امروز سرکار راز عجیبی بر من گشوده شد . راننده های شرکت لم داده بودند دم در انبار داشتند رفت و آمد کارمندهای بخش فروش را که بیشترشان از خانمها و دخترهای جوان هستند نظاره می کردند و مدام می گفتند: عجب حکایتی ؟ عجب حکایتی ؟ من این روزها سعی می کنم با آنها ندار باشم و خودمانی رفتار می کنم کمک می کردم به کارگرها جنس بار بزنند و رونوشت بر می داشتم . حالا هی من خودم را لوس می کردم و می خواستم سراز حکایت اینها در بیاورم و می گفتم : چه حکایتی ؟چه حکایتی ؟خوب به من هم بگید نامردها ! اینها هم می گفتند : شما سر از این حکایتها در نمی آورید شما سرتان به کار خودتان باشد خانم خارخاسک . آخرش آقای بود ا پیرمرد دوست داشتنی ام به من اخم کرد و گفت : دخترجان تو را چه به این حکایتها . بعد آرام در گوشم گفت : منظورشان باسن خانمهاست . خوب من سعی می کنم در این طور مواقع خودم را خیلی بی خیال نشان دهم و سرم را در لاک خودم فرو ببرم و هی معذب باشم که حکایت من جوری نباشد که برای اینها گفتنی و شنیدنی شود . ولی این را نوشتم تا یادآوری کرده باشم به خوانندگان دوست یا دوستان خواننده یادتان باشد هیچ وقت دنبال حکایتهایی که نمی دانید سرش به کجا ختم می شود نباشید . هر حکایتی نمی تواند بر ای شما سودمند باشد .
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
حالیا خالیست جایت در کنار من
گاهی احساسات عجیبی به من دست می دهد نمی دانم بخاطر بالا رفتن سن است یا تاثیرات ناشی از فشارهای زندگی روزمره ؛ ناگهان یک خاطره ی فراموش شده در ذهنم نقش می بندد .
سی و چهار پنچ سال پیش است ؛ من شش ساله ام ؛ کیهان بچه های خواهربزرگترم توی دستم است ؛ عکسهایش را تماشا می کنم ؛ دختری که به جای اشک مروارید می گرید ؛ نزدیک عید است خواهر ها و برادرهای بزرگترم دارند درِ بزرگ خانه امان را رنگ آبی استخری می زنند و هرهر به انتخاب رنگشان می خندند . بعد صدای خنده و غش و ضعفشان به وضوح توی گوشم است . دندان های سفید برادر کوچکترم حتی تفی که به دندانش چسبیده ؛ نور خوشید ؛ شدت و میزان درخشش نور ؛ حتی ابر سفید بازیگوشی که می آید جلوی خورشید خودش را لوس می کند . سایه ای که روی دیوار می اندازد . انواری که از لابه لایش فرار می کنند و دیواری که سایه روشن می شود .همه توی چشمم است انگار همین الان می بینمشان . حتی بوی کوچه ؛ بوی تخمه بودادن همسایه توی بینی ام می آید ؛ نسیمی که می وزد لابه لای بوته هایی که صبح با پدرم از تپه ماهورهای اطراف اصفهان چیده ایم برای چهار شنبه سوری بوی بوته ها را استشمام می کنم ؛ خش خش بوته ها را می شنوم .مادرم را توی آشپزخانه می بینم با دامن بلند گلدار دست نرم مادرم که لپ من را می کشد و پنهان از خواهرها و برادرهای دیگر توی دهانم کتلت می تپاند ؛ مزه کتلت را می فهمم دهانم طعم می گیرد انگار ؛ پدرم که برایش پوستر می چسباند "یک ظرف میوه با میوه های درشت آبدار" صدای زمزمه زیر لبش را می شنوم با همان صدای خش دار غمگین و بی نظیر زیبا ، "یاد از آن روزی که بودی زهره یار من - دور از چشم رقیبان در کنار من - حالیا خالیست جایت در کنار من - در شام تار من آخر کجایی زهره "
لعنت بر من دارم پیر می شوم گویا ؛ همین است که لذت های ناب کودکی ناگهان جلوی چشمم قطار می شوند . لذت هایی در حد دیدن و شنیدن و بوییدن .
