و حالا هم هر وقت یاد آن روز می افتد قلبش فرو می ریزد. خیلی برایم جالب بود تصورش را کنم وقتی فاطی با یک پسر دوست شود چه حرفهایی با هم می زنند. اصرار کردم بگوید چه چیزهایی به هم می گویند و چه کارهایی می کنند.  با خجالت گفت که بیشتر در مورد درسهای دانشگاه و استادها حرف زده اند. کاملا می شد فهمید که از پسره خوشش آمده است و دلش میخواهد این دوستی ادامه داشته باشد. فاطی برق و الکترونیک دانشگاه آزاد می خواند و از اول مهر ثبت نام کرده است.
من هم به او گفتم: دیگر آن طور وحشتناک مشکلی با مردها ندارم. ماجرای دفتر آقای میم را هم برایش تعریف کردم. کلی تعجب کرد و گفت: اصلا فکر نمی کرده تا صد سال آینده هم بتوانم از چنین چیزی خوشم بیاید. به او گفتم: شاید باورش نشود اما من برای اولین بار توانسته ام بوی واقعی یک مرد را حس کنم. همیشه این بوی زنها بود که می توانستم حسش کنم و با آن بیگانه نباشم. بویی شبیه مخلوط میوه ها سیب و انگور و هلو و به و زردآلو .  اما بوی مردها فرق می کند. بویی مثل بوی بوته ها و گیاهان وحشی جنگلی و کوهستانی است در اول بهار، بوی کاکوتی، آویشن، اورانوس، ریواس، ریحان وقتی با هم مخلوط می شوند.
 بیچاره سیمین این حرفهای من را که می شنید چشمهایش از تعجب گرد می شد بعدش همانطور که خیارش را گاز می زد  گفت: جمعش کنید بابا، مردها که بو ندارن ، من که از 12 سالگی ازمردها فقط یه بو به دماغم خورده اون هم بوی.... بوده.
بعد خودش زد زیر خنده اما من و فاطی با دلسوزی نگاهش کردیم.
به  فاطی گفتم احساس می کنم مشکلم با مردها رفع شده، آخرش هم بیشتر خودم توانستم خودم را درمان کنم. چیزی که می خواستم با ارتباط با منصور و بوسیدن آرش درمانش کنم یا ازنامزدی با شاهرخ انتظارش را داشتم. به دست خودم صورت گرفت آن همه کتابهای مدتیشن و تلقین به نفس و صحبت کردن با حمیده در کانون سلمان ( که لیسانس روانشناسی داشت و خیلی در این مورد می دانست) و البته آن حس محبت عجیب وغیرشهوانی منصور در بغل کردن من که خیلی برایم دلنشین بود و بیشتر من را یاد آقای آلپاچینو می انداخت، تا خودش آخرش موثر واقع شد.
گفتم: احساس می کنم دیگر نسبت به این موضوع که مدام ناخواسته مامان و بابا را در یک وضعیت ناجور تصور می کردم و از با هم بودنشان متنفر می شدم، عبور کرده ام. حتی در مورد این که میم با زنها چطور بوده یا آلپاچینو با مرجان  و یا هر مرد دیگری با هر زن دیگری در همه ی دنیا و دنیاهای دیگر، دیگر اصلا روابط پایین تنه زن و مردها برایم ناخوش آیند نیست. به نظرم چیز زشتی نمی آید. البته اگرچه من هنوزاز تصور دستمالی شدن توسط مردها تصویر زیبایی ندارم اما این به این معنا نیست که دیگر از مردها به این خاطرکه می توانند در زندگی ام باشند متنفر هستم. به او گفتم من هیچ وقت از مردها بدم نمی آمد و خوب می توانستم مثل یک دوست با آنها ارتباط برقرار کنم ولی حالا می خواهم بتوانم عاشق یک مرد شوم یک عشق واقعی یک عشق زمینی، چیزی  که بتوانم تجسم عاشقانه از با یک مرد بودن را داشته باشم. گفتم می خواهم مطمئن شوم که بهتر شده ام و برای همین تصمیم گرفته ام دوباره با شاهرخ طرح دوستی بریزم.
سیمین عاروقی زد وبه من اشاره کرد و به فاطی  گفت: بابا این که دیگه از ما بدتره، مردها رو حب می کنه می خوره تا حالش خوب شه.
از خنده مرده بودیم، خدا را شکر هنوز بعضی جاها، عقلش خوب کار می کند.
