۱۶ اسفند ۱۳۹۴

شنبه 24 بهمن ماه 71 تا 4 فروردین 72


شنبه 24 بهمن ماه 71
صبح ساعت 6 با بابا راه افتادیم رفتیم دانشکده. تمام فاصله مهرشهر تا تهران را اخم کرده بود و با من حرف نمی زد. احساس کردم اگر برایش بگویم چقدر خوشحال هستم که می روم دانشکده و چقدر تلاش می کنم که بتوانم پیشرفت کنم. کمی آرام شود.
 گفتم بابا تو رو خدا اینطوری اخم نکن الان می ریم دانشکده، اونجا پر از پسرهای خوشگله اگه ببینن که من یه بابای اخمالو دارم محاله حتی یک نفرشون بیاد خواستگاری من.
شاکی نگاهم کرد و با بداخلاقی گفت: لابد تو هم می خوای مثل تهمینه دست بذاری رو یه چیز عجیب و غریب؟
گفتم: این که پسره شیعه نیست و سنیه رو می گی؟
آه کشید و گفت: این که به ما نمی خوره، با فرهنگ ما جور در نمی آد، حرف هم رو نمی فهمیم رو می گم.
گفتم: شما از کجا می دونی به ما می خوره یا نمی خوره؟ مگه در مورد شاهرخ مطمئن بودید؟ مگه اون  پسر شیعه نبود؟ بابا تو رو خدا بس کن اینطوری اخم نکن. یادت می آد شاهرخ چطوری من رو اذیت کرد؟ یادته چقدر ناراحت شده بودی احساس می کردی تو رو زدن؟ تا یه هفته اصلا نمی تونستی به صورت من نگاه کنی؟ به نظر من زیاد نگران تهمینه نباش. تهمینه دیگه در مورد احساس خودش حرفه ای شده. چند نفر تو زندگیش اومدن و رفتن. به نظرم نباید دلت برای تهمینه شور بزنه. نباید نگرانش باشی. بی زحمت الان فقط نگران من باش. همین الان هم مامان به من می گه تو دیگه ترشیده شدی.
یک لحظه نگاهم کرد و دوباره جلو را نگاه کرد و به رانندگی ادامه داد.
گفتم: بابا یه چیزی بگو. روز اول دانشگاه من بداخلاق نباش اگه امروز رو با بداخلاقی تو شروع کنم تا آخرش گند می زنم.
دوباره نگاهم کرد و خندید یخش باز شده بود گفت: نه این که دلم نخواد شما با عشق ازدواج کنید. آدم ها برای  زندگی به عشق احتیاج دارند و من خیلی تاسف می خورم اگر دخترهای من مزه عشق را نچشند. ولی دلم می خواد چشماتون رو باز کنید و فقط از روی احساس تصمیم نگیرید.
چشمهایم را باز باز کردم و با دست به شانه  اش زدم و گفتم: اینجوری خوبه؟
نگاهی به من  کرد و خندید و گفت: آفرید، همین چشمای خوشگلت رو به یکی از پسرهای دانشگاهتون بیاندازی  و بهش بخندی بدبخت می شه. تو نگران نباش، اگه اخلاقت خوب باشه ترشیده نمی شی.
با خوشحالی دست زدم و گفتم: آخ جون از همین امروز از دم در دانشکده شروع می کنم به نگاه کردن و لبخند زدن.
او هم خندید و گفت: نه که خیلی خیلی خوشگل باشی ها!
با اعتراض ساختگی  گفتم: بابااااااااااا!؟
دوباره خندید و گفت: شیرین و بامزه هستی اگه خیلی باهوش باشن حتما می فهمن تو  یه چیز دیگه هستی.  برای همین جذبت می شن ولی باباتم باید یه چیزی رو هم بهت بگم، وظیفه دارم بهت بگم کجای کارت اشتباهه.
با کنجکاوی نگاهش کردم.
گفت: اولش خوبی شاد و شنگولی زرنگی یه کارهایی می کنی همه خوششون بیاد اما بعدش یهو غرور تو رو می گیره، بعضی وقتها خودت رو خیلی دست بالا می گیری، خودت رو با مردی که می خوای باهاش ازدواج کنی یا دوستش داشته باشی مقایسه نکن. اون مرد رو با مردهای دیگه مقایسه کن و انتخاب کن که می خوای با کی ازدواج کنی، ولی خودت رو با اون مرد مقایسه نکن. تو زنی، زن باش! زن بمون. زن باشی قدرتمندتر هستی. خودت را بی نیاز از همه کس و همه چیز احساس نکن، یه وقت نشه به خودت بیای ببینی دور و برت هیچ کس نیست و هیچ عشقی هم نداری.
با علاقه نگاهش کردم و گفتم: خیلی خوبی بابا، دوست دارم. میشه بازم بهم بگی خوشگلم؟ ولی تو رو خدا بعدش نگو خیلی خوشگل نیستی!
اخلاقش خوب شده بود بلند گفت: خیلی خوشگلییییی،  دخمل بابایییی، جیگر بابایی.
بعد بهش گفتم عموابی بهم گفته اگه بتونم زودتر از همه دخترهای فامیل عروسی کنم دو تا نگین در یمانیش را بهم می دهد. من هم با بقیه دخترها مسابقه گذاشتم برای گرفتن نگین ها از عمو.
کلی خندید و گفت: تو می تونی، برو جلو ببینم چه می کنی.
رسیده بودیم به  خیابان ولیعصر برای این که شارژش کنم. همانطور که رانندگی می کرد به طرفش خم شدم و لپش را بوسیدم. یک پژو مشکی از کنارمان رد می شد یک مرد چاق پشت فرمان با تعجب نگاهمان کرد برایش زبان درآوردم. بابا زد زیر خنده و به مرد چاق که هنوز کنارمان رانندگی می کرد نگاهی انداخت و داد زد: باباشم باباشم،
مرد چاق گاز داد و از ما جلو زد. من و بابا غش کرده بودیم از خنده. با خودش چه فکرهایی که کرده بود، لابد.

یک شنبه 25 بهمن ماه 71
دیروز را خانه عموابراهیم ماندم. تا بعد بروم تکلیف خوابگاه را روشن کنم.  از حال و هوای دانشکده مان بگویم که واقعاً عالی است. حالا فهمیده ام که دانشکده ما درست پشت کاخ نیاوران است. وقتی که برای ثبت نام آمده بودیم آن قدر هیجان زده بودم که نفهمیدم دانشکده ما در واقع بخشی از همین کاخ است و پشتش قرار گرفته.  بعضی بچه ها می گفتند: قبلاً مدرسه ولیعهد بوده و حالا تبدیل شده به دانشکده البته بین خودمان بماند  یک عده ای هم می گویند اینجا اصطبل اسب های شاهنشاهی بوده! به هر حال دانشکده قشنگی است و خیلی از محیطش خوشم آمده. برای رفتن به دانشکده باید کاخ نیاوران را دور بزنیم وبرویم به طرف دارآباد بعد وارد اولین کوچه سمت راست می شویم سرکوچه خوابگاه پسرهای دانشکده است و بعد داخل کوچه یک سرازیری تند دارد. در انتهای سرازیری  سمت راست در ورودی دانشکده قرار گرفته. وقتی وارد می شویم دو طرف درختکاری و باغچه کاری است و وسطش هم یک پیاده رو بزرگ پلکانی ساخته اند. باغچه ها هنوز داخلش پر از برف است و معلوم نیست که بهار چه طوری شود البته چند درخت کاج سبز و بعضی درختهای سبز برگ هم داشت. در انتهای این پیاده رو ساختمان دانشکده قرار دارد که یک راهروی بلند و باریک است که سمت راستش دیوار است و سمت چپ و سرتاسر اصطبل ها( ببخشید کلاس ها) قرار گرفته اند. انتهای کریدور هم کارگاه های نقشه برداری و نقشه کشی است.  همه کلاس ها به سمت حیاط و محوطه بیرونی پنجره های بزرگ سرتاسری دارند اما حیاط خیلی پایین تر از سطح کلاس هاست یعنی در واقع این ساختمان طبقه دوم قرار دارد و برای رفتن به حیاط باز هم باید برویم پایین. در طبقه اول ساختمان هم سلف سرویس و سالن اجتماعات و سرویس های دستشویی قرار گرفته.
این را هم بگویم که تعداد پسرهای دانشکده خیلی زیاد است و چند رشته دانشگاهی وجود دارد که متاسفانه هیچ دختری حق درس خواندن در آن را ندارد یا فقط برای پسرها ایجاد شده مثل مرمت بناها و باستان شناسی و اینها هم در دانشکده درس می خوانند.
و اما مهمترین اتفاقی که به محض ورودمان افتاد این بود که بخاطر یخبندان و سر شدن پله¬ها، بابا روی پله ها سرخورد و نزدیک بود که بدجور بخورد زمین که خوشبختانه یکی از پسرهای دانشکده تندی بابا را گرفت و نگذاشت این اتفاق بیفتد. بعد من برای این که بفهمم کلاسها چطوری است و  آیا از همان روز اول درس ما شروع می شود یا نه تندی رفتم پایین و پرس و جو کردم و وقتی برگشتم دیدم که بابا با آن پسره و چند تای دیگر روی نیمکت نشسته اند و مشغول سیگار کشیدن هستند! سیگار کشیدن توی دانشکده آزاد است البته فکر کنم فقط برای پسرها، تازه توی پسرهای دانشکده بعضی ها هستند که واقعاً به نظرم هم سن و سال بابا  آمدند و این برایم خیلی جالب بود.
حالا برویم به این که بابا داشت با بعضی از پسرها سیگار می کشید و گپ می زد و وقتی من کارم تمام شد و برگشتم به بابا بگویم خودش باید برود و من کلاس هایم از همان روز اول شروع شده. یکیشان که بابا را گرفته بود و نگذاشته بود بابا زمین بخورد  و اتفاقا خیلی هم خوش قیافه بود خیلی با دقت من را ورانداز می کرد که من هم مجبور شدم بهش لبخند بزنم و بعد هم نگاه کردم دیدم بابا دارد با اخم من را نگاه می کند. ( البته قصد من واقعا شروع عملیات شوهر یابی از همان بدو ورود نبود و فقط می خواستم بخاطر این که هوای بابا را داشته ازش تشکر کنم اما بابای بی معرفت فکر کنم فکر کرد که من کارم را شروع کرده ام)
به هر حال شاهد ماجرا این که وقتی با بابا رفتم دم در تا با او خداحافظی کنم وقتی نشست توی جیپ برگشت به من گفت: باباجان همین پسره هم خوب بودها! همین که بهش لبخند زدی.
من شاکی شدم و به بابا گفتم: بابا به خدا فقط به خاطر خودت بهش خندیدم وگرنه من کلاسم خیلی بالاتر از این حرفهاست و فقط دانشگاه تهرانی ها را به حساب می آورم که بابا قیافه گرفت و اخم کرد و گفت: خیلی خوب برو به درست برس و حواست را به درست بده! از همین روز اول هم زود است که برنامه ات را اجرای کنی، الان را فقط تا آخر دانشگاه بررسی کن.
حالا این جالب است که بابا این سفارش را به من می کرد، شب قبلش مامان اصرار می کرد که آن کوبلن نصفه کاره ای که قبلا کار کرده بودم و انداخته بودم یک گوشه و دیگر دوستش نداشتم  با خودم بیاورم، که توی دانشکده بیکار نباشم و وقتم را به بطالت نگذارنم. بعد هم که گفتم: وای مامان من از این کوبلن خوشم نمی آید، تو را به خدا دست از سرش بردار گفت: کوبلن نمی بری پس وسایل نقاشی ات را ببر بوم و قلم مو و اینها که اگر منظره ای چیزی پیدا کردی بنشینی کوه و گل و جنگل بکشی. کلا مامان فکر می کند من آمده ام دانشگاه برای بیکاری و بطالت دلش می خواهد سرم یک جوری گرم باشد.