هندوانه فروشی
رفته ام بقالی یک شیشه مربای آلبالو بخرم برای خانم آلبالویی خانه امان بیزقولک . پسرک جوانی از راه می رسد دوست مغازه دار است .
بقال می گوید : چی شد ؟ چه خبر ؟
پسر می گوید : هیچی بابا پرونده رو بردن دادگاه ؛ وکیل گرفتم ! ولی بهم گفته حکم دادگاه مثل هندوانه سربسته می مونه آخرش نمی دونی چی از توش در می آد . مصطفی می دونی یعنی چی ؟
من می خندم هر دو نگاهم می کنند می گویم : یعنی اینکه شما به دادگاه نرفته اید به هندوانه فروشی رفته اید .
بقال می گوید : چی شد ؟ چه خبر ؟
پسر می گوید : هیچی بابا پرونده رو بردن دادگاه ؛ وکیل گرفتم ! ولی بهم گفته حکم دادگاه مثل هندوانه سربسته می مونه آخرش نمی دونی چی از توش در می آد . مصطفی می دونی یعنی چی ؟
من می خندم هر دو نگاهم می کنند می گویم : یعنی اینکه شما به دادگاه نرفته اید به هندوانه فروشی رفته اید .
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰
از درد دلهای بیزقولک با آقای خونه
بیزقولک : بابایی ؛ مائده به من می گه بزغاله .
بعد من که میگم خودتی عمته ؛ خالته ؛ باباته ؛ داییته میره به خانووووم می گه .
بعد خانووو م من رو دعوا می کنه .
بعد من باهاش قهر می کنم .
اونوقت که می بینه من محلش نمی دم ؛ می آد میگه بیزقولک بیا با هم دوست بشیم دوباره ! بیا بریم خونمون .
بعد من که می رم خونه شون تا باهاش دوست بشم ؛ حالا بی اجازه مامان !
مامان من رو دعوا می کنه .
بابایی ؛ چرا همش باید همه من رو دعوا کنن ؟
آقای خونه : بیزقولک بابایی زنها همشون همینطورن همه اش آدم رو دعوا می کنن .
بعد من که میگم خودتی عمته ؛ خالته ؛ باباته ؛ داییته میره به خانووووم می گه .
بعد خانووو م من رو دعوا می کنه .
بعد من باهاش قهر می کنم .
اونوقت که می بینه من محلش نمی دم ؛ می آد میگه بیزقولک بیا با هم دوست بشیم دوباره ! بیا بریم خونمون .
بعد من که می رم خونه شون تا باهاش دوست بشم ؛ حالا بی اجازه مامان !
مامان من رو دعوا می کنه .
بابایی ؛ چرا همش باید همه من رو دعوا کنن ؟
آقای خونه : بیزقولک بابایی زنها همشون همینطورن همه اش آدم رو دعوا می کنن .
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰
تشکرات !
عاقبت یک آدم با معرفتی پیدا شد به من گفت : اگر نمی توانی وبلاگت را با این سرو شکل عجیب سرو سامان بدهی ؛ بگذار من دستی به سرو گوشش بکشم . دروغ چرا بعد ار فیلتر شدن وبلاگ دیگر شکل و شمایلش برایم مهم نبود وآنطور که می خواستند تمام کار این روزهای من خلاصه شد درشستن توالت ؛ خواندن سایت "الف" ؛ دیدن عکس هنرمندان لباس احرام پوشیده در سفر حج و ورق زدن مجله های زرد .
می خواهم بگویم برایم افتخار بزرگی بود جناب کدئین که یکی از بهترین هاست آستینش را بالا بزند و کمک کند نوشته ها طوری باشند که خواننده ها بتوانند بهتر بخوانندشان . البته پیشتر هم surena که از خوانندگان خوب قدیمی من است برایم این طرح خارخاسک هفت دنده به نستعلیق را جور کرده بود .
