۲۴ مرداد ۱۳۸۹

پرسشهای بی پاسخ

نشسته ایم شام می خوریم بیزقولک می گوید : مامان تو و بابا همدیگر رو بوس هم می کنید ؟
آقای خانه باز اخمهایشان می رود توی هم .
من : بله خوب
بیزقولک : کی آخه ؟ من که ندیدم .حتما وقتی من هنوز به دنیا نیامده  بودم .
من : اوا این همه ما همدیگر را بوس می کنیم . وقتی بابا از ماموریت می آید . یا آن وقت که عید شده بود .آن باری که   من دستم بریده بود و بابا دلش به حالم سوخته بود .
بیزقولک : نه بابا از این جور بوسها که نمی گم .از اونها که آدم بچه دار می شه !
من در دلم :  یا حضرت عباس ! خودت یک جوابی پیش پایم بگذار.
آقای خانه بیشتر اخم می کنند و می گویند : شامتون رو بخورید .
بیزقولک : اِِِِ ِ ِ ِ  چرا هر وقت من حرف می زنم می گی شامتون رو بخورید .

۲۳ مرداد ۱۳۸۹

روح مکان

خانه پدر بزرگم را خيلي دوست داشتم . پدر بزرگ كه سكته مغزي كرد عمه ها و عموها افتادند به جان هم كه يكي بيايد او را نگهداري كند. همه از زير بار نگهداري پدر در مي رفتند و خوب كار آساني هم نبود پدر بزرگ فلج شده بود و افتاده بود توي رخت خواب . تقريبن مشاعرش را از دست داده بود و گيج و لال . گنگ و مست مدام حرف " د ِ " را با مداومتي خستگي نا پذير تكرارمي كرد دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد.
پدرم پسر مياني خانواده ؛ تازه ورشكست شده بود . قبول كرد برود پدر را نگه دارد به شرطي که  در خانه پدربزرگ ساكن شويم  تا هم خانواده اش  سرو ساماني داشته باشند و هم خواهر ها و برادر ها خيالشان ازبابت پدر آسوده باشد .
خانه پدر بزرگ رفتيم و مانديم تا پدر بزرگ مرد و بعد خواهر ها و برادرها آمدند خانه پدر بزرگ را فروختند و سهم ما را هم دادند و ما هم رفتيم ولي ؛ خانه پدر بزرگ در روح و جان من رخنه كرد. آنطور که انگار شعور داشت و مي فهميد .
خانه در خيابان آذربايجان بود يک در قديمي دژمانند داشت ؛ آبي رنگ و دو حياط تو در توي بزرگ پر از شمشاد وسرو و درختان شاتوت و عناب . باغچه هاي پر از  محبوبه شب و  ياس زرد و بوته هاي  گل يخ و  گلهاي محمدي و ميخك هندي . نسترن ها و پيچ های امين الدوله كه جا به جا ديوارهاي خانه را پوشانده بودند . زير زمين هاي بزرگ با طاق ضربي و بوي نم و عطر خاک .گربه هاي طاق و جفت و كوچك و بزرگ كه به دنبال هم از در و ديوار خانه بالا مي رفتند و ميو ميو و فيف و فوفشان به وقت دعوا و داووووود داوووود گفتنشان به وقت جفت يابي همه در ذهن و جان من زنده و پا برجاست .
وقتي شاد هستم خواب خانه پدر بزرگ را مي بينم . وقتي غمگين هستم خواب خانه پدر بزرگ را مي بينم . وقتي قرار است كسي بميرد؛ (( وقتي پدرم مرد قبل ترش خواب خانه پدر بزرگ را ديدم خواب ديدم وسط حياط خانه ايستاده ام كه يك هو چشم راستم مي افتد كف دستم بعد هر كاري مي كنم كه چشم را جا بزنم سر جايش نمي رود .)) يا وقتي دختر عمو يم مرد چند روز قبلش خواب ديدم خانه پدر بزرگ را آب و جارو كرده اند و چراغاني است .
وقتي كسي قرار است ازدواج كند خواب خانه پدر بزرگ را ميبينم .وقتي قرار است کسي مريض شود و ناجور در بستر بيماري بيفتد . خواب خانه ي پدر بزرگ حتما ديده مي شود . خلاصه اينکه اين خانه مثل انسانها  يک جسم داشت و يک روح . جسم خانه را مدتهاست کوبيده اند و به جايش چند آپارتمان بزرگ و نازيبا ساخته اند . اما روح خانه به قوت خودش باقي است . من بزرگ مي شوم و در خانه هاي مختلف زندگي مي کنم و روزگار مي گذرانم . اما فکر اين خانه از روح و روان من خارج نمي شود .
تقديم به آن دوست که ممکن است گه گاه از جلوي خانه پدر بزرگ  گذشته باشد اما چندان جدي نگرفته باشدش .
تقديم به آن دوست که ممکن است گه گاه در اين خيابان از کنار هم رد شده باشيم اما همديگر را نديده باشيم .
تقديم به آن دوست که اين محله  ما را به هم پيوند داده است .