دوشنبه 2 اسفند ماه71
از صبح تا شب کلاس دارم، الان  توی اتوبوس نشسته ام به سمت تجریش، امروز بین کلاس ها زنگ می زنم شرکت برای آن که بگویم تا چهارشنبه نمی توانم بروم، در واقع ما سه شنبه ها هم تعطیل هستیم و عمده کلاسهای ما از اول هفته تا سه شنبه است. آن هم کاملا از صبح تا شب. منتهی من سه شنبه را هم بی خیال می شوم. باید بروم دنبال یک کار دیگر در عین حال نمی خواهم تا کار دیگری پیدا نکرده ام، این کار را از دست بدهم ، باید روی پای خودم بایستم، هر چقدر بابا و مامان بگویند که نگران نباشم، نمی توانم که نباشم. به هر حال وضعیتمان اینجوری است از طرفی من آویزان شدن به مامان بابا  را دوست ندارم. شاید اگر اوضاع روبراه تر بود من هم می توانستم نسبت به کار نکردن، پیش میم با انگیزه بیشتری وارد بشوم. اما حالا، نباید احساسی رفتار کنم و این یک ذره حقوق  را از خودم دریغ کنم.
 با میم هم باید صحبت کنم هرچه بیشتر فکر می کنم به نظرم می آید در حق من یک جورهایی ظلم شده باید چیزهایی که به فکرم می رسد و توی دلم مانده به او بگویم. حالا که تا پیدا کردن یک کار دیگر پیشش می مانم. باید حتماً به او بگویم. یعنی مدام به آن فکر می کنم و با خودم می گویم شانس آورده ام که او این اندازه از خود راضی است اگر این طور نبود و برخورد روز آخرش با من طور دیگری بود شاید جواب من هم یک چیز دیگری می شد. حالا که می بینم این طور تحقیر شده ام نمی توانم ساکت بنشینم حالا که این اندازه ادای عاشق های دلخسته را در می آورد باید بفهمد و یاد بگیرد که یک عاشق چطور رفتار می کند. 
راست گفت، دروغ نگفت وقتی گفت که من برایش ناز و ادا آمده ام و به قصد و نیت هی برایش شعر خوانده ام و می خواسته ام که اوعاشقم شود. اما گفتنش نامردی بود، هر چه فکر می کنم می بینم نباید می گفت، اگر مرا دوست داشت نباید می گفت، وقتی یک نفر قبل از ازدواج اینطور به کسی  سرکوفت می زند. بعد از ازدواج چه چیزها می گوید؟ لابد می گوید وضع مالی خانواده شما که فلان است حتما به خاطر پول با من ازدواج کرده ای. یا مدام چیزهایی که در مورد خودم و زندگیم و گروهمان و احساسم با شاهرخ با اعتماد و اطمینان به او گفته ام را می خواهد به رخم بکشد.
این ها را باید به او بگویم. باید بفهمد که موضوع آن زن برایم خیلی مهم نبوده، شاید فکر نمی کرده که من با شاهرخ بهم بزنم؟ شاید امیدش را به من از دست داده بوده؟ شاید در عین ناامیدی به خاطر از دست دادن من با آن زن ارتباط برقرار کرده؟ ولی بعد من یک دفعه پیدایم شده  و او احساس کرده که باز هم امیدی هست.
بله به خاطر این ها من می توانستم که دوستش داشته باشم. من هم او را انتخاب کرده بودم و نسبت به او جدی بودم. و به خاطر این که او را جذب کنم آن کارها را کردم. اما، آن حرف ها، یادآوری این که من برایش شعر خوانده ام و ناز کرده ام و سعی کرده ام او را جذب کنم خیلی برای من تحقیر آمیز بود و حالا چه بهتر که او بفهمد اگر جواب نه داده ام بخاطر این حرف ها و سرکوفت ها بود نه بخاطر زندگی گذشته اش. 
این روزها که دانشگاه می روم خوب می فهمم که دخترها کجا نخ می دهند و کجا نخ نمی دهند.  یا پسرها کی توجهشان جلب می شود و کی جلب نمی شود.  حالا می بینم که من از همه توانم برای جذب  آقای میم استفاده کرده بودم درحالی که او واقعاً ارزشش را نداشته  و مرا درک نکرده است. به هر حالا می بینم پسرهایی که با زن های کمتری رابطه دارند ارزش احساساتی که یک زن برای آنها بروز می دهد را بهتر درک می کنند. مردهای راحت که با زنهای بیشتری ارتباط دارند به مرور همه این تلاش ها را نوعی عشوه گری و ناز و اطوار زیادی برای جذب کردن خودشان می بینند.
من خوب هستم، از خودم راضی ام وقتی سر کلاس با استادها صحبت می کنم یا بحثی می شود همه برمی گردند من را نگاه می کنند. من از حرف زدن نمی ترسم و اطلاعاتم خوب است. به هرحال من نوه آخوند این مملکت هستم و آخوندها از هرچه کم بیاورند از حرف زدن کم نمی آورند. ژن حرف زدن به من چسبیده است.

15 اسفند 71 -  شنبه
آه چقدر وقت است که نتوانستم چیزی بنویسم. از یک طرف درگیر رفتن به دانشگاه و سرکار، از طرفی درگیر مراسم عقد کنان تهمینه بودیم. تهمینه عقد کرد. خیلی زود خیلی سریع! بابا و مامان من اینطوری هستند دیگر، وقتی خیلی مصمم می شوند چیزی اتفاق نیفتد یعنی خودشان را برای اتفاق افتادنش به سرعت هر چه تمامتر آماده کرده اند. حسام پسر خوبی است، حتی خیلی خوش قیافه، مهربان، تحصیل کرده و خیلی روشنفکر. خیلی مذهبی نیست اما همچین بی دین و ایمانِ بی دین و ایمان هم نیست. خوبی بزرگش این است که اگربخواهد نماز بخواند خودش می رود یک گوشه و بدون مهر کارش را انجام می دهد و کسی برایش دنبال مهر نمی گردد.
مامان روزی که عموی حسام و خودش برای خواستگاری آمده بودند.( دونفری آمدند خیلی باحال)  آب پاکی را روی دستشان ریخت و موضع خودش را نسبت به دامادها اعلام کرد. یعنی عکس بابابزرگ را روی دیوار نشانشان داد و گفت: ببینید بابای من این آدم است، یک روحانی شیعه، فردا پس فردا نشود که من به شما بگوییم بالای چشمت ابروست، بگویی چون من شیعه نبودم با من غیر از داماد های دیگرشان رفتار کردند. خلاصه خودت را برای چنین روزهایی آماده کن. چون من داماد دوست ندارم، ربطی هم به شیعه و سنی اش ندارد. البته دوست دارم دخترهایم بروند سر خانه و زندگیشان اما داماد برای من مثل زهر تلخ است.
بابا از همان اولش خیلی  منطقی تر با حسام رفتار کرد و  خیلی دوستانه و محترمانه و مبادی آداب با حسام پیش رفت.
هر چند طبق عادت همیشه وقتی با او خداحافظی می کند و به او دست می دهد می گوید: زیر سایه مولا،
و آن بیچاره هم حرفی نمی زند و حتی بعضی وقتها با خوش رویی می گوید: حتماً.
یک چیز جالبی که در حسام است این است که رفتارش با بزرگترها خیلی خیلی محترمانه است یعنی طوری که بعضی وقتها واقعاً گندش را در می آورد. وقتی وارد می شوند بلند می شود،( حتی اگر صد بار برای جیش کردن از اطاق بروند بیرون و دوباره برگردند حسام بلند می شود، حالا فکرش را بکن یک بزرگتر تکرر ادرار داشته باشد. این طفلک عین علی ورجه هی باید بلند شود و بنشیند) قبل از آنها غذا نمی کشد، پایش را دراز نمی کند،( ما هم احترام می گذاریم ولی با اجازه یعنی اجازه می گیرم و بعدش دیگر آزاد هستیم که مثل کرم روی زمین وول بخوریم)  حتی اوایل عادت داشت وقتی وارد خانه می شود دست مامان و بابا را ببوسد. این خیلی خنده دار بود و ما همه اش دستش می انداختیم التماس می کردیم دست ما را هم ببوسد.  الان دیگر فقط دست مامان را می بوسد و با بابا دست می دهد. ( مامان عاشق این دست بوسیدن شده و فکر کنم از همین جا مهر حسام به دلش افتاده باشد)
عقد کنان خیلی ساده و خودمانی برگزار شد. اقوام حسام شامل مادر و پدر و دو خواهر ( با شوهرها و بچه هایشان) و یک برادربا ( زن و بچه) و عمو و عمه ( با زن و شوهرهایشان) از ارومیه آمدند و توی خانه خودمان مراسم عقد برگزار شد. از طرف ما عمو و دایی عمه و خاله و با زنها و شوهرهایشان و بچه هایشان! بعضی از دوستان و آشنایان مامان و همسایه هایی که دوست داشت و کلا هر کسی که به ذهن مامان رسید، بعلاوه خودمان. با این حال مراسم خیلی خودمانی و شاد و خوب برگزار شد. خانواده داماد با زدن و رقصیدن خانواده ما مشکلی نداشتند. ما هم با ترکی ترانه خواندن و لزگی رقصیدن آنها مشکلی نداشتیم.
مهم این است که تهمینه خیلی خوشحال است تا به حال او را این قدر خوشحال ندیده بودم. حسام هم از خانواده ما خوشش آمده. و خانواده جالبی به نظرش آمده ایم. از حق نگذریم مامان و بابا هم خوشحال هستند یعنی حالا که کار سخت را انجام داده اند و با خودشان کنار آمده اند و عقد صورت گرفته. می بینند که این داماد اتفاقا خیلی هم خواستنی تر از بقیه دامادهای فامیل از آب درآمده چون خیلی بی شیله پیله و کم دردسر و مودب است. خدا به خانواده ما رحم کند وقتی یک چیزی در فامیل ما خوش آمدنی می شود از فردایش همه می روند که ته آن کار را در بیاورند. یعنی می خواهم بگویم از فرداست که عمه و خاله و دایی و عمو بیفتند دنبال پیدا کردن داماد غیر شیعه. 
آقای میم دو روز پیش از سفر کاری اش به آلمان برگشت. خیلی روبراه و شاد بود. به زودی می روم بااو در مورد حقوقم و مسائل دیگر صحبت می کنم.