ضمناً می خواهم همین جا از بعضی خوانندگان دائمی که نمی شناسمشان اما می دانم که وجود خارجی دارند تشکر کنم . همچنین عوامل پشت صحنه درگودر که لایک می زنند ؛ شر می کنند و باورشان نمی شود که من بعضی هایشان را به تعداد لایکهایی که داده اند می شناسم . مثلا آقای بهروز ؛ خانم غزل ؛ حسن , محمد , الهه ؛ شیرین , نسرین , سیمین ؛ حمید, سعید ؛ نوید ؛ دیبا , سیما و.... بعضی ها هم برای خودشان علامت دارند یا اسم مستعار مثل من هستند دنبال چیزی غیر از خودشان می گردند .
همین جا از همه تشکر می کنم . از همه آنهایی که هستند و شادند و می خندند . از همه ی آنهایی که غمگین هستند و بیکارند . از همه ریش دارها بی ریش ها . این وری ها آن وری ها . از همه تشکر می کنم ؛ از زنها و دخترها زشت و زیبایشان فرقی ندارد .
از آدم کشها تشکر می کنم که هستند وشکرخدا تعدادشان هر روز زیادتر می شود. از زندانی ها در قرچک و ورامین - اوین و رجایی شهر . از زندان بانهایشان هم تشکر می کنم .از شکنجه گرها که خوب آنها هم خانواده دارند درست است که گاهی زیاده روی می کنند اما دست خودشان نیست فشار کار این روزها رویشان زیاد شده است . از مورچه های خانه امان تشکر می کنم که آشغالهای کوچک را جمع می کنند شبانه روز می برند دم در لانه اشان قلمبه می کنند . از گربه ی نر بدقواره همسایه تشکر می کنم که مدتی است روی دیوار می نشیند ایران ما را دید می زند و حس عاشقانه به دیوار ما داده است . از دخترها که غذایشان را خورده اند . از آقای خانه که رفته اند دوتا گاو نر اسرائیلی برایمان بخرند از شهرهای دور .
خلاصه امروز روز شکر گزاری من است . تشکر می کنم از همه بخاطر آنچه که هستند ؛ یا می خواستند باشند .
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
برگی از دفتر خاطرات یک دیکتاتور
بیزبیز و بیزقولک به جان هم افتاده اند بخاطر چهار تا دانه گوجه سبز آن موی این را می کشد و این دست آن را چنگ می زند . خانه را به خط مقدم جبهه جنگ تبدیل کرده اند متکا و عروسک و کیف و کتاب است که از این طرف به آن طرف پرت می شود .
گوجه سبز های کیلویی هشت هزارتومن را به تساوی بینشان تقسیم کرده ام اما اینها تساوی حالی اشان نمی شود بخاطر یکی دو تا گوجه سبزی که تصادفاً کوچکتر است یا لک دارد یا دمبش کوتاهتر است به جان هم افتاده اند . بی بصیرت ها ! خسته ام کردند .
دیگر حوصله ام را سر برده اند بلند می شوم گوجه سبزهایشان را می گیرم در میان جیغ و داد و حیرتشان همه را یکی یکی می خورم . دخترها بغضشان را قورت می دهند . اشکشان را پاک می کنند . بینی اشان را بالا می کشند . سر به راه می شوند . می روند اتاقهای خودشان . من می نشینم به وب خواندن .
نیم کیلوی دیگر را هم آن زیر میرهای یخچال پنهان کرده ام بعداً ترتیب آنها را هم می دهم . آی لاو یو پی ام سی ...
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰
زاغان و بومان
نشسته ام برای دخترها کلیله و دمنه می خوانم . داستان زاغان و بومان !
روزی روزگاری زاغان روی درختی پرشاخ و برگ روزگار می گذراندند . یک شب بومان به درخت زاغان شبیخون می زنند . تعدادی را می کشند . تعدادی را اسیر می کنند عده ای را هم سرو دست و پا شکسته ول می کنند به امان خدا . فردای آن شب ِ شوم ، شاه زاغان وزرای خودش را جمع می کند جهت صلاح و مشورت .
یک وزیر می گوید : آقا جان جمع کنیم برویم ما که زورمان به بومان نمی رسد اینها از ما قوی تر هستند .پدر ما را در می آورند .