آخرش هر دو به این نتیجه رسیدیم که با این شرایط ادامه دادن به وضعیت  "قرمز و خاکستری" به صلاحمان نیست. هر دومی دانستیم که وارد شدن ما به انجمن بیشتر برای انتقام گرفتن از خانم رمقی بود اما بعدش معصومه ما را گرفتار کرد و هی داستان های جدیدی جور شد، وقتی در یک گروه هم سن های خودت هستی خودت را تابع جمع می دانی و کنجکاوی و تلقین بیشتر در تو موثر می شود.الان اما  حسم این است که متنفر بودن از برقراری رابطه با یک مرد به معنای متمایل بودن به رابطه با زنها نمی تواند باشد.
سیمین بسته سیگار کوچولوی اشنواش را درآورد و یک جور خیلی باحالی تهش را روی پشت دستش کوبید و سه نخ درآورد، یکی یکی به ما داد و یکی هم خودش گذاشت کنار لبش. بعد هر سه با هم تکیه دادیم به دیوار توالت  پاهایمان را دراز کردیم و در حالی که در مورد مردهای جورو واجوری که سیمین با آنها خوابیده  شوخی می کردیم غش و ضعف رفتیم.  اما هنوز کیفمان کوک نشده بود که  یک هوصدای "صفدرنعره"  باغبان پارک آمد که محکم به در می کوبید  و  نعره می زد که زودتر در را باز کنیم. اولش فاطی مقاومت کرد و گفت: برود گم شود. سیمین هم شیر شد و گفت:   صفدر لنگ بنداز از این جا برو به خدا الان می آیم ... را گره می زنم از همان گره آویزانت می کنم به درخت. اما همین حرف ها  باعث شد که آن کثافت عصبانی بشود و شلنگ آب را از زیر در بگیرد داخل توالت، آب با فشار پاشید داخل و تمام جانمان خیس شد. فاطی هم مثل برق و باد پرید دسته تی را از روی در برداشت و در را باز کردیم و پیرمرد احمق را هلش دادیم عقب، من هم  شلنگ را از دست پیرمرد پیزوری گرفتم و تا فاطی سیمین را فراری دهد، یک آب حسابی به صفدربیچاره دادم.
"چه شود که یک روزسبز بشود؟"
عجب روزی شد امروز، محال است من و فاطی باهم باشیم و یک گند اینچنینی نزدنیم.

دو شنبه 19 مهرماه 71
امروز وقتی برای گرفتن قراردادم پیش آقای افتخاری حسابدار شرکت رفته بودم.  وقتی برگه قراردادم را داد و گفت که حقوقتان 5000 تومان است و این را اول هر ماه دریافت می کنید و من هم خیلی خوشحال و راضی برگه را گرفته بودم و داشتم برمی گشتم. خیلی محترمانه و دوستانه گفت: دخترجان امیدوارم به اندازه ای که حقوق می گیری کار کنی، آقای ملک حتماً در شما توانایی خاصی دیده اند که برای شما چنین حقوقی در نظر گرفته اند، پس حتماً باید کارکردتان از خانم تهرانی ( منشی بالابلند) و آقای حبیبی که دقیقاً نصف شما حقوق می گیرند بیشتر باشد.
باورم نمی شد؛ اصلا به فکرم هم نمی رسید که ممکن است حقوق من اینطور بیشتر از این ها باشد.
برای آبغوره ریختن بهترین جا توی دستشویی توالت است و من آن قدر یک هو غمگین شدم و گریه ام گرفت که زودی رفتم آنجا و تا یک ساعت هم دستشویی توالت در اشغال من بود چون نیم ساعت گریه کرده بودم و نیم ساعت هم منتظر بودم که سرخی چشمها و سر دماغم خوب شود و بتوانم بی حرف و حدیث بیایم بیرون  و اتفاقاً خیلی هم قوی باشم، طوری که دلم نخواهد عصبی به نظر برسم.
چرا آقای میم این کار را کرده؟ خانم تهرانی و آقای حبیبی هم این را می دانند؟ این که من دو برابر آنها حقوق می گیرم. یعنی فقط بخاطر آن دوستی قدیمی؟ کسی که او را می شناسد می داند اصلا اهل این جور بریز و بپاش ها نیست و مو را از ماست می کشد. بدترین چیزی که می توانم فکرش را کنم این است که شاید فکر کرده می تواند با پول بیشتر من را تحت تاثیر قرار دهد و بتوانم جای خالی لوند را برایش پر کنم. (احساس سیمین بودن به من دست داده است) و متوسط ترین چیزی که می توانم فکر کنم این است که احساس کرده وضع مالی من خیلی بد است و این کمک به یک آشنای قدیمی جای دوری نمی رود.