16 اسفند ماه 71 یک شنبه
هنوز توی کلاس ما دعوا بر سر نماینده نشدن است. بودن یا نبودن مساله این است. همه دلشان می خواهد از زیر اینکار در بروند. نماینده فعلیمون یه پسرتهرونیه به نام فرهاد کشور، اصل اصلش ولی شمالیه یه داداش دوقلو هم داره که تو دانشکده ما درس نمی خونه. پسر بدقیافه ای نیست موهای خرمایی تیره و فرفری داره خیلی سرزبون دار و پا به کاره، اما دخترهای کلاس دیوونه اش کردن، بس که شب تا صبح براش خرده فرمایش دارن، یعنی جداًها شبها هم بهش زنگ می زنن که فردا زودتر بره دانشکده و چیکار کنه!  این طور که معلومه  تو دانشگاه نماینده کسیه  که می روه  از اساتید یا بچه های ترم های بالاتر با التماس و خواهش  برای بچه های کلاسش جزوه می گیرد، پول می ده به تعداد بچه ها  کپی می کنه. می آره مرتب می کنه، جزوه های بچه ها رو تک تک به دستشون می رسونه و اگر جزوه ها کم رنگ بود یا نواقصی داشت خودش باید جوابگو باشد چون خودش خواسته نماینده بشه. ( نتیجه می گیریم وقتی در مملکت کسی دلش نخواهد نماینده شود یعنی قرار است واقعا کار مثبتی انجام بدهد) 
بیشتر اساتید عالی هستن. همه از اساتید دانشگاه تهران و تحصیل کرده های خارج از کشور، بعضی ازآنها خیلی با کلاس و شیک دستمال گردن ابریشمی می بندند، مثل استاد فرخزاد و  بعضی هم مثل دکتر موسوی زیاد در قید بند نیستند و اگر بیایند کلاس و ببیند روی تریبونشان کثیف است با همان کلاه یا لبه آستین میزشان را پاک می کنند. بعضی از اساتید مجرد هستند مثل دکتررفیع فر که وقتی قرار است به کلاس بیایند رقابت سرسختانه ای بین  دخترها برای نشستن روی صندلی های ردیف اول اتفاق می افتد و بعضی ها متاهل و بلکه هم خیلی متاهل! مثل دکتر حسابی، که وقت کلاسش، دخترها عقب نشینی می کنند و پسرها ردیف جلو را اشغال می کنند تا از نصایح پدرانه و آموزشهای مشفقانه اش در مورد برخورد با جنس ضعیف بی بهره نمانند. (این اصطلاحی است که او به ما دخترها می گوید " جنس ضعیف"  یه  بار یه نفر باید بهش بگه جنس ضعیف یعنی چی؟ البته دخترها یه  اعتراضاتی هم کردند.  ولی اون عین خیالش نیست و مدام به ما می گه ضعیفه ها، هیییی خیلی درد داره این حرف به نظرم چاره ای نمی مونه که خودم آستین بالا بزنم و  ضعیف بودن را نشانش دهم)
ضمناً از الان دارم خودم را شیرین می کنم. قرار است کتابخانه دانشکده را بیاورند توی اتاق های مربوط به نقشه کشی و نقشه برداری و کارگاه را به جای دیگری منتقل کنند. از بچه ها برای جابجا کردن کتابخانه کمک خواسته اند من اعلام آمادگی کرده ام.
موضوع دیگر این که تصادفاً آن پسری که روز اول دست بابا را گرفته بود و نگذاشته بود که روی پله های محوطه سر بخورد و من ناخواسته بهش لبخند زده بودم  را زیاد می بینم. یعنی بعضی وقتها حتی در کلاس های دروس عمومی ما هم شرکت می کند. البته زیاد من را تحویل نمی گیرد ولی حضورش را به نحو محسوسی دورو بر خودم احساس می کنم. هر چند چون پسرخوش قیافه و مغروری است ظاهراً بین دخترها محبوبیت خاصی دارد. نمی دانم باید بگذارم به حساب تصادف، یا واقعاً دلیل خاصی دارد که او زیاد این دور و برها آفتابی می شود؟  نه دوست ندارم فکرکنم که مثل درخت مشغول گرده افشانی هستم، به هر حال تازه یک شرایط سخت را پشت سر گذاشته ام و فکر می کنم درست نیست با خوش خیالی تصور کنم در همین بدو ورود طرف توجه قرار گرفته ام.
برای خوابگاه نتوانستیم یک اطاق خوب پیدا کنیم. خوابگاه ما خیابان سمیه نزدیک خیابان طالقانی روبروی بیمارستان آراد در یک ساختمان بزرگ سه طبقه است، طبقه اول گالری و نمایشگاه طبقه دوم و سوم هم خوابگاه. در حال حاضر من با یک دختر ترک اردبیلی،  یک گیلکی، دو اصفهانی، یک مازندرانی، یک یزدی و یک مشهدی در یک اتاق به صورت ساردین وار زندگی می کنیم. چند روزی که من نبوده ام یا رفت و آمد به مهرشهر داشته ام اطاق ها را تقسیم کرده اند و یکی از بدترین اطاق های خوابگاه که مشرف به یک خرابه کثیف است را به ما داده اند در عین حال چهار سگ دیوانه که بیست و چهار ساعت واق واق می کنند هم در این خرابه همسایه ما هستند. فکر کنم سگها از وقتی دیوانه شده اند که بچه ها با غذاهای دانشکده تغذیه شان می کنند.

19 اسفند ماه 1371 چهارشنبه
حدس بزن امروز کی اومده بود شرکت؟  "هامون"؛ همان پسر ادبیاتیه تپل و سیاه سوخته و با مزه که  توی مهمونی خونه دوست میم دیده بودم و باهاش آشنا شده بودم و میم از این که باهاش حرف زده بودم اونقدر ناراحت شده بود!
تازه فهمیدم که این هامون خواهر زاده عزیز دردونه و مدیردفتر داییشه که  یکی از شرکت های بزرگ ساختمانی را دارند و این که میم خیلی دوست داره باهاشون کار کنه و شراکت داشته باشه. امروز هامون با داییش یعنی همون مدیرعامل کله گنده  اومده بودن اینجا ملاقات میم، مدیر عامل یه مرد میان سال شکم گنده، تقریباً پنجاه چهار پنج ساله بود با ته ریش و شکم گنده. من دیدم قبلش  آقای میم خیلی میاد تو اطاق های ما و دستور می ده که مرتب باشیم و روی میزهامون رو تمیز کنیم و ظاهرمون خوب باشه. بعد فهمیدم که براش خیلی مهمه که جلوی این آقای شکم گنده کم نیاره. مهمون ها که اومدن میم و افتخاری و بیژن رفتن استقبالشون. اول که رفتن تو دفتر میم وباهم  صحبت کردن. اینجا من هنوز هامون رو ندیده بودم.  یعنی نخواسته بودم که بفهمم که کی میاد و کی میره. سرم به کار خودم گرم بود. که یکهو خانم بالابلند زنگ زدو باعجله گفت:  آماده باشین آقای ملک مهمون هاش رومی خواد بیاره شرکت رو ببینن.  من هم نهایتاً کیفم رو از سر میز برداشتم و گذاشتم تو کمد و پاکت پفکم رو هم گذاشتم تو کشوی زیر میزم. اول ازهمه هم اومدن تو اطاق من، اما چون هامون پشت آقای شکم گنده بود، من بازم نتونستم ببینمش، اولش ایستادم و خیلی معصوم به شکم گنده سلام و علیک کردم که یک دفعه چشمم به هامون افتاد. اونهم تازه من رو دیده بود، شکم گنده و میم هم جلوتر اومده بودند و میم داشت با شکم گنده حرف می زد که من سریع جلو رفتم و هامون هم که خیلی خوشحال جلو اومد و با هم سلام علیک انگار دوستهای هفتصد ساله همدیگه رو دیده بودیم. خیلی جالب شد چون هم میم و هم شکم گنده حیرون ایستاده بودند و ما رو تماشا می کردند. حالا من هم برای این که بیشتر حرص میم رو در بیارم خیلی لفتش دادم و به هامون گفتم: وای چقدر خوب شد که من شما رو دیدم و خیلی دوست داشتم بتونم با شما برم دیدن استاد اسماعیل فصیح و اون هم به من گفت که خیلی دوست داشته من رو تو جلسات داستان خوانی خودشون دعوت کنه ولی هیچ آدرس یا شماره تلفنی از من نداشته.
ما خیلی دیگه صمیمی و خودمونی رفتیم یه گوشه وشروع کردیم با هم صحبت کردن. آقای میم هم سعی می کرد مخ مدیرعامل شکم گنده رو بزنه ولی کاملا معلوم بود که هردوتاشون خیلی کنجکاو شدن ببینن بین من و هامون چه ارتباطی وجود داره که اینطور به این سرعت پسرخاله دخترخاله شدیم (میم هامون رو شناخته بود)  بعدش دیگه آقای شکم گنده تحمل نکرد و اومد جلو و گفت: هامون جان آشنا پیدا کردی؟
و هامون هم بهش گفت: ایشون هم مثل خودم اهل رمان و ادبیات هستند و باهاشون قبلاً آشنا شدم.
بعد شکم گنده سرش را تکان داد و دوباره با من سلام علیک کرد انگار تازه آدم به حسابم آورده بود.
حالا من زیر چشمی میم رو زیر نظر داشتم و می دیدم که چقدر تعجب کرده و با یک حالت نامعلومی من رو نگاه می کنه. آقای شکم گنده و میم با هم از در بین اطاق من و احسان رفتن تو اطاق احسان حبیبی و اشکان فریدنیا( این پسره تازه اومده تو شرکت ما وقراره کار نقشه کشی کنه) ولی هامون پیش من موند. انگار نه انگار باید با اینها می رفت. اولش  سریع به من شماره تلفن خودش را داد و گفت: برای این که باز یادم نره و بتونم برای جلسات داستان خوانی دعوتتون کنم با من در تماس باشید. من هم ازش تشکر کردم. گفتم: حتماً اگه بتونم بیام می آم و خیلی زیرپوستی بهش فهموندم که دانشگاه قبول شدم و سرم خیلی خیلی خیلی شلوغه ولی چون کلاً عاشق داستان و رمان و اینها هستم اگه حتی یه کوچلو فرصت داشتم تو جلساتشون شرکت می کنم. بعدش دیگه ایستادیم به حرف زدن و از من پرسید که کارم دقیقا تو شرکت آقای ملک چی هست؟  من هم بهش گفتم که عملاً کار بازاریابی و انبارگردانی و اینها به عهده منه ولی چون مشکلاتی دارم تصمیم دارم کارم رو عوض کنم( به این امید که اون بتونه یه کاری برای من جور کنه) اتفاقاً تیری هم که در تاریکی انداخته بودم مثل این که به یه جایی اصابت کرد. چون هامون بهم گفت: اجازه بده من یه پیگیری کنم و بهت خبر بردم. بعد من با پررویی گفتم که چون دانشگاه قبول شدم فقط می تونم چهارشنبه ها و پنج شنبه ها برم سرکار و دنبال کار موقت یا سفارشی هستم که بتونم خودم تو خونه انجامش بدم. ( بیچاره میم اگه بفهمه که چطوردارم برنامه ریزی می کنم جیم فنگ بزنم چقدر بهش بر میخوره، قسم می خورم خودش زودتر اخراجم می کنه)
وقتی هامون و داییش رفتن، قیافه میم دیدنی بود. یک نگاه چپ اندر قیچی به من انداخت ولی چیزی نگفت وسریع رفت تو دفترش. والا به خدا اسیری که نیومدیم، می خوایم بریم کلاس داستان خوانی، مگه ما کار داریم، ایشون با کی می خوابه.

