۲۲ آذر ۱۳۹۴

چهارشنبه 19 فروردین 1365




یک برنامه تمیز و حسابی برای درس خواندن ریخته ام.
-          شنبه از ساعت 6 که به خانه می آیم تا ساعت 8 جبر- صبح از ساعت 5 تا 7 عربی -  ساعت 9 تا 12 شیمی بعد هم نهار و لباس پوشیدن و مدرسه.
-          یک شنبه از ساعت 6 تا ساعت8 فارسی و دیکته- صبح از 5 تا 7 زبان - ساعت 9 تا 12 جبربعد هم نهار و لباس پوشیدن و مدرسه
-          دو شنبه از ساعت 6 تا ساعت8 زبان-  صبح از 5 تا 7 دینی - ساعت 9 تا 12 زیست شناسی بعد هم نهار و لباس پوشیدن و مدرسه
-          سه شنبه از ساعت 6 تا ساعت8 ریاضی جدید- صبح از 5 تا 7 شیمی و دینی - ساعت 9 تا 12 دانش اجتماعی بعد هم نهار و لباس پوشیدن و مدرسه
-          چهارشنبه از ساعت 6 تا ساعت8 جبر و زبان - صبح از 5 تا 7 فیزیک - ساعت 9 تا 12 هندسه بعد هم نهار و لباس پوشیدن و مدرسه
-          پنج شنبه از ساعت 6 تا ساعت8 هندسه و جبر می خوانم.
من تصمیم جدی گرفته ام برای درس خواندن، یعنی فکر می کنم اگر به این ترتیب بخوانم می توانم با نمرات حداقل 12 قبول شوم! اصلا نباید چیزی از فهیمه کم بیاورم، اینها همه اش می نشینند توی خانه خر می زنند و من از اول سال تا به حال لای کتابها را هم باز نکرده ام.
جمعه این هفته استثناً برنامه رفتن به خانه مریم اینها را دارم و بنابراین برنامه ای برای درس خواندن نریخته ام، ناچار هستم بچه ها می گویند اگر تو نیایی ما نمی رویم و اگر من نروم و اینها هم نروند بعداً باید برای یک عمر جواب پس بدهم که چرا برنامه دست جمعی مان برای رفتن به خانه مریم اینها را بهم زده ام و اینها نتوانسته اند منصور را ببینند. درواقع من خودم واقعا تمایلی به دیدن این پسره ندارم!
این روزها مامان چندان حالش خوبی نیست و مدام بخاطر سیاوش گریه می کند. آن قدر بهانه گرفت که آخرش بابا گفت: می روم جبهه هر جایی بود برش می دارم می آورمش.
 اما مامان ول کن ماجرا نیست نه می گذارد بابا برود دنبال سیاوش، نه آرام می گیرد. خلاصه خیلی بداخلاق و بهانه گیر شده. امروز هم  سر هیچ و پوچ باز شروع کرد بخاطر منیژه جانش  با من دعوا کردن. چطور فکر می کند، این بچه لوس و ننر و بی تربیت و موذی و خسیس و بی اندازه چاپلوس که من اصلا دوستش ندارم و خیلی گند است فقط بچه اش است و من بچه اش نیستم؟

سه شنبه 18 فروردین 1365




دیروز بعدازظهر به خانه مریم ملک محمدی اینها رفتیم. خودش که دلش نمی خواست ما به خانه شان برویم، حتی آدرس خانه شان را هم به ما نداده بود ولی نسترن گفت؛ من آدرس خانه شان را می دانم و امروز بعداز ظهر ما راه افتادیم رفتیم خانه شان. خیلی دوست داشتیم برویم ببینیم برادر بزرگترش چه شکلی است. دیروز برادرش برای گرفتن کارنامه مریم آمده بود مدرسه، نسترن گفت؛ نصف مدرسه جمع شده و از کلاس ها آمده بودند بیرون تا برادر بزرگترمریم را ببینند، بس که خوشگل و خوش قیافه است. حتی خانم مدیر که یک پیر دختر است، هم با دیدن برادر بزرگتر مریم دستپاچه شده و تندی کارنامه را داده به دستش، بعدش خودش پشیمان شده و به  خانم ناظم گفته: ای وای دیدی چه کار کردم؟! کاش لااقل ازش کارت شناسایی چیزی خواسته بودم، از کجا معلوم که راست گفته باشد و برادر این دختره باشد؟ شاید به ما دروغ گفته! که بعد خانم ناظم گفته: نه بابا برادرش بود، برای ثبت نام مریم هم خودش آمده و خواهرش را ثبت نام کرده.
این ها را، همه را فریده شنیده بود و آمد به ما گفت.
 مریم هم از فرصت استفاده کرد پز داد و گفت: داداشم خیلی قشنگه، حتما دل خانم مدیر را برده که زود پریده و رفته کارنامه من را آورده داده به دستش.
بعدش ما هر چه اصرار کردیم که برویم خانه مریم تا برادرش را ببینیم بهانه های جورواجور آورد و آخرش هم گفت: خودش یک روز داداشش را وادار می کند بیاید دم در دبیرستان تا ما بتوانیم ببینیمش.