یک وزیر می گوید : شاها ترس و فرار شایسته ما نیست ما زاغ هستیم مثلا؛ بمانیم تا آخرین نفر هم که کشته شدیم خیالی نیست !
یک وزیر می گوید : بی خیال بابا یک باجی ؛ خراجی ؛ مالیاتی چیزی ماهانه بدهیم به اینها خرشان کنیم بروند رد کارشان .
یک وزیر می گوید : ما دست از وطن خودمان بشوریم برویم بهتر از این است که با خفت و خاری سرمان را پیش بومان کج کنیم ومجیزشان را بگوییم .پس همان بهتر است که برویم نیرو جمع کنیم برگردیم بیاییم پدرشان را در بیاوریم .
وزیر پنجم می گوید : ما که زورمان به اینها نمی رسد . باج و خراج بده هم که نیستیم ! برداریم جمع کنیم بریم هم به صلاحمون نیست ! شاها بهترین کار این است که ما دشمنانه ! در میان اینها زندگی کنیم بینشان تفرقه بیاندازیم و برگمراهی اشان بخندیم و از نادانی اشان سود ببریم . هر وقت هم که زورمان رسید بر ایشان حمله ببریم و پدر صاب ! بچه را در بیاوریم .
ته نوشت :
این روزها اخبار می خوانم و لبخند می زنم .
روزی روزگاری زاغان روی درختی پرشاخ و برگ روزگار می گذراندند . یک شب بومان به درخت زاغان شبیخون می زنند . تعدادی را می کشند . تعدادی را اسیر می کنند عده ای را هم سرو دست و پا شکسته ول می کنند به امان خدا . فردای آن شب ِ شوم ، شاه زاغان وزرای خودش را جمع می کند جهت صلاح و مشورت .
یک وزیر می گوید : آقا جان جمع کنیم برویم ما که زورمان به بومان نمی رسد اینها از ما قوی تر هستند .پدر ما را در می آورند .
یک وزیر می گوید : شاها ترس و فرار شایسته ما نیست ما زاغ هستیم مثلا؛ بمانیم تا آخرین نفر هم که کشته شدیم خیالی نیست !
یک وزیر می گوید : بی خیال بابا یک باجی ؛ خراجی ؛ مالیاتی چیزی ماهانه بدهیم به اینها خرشان کنیم بروند رد کارشان .
یک وزیر می گوید : ما دست از وطن خودمان بشوریم برویم بهتر از این است که با خفت و خاری سرمان را پیش بومان کج کنیم ومجیزشان را بگوییم .پس همان بهتر است که برویم نیرو جمع کنیم برگردیم بیاییم پدرشان را در بیاوریم .
وزیر پنجم می گوید : ما که زورمان به اینها نمی رسد . باج و خراج بده هم که نیستیم ! برداریم جمع کنیم بریم هم به صلاحمون نیست ! شاها بهترین کار این است که ما دشمنانه ! در میان اینها زندگی کنیم بینشان تفرقه بیاندازیم و برگمراهی اشان بخندیم و از نادانی اشان سود ببریم . هر وقت هم که زورمان رسید بر ایشان حمله ببریم و پدر صاب ! بچه را در بیاوریم .
ته نوشت :
این روزها اخبار می خوانم و لبخند می زنم .
۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
سیزده سالگی ( باز گشایی یک پرونده جنایی راکد )
به بیزبیز تکلیف کرده اند که در مورد حسین فهمیده تحقیق بنویسد .
بیزبیز:مامان من حاصل تحقیقات خودم رو می گم من رفتم جلو اتوبوس ؛ جلو ماشین ؛ جلو موتور ؛ جلو دوچرخه .مامان من خودم سیزده ساله ام می فهمم ؛ یه بچه سیزده ساله جراتش رو نداره خودش رو بندازه زیر تانک .می دونی تانک چه عظمتی داره ؟می گم ؛ شاید هم راست می گن که بیچاره رو هل دادن !
فکر می کنم یک جایی تو گودر این رو خونده و براش مسلم شده که ممکنه هلش داده باشن .