20 اسفند ماه 1371 پنج شنبه
سعیده یکی از دوستان دبیرستان که در دانشکده صدا و سیما (فوق دیپلم فنی) قبول شده بود زنگ زد که بروم آنجا پیشش، ظاهرا یک گروه از بچه دانشجوهای تولید صدا و سیما می خواهند یک نمایش نامه کار کنند و احتیاج به یک بازیگر زن دارند. من هم مارال یکی از بچه های همکلاسی خودمان را که عشق بازیگری است و تازه با هم دوست شده ایم برداشتم و رفتیم آنجا.
وقتی رفتم محیط و دانشگاه و سطح علمی و کاری بچه های تولید را دیدم واقعاً باعث تاسفم شد، در مقام مقایسه من خیلی از همه شان سرتر هستم. حیف که اینها قدر من را ندانستند و مسیر زندگی من بل کل عوض شد( چون من تولید صدا و سیما را هم انتخاب کرده بودم ولی قبول نشدم. رتبه ام خوب بود ولی اصلا معلوم نیست که انتخابشان بر اساس چه رتبه ای بود که من را قبول نکردند همین دوستم مارال لااقل در مصاحبه اش قبول شده بود در حالی که رتبه اش نزدیک 1000 است!  رتبه من 130) 
اصلا دوست نداشتم حتی دو دقیقه با آنها کار کنم به نظرم بچه بازی می آمد. اما مارال مدام زیر گوشم می خواند تو را به خدا من را پیشنهاد بده. بگو، من بروم به جای تو.  من هم خیلی جسور و مطمئن به کارگردان کوچلوی نمایش گفتم: اگر می خواهید برای کار بازیگریتان یک نفر را داشته باشید که با دل و جان کار کند این خانم بهترین مورد است و برایتان خیلی عالی مایه می گذارد.
کارگردان کوچلوگفت: خودتان چطور؟ خودتان وقت ندارید؟
گفتم : من تقریباً وقتم پر است و اصلا نمی توانم.
خدای من، من تقریباً سه شنبه ها بیکار هستم و چهارشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها بعدازظهرهم که آنها می خواهند تمرین کنند.  کاری ندارم، ولی برایشان تاقچه بالا گذاشتم  و کلاس آمدم.
من و بازیگری!؟  من اگر خیلی عشق بازیگری بودم در دوره دبیرستان می رفتم توی گروه جنگ جمعه ای ها کار می کردم. من حتی آن موقع هم بعد از این که قبولم کردند یکهو پشیمان شدم و زدم زیر همه چیز. به قول تهمینه کسی که همه زندگیش را دارد فیلم بازی می کند دیگر برای این نقش های کوچک بی مایه و جسته گریخته فریفته نمی شود.
تعطیلات نوروز خیلی زودتر از همه جا به دانشکده ما رسیده و ما دیگر تا آخر نوروز تعطیل هستیم. از شنبه بر می گردم سرکار. الان توی خانه هستم و حسابی خوابم می آید و هنوزدر خانه خودمان نخوابیده ام.  رفتار مامان با من خیلی محترمانه و خوب شده، بابا که دیگرهیچی انگار من از جنگ آمده ام و شاخ غول را شکسته ام هی به مامان سفارش می کند که برای من غذایی که دوست دارم را درست کند هر دو حسابی من را جدی گرفته اند. ( بلاخره من دانشگاه دولتی قبول شده ام و الان دیگر توی خانه زندگی نمی کنم و  دردسرهای دانشگاه آزاد رفتن تهمینه و شهریه و رفت و آمد  او را ندارم)  حتی منیژه از اینکه من برگشته ام خانه خوشحال است. خانه حس خوبی به من می دهد. مامان بابا بوی کاهو سنکجبین می دهند دلم می خواهد هر دوتاشان را با هم بخورم. خوابم می آد، دیگه چیزی نمی نویسسسسسسسسسم.

72/1/4
چهار روز از سال جدید گذشته و چهار روز از ماه رمضان به عید امسال افتاده بود.  چهارمین روز از آخرین روز ماه. فردا عید فطر است. من امروز روزه نبودم. بعضی روزها را روزه گرفتم، بعضی ها را نه، چقدر مهمان داشتیم امروز. حسام اینها چقدر ماه رمضان را جدی می گیرند همه شان پاشده بودند آمده بودند اینجا.
ممکن است حسام و تهمینه بخواهند بروند ارومیه زندگی کنند. حسام آنجا در دانشگاه برای استادیاری قبول شده است، استاد اقتصاد.
نمی دانم چطوری می شود تحمل کرد وقتی ما خواهر برادرها اینقدر از هم دور بشویم؟ دوران خوش با هم بودن و همدیگر را حس کردن دارد تمام می شود. تهمینه باز هم امسال خودش همه شرینی های عیدمان را درست کرد. شیرینی خانگی های قزوینی حرف ندارد، هفت هشت سال است تهمینه و سودابه همیشه هر سال خودشان شیرینی درست کرده اند. سودابه قبلا به تهمینه شیرینی پزی قزوینی یاد داده بود. اما من هیچ وقت به صرافت نیفتادم که یادش بگیرم، همیشه به نظرم خیلی مسخره می آمد.
می گفتم: خوب می رویم می خریم چرا این قدر خودمان را دردسر بدهیم. آخ؛  حالا دارم خطر نبودن خواهرهای بزرگتر را با پوست و گوشتم احساس می کنم. وقتی سودابه رفت من تقریباً مامان کوچولوی خودم را که لباس تنم می کرد و غذا به من می خوراند و به درسم می رسید از دست دادم. حالا با رفتن تهمینه خیاط، شیرینی پز، آشپز افتخاری( تهمینه آشپزی اش حرف ندارد) و خاطره خوان حرفه ای ام را از دست می دهم. آخخخخ تهمینه نرو. من تو را می خواهم. 

۱۴ اسفند ۱۳۹۴

شنبه 5 دی ماه 71 تا جمعه 23 بهمن 71


شنبه 5 دی ماه 71
خانواده حاج عباس و بخصوص خود حاج عباس که از مریدان پدربزرگ بوده برای پسرشان از تهمینه خواستگاری کرده اند. پسرشان نیست، آلمان زندگی می کند. تهمینه اول من و من کرد اما کم کم رام شد فردا رسماً می آیند خواستگاری.
نتایج دانشگاه من را نیمه دوم دی خواهند داد.

یک شنبه 6 دی ماه71
امروز توی اتاقم نشسته بودم و در نیمه باز بود. آقای میم و آقای افتخاری توی هال با هم صحبت می کردند. مدت ها بود که آقای میم را ندیده بودم. یعنی اصلا نه من کاری با او داشتم، نه او مرا خواست برای کاری، نه آمد که به ما سر بزند، نه فرصتی شد که تصادفاً جایی با همدیگر روبرو شویم. از بعد  آن "نه"  قاطعی که به درخواست ازدواجش دادم. اصلا همدیگر را ندیده ایم. اما امروز وقتی داشت توی هال با افتخاری صحبت می کرد و در نیمه باز بود، آرام آرام و یواش یواش خودم را رساندم پشت در و او را که نیم رخ  ایستاده بود به سیری دل از لای در تماشا کردم.  چقدر خوش تیپ و خوش قیافه شده است. هرلباسی که می پوشد به او می آید. موهایش را که قبلا کمی بلندتر می گذاشت حالا کاملا مردانه ومدیرکلی کوتاه می کند. خدا را شکر مدتهاست دیگر سبیل های افسانه ایش را از ته می زند که باعث شده این ابروهای اخمالوی زاویه دار کمتر او را شبیه قاتل های زنجیره ای جذاب کند.  خانم خوشگل چقدر از زندگی با او لذت می برد. هر چند تصویر مبهمی از مرد خانواده بودن او دارم. یعنی نمی توانم تصور کنم او توی خانه اصلا می تواند مرد خوشآیندی باشد یا نه، ساکت و بداخلاق و ایراد گیر و دعوایی و تلخ است؟
با مهربان و شیرین و نوازشگر و هیجان انگیز.

جمعه 11 دی ماه 71
خوشا به حال من که با باز کردن تو عطر گل های یاس را استشمام می کنم. خواستگارهای تهیمنه آمدند و رفتند و حال بده بستانهای معمول دارد اتفاق می افتد. عکس پسر را آوردیم، عکس دختر را ببریم.

شنبه 12 دی ماه 71
دینگ دینگ دینگ  "اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران"
سیاوش دیشب آمده بود، خوش تیپ کرده و ریشش را هم البته زده بود.
می گفت: زیر ریشم آفت! گذاشته و دکتر گفته باید ریش را ازته بتراشم.
 دروغ می گوید شاید چشمش دختری را گرفته باشد.
منیژه صدای ضبطش را بلند کرده است فکر کنم دارند با تهمینه می رقصند.
امروز نزدیک بود ناخواسته با آقای میم روبرو شوم، نگذاشتم که پیش بیاید، فکر کنم فهمید، خیلی بد شد. رفته بودم پایین تا از سوپری چند متر آنورتر از ساختمان خودمان شکلات بخرم، همانجا از توی سوپر شکلاتها را درآوردم و شروع کردم به خوردن، شکلات خونم پایین آمده بود، آمدم بیرون و سرم به کار بازکردن یک شکلات دیگر بود ولی همین که داشتم شکلات را می گذاشتم توی دهنم، یک لحظه سرم را بالا گرفتم و دیدم آقای میم از ماشین پیاده شد که برود توی شرکت من را دید. من هم سریع خیلی غیر ارادی برگشتم و دوباره رفتم توی مغازه، آه میمیرم از ترس اگر یک بار بخواهد با من روبرو شود. اصلا نمی توانم تحمل کنم نگاهش را.

پنج شنبه 17 دی ماه 71
سودابه اینها تقریباً ساعت 9:30 آمدند مهرشهر، در این برف و بوران شدید. در جاده هم برایشان مشکلاتی بوجود آمده بود. تلویزیون برنامه هنر هفتم فیلم زیبای " کارآگاه" به کارگردانی "منکیه ویتس" و بازیگری "لارنس الیویه" و "مایکل کین" را نشان داد. دو مرد در حقیقت و دروغ، نزاعی داشتند برای رسیدن به معشوق. نزاع برسر یک خیال و آرزو و رویا بود، زنی به نام مارگریت که هر دوعاشقش بودند، آنچه ندیدنی بود و دست نیافتنی و اگرچه حضور ملموس در فیلم داشت. خدا بدهد شانس.