ولی ما منتظر نشدیم که او یک روز بیاوردش، دیروز بعدازظهر با نسترن و فریده و سارا رفتیم خانه شان، خانه شان زیاد از مدرسه فاصله ندارد چند کوچه پس کوچه بالاتر از مدرسه است. یک خانه کوچک دو طبقه با دیوارهای آجری و پنجره های آهنی آبی، (سودابه  که معلوم است بیست و چهار ساعته گزارش من را از تهمینه که مدام خودش را با دفترخاطرات من سرگرم می کند گرفته , می گوید باید روی حافظه ام کار کنم و حتی اگر خاطره می نویسم، همه چیز را با جزییات بگویم. می گوید: شنیده من تازگی ها خیلی بی هوش و حواس شدم، این را بخاطر وضع درسی ام می گوید آخر ثلث اول از همه دروس نمرات درخشان ناپلئونی گرفته ام.)
 به هر حال خانه شان خیلی بزرگ نیست یک در کوچک آهنی شیشه ای دارد که بیشتر شبیه پنجره است. با دیوارهای آجری که خیلی هم سیاه و کثیف شده اند. داخل خانه ازسمت چپ به  آشپزخانه راه دارد و از سمت راست  دو سه پله بالاتر می شود طبقه اول. درطبقه اول، مادر و پدرش و دخترها زندگی می کنند و دو اطاق دارد،  یکی از اطاق ها، اطاق پذیرایی شان است از این اطاق پذیرایی به یک تراس کوچک و حیاط خیلی کوچک که خودش اندازه یک اطاق است می رویم. بین طبقه اول و طبقه دوم دستشویی و توالت و حمام است که خیلی بامزه است یعنی فکرش را بکن یک نفر که نصف شب جیشش بگیرد و خیلی وضع خراب باشد باید بدود چهل پله!  برود بالا آنهم فقط برای آن که  جایش را خیس نکند. یا از طبقه دوم بدود بیاید پایین تا اگر بین راه کله پا نشود و سقوط نکند خودش را به توالت برساند. البته خانه ما هم دست کمی از این ها ندارد توالت خانه ما گوشه حیاط است، فکرش را بکن در سرمای زمستان بخواهی بروی توالت؟ تازه باید چهار پنج پله هم بروی پایین و این که حیاط ما خیلی خیلی بزرگ است و دار و درخت زیاد دارد فقط کافی است باد بزند و یکی از شاخه ها تکان بخورد انگار کن هزار مرده از گور بلند شده با هم برک بزنند.
 این قدر وحشتناک می شود؟
 طبقه دوم آن طوری که من فهمیدم بیشتر مال پسرهاست. مریم خیلی زیاد خواهر و برادر دارد. چهار خواهر هستند و پنج برادر، اما دردناک ترین قسمت ماجرا این است که خواهر کوچکش منگول است! اما در عوضش خواهرش خیلی بامزه است، یک دختر کوچولویی با موهای لخت خرمایی خیلی بلند. مریم گفت: برادرش حمید که ظاهراً نقاش و هنرمند است نمی گذارد موهای خواهرم را کوتاه کنیم.
حالا از اولش بگویم که مریم هیچ چیز نمی گفت و در را به روی ما باز نمی کرد اما از شانس ما و بد شانسی او، پدرش آمد و تا می خواست برود توی خانه ما هم از فرصت استفاده کردیم وپریدیم تو! و تازه فهمیدیم که مریم پشت در بوده و در را برای ما باز نمی کرده. پدرش مرد مهربانی است، قد کوتاه است و ریشش را کاملا می تراشد و از بابا خیلی خیلی پیرتر است و همه اش به ما می خندید و می گفت: شما دوست کدام دختر من هستید؟
مادر مریم هم خیلی پیر است یک زن معمولی،  که اصلا به خوشگلی مامان خودم نمی رسد. ولی البته با ما بداخلاقی نکرد و بهمان لو داد که مریم نمی خواسته در را باز کند چون فکر می کرده شما آمده اید ببریدش بیرون و چون درس داشته  و اینها نمی خواسته در را بازکند و با شما بیاید. (آره جان خودش خیلی هم ما باور کردیم که فکر می کرده می خواستیم با هم برویم بیرون از اولش هم می دانست که ما فقط می خواستیم داداشش را ببینیم. خوب معلوم است به مادرش هم دروغ می گفته تا در را برای ما باز نکند.)