۲۰ مرداد ۱۳۸۹

فرزندان فرمانبردار و پادشاه پریشان روزگار !

مولانا علیه الرحمه یک مثنوی دارند در مورد پادشاهی در بستر مرگ که سه پسرش را می خواند و به آنها می گوید : فرزندانم بروید سرزمین من را ازشرق تا غرب طی طریق کنید . خوب ببینیدش و بشناسیدش اما یادتان باشد یک قلعه ای به نام هوش ربا وجود دارد که نباید پای بدان بگذارید . این قلعه طلسم شده است ، مرگ آفرین است ، مخوف است ، مهیب است  ، جحیم(جهنم )  است  , نخواهیدش . نبینیدش . پسران  گفتند : پادشاه به سلامت باد هر چه شما بگویید همان می کنیم و بر همان رای هستیم .
بعد هم  خداحافظی کردند  و صاف رفتند  ببینند این قلعه کجاست ؟
خدای رحمان و رحیم آدم و حوا را در بهشت زندانی کرده بود خودش خوب می دانست که اگر بگوید از فلان میوه نخورید آنها  می روند سراغش که اگر این کار را نمی کردند آدم وحوا نبودند . مولانا به شکلی در داستان قلعه هوش ربا به همین نکته اشاره می کند . بشر موجودی است که ازهر چه منع شود به سراغش می رود . بخصوص اگر چیزی مرموز باشد . اصلا من فکر می کنم خداوند می خواست که بشر به سراغ میوه ممنوعه برود  وگرنه منعش نمی کرد . به این طور رانده شدن می گویند هبوط .
سه پسر پادشاه به قلعه وارد می شوند بر ستونها قلعه  چهره دختری نقش می بندد هر سه به تصویر دختر دل می بازند و برای پیدا کردنش از همه چیز خود می گذرند و آواره می شوند . یعنی از بهشت خود راحت خود آرامش خود پادشاهی خود می گذرند . بخاطر عشق !
آدم و حوا از بهشت رانده نشدند از بهشت گذشتند . چون آنها با خوردن میوه ممنوعه می دانستند که پای در چه راهی می گذارند . آنها بخاطر دانایی  از بهشت گذشتند . می خواستند بدانند آنچه از آن منع شده اند چیست .
در پست قبل یک شعر از ایرج میرزا نوشتم یک بیت اروتیکش را حذف کردم با تاکید گفتم  یک بیت را حذف کرده ام ،  آنهایی که رفتند و دیدند آن بیت چه می تواند باشد  نوش جانشان . ما همه فرزندان همان آدم و حواییم افسوس آنکه باید بداند نمی داند  و لغت نامه فیلتر می کند .

۱۹ مرداد ۱۳۸۹

حاشيه هاي لغت نامه دهخدا يا چرايي قيل تر شدنش !

ديروز براي پيدا کردن يک واژه به لغت نامه  دهخدا مراجعه کرده بودم .در حاشيه کنار لغت نامه چشمم به يکي از اشعار انتقادي ايرج ميرزا افتاد . تعجب کردم با خود گفتم : عجيب است وبلاگهاي بسياري  براي يک صدم سانتي متر انتقاد قيل تر شده اند آن وقت اين شعر معزز چنين در سکوت در اين حاشيه افتاده برادران ملتفتش نشده اند هنوز!رفتم يک چاي ريختم آوردم دوباره سرچ کردم لغتي ديگر را ؛  لغت نامه پریده  بود . خيالم راحت شد برادران به حاشيه ها هم کم التفات نيستند . انصافا اگر شما هم اين شعر را بخوانيد مي بينيد پر بيراه نبوده قيل تر شدنش بطوري که حتي من هم يک بيت را سانسور کرده ام . 