سه شنبه 22 دی ماه 71
هنوز نتیجه کنکور نیامده، ساعت 11:25  دقیقه است و مامان و بابا مطابق معمول خوابیده اند توی جایشان و دارند بلند بلند نجوا می کنند؟
من در اتاق آنها هستم و چراغ روشن کرده ام و از سرما در شرف یخ زدن می باشم. آنها در اتاق نشیمن خوابیده اند. تهمینه و منیژه در اتاق منیژه مستقر شده اند.
دیروز با سهراب و نازنین رفتیم سینما" ناصرالدین شاه آکتور سینما" نمی دانم خوب بود یا بد، زیاد هم خوشم نیامد.
مگر مامان بابا با این زمزمه های عاشقانه بلند بلندشان می گذارند آدم حضور ذهن داشته باشد.
حاشیه :
یخ زده بودم. معلوم شد چرا این ها اتاقشان را ول می کنند و می روند وسط اتاق نشیمن می خوابند. رفتم بالای سرشان و گفتم: شما دوتا نمی خواهید ساکت باشید؟ چقدر حرف می زنید؟ مامان چقدر قربان صدقه بابا می ری لوسش نکن.
 دعوایشان کردم و گفتم: بهم چسبیدن دیگر بسه،  زودباشید بزنید کنار من می خوام بیام این وسط بخوابم یخ زدم تو اتاقتون. بعد به زور خودم را جا دادم میانشان وهی بغلشان کردم و قلقلکشان دادم، آنها هم هی شوخی کردند و خاطره تعریف کردند این که بابا دلش می خواسته برای من دوتا سگ اسیکمو بخرد تا همیشه مواظب من باشندو این که من چطور همه شعرهای گوگوش را حفظ کرده بودم و قتی با بابا می رفتم پادگان، سربازها تخت هایشان را بهم می چسباندند تا من بروم بالا برایشان کنسرت اجرا کنم. خودم را که خوب چسباندم بهشان و گرمایشان را گرفتم. دوباره برگشتم توی اتاق یخ زده الان با جوراب و دستکش و کلاه و کاپشن زیر لحاف خاطره می نویسم.

پنج شنبه 24 دی ماه 71
چقدر جالبه که آقای میم با آن همه اشتیاقی که برای دوست داشتن من نشان می داد تا به حال اصلا تلاشی برای دیدن من نکرده است. ولی  من چند بار دزدکی او را دید زده ام.
البته ظاهراً یکی دو بار سراغ من را گرفته، منشی بالا بلند امروز می گفت: آقای ملک دوباره در مورد تو پرسیده که هستی، نیستی؟ سروقت می آیی؟ نمی آیی؟ تاخیرداری یا نداری؟
 باید حواسم راجمع کنم، بعید نیست که اینها مقدمات اخراجم کردن باشد. ( لابد خانم خوشگل بهش گفته آن دختره را که آن روز آوردی مهمانی باید اخراج کنی وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی)  دلم می خواست از بیژن در مورد آقای میم می پرسیدم و این که کجا زندگی می کنند و بعد از ازدواج زنش را دیده یانه و با هم چطور بوده اند.  اما می ترسم بیژن برود همه را بگذارد کف دست آقای میم. بی خیالش شدم.
هنوز جواب کنکور نیمه متمرکزها نیامده.

یک شنبه 27 دیماه 71
در این اتاق تنها هستم، بخاری نفتی کوچکی روشن است و برگ های اکالیپتوس توی ظرف روی اجاق آرام آرام بخار معطر و رقیقی را در هوا متساعد می کند.
فردا می تواند یک روز تاریخی برای من باشد جواب کنکور نیمه متمرکز فردا می آید و من تکلیفم روشن تر از پیش می شود.
اگر دانشگاه قبول شوم شرکت را چه کارش کنم؟
یعنی دیگر نروم سرکار، حالا از هر زمان دیگری بیشتربه کارکردن نیاز دارم.  ولی احتمالاً صبح ها همه وقتم را می گیرد.
ساعت 11 است همه خوابند، تهمینه رفته است تهران برای امتحان فردایش و به نظر می آید برنامه خواستگاری پسرحاج عباس دارد جدی می شود.

دوشنبه 28 دی ماه 71
نتیجه امتحان را گرفتم. قبول شدم. خیلی خوشحال نیستم حقم بیشتر از این ها بود. ولی متوقف نمی شوم. به خودم قول می دهم که متوقف نشوم. نمی خواهم برای پول یا قدرت درس بخوانم. می خواهم برای بیشتر مفید بودن کاری کرده باشم. می خواهم از من با افتخار یاد شود. می خواهم برای خودم و آدم هایی که دوستشان دارم و آدم هایی که مرا دوست دارند کارمثبتی انجام داده باشم. من متوقف نمی شوم و این قبول شدن را پیروزی خودم نمی دانم. 15


شنبه 9 بهمن ماه 71
چهارشنبه می روم برای ثبت نام و از طرفی درگیر مراسم تهمینه هستیم، من نمی فهمم، چطور پسری در آن ور دنیا در یک دنیای آزادتر حاضر می شود با دختری در  این ور دنیا که پدر و مادرش برایش انتخاب کرده اند ازدواج کند؟
البته می شود فهمید تهمینه برای چه برایش مهم نیست که برود آن ور دنیا، هیجان انگیز بودن این انتخاب کفایت می کند که او بدون آن که بفهمد آن ور چه دنیا و چه هیولایی انتظارش را می کشد به یک چنین انتخابی تن بدهد. بیچاره شاید هیولا هم نباشد ولی به هر ترتیب یک عکس ظاهری  که چیزی را مشخص نمی کند. کاش می شد عکس روح آدم ها را هم انداخت.
هنوز مزه خمیردندان توی دهنم است، البته مزه بدی نیست ولی کمی دهن را می سوزاند! عصر از قزوین برگشتم مسافرت یک روزه، سه شبانه روز طول کشید. به اصرار سودابه ماندم یک گوشواره قدیمی قشنگ داشت بخاطر قبول شدن دانشگاه به من هدیه دادش می دانم این گوشواره چقدر برایش عزیز است، قدرش را می دانم، الان گوشم کرده ام.
گوش های من را یک کولی در اصفهان سوراخ کرده است درآبادانی مسکن. خوب یادم می آید که همه زنها با دختر بچه هایشان جمع شدند رفتند خانه یکی از همسایه ها و دورتادور اطاق نشستند، بعد یکی یکی دختر بچه ها می رفتند پیش یک زن بزرگ لباس مشکی پوشی که بالای مجلس نشسته بود و سربند عجیبی داشت و روی صورتش از پیشانی تا چانه خالکوبی آبی رنگ عجیبی کرده بود. دستهایش هم پر از خالکوبی بود روی هر انگشت تا بالا و مچ. بعد دخترها می خوابیدند روی زمین و سرشان را می گذاشتند روی زانوی او( او چهارزانو نشسته بود) از ظرف کوچکی روغن زرد رنگی را با انگشت بر می داشت و شروع به ماساژ دادن نرمه گوش دخترها می کرد و بعد با سوزن با یک حرکت سریع گوششان را سوراخ می کرد و بلافاصله نخ را از گوششان رد می کرد و هر بار سفارش می کرد که نخ را باید حتما درطول روز چند بار در گوش حرکت داد. دخترها می ترسیدند ولی هیجان گوشواره گوش کردن باعث می شد تحمل کنند. نوبت من که شد رفتم. سرم را که روی زانوی زن گذشتم بوی خاک و هیزم سوخته و شیر می داد. کارش که تمام شد، گفت: بلند شو
بلند نشدم. چشمهایم را بسته بودم و فکر می کردم هنوز کاری نکرده، بس که  چیزی حس نکرده بودم.
زد به شانه من و گفت: چیه خوابت برده بچه ام، گفتم بلند شو.
من همانطور خوابیده بودم. همه زدند زیر خنده، مامان ترسید که نکند غش کرده باشم، بلند گفت: ای وای چی شده؟
 چشمهایم را باز کردم و به مامان لبخند زدم. دوباره همه زدند زیر خنده. چسبیده بودم به بوی خاک و هیزم سوخته و شیر! آخرش با زور من را بلند کرد و صورت من را با دو دستش گرفت و گفت: چی می کنی تو اون پایین؟
گردنش را بین دستهای کوچکم گرفتم و لپ های تپلش را محکم بوسیدم. نمی دانم چرا این قدر از او خوشم آمده بود. شاید بیشتر قدردانش بودم کاری که فکر می کردم با درد و سوزش و ناراحتی همراه باشد را مثل یک معجزه بدون هیچ دردی انجام داده بود.
 او هم از من خوشش آمد یک ریسمان سبز از کیسه خودش درآورد و دور دست من گره زد.
 ریسمان را تا مدت ها داشتم اما بعد چرک و سیاه شد و دیگر نمی خواستم که دستم باشد. یک جایی بازش کردم و انداختمش.
بگذریم،  من هم هیجان رفتن از خانه را دارم. دلم می خواهد زودتر دانشگاه شروع شود و بروم. از حالا برای رفتن به دانشگاه نقشه می کشم، درس خواندن، مستقل شدن( اگر بشود همانجا یک جایی برای خودم اجاره کنم. من خانه دوست و آشنا و فامیل نمی خواهم بروم. خوابگاه را هم دوست ندارم. اما بابا دراجاره کردن یک اتاق همین حالا هم مخالفت خودش را ابراز کرده و انگار کفر گفته باشم حتی اگر پولش را خودم بدهم. به من می گوید؛ پولت را به رخ من نکش تا وقتی شوهر نکرده ای دختر من هستی و من برایت تصمیم می گیرم یا شب به شب برمی گردی مهرشهر یا همانجا از خوابگاه دانشجویی استفاده می کنی. پوووف باید بیشتر با هم بحث کنیم.) کوه رفتن، بازیگوشی کردن(اصلا دلم نمی خواهد یک دختر سربه زیر و محجوب باشم) کارکردن، پول درآوردن.

حاشیه :ای درخت دیوانه برخیز، خودت را تکان بده، برگ های پاییز ات را بریز، پس از زمستان بی برگ و بار و سخت، دوباره بهار می آید و دوباره جوانه های امید خواهند رسید. بار خواهی داد شکوفه می زنی و زیبا خواهی شد. باید بخواهی تا بیابی.
بخواه و بیاب.

دوشنبه12 بهمن ماه 71
فردا برای ثبت نام می روم. امروز دیر از خواب بیدار شدم. دست و بالم درد می کرد و احساس کسالت داشتم. تنبلی ام می آمد از جایم بلند شوم اما به محض بلند شدن کمی دور و برم را مرتب کردم. حوصله سرکار رفتن نداشتم. خدایا چقدرهمه اتاق نامرتب است. برای همین است که دلم می خواهد بروم اتاق مامان و بابا بخوابم. کلا ً ما دخترهای شلخته ای هستیم. چرت و پرت است که می گویند: سه تا دختر توی خانه ای باشند آن خانه دست گل است. چون هر کدام ما به اندازه سه تاپسربچه (تخص) کثافت کاری داریم. من و تهمینه که تازه بهتر هستیم از منیژه فرار کرده ایم او خودش یک اتاق مجزا دارد تا هر گندی می خواهد به زندگی خودش بزند. وقتی وارد اتاقش می شوی باید از میان کوهی از لباس ها و خرت و پرت و کیف و کفش مدرسه که روی زمین پخش و پلاست رد شوی. روزی سه دست لباس عوض می کند و شورت و لباسهای زیرش همه جا پخش است زیر تخت، روی میز، توی کمد کتابخانه آویزان به لامپ، زیر متکا.
جایی که تهمینه باشد پر از روزنامه و مجله و کاغذ برش و خرت و پرت های خیاطی و نخ و تکه پارچه های رنگی است.
و جایی که من باشم پر از کتاب و کاغذ و دفتر و دستمال کاغذی های مچاله شده بس که داستان هایی که می نویسم گریه دار هستند خودم می نویسم و از نوشته های خودم گریه ام می گیرد.
آخرش طوری شد که صدای بابا هم درآمد و یک بار بهم پیشنهاد داد روی نوشتن داستان های خنده دار و  مطالب طنز کار کنم گفت: بابا جان اینطوری به اقتصاد خانواده هم کمک می کنی. من یک روز در میان مجبور هستم یک بسته دستمال کاغذی بگیرم!
دانشگاه رفتن من هم دردسرهای خودش را دارد، مامان و بابا از حالا نگران من هستند. این که چه بخورم و چه بپوشم. بخصوص برای مامان که دلش می خواهد من شیک ترین و خوش پوش ترین دختر دانشکده باشم. من خودم زیاد در قید و بند این چیزها نیستم، یعنی اصلا دارم برای همین چیزها از دست مامان فرار می کنم. هنوز فکر می کند ما عروسکش هستیم و هی دلش می خواهد لباسمان را عوض کند و هر لباسی که خودش دوست دارد تن ما کند.
نمی دانم چرا هر چه می گردم نمی بینم که جایی نوشته باشم یک جوش بالای لبم زده ام. چه اتفاق مهمی را ننوشته ام. داخل بینی ام هم زخم شده است، بخاطر سرماخوردگی شدید. این را هم باید جایی می نوشتم. چرا ننوشتم؟ خیلی جالب است فکر می کردم نوشتمشان، اما انگار نوشتنشان را خواب دیده ام.