داشتم می گفتم که مریم چقدر ناراحت شد که ما ناغافل رفته ایم خانه شان و دلش نمی خواست ما خواهر کوچکش که اسمش فاطمه است را ببینیم. اما ما دیدیمش، چون بچه گریه می کرد و نمی خواست پشت در اطاق  باشد و همه اش به قرآن قسم می خورد که اگر بیاید توهیچ کس را اذیت نمی کند. بالاخره هم مریم مجبور شد به اصرار مادرش در را باز کند تا فاطمه کوچلو بیاید تو اما خودش خیلی ناراحت شد و نزدیک بود اشکش در بیاید.
من زودی فهمیدم که دلیل ناراحتی مریم چیست، به مریم گفتم: بخاطر این خواهرت ناراحت نباش. اگرهم خیلی ناراحتی بیا خواهر کوچک من را بگیر و این خواهر خودت را به من بده. تا بفهمی خواهر کوچک خوشگل ولی بدجنس و چاپلوس و دردسر ساز داشتن یعنی چه؟ و این باعث شد یک ذره بهتر شود و بگوید؛ اتفاقا فاطمه خیلی هم بچه خوبی است و خیلی هم دوستش دارد.
مریم به غیر از فاطمه دو تا خواهر دیگر هم دارد، مهین که کلاس چهارم دبیرستان است و سه سال از ما بزرگتر است و خیلی درس می خواند. تمام مدتی که ما آنجا بودیم، توی یک پستوی کوچک که گوشه اطاق پذیرایی شان است و سقفش هم خیلی کوتاه است و فقط می شود یک نفر داخلش  بنشیند، نشسته و در را هم بسته بود و بلند بلند درس می خواند و همه اش هم به ما می گفت: هیس بچه ها ساکت تر باشید و یک خواهر دیگر هم دارد به اسم محبوبه، ما ندیدیمش و فقط عکسش را دیدیم که خود مریم نشانمان داد. اگر عکس محبوبه واقعی باشد و مریم دروغ نگفته باشد، از خوشگلی خواهر بزرگش هر چه بگویم، کم گفته ام. البته مریم گفت : این خواهرش یک عاشق سینه چاک هم دارد که بالاخره مامان و بابایش راضی شده اند، بیاید خواستگاری، هر چند دوتا از برادرهایش که یکیشان  منصور است (همان که خیلی خوشگل است) و ما تازه فهمیدیم دوقلوی همین خواهر خوشگلش است و بنابراین معلوم می شود که خواهرش هم می تواند خیلی خوشگل باشد چون قلش هم خیلی خوشگل است، خیلی به این ازدواج راضی نیستند. البته آن  یکی برادرش حامد که احتمالاً لات و لوت باشد و چاقو کش، گفته: اگر این پسره بخواهد با خواهر من عروسی کند حتی اگر بابا راضی باشد من می روم شکمش را سفره می کنم، (یا حضرت عباس) .
اصل رفتن ما به خانه مریم اینها برای دیدن منصور بود. که تیر همه مان به سنگ خورد و معلوم شد متاسفانه منصور برای کاری رفته است کرج و تا یکی دو روز بر نمی گردد.
با این حال هیچ کدام از رو نرفتیم و قرار شد جمعه که همه تعطیل هستند و منصور هم احتمالا خانه است دوباره برویم خانه شان برای دیدن منصور خان! البته این طور که بوش می آید مریم خانم خیلی هم دهنش چفت و بست ندارد و به منصور می گوید، ما برای چه می رویم خانه شان. چون وقتی ما خانه شان بودیم هم تحمل نکرد و به مامانش گفت؛ دوستهای من در واقع برای دیدن منصور به خانه مان آمده اند. مادرش هم خندید و یک ردیف دندان پوسیده و کرم خورده و یک در میان افتاده را بیرون انداخت و گفت: باشد اشکالی ندارد همه اینجا می آیند فقط بخاطر منصور شما هم بیایید بخاطر منصور!
که راستش من خیلی خجالت کشیدم و شاید هم جمعه نروم خانه شان تا حساب کتاب همه لااقل در مورد من غلط از آب دربیاید.
البته اگر هم بروم منصور را ببینم قول می دهم ماجرای دیدنش را ریز به ریز بنویسم و چیزی را از قلم نیاندازم. امیدوارم تا آن روز کمی هم بتوانم درس بخوانم. اصلا با خودم قرار می گذارم، اگر توانستم درسم را بخوانم،  بروم و اگر نتوانستم بخوانم، نروم. 