بر سر در کاروانسرایی                               تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را                               از مخبر صادقی شنیدند
گفتند:که وا شریعتا  ؛ خلق                           روی زن بی حجاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد                           تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق                         می رفت که مومنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک                          یک پیچه ز ِگل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را                            با یک دو سه مشت ِگل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست                   رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی                        چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را                           با چین عفاف می دریدند
.................................                        ..................................
بالجمله تمام مردم شهر                                 در بهر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد                             مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا                               یکباره به صور می دمیدند
طیر از وکرات و حش از حجر                       انجم زسپهر می رمیدند
اینست که پیش خالق و خلق                           طلاب علام رو سپیدند
با اين علما هنوز مردم                                از رونق ملک نا اميدند

۱۸ مرداد ۱۳۸۹

عشقهای خیابانی !

در ميان هدايايي که آقاي خانه پيش از ازدواج برايم خريده اند يک عطر خز ؛ بد بوي ؛ ارزان قيمت به شدت عاشقانه اي وجود دارد که من هنوز يک بند انگشت  آن را از چهارده سال پيش تا کنون نگه داشته ام . اين عطر عجيب بوي عاشقي مي دهد . بوي عشق هاي کودکي و محال است من آن را بو کنم  و ياد تمام عشقهاي نافرجام ِ کودکانه اي که همگي اش فقط در طول يک خيابان بوقوع پيوست نيفتم . اولين عاشقي ام تقاطع خيابان سلسلبيل بود با آذربايجان يک رستوران  کنتاکي بود ما همسايه اشان بوديم پسر صاحب رستوران جوانی بيست و هفت هشت ساله سبزه رو بلند قامت ؛ خوش اخلاق و خوش هيکل   بود که براي  ده دوازده سال سن من کمي بزرگ مي نمود و ظاهرا به همان شدتي که من او را مي ستودم او خواهر بزرگترم را دوست داشت . يک بار جلوي چشمانش پايم به سنگي گير کرد و به زمين افتادم . همان لحظه عاشقي از سرم پريد او به يکي از تنفر آميز ترين جوانهاي دوران تبديل شده بود. دومين عشق را کمي بالاتر در همان خيابان آذربايجان تجربه کردم نرسيده به چهار راه خوش پسر علافي بود به اسم داوود که محل سگ به من نمي داد با موهای فرفری و هیکل نی قلیونی . من اما هميشه فکر مي کردم اشاراتي از طرف او ديده ام . دومين عاشقي را در همان خيابان سر سه راه کارون تجربه کردم . جوانک افغاني مغرور و کم حرف و اخمالو و متين و صبور و سخت کوش و نجيبي بود که در دکان نانوايي بربري کار مي کرد من مي رفتم به هواي خريدن نان مي ايستادم توي صف آنقدر نوبت به اين و آن تعارف مي کردم و او را با نگاهی تحسین آمیز تماشا می کردم  تا عاقبت يکي از برادرها يم مي آمد با توسري مرا کشان کشان به خانه مي برد . او اما هیچ گاه به من خیره نشد و نانجیبی نکرد شاید محبوبی داشت در کابل یا هرات که خیالش مملو از او شده بود و چیز دیگری را نمی دید . از سن هفده سالگي اما ورق کمی برگشت  اولين کسي که به نظر مي آمد مرا دوست دارد . پسر بقالي بود که سر خيابان آذربايجان تقاطع  آزادي يک دکان بزرگ به اسم مشهور دریان نو  داشتند .حکايت اين بود که يک بار  دختري را آنجا ديده بودم که نوشابه و کيک مي خورد. نوشابه را با دستهاي قشنگ و ناخنهاي بلند و لاک قرمز زده اش يک جور خاصي در یک دست مي گرفت . کيکش را هم در دست دیگر بعد با یک اطوار ناز و ظریفی می خوردشان که  من عاشق استيلش شدم یک سال تمام پس از مدرسه هر روز مي رفتم با همان روش در میان بهت و حیرت پسر بقال کیک و نوشابه می خوردم تا اینکه سخت کوشی ام موثر افتاد و پسرک به من ارادتی پیدا کرد  . حسنش اين بود که پسرک عاشق ، هميشه نوشابه و کيک مجاني به من مي داد تا تمرينم را با خيال راحت انجام دهم . دومين عاشق در همان خيابان  سه راه قصر الدشت سر کله اش پيدا شد آنجا خانه يکي از دوستانم بود تولدش به خانه اشان رفته بودم وقتي در را باز کردند دوان دوان از پله ها بالا دويدم .اما ناگهان با یک غول بزرگ دو متری که پسر ارمنی همسایه اشان بود و از پله ها پایین می آمد برخورد کردم  او مرا ميان زمين و آسمان  زد زیر بقلش و چهار پله پایین پرید . پس از این فرود افسانه ای که با نگاه غرور آمیز او همراه بود دستم را روی سینه اش گذاشتم و هولش دادم او هم تعادلش بهم خورد و افتاد روی زمین . همانطور که از پله ها بالا می رفتم می شنیدم که می گفت : ای نامرد !اما گویا همین کار مهر مرا به دل پسر ارمنی اندخت (مردها موجودات عجیبی هستند کلا ارمنی و مسلمان هم ندارند همیشه شیفته ی چیزهای عجیب می شوند )
من اما  فکر می کنم آقای خانه ترکیبی است از آن پسر افغانی و این پسر ارمنی شاید هم همین  ترکیب مرا به او علاقه مند کرد.خلاصه این عطر بد بو و دوست داشتنی مرا به یاد تمام عشقهای کودکی ام می اندازد وچه عطر خوبی است این .