بیزبیز:مامان من حاصل تحقیقات خودم رو می گم من رفتم جلو اتوبوس ؛ جلو ماشین ؛ جلو موتور ؛ جلو دوچرخه .مامان من خودم سیزده ساله ام می فهمم ؛ یه بچه سیزده ساله جراتش رو نداره خودش رو بندازه زیر تانک .می دونی تانک چه عظمتی داره ؟می گم ؛ شاید هم راست می گن که بیچاره رو هل دادن !
فکر می کنم یک جایی تو گودر این رو خونده و براش مسلم شده که ممکنه هلش داده باشن .
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰
کالبد شکافی یک خاطره
عادت کرده ام هر از چند گاهی که خاطره تاثیر گذاری می نویسم ؛ ببینم بعضی ها با شک و تردید به ماجرا نگاه کنند وبگویند : این خاطره دروغ است خارخاسک ماجراهایش واقعی نیست .البته من هنوز هم اعتقاد دارم که یکی از راستگو ترین نویسندگان وبلاگستان هستم که با صداقت می نویسم : کجا راست می گویم و کجا ماجرا را پیچانده ام . طبیعی است من هم مثل بسیاری از کسان دوست دارم تصویر زیبا و بی نظیری از خود داشته باشم بنابراین در بسیاری از خاطرات سعی می کنم ماجرا را به نفع خود و خانواده ام دلپذیرتر کنم . اما امروز تصمیم گرفته ام به سبک برنامه های معمایی تلویزیون بگویم خاطره " شرافت شاخه ای چند است" که به نظر می آید توجه بسیاری را به خود جلب کرده حقیقت دارد یا نه !؟
جواب : بله این خاطره صد در صد واقعی است .
سوال : آیا آقای خانه از ماشین بیرون رفته و محترمانه به راننده گفته است " تف توی شرافت نداشته ات "
جواب : نخیر در واقع آقای خانه از ماشین بیرون رفته اما متاسفانه خیلی نامحترمانه صورت به صورت راننده گفته است " خوشگل ِ مو فرفری ( آقای خانه خودشان کچل هستند ) ؛ من یکی دو تا رفیق فابریک سراغ دارم دنبال کیسی مثل تو می گردن برای ..... اگه پایه ای بگو خبرشون کنم . بعدشم حاضرن ماشینت رو یکی دوتا بالای قیمت بخرن .( خوب آخه این گفتن داره - زن نباید همه جیک و پوک شوهرش رو بریزه تو صفحه وبلاگش که )
سوال : آیا آقای خانه بعدش ناراحت به ماشین برگشته اند و عرق کرده اشکی از گوشه چشمشان آویزان بوده است ؟
جواب : خیر ایشان خیلی هم از شیرین زبانی خودشان خوششان آمده بود و تمام مدت به الفاظ رکیک فرد بوس فرستنده را مورد عنایت قرار می دادند . اشک گوشه چشم را برای بار عاطفی و تاثیر گذاری بیشتر مطرح کرده ام .( خوب همه دلشون می خواد همسر مودب و با احساس داشته باشن من هم یکیش )
سوال : آیا آقای خانه از دختر گل فروش گلها را خریده اند ؟
جواب : بله همه ی گلها را .
سوال : آیا راننده واقعا منظور بدی در مورد دختر بچه داشت یا من فکر کرده ام ! ممکن است منظور بدی داشته باشد ؟
جواب : متاسفانه بله و حتی اشارات دیگری هم داشت که من در حد " یک بوسه بده یک شاخه بخرم " کوتاهش کردم .
سوال: آیا این تغییرات اصل داستان را زیر سوال می برد ؟
جواب :؟
جواب : بله این خاطره صد در صد واقعی است .