یاد ایام



ظرفها را می شستم و غرق شده بودم در خاطرات چهارده پانزده سالگی ام، ناگهان یادم به یکی از دوستان دوران نوجوانی افتاد. خانواده ای پرجمعیت بودند. این برای دوران ما اتفاق عجیبی نبود. اما نهضت به دنیا آوردن بچه در خانواده آنها آن قدر جدی به نظر می آمد که مادر تا دم یائسگی زاییده بود. آخرین بچه سندرم داون داشت یک دختر بامزه شش هفت ساله.
هیچ وقت دوست نداشت به خانه شان برویم. (دوستم را می گویم) ما یک گروه شلوغ و خانه خراب کن بودیم و گاه گداری سرهمدیگر خراب می شدیم احتمالا یک روز نوبت او رسیده و ما بی معطلی در یک اقدام انقلابی از دیوار خانه شان بالا رفته و زندگی شان را فتح کرده بودیم. وقتی برای اولین بار خواهر کوچکش را دیدم. احساس می کردم یکی از دلایلی که او زیاد تمایلی به پذیرفتن ما در خانه شان نداشت همین دختر بچه بود.
بقیه چیزها چندان اهمیتی نداشت، در دوران ما داشتن خانه کوچک و نداشتن زلمب و زیمبوی زندگی های امروزی چندان چیز بازدارنده ای نبود. تقریباً همه آدم هایی که می شناختم در یک سطح زندگی می کردند. اگر تفاوت هایی بود خیلی کم و ناچیز بود که اصلا به چشم نمی آمد و یا این که آدم ها زیاد در قید و بند چشم و هم چشمی نبودند.
خانه شان کوچک بود و آن ها ده، یازده خواهر و برادر. از همه رقم، انقلابی، غیر انقلابی، خوش تیپ و خوش لباس، بدقیافه و بد لباس، تحصیل کرده و درس خوان، هنرمند و حساس، بی سواد و معتاد. اصلا یک جور، ناهمگونی عجیبی در این خانواده به چشم می خورد. تک تک بچه ها را انگار کن پدر و مادرهای جداگانه ای به دنیا آورده اند.
یکی از برادرهای بزرگ بی نهایت خوش قیافه و خوش لباس بود، خیلی هم خوب حرف می زد و روابط عمومی عالی داشت. بهترین و گران قیمت ترین ادکلون ها را می زد. برای خودش امپراطوری جداگانه ای داشت. مریم می گفت: داداشم یه عالمه کشته مرده داره، هم زمان چهار پنج تا دختر عاشقشن.
راست می گفت، خود ما در همان دیدار اول که با دوستان به خانه شان رفتیم یکی دو تلفات دادیم.
 (و همین شد بهانه ما برای سرکشی هفتگی از خانه شان تا پایان دبیرستان)
یک از برادرهایش خیلی مهربان، آرام و هنرمند بود. سادگی فقیرانه ای در لباس پوشیدن و طرز برخورد داشت، کمتر حرف می زد و بیشتر لبخند به لب داشت. در انزوای هنرمندانه ای به سر می برد. به نظر می رسید به همان زیبایی برادر بزرگتر است اما زیاد دربند نبود. موهای بلند و مواج داشت تا روی شانه و ریش کم پشت و چشمهای سرمه ای عمیق.