۱۷ مرداد ۱۳۸۹

گرگ در گله

اگریک گله گوسفند بودیم ؛ یا یک گله  بز کوهی ؛ یا یک گله  غزال تیز پای  سیه چشم ِ آزاد  ؛ یا هر چهار پای بی آزار حلال گوشت دیگر  رها  در کوه و کمر  چه چیز برای ما می توانست عجیب باشد  ؟
تجسمش سخت است اما  آنچه مسلم است  تجسم  یک عده گرگ یا یوز یا کفتار یا شغال یا هر چهار پای حرام گوشت دیگری میان ما  که با ما  بدوند و بجهند و بچرند و همان کاری را بکنند که ما  می کنیم  و مثل ما باشند کلا ؛ مسلم است که غیر قابل باور است  در باور گوسفندی ؛ بزی ؛  غزالی و حلال گوشتی ما  .
پس اگر چنین اتفاقی افتاد یعنی حرام گوشتی را دیدید که به صف حلال گوشتان پیوست و ماهیت خود را یک شبه عوض کرد بدانید که یا معجزه ای به وقوع پیوسته و یا این حیوان حرام گوشت اصلا حیوان نیست انسان است . چون تنها انسانها هستند که می توانند با پیشه کردن دروغ و ریا ؛ حلال و حرام بسازند  ؛ خوب و بد ؛ زشت و زیبا و راست و دروغ را وارونه جلوه دهند .
من  عروسی های بسیاری رفته ام ؛ جشن های شاد بسیاری دیده ام که آدمها از زن و مرد در آن شاد بوده اند و رقصیده اند . در همین مجالس دیده ام زنهای محجبه یا مردها تسبیح به دستی را که یک گوشه نشسته اند ؛ خندیده اند و شاد بوده اند . یا حتی به شیوه خودشان حرکات موزون داشته اند ! و شادی کرده اند . بدون اینکه حضور این آدمها که مثل خودشان نیستند معذبشان کند . تعجب من در پست قبل دیدن رقص و پایکوبی آدمها در یک مهمانی شاد که لازمه اش شاد بودن است نبود ؛ تعجب من از حضور آدمهایی بود که از جنس دیگری بودند و در این مجلس همان کاری را می کردند که  ما آدمهای معمولی می کنیم   . تعجب من از ریا کاری این آدمها بود اینجا جانماز آب کشیدن برای مردم  عادی و آنجا عروسی  چند صد میلیون تومانی گرفتن و رفتن   .
اینجا محروم کردن مردم از شادیهای کوچک و آنجا شادی کردن آزاد .