سه شنبه13 بهمن ماه 71
کار باران از نم نم گذشته رگبار است و هوا هوای بهار، بوی خاک ، عطر باران، وزش ملایم نسیم. من در اتاق نشسته ام چراغ 
روشن است. خوشبختانه ثبت نام دانشگاه برای فردا بود، فکر می کردم امروز باشد و با این حال و روز نزار سختم بود که بروم.
امروز در شرکت هم اصلا حال و روز خوشی نداشتم. خیلی حالم بد بود و سرم گیج می رفت. رفتم و به منشی بالا بلند گفتم: حالم بد است و می خواهم بروم خانه و احتمالاً فردا و پس فردا هم نمی آیم. " فردا را می خواهم بروم ثبت نام، هنوز به کسی نگفته ام دانشگاه قبول شده ام" هنوز برای گفتن وقت هست.
برگه مرخصی ام را دادم به دستش و آمدم توی اتاق خودم تا وسایلم را جمع کنم و بروم خانه. چند دقیقه بعد بالا بلند با عجله آمد و گفت: آقای ملک مرخصی ات را امضاء کرده گفت اشکالی ندارد ولی صبر کنی تا آقای حیدری بیاید تو را ببرد خانه.
اصلا حال و حوصله صبر کردن نداشتم. انداختم و آمدم بیرون.
دلم محبت کردن نمی خواهد، دل کندن می خواهد. چرا مرا به خاطر گفتن آن "نه" اینطور شکنجه می دهد. به خدا بعضی وقتها آن کسی که می گوید "نه" بیشتر از آن کسی که می شنود عذاب می کشد.
حاشیه: نمی دانم نوشتم یا نه یا فکر کردم نوشته ام یا شاید دوباره خواب دیده ام. موضوع انشاء منیژه خیلی به نظرم جالب آمد
"ازچه به انتظار فردا نشسته ای، امروز همان فردایی است که دیروز در انتظارش بوده ای"
صدای باران می آید، ریزش مدام و پیوسته و عطر برگهای باران خورده و صدای خش خش نایلن گلخانه همسایه.

چهارشنبه 14 بهمن ماه 71
امروز رفتم ثبت نام کردم حتی ناخن هایم هیجان زده بودند. تا صبح نخوابیدم چیزی مثل خواب و بیداری، صبح ساعت 6 بلند شدم، نه یک ربع به 6، مامان هم نخوابیده بود. حتی تهمینه هم گفت او هم درست و حسابی نخوابیده چون ترسیده که نتوانیم به موقع یعنی " اول وقت و صبح خروس خوان" خودمان را برای ثبت نام برسانیم. انگار کن مسابقه است.( ظاهراً در دانشگاه آزاد اینطوری است و بیچاره برای همین همیشه اضطراب ثبت نام و حذف واضافه را دارد) صبحانه مان را خوردیم و راه افتادیم با آن همه خوراکی که مامان از شب تا صبح یادش آمده بود و در کیف تهمینه گذاشته بود تا نکند آنجا پای کوه گرسنه مان شود.
سوار ماشین حصارک بعد تجریش و بعد دارآباد شدیم وساعت 9:15 آنجا بودیم. چند نفری هم آمده بودند. من تمام مدارک را دادم و تعهد نامه ها را نوشتم و امضاء کردم و دانشجو شدم. خودشان بی دردسر اسمم را نوشتند برای خوابگاه و بدون این که بخواهم کارت خوابگاه موقت را هم دادند دستم. تهمینه با تعجب همه چیز را نگاه می کرد و گفت: بابا عجب دانشکده باحالی است دانشگاه آزاد جان ما را در می آورند تا اسممان را تلفظ کنند.
24 بهمن کلاس های ما شروع می شود 19 واحد اجباری برای ترم اول، چند بار برگه انتخاب واحد که البته اجباری بود را خواندم. تقریباً از همان لحظه احساس خوبی به من دست داد.
ساعت مچی دیجیتالی ام که 5 سال پیش بابا برای روز تولدم خریده بود و من یک آن از خودم جدایش نکرده بودم.  امروز دقیقاً درهمان زمان ثبت نام دانشگاه و تحویل مدارک روی ساعت 10:49 دقیقه خوابش برد. برای من به قیمت 250 تومان عوض کردن باطری سه ولت تمام شد. باطری که 5 سال تمام  بی وقفه برایم کار کرده بود باید آخرین ثانیه های عمرش را روز ثبت نام دانشگاهم سپری می کرد. با روشن و خاموش شدن های مکرر و ایستادن روی ساعت 10:49 دقیقه.
دوباره آغاز شده ام/ با اشک با آه با عشق/ دوباره آغاز شده ام/ در یک هم آغوشی گرم با امروز/ در چک چک باران از ناودان های این همه خانه/ در پرواز کبوتر از سر دیوار/ در یک سکوت/ در یک نگاه/ سبز شده ام در باغچه هستی/بعد از زمستان دیرگذر سرد/جوانه زده ام، گل داده ام، میوه شده ام آماده چیدن/ برچین مرا از شاخه/ بردهان بر گاز بزن/ ببین که زندگی در رگهایت می دود بی امان/ و چشمهایت می بیند دوباره عشق را دوباره نور را شکوه را و صبح را

پنج شنبه 15 بهمن ماه 71
خواندم خاطرات نوجوانی و جوانی ام را سه دفتر بزرگ، قرمز، قهوه ای، سیاه، فقط کلمات جابه جا شده اند و چیزهایی تغییر کرده اند. دفتر قرمز را کش رفته بودم دفتر ریاضی یکی از همکلاسی های دوران راهنمایی بود من به او حسودی می کردم چون زرنگ و باهوش بود و مورد علاقه و محبت معلم های دیگر. اول دفتر هم نوشته بودم: "روزی برای تو رازی را بازگو خواهم کرد" و بعد دفتر تمام شده بود و من باز هم جرات نکرده بودم که بازگو کنم. حالا جراتش را کرده ام. بله کشش رفته بودم، تمام چیزهایی که در آن نوشته بودم مربوط به عشق ها و بلهوسی های کودکانه و حماقت ها و شیطنت ها و نادانی های خنده دار و خجالت آورم بود. به حدی که حتی با این سن هم از خواندنشان شرمنده می شدم ( این دفتر را آتش زدم. بعد پشیمان شدم)  و دفتر قهوه ای دوران دبیرستان شاید اول و دوم کمی بزرگتر اما با همان حماقت های بچه گانه، مغرورتر، شکست خورده تر، بعضی وقت ها واقعاً عاشق تر و دفتر سوم دفتر سیاه غرور و جوانی و دانایی بیشتر و... آقای آلپاچینو. چیزی توی این دفترها همواره جریان داشت می توانستی بفهمی در طول این 6 سال با این همه تغییر و دگرگونی ظاهری و شخصیتی بازهم چیزی عوض نشده است این همان آفرید سال 63 است همان کودک عاشق پیشه و دیوانه شیطنت، همان بازیگوش حرص درآور است. چیزی عوض نشده است. آفرید سال 63 آفرید سال 64 است و آفرید 64 همان آفرید 65 و...
من عوض نشده ام. من همان آفرید شیطان و رویایی هفت هشت سال پیش هستم. همان که از موفقیت هایش ذوق زده می شد و شکست هایش اورا به گریه وا می داشت. همان که مجالی می خواست برای خودنمایی. همان که مدام وعده و وعید می داد برای درس خواندن و نمی خواند و همیشه بچه تنبل بود و اگر غیر از این بود حالا اینی نبود که هست و حالا کار دیگری داشت، درس دیگری می خواند، شاید دلش پیش آدم دیگری گیر بود. چیزهای دیگری می نوشت.
اما من پشیمان نیستم. سه سال است که این دفتر را می نویسم، چیزهایی که بعضاً احمقانه بوده ولی من انجامشان داده ام.
 چقدر از شیطنت ها و دیوانه بازی ها و حماقت هایم را که جرات نکرده ام در این دفتر بنویسم یا با خط رمز نوشتمشان. مدام ورق های دفتر را می شمارم تا ببینم چند تای دیگر باقی مانده و من چقدر دیگر باید زندگی ببافم تا این کلاف تمام شود. تا یک پیراهن بافته شود. پیراهنی که به تن هیچ کس جز خودم نمی رود و رنگش را هیچ کس جز من دوست ندارد.
هوا ابری است، لکه های روشن و سپید جا به جا دیده می شوند. گویی خورشید پیراهن آسمان را چاک داده تا بیرون بیاید. مامان کتاب می خواند، از ضبط صوت همسایه  آهنگی شنیده می شود. برای خودم فال حافظ می گیرم.
شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت// فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر//کنایتی است که از روزگار هجران گفت
نشان یار سفر کرده از که پرسم باز//که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

جمعه 16 بهمن ماه 71
امروز پانزدهم است و من بیست و چهارم کلاس هایم شروع می شود. می دانم این را قبلا نوشته ام. ولی خوب چه کنم دل توی دلم نیست. می خواهم هر چه زودتر بروم دانشگاه تا ازهمه بلاتکلیفی هایم نجات پیدا کنم. این است که می خواهم قبل از رفتن به دانشکده این دفتر را تمامش کنم. این دفتر به این بزرگی به درد خاطره نویسی های دانشکده نمی خورد.
مامان و بابا دوباره کوچ کردند توی اتاق خودشان و من دوباره رفتم توی اتاق نشیمن. تهمینه بیدار است و دارد برای من مانتوی دانشگاهم را می دوزد مامان به او تاکید کرده که زیاد بلندش نکن و همین تا  زانو بس است، بالای سینه چند  تا چین بده  و از اپل هم خبری نباشد. وای خدای من اگر می گفت دوتا جیب هم این طرف و آن طرفش بدهد با یک پاپیون روی کمر! من دوباره حس آمادگی رفتنم را به دست می آوردم. الان فقط سکوت کرده ام و با بهت و ناباوری نگاه می کنم. ساعت ده و پنج دقیقه است و تلویزیون هم دارد تبلیغ جاروبرقی البرز را می کند و منیژه توی اتاقش ضبط روشن کرده است.
دیروز به دبیرستان رضوان هم سری زدم چه شد آن باغ بزرگ؟ چه شد آن حیاط پر دار و درخت؟ همه جا سوت و کور بود نه خبری از جشن و سرور دهه فجر و نه شیرینی و شکلات.
 روز انقلاب و جوانان، اما کو جوانان؟ وارد دبیرستان که شدم دوباره یادم به آن همه تحقیری افتاد که در آن دبیرستان شده بودم. البته بگذریم از این که من همیشه جزو معروفترین و پرطرفدارترین دخترهای دبیرستان بودم و از صدقه سر رتبه های هنری و فرهنگی که در استان می آوردم از بعد خانم رمقی همیشه نمره انضباطم بیست بود.
اما باز هم دبیرستان برایم با چند خاطره دردناک گره خورده است که بعید می دانم این گره لعنتی هیچ وقت باز شود.