( این متوسط بدتر از آن بدترین دلم را سوزاند و غرورم را جریحه دار کرد)
در هر دو صورت باعث ناراحتی ام شد. به خدا من خیلی خل و چل هستم آدم در این طور شرایط گل از گلش می شکفد و بشکن و بالا می اندازد.  اما من احساس حقارت کردم. از این امتیاز ویژه ای که من دارم ولی حبیبی و تهرانی ندارند حالم بهم خورد.
بعدازظهر وقتی آقای میم آمد سریع خودم را به منشی بالا بلند رساندم و اجازه خواستم بروم تو. آن بیچاره هم که تازگی ها فکر کرده من لوند میم هستم. زودی اجازه داد بروم داخل.
منصور رسیده بود و داشت کتش را در می آورد. سلام کردم خیلی معمولی جوابم را داد، حتی برنگشت نگاهم کند، از بعد رستوران چینی با من سرسنگین شده است. حرفی نزدم ایستادم تا کارش تمام شود و برگردد نگاهم کند. کیفش را گذاشت روی میز درش راباز کرد یکی دو پوشه و پرونده درآورد گذاشت روی میز، سرش را خاراند، خودکارش را برداشت، کیفش را گذاشت روی زمین، خمیازه کشید، بعد برگشت ببیند من چرا ساکت ایستاده ام؛ با تعجب نگاه کرد و سرش را تکان داد ( که یعنی چه مرگت است؟ بنال دیگر!)
خیلی مودبانه و ادیبانه! گفتم: خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرین به خدمت بستن.
به دست آهک تفته کردن خمیر//  به از دست بر سینه پیش امیر
عمر گرانمایه درین صرف شد// تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
ای شکم خیره به تایی بساز// تا نکنی پشت به خدمت دوتا
باتعجب نگاهم می کرد و لبخندی هم روی لبهایش نشسته بود گفت: معلومه خیلی هم بچه تنبل نبودی تو مدرسه یه چیزهایی حفظ کردی.
گفتم: آن کس که توانگرت نمی گرداند// او مصلحت تو از تو بهتر داند.
یخش آب شد، خندید و گفت: چی شده، مشاعره است؟ دال بدم.
گفتم: نه چندان بخور کز دهانت برآید// نه چندان که از ضعف جانت برآید
بلند بلند خندید و نزدیک شد و گفت؟ رادیو قورت دادی؟ دگمه خاموشت کجاست؟
گفتم: چو کم خوردن طبیعت شد کسی را// چو سختی پیش آید سهل گیرد
وگر تن پرورست اندر فراخی// چو تنگی بیند از سختی بمیرد.
( این ها را همه را از آن پروژه حفظ کردن و حفظ کردن های خانه استاد اخوت یاد گرفته بودم و ار روخوانی های گلستان در فضیلت قناعت و حالا می دیدم که دارد نتیجه می دهد، این طوری هم تحت تاثیرش قرار می دادم . هم میفهمید خیلی هم خل و چل نیستم)
ایستاد روبروی من و سرش را پایین آورد و توی صورتم نگاه کرد و گفت: هیبنوتیزم شدی؟ بیداری یا خواب؟
بدون وحشت به چشمهایش نگاه کردم و گفتم: امروز فهمیدم خانم تهرانی و  آقای حبیبی حقوقشون 2500 تومنه، فکر نمی کنم بتونم اندازه این دوتاکار کنم بنابراین ازتون خواهش می کنم قبل از این که اولین حقوق من رو بدید و شیرینی 5000 تومن رو زیر دندونم احساس کنم، حقوقم رو براساس حقوق کارکنان شرکتتون تعیین کنید تا احساس نکنم خدمت بیشتری از من انتظار دارید.
تعجب کرد و با حیرت سرش را عقب کشید. این اولین باری بود که می دیدم اینطور با این نگاه عجیب و عمیق و پرسشگر به من نگاه می کنه، مدتی نگاه کرد و بعد ابرو بالا انداخت و گفت: همه اینها رو گفتی که حقوقت رو کم کنم؟ راست می گی ها چرا این قدر زیاد شده حقوق تو؟ حالا  از کجا فهمیدی که دقیقاً این قدری هست که گفتی؟
گفتم: امروز وقتی برگه قراردادم را از آقای افتخاری گرفتم فهمیدم.