۱۶ مرداد ۱۳۸۹

تانگو زیر درختان بید

دیشب ؛ شب مهمانی های شاد بود . یک پسر از خانواده من عروسی اش بود و یک پسر هم از خانواده ی آقای خانه نامزدی اش . قرار بود آقای خانه و بیزقولک بروند نامزدی خودشان , من هم با بیز بیز بروم عروسی امان اما برنامه بهم خورد  تصمیم گرفتیم   یک ساعت و نیم برویم جشن نامزدی  تحصیل کرده های معقول . بعد هم شال و کلاه کنیم  و بزنیم  به  اتوبان و برویم باغی در کرج جهت شرکت در عروسی پولدارهای نامعقول .
 عروسی چند صد میلیون تومانی  بود و ديديم زیر سایه امام زمان هم ابسولت سرو می شود و هم زن و مرد در هم می لولند و پیست رقصشان چیزی کم ندارد  از کلوپ های شبانه  با کنسرت و خواننده زن و مرد و رقص نور و بخار و جیغ کشیدن و بالا و پایین پریدن و پایکوبی کردن ؛ و دیدیم که در عروسی هم می شود ده دوازده بادیگراد استخدام کرد که هر کدام دو متر و نیم قد و یک متر و نیم عرض و سیصد کیلو وزن داشته باشند و چشم غره اشان دل آدم را بلرزاند و فقط استخدام شده باشند برای اینکه نظم محیط ! را کسی بهم نریزد و دیدیم شوهر فامیلهای همگی پاسدار  شخص شخیص  گرامی امان که در روز روشن تعداد سوره های قرآن حفظ کرده بچه هایشان باعث مباهاتشان است در شب تار چطور با زنها غریبه دست در کمر می رقصند و تازه قر هم می دهند . و گارسن های زن دیدیم همه بی حجاب گارسن های مرد دیدیم همه فشن . وقتی داماد مدیر عامل یکی از شرکت های مورد اعتماد طرف قرار داد با سپاهیان باشد خودش هم از خانواده ی روحانیان آن وقت خرج عروسی چند صد میلیون تومان ؛ پیست رقص برقرار ؛ تانگو زیر درختان بید ؛ میوه و غذا و خوردنی همه آن قدر زیاد که ندانی چه خورده ای و کدام را حتی فرصت تست کردنش را نداشته ای .بله اینها همه حلال می شوند .
در این میان هر چه از آقای خانه  که در فامیل من ؛  بدنامی بی دینی و  روشنفکربودن  را یدک می کشد خواستم متانت را کنار بگذارد و از جلد فیلسوف مآب خودش بیاید بیرون و   با من برقصد  نشد ! گفت : تو برو با هر که دلت خواست برقص  ولی من از این خاله زنک بازی ها دوست ندارم . عوضش نشست مرد و مردانه یکی دو گیلاس از آن ابسولت های با  رایحه گلهای بهاری نوشید  و با لبخند من و دخترها را نگاه کرد . من هم با خواهرها و برادرها  و بچه هایشان از پسر و دختر  و بچه هایم رقصیدیم  و شاد بودیم .

۱۳ مرداد ۱۳۸۹

خربزه اي که لولو خورد

دخترها نشسته اند پيش پدرشان خربزه مي خورند . من نشسته ام از سايتها خبر مي خوانم . گاهي آقاي خانه خربزه اي به چنگال مي زند و مي دهد به من مي گويد : بخور زن اينترنتي . من مي خندم . او اخم مي کند . بي بي سي دارد از ترقه اي که در همدان منفجر شده خبر مي دهد . من دارم عکسي  قديمي  از ممه اي  که لولو برده را تماشا مي کنم . بيزقولک لپش را پر از خربزه کرده و مي گويد : بابا اح م د ي- ن ژ ا د  و  م وس وي واقعي هستن ؟ بيز بيز با خنده اي موزيانه مي گويد : نه ؛ هيولاهاي کارتوني هستن .آقاي خانه اخم مي کنند  و مي گويند : خربزه تون رو بخوريد و  راجع به خودتون حرف بزنيد .