دوشنبه 19 بهمن ماه 71
امروز بلاخره به شرکتی ها هم گفتم که دانشگاه قبول شده ام. شیرینی خریدم و بردم شرکت، همه تعجب کردند که چرا اینطور بی خبر یک هو قبول شدن و دیگر نیامدنم را اعلام می کنم. گفتم: بخاطر چند مرحله ای بودن کنکور و این رشته و نیمه متمرکز بودنش خودم هم مطمئن نبودم که بلاخره قبول می شوم یا نه. یک بشقاب شیرینی همان اول برای آقای میم که نبود کنار گذاشتیم و بقیه شیرینی ها را خودمان با چای خوردیم و هی گپ زدیم و خندیدیم. حتی آقای افتخاری هم یخش باز شده بود و آمده بود پیش ما توی اتاق من. کلی برایشان زبان ریختم و شوخی کردم و گفتم: هیچ هدفی جزپیدا کردن یک شوهر خوب در دانشکده ندارم و به هیچ وجه روی درس خواندن خودم برنامه ریزی نکرده ام و من فقط به دنبال "درهای یمانی" هستم که در صندوقچه عموجانم انتظارم را می کشند.
وقتی آقای میم آمد. نمی خواستم خودم برایش شیرینی ببرم. رفتم پیش "فرخ " آبدارچی شرکت و بشقاب را به دستش دادم تا با چای برای میم ببرد. ده دقیقه بعد بالابلند زنگ زد که بیا آقای میم کارت دارد. قلبم ریخت، بعد از این همه مدت، باید با او روبرو میشدم و با این خبر که دیگر نمی توانم بیایم، من فقط چهارشنبه ها و پنج شنبه ها بیکار هستم و بقیه روزها تقریبا از صبح تا شب کلاس دارم. 
رفتم، نشسته بود روی یکی از مبل های جلوی میزش و پای راستش را اندخته بود روی پای چپ و یک وری لم داده بود و دستش را انداخته بود روی پشتی مبل، مدلی که هیچ وقت از او ندیده بودم. خیلی با احتیاط  رفتم داخل و همان جلوی در ایستادم و سلام کردم و جدا نمی دانستم باید چطور رفتار کنم که دختر عشوه گر، لوند و تو دل برویی برای او به نظر نیایم. اشاره کرد که بروم بنشینم مقابلش. قیافه گرفته بود نگاه سرد و عمیق و گرگ مانندی داشت.  به شیرینی ها اشاره کرد و تبریک گفت، و گفت: چه بی خبر؟ قبلا گفته بودی که کنکور قبول نشدی. یهو چطور شد اسمت دراومد؟
خیلی ساده برایش توضیح دادم که خودم هم نمی دانستم که قبول می شوم یا نه و چند مرحله ای بودن را برای او هم توضیح دادم.
خیلی با بیرحمی گفت: حالا چرا یه همچین رشته پرتی؟ خوب یه سال بیشتر درس می خوندی و یه دانشگاه بهتر یه رشته مناسب تر قبول می شدی؟
حس می کردم که می خواهد چاقوی انتقامش را بیشتر توی قلبم فرو کند و باید خودم را سفت تر می گرفتم تا کمتر مجروح شوم.
نگاهش کردم و لبخند زدم
گفت: چرا می خندی؟
گفتم: حالا خودتون که دانشگاه تهران فلسفه قبول شدید، کمر فلاسفه یونان را شکستید که به من می گید برم یه رشته بهتر و یه دانشگاه بهتر درس بخونم.
لبخند محوی زد و گفت: منم اشتباه کردم رشته مناسبی نبود. ولش کردم. رفتم دنبال کار. به تو هم برای این می گم که با توجه به استعدادت حیفه که وقتت رو تو رشته های غیرکاربردی تلف کنی.
گفتم: نگران نباشید من استعدادش را دارم حتی اگه خانه دار هم بشم کاربردش را پیدا می کنم.
حرفی نزد فنجان چایش را برداشت و کمی نوشید جدی شده بود. می فهمیدم می خواست چیزی بپرسد اما منتظر بود که خودم بگویم. حرفی نزدم و به شیرینی های روی میز نگاه کردم تعدادشان را شمردم هنوز چیزی نخورده بود.
بلاخره به حرف آمد و گفت: آقای افتخاری گفت می خوای دیگه نیای.
با تاسف نگاهش کردم و گفتم: بله چاره ای ندارم تمام روزهای هفته کلاس دارم صبح و عصر.
با تعجب گفت: تمام روزهای هفته؟ مگه چند واحد گرفتی؟
گفتم: خودشون 19 واحد اجباری دادن فقط چهار شنبه ها و پنج شنبه ها بیکارم.
گوشش را خاراند و گفت: خوب باشه همون چهارشنبه ها و پنج شنبه ها که می تونی بیای سرکار، حیف نیست یهو کارت رو ول کنی و بری؟
 با تعجب نگاهش کردم دوباره قلبم شروع به تپیدن کرده بود. لعنتی لابد اگر فقط جمعه ها تعطیل بودم هم برایم یک برنامه ای می ریختی که من را همین نزدیکی ها نگه داری. دستهایم را محکم به هم فشار دادم و پرسیدم: فقط دو روز در هفته؟
خیلی جدی و مشفقانه  گفت: آره کافیه برای تو،  کارهای خودت رو جمع می کنی.
خیلی با تردید گفتم: برای شرکت کافیه من دو روز در هفته بیام؟
 سرش را تکان داد و گفت: خوب حقوقت کمتر می شه ولی  حالا تا من بخوام یه نفر دیگر رو بیارم که بیاد از صفر شروع کنه خیلی طول می کشه. یهو اینطوری بخوای کارها رو بیاندازی و بری درست نیست.
آره جان خودت درست نیست!  برای این که کمی لذت ببرم و حد کشش را محک بزنم با ناراحتی گفتم: آخه خیلی خسته کننده است تمام هفته از صبح تا شب  دانشگاه، دو روز هم سرکار؟
خیلی حق به جانب گفت: تو که ناز پرورده نبودی؟ کار به این خوبی رو می خوای ول کنی که چی بشه؟ بعدش بری درس بخونی تازه باید بگردی دنبال کار.
خنده ام گرفته بود، نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم دستم را جلوی دهنم گرفتم. دوست داشتم این تقلا کردن را، از این که اینطور با این سماجت برای ماندن من تلاش می کند قند توی دلم آب می شود.
خودش هم خنده اش گرفت گفت: حالا چرا می خندی؟
گفتم: یه شعری به نظرم اومد ولی می ترسم براتون بگم فکرای ناجور بکنید.
اصرار کرد بگم و نگفتم اصلا نمی شد خودم را در چنان موقعیتی برایش فرض کنم که برایش بخوانم.
"الا یا ایها ساقی ادرکاسا ونا ولها //که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها "
با این حال خیلی خودم را هیجان زده نشان ندادم، گفتم بگذارید فکر کنم بعد ببینم که چه می شود.
وقتی بلند شدم تا بروم او هم بلند شد و جلوتر آمد وآرام گفت: می خوام دعوتت کنم  یه شامی  چیزی با هم بخوریم.
با تعجب و اضطراب نگاهش کردم و گفتم: الان؟  نمی شه دیگه آقای ملک؟ خواهش می کنم!  شما ازدواج کردید  لطفا حرفش رو نزنید.
جلوتر آمد و با اصرار گفت: فکر اشتباه نکن به عنوان یک دوست قدیمی به خاطر قبول شدنت می خوام مهمونت کنم.
نگاه کردن به او عذابم می دهد اگر ادامه بدهم و توی این شرکت بمانم دیوانه می شم و اگر بروم و بخواهم برنگردم و پشیمان شوم آن وقت چه؟ اینطور بخواهد پیش برود دیر یا زود من را معشوقه خودش می کند. چقدر خفت بار. اگر همه اش خودم را گول بزنم که هیچ اتفاقی نمی افتد یک شام می دهد. بعد یک ناهار بخوریم، یک سری به صحرا بزنیم، کمی کنار ساحل قدم بزنیم،  بعد بیا برویم مهمانی فلان، برویم ویلای بهمان. ازش خواستم که بگذارد فکر کنم.
وای خدای من جدا دیوانه می شوم. بروم خانه استاد اخوت خودم را با رویای آلپاچینو گول بزنم بهتر از این است که بمانم پیش این یکی  قلب من را اینطور شرحه شرحه کند.