گفت: حتماً اشتباه کرده، قرار ما 5000 تومن بود؟
( بله بود خودش گفته بود، خودش به من گفته بود. آن وقت که من نمی دانستم بقیه چقدر می گیرند. داشت می زد زیرش مثل گاو می زد زیرش.  ولی به رویش نیاوردم)
گفت: پیگیری می کنم ببینم موضوع چیه؟ حالا بگذریم خودت چطوری؟
خندیدم و گفتم: خوبم. بیژن داره برام مدارک و پرونده های قدیمی تولیدی رو می آره ببینم به کجا ها کفش می فروختید و درخواست های خرید جدید از کجاست؟
سینه ای صاف کرد و گفت: خوبه ولی باید به مهرجو( بیژن) بگم زیاد هم همه ی زار و زندگی ما رو تو دست و پای تو نریزه هیج معلوم نیست بعدش بخواهی از این ها چطور برضد خودمون استفاده کنی؟
جا خورده بودم با ناراحتی وتعجب نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم.
(فکر کنم یاد گاوصندوقش افتاده بود)
منتظر بود جوابش را بدهم اما حرفی نزدم و فقط ایستادم و نگاهش کردم. وقتی دید حرف نمی زنم گفت: این شعرهایی که خوندی رو امروز حفظ کرده بودی؟ برای این که بیایی به من بگی حقوق بیشتر نمی خوای؟
گفتم: نه، حفظیات گذشته بود امروزکاربردشون رو پیدا کردم.
مدتی نگاهم کرد. لبخند زدم. اما خودش را با کاغذهای روی میز مشغول کرد و آرام گفت: خیلی خوب می تونی بری.
( واقعاً که موجود جالبی  است این منصورولی آن قدر گرفتارم که دل و دماغ کشف کردنش را ندارم)

چهارشنبه 21 مهرماه 71
و من به خدا نزدیک تر می شوم و من تکامل می یابم. و من انگیزه پیدا می کنم، امروز شروع آغاز است. آغاز یک حیات، زندگی بخشیدن به اندیشه و فضا دادن به آن. باید برای آشتی کنان با خداو توبه به درگاه او یک گام عملی بردارم.
این اتاق به قدری دنج و راحت است که حیف است آدم شب ها کتاب خواندن و چیز نوشتن و رادیو گوش دادن را بگذارد و برود توی رخت خواب، تصور جالبی داشتم وقتی امروز با مینی بوس از تهران به مهرشهر برمی گشتم. فکر می کردم روح سرکش و نافرمان و نفس خیر سر و اماره ام که چرک و کثافت از سرو رویش می بارد و همه وجودش را آلودگی گرفته و از قضا فربه هم شده است با روح خدایی و نفس لوامه من به جنگ و مبارزه برخواسته و خوب هم معلوم است که وجود الهی ام در حال نابود شدن بود. من سر رسیدم.
( من هیچ کاره ام اینها خودشان با هم دعوا می کردند. این را هم بنویسم دیروز تهمینه خیلی جدی به من گفت: فکر نکن من نمی فهمم تویک زندگی دو گانه داری. یک زندگی که خیلی ساده و معمولی و دختر خوب و عاقل مامان و باباست و همه ی فامیل و خانواده این را می بینند و یک زندگی خیلی جسورانه با تجربه های مختلف خوشگذرانی و کارهای بد و ناجور. خیلی صاف و ساده تو رویش ایستادم و گفتم: من فقط یک بار یک تجربه جنسی با یک دختر داشته ام و یک بار هم حشیش کشیده ام.  اگر سیگار کشیدن گاه و بی گاه بد است بگو این را هم بنویسم به حساب خودم، بیچاره تهمینه نزدیک بود چشمهایش از حدقه بزند بیرون. با تعجب به من نگاه کرد و به التماس افتاد و گفت: آفرید خواهش می کنم کار خطرناک نکن، جان من نکن، تو را به خدا این چیزها چیست که تو درگیرش شدی؟ گفتم: نگران نباش افسردگی بعد از نامزدی با شاهرخ بود، دلم می خواست با یک چیزی خودم را آرام کنم. دهنم را کج کردم و با بی خیالی گفتم: بی خود من را مقصر ندان همه اش تقصیر اوست و با خنده مسخره ادامه دادم: من بی تقصیرم من مثل آب پاکم ، نگاه کن به من ببین می توانم آدم کش و جنایت کار باشم؟ اصلا از من بر می آید به یک گنجشک سنگ بزنم. من  فقط همین چند کار کوچک و ناچیز را کردم و به کسی ضرر نزدم. می خواهم به تو بگویم زندگی دو گانه ندارم و یک زندگی یک گانه است اما متاسفانه چون شما هنوز من را نشناخته اید فکر می کنید دوگانه است. بنابراین بی خود شاخ  و برگ به زندگی من نده و خودت را اذیت نکن. حتی خود خدا هم می داند که من بی تقصیرم. سرش را گرفت و از اطاق رفت بیرون . خوب شد که به تهمینه گفتم: حالا خیالم راحت شد انگار بارم را از دوش خودم برداشته ام و حالا قرار است هر دو با هم حملش کنیم. هه بیچاره فکر می کرد یک چیزهایی در مورد من کشف کرده  به هر حال دلم نمی خواست که بی خود خودش را معطل کشف اعماق بی انتهای دانستن من کند)
به هرحال بگذریم. در مورد روح الهی و نفس لوامه می نوشتم. بلاخره من سررسیدم. منی که خودم بودم و جسم بودم و کمی هم شعور و نمی خواستم که روحی الهی ام از بین برود و با چه بدبختی او را از زیر مشت و لگد نفس لوامه بیرون کشیدم و فرار کردم در حالی که نفس اماره به دنبالم می دوید. گذشتم از پستی ها و بلندی ها و او بلند می خندید و ما را تعقیب می کرد. دویدم تا به دریا رسیدم. و در تمام مدت روحی الهی ام را روی سینه می فشردم و چون مادری نوازش می کردم. به دریا رسیدم. و به آب زدم. و فرو رفتم درحالی که مغروق بودم و دریا مانع بود تا نفس اماره بتواند روح الهی  را از من بگیرد. پس من از شر او راحت شدم در حالی که عمیقا متاثر بودم زیرا آن روح کوچک بی اندازه. ناچیز  شده بود و من از این که امانت دار خوبی نبودم گریستم آن قدر گریستم و فرو رفتم تا در اعماق آب به جایی رسیدم که افراد بی زیادی شبیه من اجتماع کرده بودند. جایی که عملا ورود همه به آن ممنوع بود. بعد انگار زمزمه ای را زیر گوش خودم شنیدم که می گفت: تو هنوز از دستش نداده ای، تلاش خودت را کرده ای، پشیمان نباش با او یکی شو با او یکی شو ... و ما با هم یکی شدیم با همان روح کوچک ناچیز که شعله ی ضعیفی بیشتر نبود و من وارد آن منطقه ممنوعه شدم. جایی که هیچ چیز نبود و همه چیز بود.

شنبه 25 مهرماه 71
هنوز درد دارم، تمام بدنم کوفته است. اما به خدا وقتی داشتم از مصی کتک می خوردم. انگار بهشت را به من داده اند. خیلی وقت پیش باید چنین دردی را می کشیدم. خیلی وقت پیش انتظار کتک خوردن سیر را داشتم. این که درد در تمام وجودم بپیچد و نفسم بند بیاید و دلم بخواهد که باز هم بیشتر مرا بزند تا بیهوش شوم.
حتی امروز که با این درد بیدار شدم، آن قدر شیرین و دلنشین برایم آمد که انگار کن تازه متولد شده ام. با همان دردی که یک نوزاد می تواند بعد از بریدن بندناف و جدا شدن از آن خانه گرم و تنگ داشته باشد. انگار دوباره به دنیا آمده ام دریک ناکجای بی درو پیکر بی زمان و مکان.
با فاطی قرار و مدارهایمان را گذاشتیم و رفتیم خانه توکلی، مصی هنوز نیامده بود من با سپیده حرف زدم. خیلی صریح و سریع به او گفتم که نامه ها و عکسهایمان را می خواهیم به اضافه آن رمزنگاری که من برای خط اختراعی ام نوشته بودم و الان پیش مصی است. با صراحت به او گفتم که ما دیگرنمی توانیم به این خانه بیایی و این به معنی دیگر دوست نبودن با تو نیست. ما با هم دوست هستیم ولی دیگر این مسخره بازی ها را نمی پسندیم. دوره این کارها برای ما تمام شده. سپیده شروع به گریه و زاری کرد. گفتم: دیوونه یه نگاهی من بکن، ببین اصلا من آن چیزی که تو از من می خواهی هستم؟ من فقط می تونم دوست تو باشم. با هم بگیم و بخندیم و شلوغ کاری راه بیاندازیم. همانطور که با فاطی دوست هستم. من می توانم یک گوشه تنهایی تو را پر کنم ولی همه اش را نه. من نمی توانم به تو کمک کنم. من حتی نمی توانم به خودم کمک کنم.