سوال : آیا آقای خانه از ماشین بیرون رفته و محترمانه به راننده گفته است " تف توی شرافت نداشته ات "
جواب : نخیر در واقع آقای خانه از ماشین بیرون رفته اما متاسفانه خیلی نامحترمانه صورت به صورت راننده گفته است " خوشگل ِ مو فرفری ( آقای خانه خودشان کچل هستند ) ؛ من یکی دو تا رفیق فابریک سراغ دارم دنبال کیسی مثل تو می گردن برای ..... اگه پایه ای بگو خبرشون کنم . بعدشم حاضرن ماشینت رو یکی دوتا بالای قیمت بخرن .( خوب آخه این گفتن داره - زن نباید همه جیک و پوک شوهرش رو بریزه تو صفحه وبلاگش که )
سوال : آیا آقای خانه بعدش ناراحت به ماشین برگشته اند و عرق کرده اشکی از گوشه چشمشان آویزان بوده است ؟
جواب : خیر ایشان خیلی هم از شیرین زبانی خودشان خوششان آمده بود و تمام مدت به الفاظ رکیک فرد بوس فرستنده را مورد عنایت قرار می دادند . اشک گوشه چشم را برای بار عاطفی و تاثیر گذاری بیشتر مطرح کرده ام .( خوب همه دلشون می خواد همسر مودب و با احساس داشته باشن من هم یکیش )
سوال : آیا آقای خانه از دختر گل فروش گلها را خریده اند ؟
جواب : بله همه ی گلها را .
سوال : آیا راننده واقعا منظور بدی در مورد دختر بچه داشت یا من فکر کرده ام ! ممکن است منظور بدی داشته باشد ؟
جواب : متاسفانه بله و حتی اشارات دیگری هم داشت که من در حد " یک بوسه بده یک شاخه بخرم " کوتاهش کردم .
سوال: آیا این تغییرات اصل داستان را زیر سوال می برد ؟
جواب :؟
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰
شرافت شاخه ای چند است
سرچهار راه پشت چراغ قرمز ایستاده ایم . یک دختر گل فروش سیزده چهارده ساله ؛ لابه لای ماشینها گل هایش را می فروشد . می ایستد کنار خوش استیل ترین وشاستی بلند ترین و گران ترین ماشین پشت چراغ قرمز می گوید : آقا گل بخرید ؛ آقا برای خانمتان گل بخرید ؛ برای مادرتان گل بخرید ، اگه معلم دارید تو فامیل گل بخرید . مرد میان سال پنجاه و دو سه ساله شیشه ماشین را پایین می کشد و با چندش آور ترین صوت ممکن می گوید : اینطوری که نمی شه ؛ یه بوس بده تا من هم یک گل بخرم . دختر حیران شده است . من حیران شده ام . نمی دانم از کجا ؟ چه وقت آقای خانه از پشت فرمان پایین آمده اند و خیلی خونسرد رفته اند سروقت یارو فکر می کنم الان است که یقه اش را بگیرد و از پنجره ماشین بکشدش بیرون بیاندازتش زیر چرخهای ماشین بیاید از رویش رد شود . ولی او سرش را می آورد پایین صورت به صورت راننده که گیج شده است خیلی محترمانه می گوید : تف تو اون شرافت نداشته ات ! بعد خیلی خونسرد بر می گردد توی ماشین می نشیند دختر را صدا می زند همه ی گلهای مریم و رز را یکجا از او می خرد ؛ چراغ سبز می شود راه می افتیم . مگر دیگر می توان با او حرف زد اخمهایش را درهم کشیده و عرق کرده است ؛ فکر می کنم حتی یک قطره اشک هم سر خورد از گوشه چشمش آمد پایین .
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰
یبوست مزاج
یک دوره ی کوتاهی درهمان حول و حوش پایان دبیرستان می رفتم کلاسهای بازیگری ؛ کلاسهای بازیگری سر لاله زار بود این داستان مربوط به دهه سی و چهل و اینها نمی شود ها . مربوط به همین ده بیست سال پیش بود . آخر اسم لاله زار لامصب یک چیزی است ناگهان آدم را پرت می کند به یک دوران سرخوشانه دوری که تاتر و سینما در آن محله رونقی داشت و آدم تجسمش را فقط در فیلمهای تهران قدیم و کتابهای سینمایی خوانده است .تنالیته هایی از رنگ قهوه ای ؛ ماشینهای شورلت آمریکایی , زنهای کت دامن پوش وکلاه به سر و مردهای مو روغن زده ی فرنچ پوش آخ نمی دانید من این تجسم لاله زار قدیم را چقدر دوست دارم . اصلا فکر می کنم خیلی ها هم این تجسم را دوست دارند همان وقت هم آن آدمهایی که این کلاسهای بازیگری را بالای آن سینمای متروکه دایر کرده بودند به عشق آن لاله زار قدیم دایرش کرده بودند .