 
ته نوشت : موذی درست است . اشتباه هولناکی بود . با تشکر از دوستی که گوشزد کرد . اعتراف به اشتباه هم سخت بود.

کو به تدبیر نظر حل معما می کرد

سرنوشت : خوب خدا را شکر تکليف مشخص شد . همه به اين قالب ساده و سفيد عادت کرده اند .
خيلي چيزهاي خوب از دوستاني که راهنمايي کرده بودند ياد گرفتم که تقريبا اعمال کرده ام . بعضي چيزها را نمي توان عوض کرد گويا ؛ مثل فونت خوب فارسي که متاسفانه امکاناتش در بلاگر نيست . اما به محض اينکه امکانش ميسر شود آن را هم عوض مي کنم . باز هم ممنون از اين همه حوصله و لطفي که داشتيد . 
خارخاسک هفت دنده


یه مصرعی هست که می گه مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش ؛  از حافظ علیه الرحمه  ؛ حالا من با پیرش کاری ندارم . دوش بودنش هم برای من توفیری نمی کنه . این که حافظ دوش باید حتما مشکل خودش رو حل می کرده و فردا صبحش کارش راه نمی افتاده یه چیزی هست که باید از خودش پرسید .من فقط با اون مشکلی کار دارم که الان گرفتارش شدم و پیر وجوون و مغ و غیر مغ هم می تونن حلش کنن و در واقع شب و روز هم می تونه براشون فرقی نداشته باشه .
مشکل من قالب وبلاگ ! حقیقتش اینه که من خودم یک قالب بی همه چیز دو ستونی  رو  فوقش با یک فونت نستعلیق برای عنوان وبلاگ بیشتر دوست دارم . اما بعضی ها با این قالب سرد و خالی دچار مشکل می شن . انتخاب قالبهای خود بلاگر هم چیزی بهتر از اینی  که هست نمی شه . بعضی ها البته به من  لطف کردن گفتن می تونن قالب وبلاگ رو برام عوض کنن . فکر می کردم اونقدر از بشور و بساب وپخت و پز و آقای خونه و بچه ها و  نوشتن   زیاد می آرم که بتونم چار خط طرح بزنم و حتی با یک اسکیس یک تصویر خوب برای وبلاگ در بیارم اما وقت نشد و نتونستم براشون چیز بفرستم .اینه که هم اونها چشم به راه موندن و هم من ضایع  شدم و هم صدای خواننده های مشکل پسند در اومد .
حالا از خواننده های علاقه مند  می خوام پیر مغان بشن و حتی شده در حد یک ایده به من بگن چه قالبی اونها رو بیشتر با نوشته های این وبلاگ مانوس می کنه اگه کسی هم پیدا بشه که یک قالب برام بسازه با توجه به ذائقه ی من و خواننده ها که دیگه نور علی نور ِ .
البته معلومه که مفتی نمی شه این دوره و زمونه از پیر مغان هم مشاوره گرفت . حتما این عزیز یه شماره حسابی برای خودش داره برای  حق الزحمه مشکل گشایی . اونهم روی چشم باشه  جمع می شیم پول جمع می کنیم حق الزحمه رومی دیم .