باز هم گریه و زاری کرد. گفتم: بگذار خاطره خوبی از این دیدارمان داشته باشیم. بگذار اگر رفتنی شدیم دوباره بتوانیم همدیگر را ببینیم.
گفت: اگر این چیزها را به ما بدهد. من برای همیشه تنهایش می گذارم. می داند که من می روم و دیگر بر نمی گردم.
گفتم: اگر برنگردم هم اتفاقی نمی افتد. من هیچ گره ای از زندگی تو نمی توانم باز کنم. همین که بنشینیم مثل خاله زنک ها درد و دل کنیم تو از غصه هایت برای من بگویی و من از خریت هایم برای تو بگویم به اندازه کافی خاکستری هست مسخره تر از اینش نکن. گفتم این وابستگی تو به من ادامه پیدا کند من از تو متنفر می شوم حتی از خودم متنفر می شوم. همین الان هم از خودم بدم آمده است. بعد گردن بندم را باز کردم و گذاشتم کف دستش و گفتم: ببین این رشوه نیست، این گردن بند برایم آن قدر عزیز است که حتی به عنوان رشوه به کسی نمی دهمش. اما اندازه همان محبتی است که تو به من داشتی و من واقعاً هیچوقت نمی توانم درکش کنم و اصلا هم نمی دانم برای چه. این برای این است که تو هر وقت نگاهش می کنی بدانی من با خاطره بدی تو را ترک نکرده ام.
یک چیزهایی گفت، التماس کرد حتی دلیل و بهانه آورد و آخرش قبول کرد، مدارک را بهمان بدهد. اما مصی آمد و همه چیز بهم خورد. گفتیم: آمده ایم ببینیمشان چون دلمان برایشان به اندازه یک عدس کوچولو شده! و برای آن که نشان دهم ماندنم آن جا یک دلیلی دارد. تا فاطی بتواند دزدکی برود زیر زمین مدارک را از سپیده بگیرد. شروع کردم به چیدن شطرنج. می خواستم کاری کنم که مضطرب نباشم. خیلی خسته کیف دانشگاهش را پرت کرد یک گوشه و مانتو و شلوارش را هم درآورد و انداخت روی جالباسی و با همان تاپ  و شورت نشست پشت میز برای بازی کردن.
خندیدم و گفتم: لابد خیلی هم عجله داری من رو کیش و مات کنی و بری یه آبی به دست و روت بزنی؟
شانه بالا انداخت و گفت: خفه شو مهره هات رو بچین. خسته ام حال و حوصله تو یکی رو ندارم.
با مسخرگی گفتم: چی شده رفته بودی تو خط یکی از استادهای خانم بهت محل نداده اومدی تلافیش رو سر ما در بیاری؟
با کینه توزی نگاهم کرد چشمهایش مثل گرگ وحشی می ماند که توی زمستان برفی از راه دورایستاده و چشم در چشم مسافر راه گم  کرده ای شده است که بی پناه وسط برف گیر کرده. وقتی نگاه می کند تیزی دندانها را روی گردن و توی پهلویت احساس می کنی. وقتی عصبانی است، نگاهش خیلی عمیق نفوذ می کند و حتی آدم زخمی می شود.
گفت: آشغال کثافت. می خوای بازی کنی یا مدام می خوای زر بزنی؟
دلم کتک می خواست، نمی دانم چرا نمی توانستم جلوی زبانم را بگیرم. گفتم: ببینم تشریح مشریح و اینها رو تو ترم های چندم براتون می ذارن؟ بیچاره مرده های زنی که می اندازن زیر دست و بال تو، سه بار تشریحشون می کنی. یه بار از رو یه بار از تو یه بار از زیر. اما مرده کراهت داره ها مواظب باش.
(این به تلافی آن روزی بود که توی سیگار حشیش ریخته بود و ما هم با تعجب دودش می کردیم و نمی دانستیم این دیگر چه کوفتی است و بعد...)
یک دفعه و ناغافل دستش را مثل شلاق خواباند توی  صورتم. بلافاصله احساس کردم خون توی دهانم پاشید.
بعد پرید از پشت میز آمد این ور مرا گرفت و پرت کرد روی زمین و  با مشت و لگد به جانم افتاد. نمی تواستم از خودم دفاع کنم. اصلا نمی خوانستم از خودم دفاع کنم. یعنی چه کار می توانستم بکنم در مقابل او، نمی خواستم مثل دیوانه ها لگد بزنم و فحش بدهم و مشت بکوبم. نه زورم به او می رسید، نه دلم می خواست از کتک زدن من غافل بشود. افتادم روی زمین و فقط سرم را گرفتم که لگدهایش توی صورتم نخورد و چه جالب که اصلا احساس بدی نداشتم. دوست داشتم این درد را،  حس می کردم باید زودتر از این ها این کتک را می خوردم. باید زودتر از این ها این تجربه درد رامی داشتم.