خوب یادم هست کلاسهای فیلم نامه نویسی و اینهایمان با آقای بهرام دهقانی و بهرام دهقان و خسرو سینایی بود, کلاسهای نقد فیلم و تاریخ سینما را بهزاد رحیمیان درسمان می داد مرد جذاب و دوست داشتنی . کلاسهای بازیگری با خانم فاطمه معتمد آریا بود . فکرش را بکنید من یک دختر دبیرستانی بودم با یک مقنعه گل و گشاد و چانه دار با ابروهای پاچه بزی ومحجوب و خیلی خیلی کم سن و سال تر ازآنچه که واقعا بودم نشان می دادم با همان روپوش مدرسه ؛ پدر نیمچه پدرسالارم را راضی کرده بودم مرا بیاورد اسمم را در این کلاسها بنویسد . خودش آمده بود اسم مرا نوشته بود و من چقدر خجالت کشیده بودم جلوی آن همه آدم سینمایی . بعد هم مطابق معمول مرا سپرده بود به دست کسی که به نظرش از همه سبیل کلفت تر می آمد که این بار قرعه به نام بهرام دهقانی افتاد .
خانم معتمد آریا معلم بازیگری امان بود ترکه و باریک با موهای مجعد لباس ورزش می پوشید ما را می دوانید و تمرین نفس کشیدن و فن بیان بهمان می داد .( من در تمام کلاسها مانتو شلوارو مقنعه ام را در نمی آوردم خجالتم می آمد احساس می کردم ممکن است کسی بیاید از سوراخ سنبه های سالن چشم بدوزد من یکی را تماشا کند .) القصه کلاسها تمام شد و من رفتم و دانشگاه قبول شدم و زمانهایی گذشت فکر می کنم هفت هشت سال . آنقدر که از من دیگر نه آن ابروهای پت و پهن قاجاری مانده بود و نه آن مقنعه چانه دار بلند . یک آدمی شده بودم به نسبت دخترهای زمان خودم شاد و شنگول وامروزی تر . یک بار سر خیابان فاطمی خانم معتمد آریا را دیدم با شال سپید و همان صورت دلنشین . خوب یادم هست ؛ چون فکر می کردم او مرا به یاد ندارد دلیلی هم ندارد که مزاحمش شوم و با سلام و احوال پرسی وقتش را بگیرم سرم را راست جلو گرفتم و بدون آنکه به او چشم بدوزم راهم را ادامه دادم اما او پیش دستی کرد چنان گرم و دوستانه با من سلام و علیک کرد که متعجب شدم حتی اسم و فامیلم را هم فراموش نکرده بود . اینها را گفتم که بگویم خیلی سعی کرده ام اینطور آدمی باشم همیشه . اما افسوس همیشه یبوست مزاج داشته ام حتی در چت کردن استعداد ندارم ؛ شما؛ شما از دهنم نمی افتد ؛ خیلی خشک و رسمی هستم جوانها را فراری می دهم نمی دانم چرا ؟ خیلی طول می کشد باکسی باب دوستی باز کنم البته دوستی های محکمی دارم و بعد هم که یخم باز می شود خیلی بگو و بخند می شوم اتفاقا . ولی چه کنم که کلا در برخوردهای اول کله خشک و سرد مزاج به نظر می آیم و در همان برخوردهای اول تاثیر نامطلوب را می گذارم طوری که یعضا ً رابطه بعدی را نابود کرده ام .
اشتراک در:
پستها (Atom)
نوروزی دیگر
پول خوشبختی نمی می آورد
غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...
-
بیز بیز یازده ساله است به نسبت سنش قد بلند . از میان خواهر ها و برادرهای آقای خانه چهار پنج تا از عموها خیلی دراز هستند ؛ از میان عمه ها ی...
-
زندگی سختی است هر کس دردهای خودش را دارد . وقتی من از قد بلندی بیزبیز گله می کنم هستند کسانی که بگویند قد بلند زیباست .اما کم هستند کسانی ک...