یکی از خواهرهای بزرگتربه نحو شگفت انگیزی جذاب بود، به دلایلی که هیچ وقت نفهمیدیم نامزدی اش را بهم زده بود و جور بخصوصی از غمگینی مرموزی لذت می برد. حرف و حدیث هایی پشت سرش بود! ظاهراً با همان نامزد بهم زده، ارتباطاتی پنهانی داشت.
بقیه برادرها و خواهرها معمولی بودند. مثل خود ما، نه آن قدر زیبا که متفاوت شوند. نه آن قدر متفاوت که به چشم بیایند.
ظرفها را می شستم و آدمها را به خاطر می آوردم. هیچ نفهمیدم جمشید کی آمده است، از پشت بغلم کرد و گفت: دستت را نبری!
داشتم تیغه غذا ساز را می شستم.
ادامه داد: لامصب خیلی تیزه، دفعه پیش که می شستمش دستم را بریدم، تا دیروزجاش درد می کرد. خیلی عمیق می بره.
گفتم: حواسم هست.
و دوباره غرق شدم در زندگی آن دوست دوران نوجوانی. سرم را بوسید و رفت گفت: می رم بچه رو می رسونم کلاس، یه سری هم به محسن می زنم.
گفتم: هووووم، باشه.
یادم به این آمد که میان آن برادرها و خواهرا جور بخصوصی ارتباطات معنا دار وجود داشت. در همان خانواده هر کس دار و دسته خودش را داشت وهر دسته یک سرگروه که دسته را پیش می برد. به نظر می آمد پدر هیچ نقش محوری جز ازدیاد دار و دسته برعهده نداشت.
خوب معلوم بود که این دوست ما در دار و دسته برادر خوش قیافه است. او برایش لباس و کفش می خرید و داری اش می کرد. در عوض خواهر کوچکتر هم به نحو درخور تحسینی برادرش را ستایش می کرد، اطاقش را تمیز می کرد و لباسهایش را می شست.
برادر هنرمند محجوب، هوای خواهر سندرم دانی را داشت به طوری که خیلی وقت ها روی دوش می نشاندش و به خیابانش می برد برای خرید خوراکی.
خواهر جذاب که در یک تولیدی پوشاک کار می کرد با یکی از برادرهای لات و لوت هم پیمان بود و یک خواهر کوچکتر از خود را تر و خشک می کرد.
یکی از برادرها رفته بود جبهه، یک برادر دیگر معتاد شده بود، یک خواهر هفده هجده ساله داشتند که زیاد درس می خواند و فکر می کنم آخرش پزشکی یا دندانپزشکی قبول شد که یک مدتی در دارو دسته برادر خوش تیپ بود ولی در نهایت به دسته برادر هنرمند محجوب پیوست.
یادم به این آمد که یک بار برادر هنرمند محجوب به من یک عروسک چوبی داد. یک عروسک چوبی که خودش ساخته بود. کجا گذاشتمش؟
آخ دستم را بریدم. شستم را بریدم بدجور.
فردا می روم تمام دفترهای خاطرات نوجوانی ام را می آورم، سی سال به عقب بر می گردم تا بلکه هم یادم بیاید عروسک چوبی را کجا گذاشته ام.