بعدش هم که معلوم است سپیده و فاطی آمدند و من را از زیر دست و بالش نجات دادند. سپیده بیچاره مدام گریه می کرد و جیغ می کشید. فاطی زیر بغلم را گرفت به زور لباس تنم کرد و باعجله زدیم بیرون. اولین چیزی که پرسیدم این بود که توانسته چیزهایمان را از سپیده بگیرد؟
بله توانسته؛  دیگر آتویی پیش مصی نداریم.
طحالم آسیب ناچیزی دیده، مچ دستم در رفته و چند جای کبودی روی صورت و بدنم دارم. وقتی حالم بد شده بود و توی خیابان از حال رفته بودم. فاطی زنگ زده بود به شرکت ومنشی شرکت گفته بود که حالم بد است.
 مرا که درمانگاه رساند آقای میم هم آمد.
 الان آقای میم یک علامت سوال بزرگ واقعی است که بفهمد چه بلایی سر من آمده؟
 من که حال حرف زدن نداشتم ولی فاطی به دروغ به او گفته بود: می خواسته اند کیفم را بگیرند و من مقاومت کرده ام و آنها هم مرا زده اند.
ازمن چیزی نپرسید اما به نظرم نگران من شده بود. یا این که خوب ادای نگران ها را در می آورد.
همان دیشب از درمانگاه مرخص شدم به مامان اینها زنگ زدم که شب را تهران خانه فاطی اینها می مانم نگران نباشند..

یک شنبه 26 آذر ماه 71
حالا که رمزنگار خط رمزی ام را از سپیده گرفته ام تا حدودی خیالم راحت شده است. البته نه برای آن که کسی می توانست این خاطرات را بخواند، چرا که برای رمزنگاری از این خطوط هم قواعد و قوانینی گذاشته بودم که در هر خاطره حروف جابجا می شد و برای همین هر خاطره با خاطره دیگر رمز متفاوتی داشت. بنابراین آدم های کم حوصله و بی هوش و حواسی که دور و بر من هستند امکان رمز نگاری از نوشته های من را پیدا نمی کردند.  بیشتر حساسیتم برای باز پس گرفتن این رمز نگار نه دسترسی به  قوانین و خاطرات انجمن، بلکه بیشتر  برای آن بود که زندگی خودم را تحت کنترل بگیرم، من بخشی از خاطرات خودم را نیز با این رمز نگار نوشته بودم و رمز نگار اول را باید می داشتم تا می توانستم از بقیه خاطرات رمز گشایی کنم.
بعضی وقت ها بعضی چیزها برای آدم آن قدر راز محسوب می شود که دلش نمی خواهد آن را از اعماق سینه اش بیرون بریزد. نکند کسی بویی ببرد که چه پلیدی ها و ضعف ها در نهاد ماست. همه آدمها از این رازها دارند، من و تو و ما ندارد. برای همین تصمیم گرفته بودم که برای بیان برخی خاطراتم مثل قوانین انجمن، خاطره نامزدی احمقانه ام و بعضی احساسات بی پرده و هیجان انگیز ازخط رمزی مخصوص خود استفاده کنم. مثل حساب ابجد.  در واقع از ترس آن که آن را هم کشف نکنند. تغییراتی به آن  دادم. شکل کلمات را از حالت اعداد خارج کردم و آن ها را به صورت علائم درآوردم.
نه من آدم ترسویی نیستم. من برای نوشتن هر اراجیفی خجالت نمی کشم. راز و رمز مخصوص آدم های ترسوست. من ترسو نیستم! یک دلیلششاید جزاندن آدم های فضول و چشم چران بود که سرک می کشیدند به دفتر خاطرات من و بعدش با دیدن این علائم و اشارات پاک دمغ می شدند و جزجز می کردند تا ببینند که خوب این چیزها چه معنی می تواند داشته باشد؟
البته عجیب نبود اگر دلم نمی خواست کسی بداند  قوانین ما در انجمن مخفی مان چیست؟ همانطور که از اسمش بر می آید این یک انجمن مخفی بود. ماجراهای انجمن مخفی را نمی شود همه جا جار زد. عجیب نبود که  دلم نمی خواست کسی بداند خاله حمیده سال های سال مورد سوء استفاده جنسی دوست شوهرش بوده است. عجیب نبود که دلم نمی خواست این را همین طور توی دفتر بنویسم. دلم می خواست این رازی بماند میان من و دفترم.