۱۲ مرداد ۱۳۸۹

آقای خانه مرد عجیبی است

گاهی فکر می کنم آقای خانه تکثیر فرم اصیل مردانه ای است که توسط موجودت فرا زمینی هر روز صبح  از عناصری ضد و نقیض با عناصر وجودي من پردازش می شود و در چرخه حيات قرار مي گيرد . ما همیشه  متضاد بوده ايم  و قانون نقیض  بر روابط ما سایه ای دیرین دارد  . از همان دوران آشنایی اندک همینطور بودیم حتی وقتی  با هم حرف می زدیم  تا بیشتر عقایدمان را به هم نزدیک کنیم ! از همان زمان فهمیدم ما درست در نقطه مقابل هم هستیم . من باجدیتی مثال زدنی  در مورد آب درمانی می گفتم . او با علاقه  ای اسطوره ای  به خورشید درمانی اعتقاد داشت . من عاشق پلنگ  بودم و عقاب .او گربه دوست داشت و قناری . من از چیزهای در دسترس متنفر بودم ناشناخته ها را دوست داشتم و از متافیزیک خوشم می آمد . او از ناشناخته ها تنفر داشت و به دنبال فیزیک و در دسترس ها بود. من عاشق پسر بچه ها بودم و او دختر بچه ها را دوست داشت .وقت حرفهای عاشقانه من از گل و برگ و باران و درخت می گفتم . او از تصادفی که چند روز پیش دیده بود مغز بیرون زده چشم درآمده . دست من را که می گرفت . من احساساتی می شدم و دوست داشتم به چشمانش نگاه کنم . او از چشمان من می گریخت و همانطور که سفت دستم را فشار می داد  به دختر رهگذری که اتفاقا هیچ قیافه ای هم نداشت چشمک می زد و سلام می کرد  . او کم حرف بود و دقیق . من حراف بودم و بی توجه .زندگی ما همینطور بر پایه ضد و نقیض ها ادامه دارد محض خنده یادم آمد آن روزهای نامزدی هزار بار سعی کرد مثل فیلم تایتانیک مرا برهنه کند و نقاشی ام را بکشد  رویش ندادم ؛ اخم کردم و گفتم دیوانه شده ای؟ خجابت بکش  . حالا که من می خواهم او نمی خواهد (درست است  کمی دنبه آورده ام اما احساس جوانی در من نمرده ). یادش می آورم گوگن هم از این جور زنها با این هوا هیکل ها زیاد  کشیده  است به من اخم می کند  ومی گوید : خجالت بکش زن دیوانه شده ای ؟
خلاصه من فکر می کنم او مرد عجیبی است . او فکر می کند من زن عجیبی هستم.

۱۱ مرداد ۱۳۸۹

کشتي طوفان زده را کدام کشتي بان به ساحل نجات مي رساند

مي روم کتابفروشي براي بچه ها کتاب بخرم نه کتاب خوب براي بيز بيز پيدا مي کنم و نه براي بيزقولک . ترجيح مي دهم خودم برايشان داستان بگويم . مي روم برايشان يک بازي دونفره يا دسته جمعي بخرم  بازي خوب پيدا نمي شود . فکر مي کنم بد نيست برايشان بازي هم درست کنم . يک بازی که به درد زندگیشان بخورد .
طرحش را مي ريزم . يک کشتي وسط درياي طوفان زده گرفتار شده است . سرنشيناني دارد از زن و مرد کوچک و بزرگ ؛ ناخدای قدیمی مرده  و ناخدایی دروغین به جای او نشانده اند او هم  کشتي را به دست عده اي نا اهل , بي رحم ؛ قدرت طلب وناجوانمرد  سپرده است . عده ای که  مردان و زنان را استعمار می کنند  و به برد گی  می کشند .  در بعضی خانه های صفحه ی بازی , يکي  دو جاشو و سکان دار وجود دارند که توبه کرده اند  وبا ، بازگشت به سوی مردم به مسافران روي خوش نشان مي دهند و  کشتی را اندکی به ساحل نزدیک تر می کنند  . تاس که مي اندازي ممکن است طوفان دريايي نابودت کند . يا به جزيره آدم خورها هدايت شوي ؛ يا به ظلمات بروي ؛ يا به صخره بخوري ؛ يا با کشتي دزدان دريايي مواجه شوي یا درخانه ی  نااهلان بنشینی و یا به خانه ی این جاشوان  توبه کرده فرود بیایی .عقل سليم حکم مي کند اگر هدفت رساندن سرنشینان به ساحل نجات است  دلت را دريا کني و دل بسپاري به ایشان ؛  ترغيبشان  کني تا  قوتی و  قدرتی پيدا کنند و با نا اهلان رو به  رو شوند . نبايد بگذاري سرنشينان کشتي دو دسته و چند دسته شوند و در خانه های متفرق قرار گیرند  .
  برای نشان دادن هر دسته سه  گروه دگمه پیدا کرده ام  . دگمه های سبز - دگمه های زرد  و دگمه های قرمز  .
رنگها را از نمایش تعزیه که خیلی دوستش  دارم یاد گرفته ام . سبز برای نیکان است زرد برای توابین و قرمز برای اشقیا .

نوروزی دیگر

پول خوشبختی نمی می آورد

 غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه  خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...