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴

سرراهی

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود. مثل مادری که کودکش را سر راه گذاشته باشد، وبلاگم را سر راه گذاشتم،
شوهر جدیدی آمده بود. شوهر کردم، شوهر جدید این بچه را نخواست،
 بچه ای را نخواست که از پدر دیگری باشد، از ترس آن که بچه ام زیر دست و پای پدر جدید له شود سر راهش گذاشتم.
شاید نابخردی کردم! باید شوهر جدید را با تی پا بیرون می انداختم و بچه را حفظ می کردم. اما حالا دیگر دیر است از شوهر جدید بچه های جدید تری آورده ام. فیس بوکم بدنیا آمده است که نمی دانم در تسخیر کدام سازمان جاسوسی است. احتمالاً بیکارترین آدم های دنیا هستند جاسوسانی که فیس بوک را آنالیز می کنند. میان نوشته های ما، عکس های خانوادگی دیگران؛ سفرهایی که کرده ایم، پی غم ها و  شادی های خودشان می گردند.
دلخوشی شان این است که اگر غمگینشان کردیم مثل جادوگران پلید  قصه ها جوالدوزی به عروسک خیالی مان فرو کنند.
خل و چلی هستند به خدا این سازمان های جاسوسی!
حالا بعد از مدت ها آمده ام، همانجایی که کودک را رها کرده ام نگاه می کنم، دنبال سبدی می گردم که بچه در آن بود. عجبا که هم سبد را می بینم هم بچه را! انگار کن این همه سال هیچ کس این بچه را ندیده است،
بچه را همان طور می بینم که گذاشتم و رفتم.
من پیر شده ام اما بچه، آخ نگفته است، آه نگفته است، همان اندازه که من رهایش کردم باقی مانده است.
ته دلم امیدوار بودم روح سرکشی وبلاگ را تسخیر کرده باشد، بیایم و نوشته جدیدی بخوانم. اما بچه بزرگ نشده است! همان قدری مانده.

۲۵ شهریور ۱۳۹۳

ملک پیرمرد!


امروز برای سرکشی به مغازه در حال تعمیر پیرمرد دکان خراب شده رفتم.
حیرت کردم! وقتی آوار سقف و دیوارها، داخل مغازه ریخته بود، نمی توانستم بفهمم ابعاد دکان پیرمرد دقیقاً چقدر است؟
شاید به خاطر آن که خرابی دکان با خرابی خرابه ی کنار آن یکی شده و وسعت را دو چندان می کرد.
قسمت زیادی از آواربرداری دکان پیرمرد تمام شده و چیزی که از مغازه مانده حجره ی کوچکی است! وقتی پا جلوی پا گذاشتم و به قاعده ی کفش شماره سی هفتم شمردم، دقیقاً ده پا عرض و ده پا طول داشت.
به پیرمرد نگاه کردم. شکم قلمبه اش را جلو داده بود و دهان بی دندانش را باز کرده و به کارگرهایی که می رفتند و می آمدند دستور می داد که اول فلان کنند و بعد بهمان کنند و با معمار سنتی نابغه ای که از ناکجا پیدایش کرده بودم کلنجار می رفت که اول زیرزمین را تعمیر کند و بعد دکان را آجر به آجر روی هم بچینند.
ملک پیرمرد به این کوچکی، خود پیرمرد به این بزرگی!
این صبر ایوب ده ساله برای آن شرکت خطا کار که بیاید مغازه را درست کند؟
واویلا که پیرمرد چه صبری دارد!
نگاه کردم دیدم اگر پیرمرد در این ده سال هر روز فقط یک بیل خاک از این مغازه برداشته بود لااقل آوار برداری از مغازه اش را خودش انجام داده بود.
اما پیرمرد ده سال تمام نشسته، تن داده به جمع کردن کارتن خالی و غصه خوردن.
تن داده به غرولندهای زنش، تن داده به بی پولی خانواده.
خانه پیرمرد را دیده ام، خرابه ای است برای خودش، سه فرزند دارد، یک دختر معلول، یک پسر بسیار لاغر و نحیف که می گوید دانشجوی فوق دیپلم برق است. شاید از بیماری قلبی چیزی رنج می برد، رنگ پریده با لبهای کبود. یک پسر دیگر که ندیدمش ولی گویا فروشندگی می کند.
این همه برایم دلیل و برهان نمی شود که پیرمرد دست روی دست بگذارد غصه بخورد برای ده سال و هیچ کار از پیش نبرد.
ممکن است آدم بی پول باشد، ممکن است به آدم ستم شده باشد،اما نباید خاموش باشد، نباید راکد بماند، نباید نتواند.
یادم به این افتاد که خیلی از ما همین طورپیرمرد غصه خوری هستیم برای خودمان، می گوییم به ما ظلم شده است نشسته ایم تا یک روز یک نفر پیدا شود کار ما را راه بیاندازد. حقمان را از ظالم بگیرد و آواری از دروغ از ستم، از ناشادی از نامهربانی که بر ملک ما فروریخته بردارد و ملک را دوباره برایمان بسازد.
راستش را بخواهید امیدوارهم شده ام، اگر روزی یک بیل از آواری که می توانیم برداریم را برداریم، کار بزرگی کرده ایم، کمی کمتر دروغ بگوییم، کمی کمتر بدزدیم!، کمی کمتر نامهربان باشیم، کمی بیشتر بخندیم، کمی بیشتر امید بدهیم، کمی بیشتر یاری گر هم باشیم،
کمی کمتر، کمی کمتر، کمی کمتر، کمی بیشتر، کمی بیشتر،کمی بیشتر، یک بیل یک بیل که برداریم لااقل دور و برخودمان را مرتب کرده ایم، این آوار فریب را اگر برداریم مطمئن هستم برای ساختن مددی خواهد رسید.
مهم نیست کاری که می کنیم چقدر کوچک باشد، مهم اثری است که بر زندگی ما می گذارد، مهم کاری است که ما برای تغییر انجام داده ایم. ننشینیم و نگوییم نمی توانیم از بیل های کوچک شروع کنیم. از لبخندهای کوچک امیدوار.