آخخخخخ زیر قفسه سینه ام در سمت چپ درد می کند، فکر می کنم مشکل طحال جدی باشد. نزدیک است که از حال بروم.

شنبه 2 آبان ماه 71
یک هفته را بخاطر جراحی کوچکی! که مجبور شدند برای برداشتن طحالم انجام بدهند نرفته ام شرکت. یک روز برش داشتند یک روز بیمارستان بستری بودم و پنج روز هم در خانه، واقعاً باور کردنی نیست، برداشتن طحال فرقی در زندگی من ندارد، یعنی ببین ما چه چیزهای زائدی در خودمان داریم که بود و نبودش هم فرقی برایمان نمی کند. آپاندیس، لوزه، طحال و شاید چیزهای دیگر، وظیفه مهمی که به طحال داده اند این است که در دوره جنینی گلبول های قرمز و سفید خون را بسازد. بعد از تولد همه این کاری که طحال می کند به عضو دیگری منتقل می شود و طحال خاموش می شود و تقریباً بدون استفاده. دنیا را چه دیدید شاید بعدها دانشمندان بفهمند مغز هم کار مهمی انجام نمی داده، یعنی قابلیت  انتقال وظایف داشته  به قلب و شکم و زیر شکم.
آقای میم یک روز در بیمارستان آمد ملاقات من، با آن حال و روز رنگ پریده و زشت و درب و داغان فکر کنم یک ذره امیدی هم که به من داشت به فنا رفت. از یک فرصت خوب در نبود مامان و بابا استفاده کرد و موهای من را که روی پیشانی عرق کرده ام چسبیده بود کنار زد و گفت: زود خوب شو، باشه؟
من هم لبخند زدم و گفتم: همین الان هم خوبم، بقیه دارن شلوغش می کنن.
بعد مامان آمد و شروع کرد به تعریف کردن ماجرای تصادف کردن من با یک موتور سوار ناشی  و گند زد! چون داستانی که فاطی برای میم تعریف کرده بود، با داستانی که من برای مامان و بابا تعریف کرده بودم فرق داشت و حالامامان داشت برای میم تعریف می کرد که چه اتفاقی برای من افتاده و دقیق و با جزییات این که، سر کدام کوچه وخیابان و دقیقاً جلوی کدام مغازه بوده که البته تعطیل بوده و و کسی هم توی خیابان نبوده ونتوانسته موتور سوار پدر سوخته ای که من را زده و رفته ببیند و بگیرد. مامان حتی رنگ کفش موتور سوار و قرمزی رکاب موتورش را هم گفت.
آقای میم در تمام مدت با قیافه ی ناامید  به من نگاه می کرد و من با توجه به شرایط بعد از عمل معلوم است که ترجیح دادم خودم را بزنم به خواب.
مامان نگران است و گفته است دیگر حق ندارم برای کار بروم تهران. اما با توجه به شرایط خانه و وضعیت کار بابا، که دارد بدتر و بدتر می شود و با توجه به اینکه مامان مدام دارد تکه تکه زمین های موروثی اش را می فروشد تا زندگی ادامه پیدا کند. فکر می کنم بی توجه بودن به این شرایط را نمی توانم تحمل کنم. فردا دوباره می روم شرکت و فقط باید یک جواب قانع کننده برای دروغی که میم گفته ایم، پیدا  کنم.

حاشیه: چگونه امواج رادیویی از فرستنده های مرکزی از دیوارها و پنجره های بسته عبور می کنند و به گیرنده های ما می رسند؟ امواج در خلقت چه نقشی بازی می کنند؟ آیا کائنات بر پایه موج و ارتعاش آفریده شده؟ همه جهان حرکت و ارتعاش دارد. دنیا  را موج می سازد. امواج غوغا می کنند..

۲ نظر:

یاسر گفت...

سلام. چه خاطرۀ طولانی ای! راستی چرا سیمین از دوازده سالگی آن بو را حس کرده؟ اگر به من سر بزنید خوشحال میشم.

بابک گفت...

چی بگم والا؟ از کارو زندگی مانده ام و لذت می برم
تو همون کامنت طولانی که ناپدید شد گفته بودم دارم به نتیجه ی جستجویم نزدیک میشم. بعضی جاهای نوشته ت یهو یه چراغ تو سر آدم روشن میشه
دیگه تا 2016 چیزی نمیگم!