۱۱ شهریور ۱۳۹۳

کبود شدن زیر این گنبد کبود!

دیروز با ناظر پروژه ها دعوایم شد، تلفن کرده بودم بپرسم پس چه شد؟ کی کار آن پروژه کذایی تخلیه چاه فاضلاب پاساژ تمام می شود تا کارگرها را بفرستید برای ساخت دکان پیرمردی که سقف مغازه اش را ده سال پیش ریزانده بودیم! ولی خودش آمد شکایتش را از ما پس گرفت تا ما هم شرافتمندانه برویم مغازه اش را درست کنیم؟
گفت: مگر قرار بوده مغازه اش را ما درست کنیم!؟
کارد می زدی خونم نمی آمد، آخرش چنان شد که بگویم: بخور بخورهایت را کرده ای اما برای دادن حق مردم امروز و فردا می کنی؟
امروز صرفنظر از آن که بدانم شرکت پول ساخت مغازه پیرمرد را می دهد یا نمی دهد. راه افتادم رفتم دنبال کارگر و بنا برای بازسازی مغازه اش.
(از پیرمرد که عادت کرده است، هفته ای سه چهار بار، روزهای فرد و زوج اول صبح بیاید دم در دفتر ما بنشیند و باچشم های غمگین به ماشین هایی که از خیابان رد می شوند خیره شود شرمنده بودم.)
جستجو کردم بدانم کدام معمار بومی می تواند سقف مغازه را گنبدی شکل بسازد، همان طور که پیرمرد می خواهد،
( انگار کن برآورده شدن آروزی پیرمرد برآورده شدن آرزوهای من باشد، انگار کن قرار است مابقی عمر زیر سقف گنبدی مغازه او بنشینم یکی بود یکی نبود بنویسم).
آخرش پیدایش کردم، گفتند: فلان جا در فلان محله معمار پیری است که اگر عمرش را به شما نداده باشد می تواند سقف یک چهار دیواری را چنان روی هم بچیند که به یک نقطه ختم شود در یک مرکز .
( خدایا یک پیرمرد دیگر،سروکارم با پیرمردها افتاده است، نکند حکمتی در کار باشد!)
رفتم و دیدمش طرف ناشنوا از آب درآمد، یک جوری می توانست با زبانی که نمی فهمیدم چیزهایی بگوید اما همین را هم به گویش محلی خودش می گفت و این شد که خود خواسته کارمان به ایماء و اشاره کشید. آن قدر دوست داشتنی بود که راستش را بخواهید دو سه بار می خواستم بوس و کنار را هم به ایماء و اشاره افزون کنم. احساس می کردم فقط ایماء و اشاره نمی تواند نیاز مرا نسبت به توانایی او در کاری که دیگران از انجامش ناتوان هستند نشان دهد!)
خلاصه این که معمار پیر که خوب گنبد می سازد، ناشنواست و دیابت هم دارد، اما شنبه می آید پای کار! از همین شنبه آوار برداری را شروع می کنیم.
برای بیکار ترین آدم روی زمین سرگرمی جدیدی جور شده است.خدا عاقبتم را به خیر کند، همین دیروز بود که بیزبیز و بیزقولک نشسته بودند برای آخر تابستان رفتن به ترکیه را برنامه ریزی می کردند!

نوروزی دیگر

پول خوشبختی نمی می آورد

 غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه  خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...