سه شنبه 20 بهمن ماه 71
توی شرکت هستم و رادیوی فرخ روشن است و صدایش تا اینجا می آید. من دقیقاً نمی دانم دقیقاً کی پریود می شوم و مدام می ترسم که یک جایی که امکان کمک رسانی به خودم را نداشته باشم این مشکل برایم پیش بیاید. یادم می آید اولین باری که حالم بد شد دوم راهنمایی بودم، چنان دل درد و کمر دردی گرفته بودم که به خودم می پیچیدم و بدبختانه مدرسه هم بودم. سر زنگ زبان بود. من زیر میز رفتم و دستم را از درد گاز گرفتم تا خودم را تسکین دهم. اولین لکه های خون را دیده بودم و از وحشت در حال مرگ بودم. دلم می خواست گریه کنم و فکر می کردم پ شدن نباید اینطوری باشد به این شدت ، حتما دیگر خیلی بزرگ شده ام و زن شده ام و شاید یک نفر با من کاری کرده باشد. اجازه گرفتم و رفتم بیرون. بالای پله های مدرسه که به پشت بام می رفت. در پاگرد زیرپوشم را درآوردم و از آن به جای نوار بهداشتی استفاده کردم. به خانه که رسیدم با آن حال زار و نزار نهار هم نخوردم و مستقیم رفتم زیر پتو که کمی بدون دردسر درد بکشم. مامان و بابا سر سفره بودند،
پرسیدند: غذا نمی خوری؟
گفتم: نه
و بابا مثل همیشه گفت: حتماً خودش را توی مدرسه با هله هوله ای چیزی سیرکرده.
و مامان گفت: نه به نظرم حالش خوب نیست، یه چیزیش هست.
نمی دانم چرا خریت کردم و ماجرای پ شدنم را برای تهمینه گفتم، بعدش در کسری از ثانیه همه فهمیدند. حتی محمود آقا شوهر سودابه. سودابه  فرستادش برود برای من کیک بخرد و مامان خیلی مهربان آمد و گفت که نباید بترسم و اصلا خیلی خوب شده که این اتفاق برایم افتاده و همه دخترها اینطوری می شوند و همه الان خیالشان راحت است که من سالم هستم و مشکلی ندارم. چون اگر اینطور نباشد معلوم است که تو یک نقصی چیزی داری. خلاصه برایم جشن گرفتند و مرا در حالیکه حالم از جشن خودم بهم خورده بود و دلم می خواست که ای کاش نقص داشتم و جشن نداشتم مجبور کردند بنشینم و کیک بخورم و هی شوخی کردند و خندیدند.
و اینجوری بود که بزرگ شدم و دیگر فهمیدم دخترهای بزرگ چه اتفاقی برایشان می افتد که برای خودشان پوشک می خرند.
اصلا نمی توانم با این موضوع کنار بیایم در تمام این سالها سعی کرده ام که این موضوع را از همه پنهان کنم اما در بدترین شرایط آدم هایی که دلم نمی خواسته خبردار شوند این را فهمیده اند. آه عزیزززززم یادم به یک خاطره ای افتاد. نمی خواهم بنویسمش.
ساعت 11:4 دقیقه رادیو دارد چاخان پاخان می کند درمورد پل ها و سدها و راه های مورد بهره برداری یا آنهاکه درست شده اند و می خواهند ازشان بهره برداری کنند.
دیروز یک هواپیمای مسافربری توپولوف و یک هواپیمای سوخو که هر دو ساخت روسیه بودند "یعنی شوروی سابق" با هم در آسمان  تهران برخورد کردند و صد و سی چهل نفر ناکار شدند. می گفتند: خدمه و خلبان نمی دانم کدام یکی شان همه روسی بوده اند. یعنی از اتباع روسیه که جان باخته اند و این که این هواپیما در اجاره کشور جمهوری اسلامی ایران بوده است.
حالا رادیو دارد طرح های آب و خاک درحال اجرا در کشور را می گوید، طرح های اجرا شده شامل دهها سیل بند و نمی دانم چه و چه و من واقعا متحیرم که با تمام این امکانات فوق رفاهی چرا باز هم در بیشتر نقاط کشور سیل می آید؟ و هواپیماها با هم تصادف می کنند؟ و زلزله خان و مان مردم را تباه می کند؟
بهره برداری از طرح گازرسانی به مردم بسطام و نمی دانم سوی یا سبی شهرستان اصفهان و اندیمشک اجرا شد. چقدر کشور دارد مترقی می شود و ما خبر نداریم. اصلا انگار کن این ایرانی که ما داریم زندگی می کنیم یک جای دیگری است.
دنگ دنگ دنگ لالالالالا " انقلاب" ارزشها"
ساعت 4:45بعداز ظهر توی اتوبوس مهرشهر رادیو دارد در مورد حادثه تصادف هواپیماها صحبت می کند. گزارش های مفصل تر و دقیقتر از تصادم هوایی دو هواپیمای ایرانی در آسمان تهران به دست آمده. فعلا از جعبه های سیاه هردو هواپیما خبری نیست تا بتوان علت اصلی و واقعی تصادف هوایی را به دست آورد. تا به حال آقای رفسنجانی و هیات دولت و رهبر بزرگ انقلاب ایران جناب آقای سید علی خامنه ای پیام هایی تسلیتی به خانواده های معظم کشته شدگان فرستاده اند.

چهارشنبه 21 بهمن ماه 71
" اخوت عزیزم از عکسهایی که برایم فرستاده اید ممنونم، یک روز بدون نگاه کردن به آنها روز را شروع نمی کنم. زاویه دید عالی ، سوژه عالی، ارتباط عالی، ازهمه مهمتر نگاه عالی عکاس به دنیای اطراف خودش خیلی زیباست. ساده و صمیمی، انگار با این عکسها دفتر خاطرات نوشته باشد. هر عکس یک داستان دارد. حتی عکسهای شخصی که از شما گرفته شده. دلم تنگ شده بود برای ایران، کوچه و خیابان، عطاری، سبزی فروشی، بقالی و مهمتر از همه برای خودتان. چطور یک آدم سرگشته بی قراری را توانستید با این عکسها آرامش کنید؟ دیدن عکسها برایم مثل خوردن مسکن است  آرام می شوم، دستتان را می بوسم و دست عکاس را و چشمهایش را که با آن چشمها توانستم دوباره شما را ببینم..."
امروز بعد از شرکت رفتم خانه استاد اخوت، برایشان گل و شیرینی خریدم تا بهشان تبریک بگویم  که دانشگاه قبول شده ام. کلی ذوق کردند. بعد نیم ساعت بلاخره استاد هیجان زده نامه آلپاچینو را برایم آورد و نشانم داد و انگار کن مثلا در این نامه چیز خاصی را کشف کرده باشد. بفرما خانم کوچیک، بخوان ببین این پسر ما مستقیم و غیر مستقیم برای تو چه نوشته.
به نظر من خودت بردار یه نامه خوب براش بنویس از زبان خودت، اصلا کاری به کار من نداشته باش من هزاری هم براش نامه بنویسم مثل تو با یه عکس نمی تونم این قدر توی روحیه این بچه تاثیر بذارم.
با شرمندگی به استاد نگاه کردم و گفتم: اصلا امکان نداره دیگه با طناب شما برم تو چاه!
هزار تا عکس دیگه بخواهید براتون می گیرم ومی فرستم اما یک خط نامه اصلاً.
(دیگر می خواهم پرونده خیلی چیزها و خیلی آدم ها را برای خودم ببندم، دیگر نمی خواهم آویزان خاطرات گذشته باشم. اشتباه کرده ام، اشتباه می کنم، هی مثل آونگ بین این و آن سرگردان بودن. بدون آن که احترامی که شایسته اش هستم را دریافت کنم. می خواهم آدمهای جدید و دنیای جدیدتری را کشف کنم. فرصتش را دارم می خواهم استفاده کنم.)
تقریباً همین چیزها را به استاد اخوت هم گفتم؛ سرش را تکان داد و گفت: این حق من است که از زندگی و جوانی ام همانطور که دوست دارم لذت ببرم.

پنج شنبه 22 بهمن 71
حال بهم زن، یکی از این جانماز آب کش های داغون و مقدس مآب های عوضی در مراسم 22 بهمن به من  گفت:  روسری ام را بکشم جلو و با چنان خشونتی که انگار خود قطامه را دیده باشد. من هم ادایش را درآودم و گفتم: خفه شو احمق از تو آدم تر نبود که به من بگه چیکار کنم؟
عوضی،  حالا که فکر می کنم می بینم، عجب آدم الدنگ وآشغال و احمقی بود تقصیر من است که به با زور اینها رفتم راهپیمایی، مرتیکه با آن موهای ژولیده و درهم برهم نمودار یک امر به معروف کن واقعی.  اصلا به قصد چشم چرانی به من نگاه می کرد نه تذکر دادن. یک بار هم دستش را به من زد. وقتی بهش بدو بیراه گفتم،
گفت: چشمات سگ داره!
من هم بهش گفتم: مخ تو هم خر داره، بعد هر کی دور و برما ایستاده بود همینطور با چشمهای گشاد به ما دوتا نگاه می کرد و لابد همه فکر می کردند من مقصر هستم چون دختر هستم و  روسری ام عقب بوده و خودم دلم می خواسته که یکی بیاید به من دست بزند.
امروز صبح سودابه اینها آمدند مهرشهر و یه کاره گفتند که برویم تهران راه پیمایی 22 بهمن. خلاصه من را هم کشان کشان بردند. روز غلبه خون بر شمشیر.  صبح بود و سوت و کور و آنقدر سوت و کور که ما گفتیم: یعنی اینقدر مردم ناراضی هستند که با این همه تبلیغات در راهپمایی شرکت نکرده اند؟ اما ساعت به ساعت شلوغتر شد تا اینکه جمعیت زیاد شد و در سرتاسر خیابان آزادی فروشنده های دورگرد روی زمین بساط پهن کرده بودند، جوراب فروش، روسری فروش، کتاب فروش و... خلاصه یک پنج شنبه بازار حسابی بود. بعد این اتفاق افتاد.
وضع مملکت ما جوری است که اینطور افراد باید چنین کارهایی بکنند تا آبرو و حیثیتمان برود. برای همین همیشه عوضی و عقب مانده ایم. لعنتی، حالم بهم خورد، ای کاش نمی رفتم. دیگه تا آخر عمرم نمی رم.

حاشیه: یه اتفاق ناجوری هم در شرف افتادن است، بابا اصرار دارد که شنبه روز اول دانشکده با من بیاید. این که او بیاید خیلی خوب است اما این که مثل بچه کوچولوها بزرگترم با من بیاید خیلی خجالت آور است. خودم می دانم که دلش می خواهد ببیند دخترش کجا درس می خواند و روز اول دانشگاه تنها نباشد اما... کافیه پسرای دانشکده همان روز اول بابا را ببینند آن وقت به قول تهمینه کار تور کردنشان خیلی مشکل می شود.

جمعه 23 بهمن 71
بلاخره تهمینه حرف خودش را زد. باز هم رفته بود تهران و باز هم دیر آمد. بابا آن قدر عصبانی بود که کارد می زدیش خونش درنمی آمد. ساعت 8 شب بود، سودابه اینها برگشته بودند قزوین. تهمینه صبح جمعه به بهانه کارهای دانشگاه رفته بود تهران و ساعت 8 شب هنوز برنگشته بود. مامان و بابا با هم رفته بودند دم در. وقتی آمد از توی حیاط صدای جر بحثشان می آمد. توی خانه که آمدند نوبت تهمینه بود که جیغ و داد کند. گفت: که مگر من بچه ام که بخاطر نیم ساعت چهل و پنج دقیقه دیر کردن اینطور شلوغش می کنید؟ آبروی من را پیش در و همسایه بردید. خجالت نمی کشید دوتا مرد و زن گنده عین بچه ها رفتار می کنید. بروید از پدر و مادر مردم چیز یاد بگیرید. و آن قدر گفت و گفت و گفت آخرش هم نتیجه گرفت که دلش نمی خواهد با پسر حاج عباس عروسی کند.
یعنی سناریو آن قدر آبکی بود که حتی منیژه هم از توی اتاقش زد بیرون وبا تعجب به تهمینه نگاه می کرد. مامان و بابا که هیچی . مامان دوباره مطابق معمول غش کرد. کلی آب آوردیم به او پاشیدیم  و گلاب زیر دماغش گرفتیم تا حالش خوب شد. بعد که خوب جان گرفت نوبت مامان بود که شروع کند به جیغ و داد که "شما آبروی مرا برده اید و هر غلطی دلتان می خواهد می کنید. هر جور دلتان می خواهد رفتار می کنید، نامزدی بهم می زنید، انگشتر پس می دهید و بعد هم گفت این ها را داریم به پشتوانه بابا انجام می دهیم  چون چیزی به ما نمی گوید و در نهایت به تهمینه گفت که اینها همه بهانه است و چون با آن پسره سنی قرار و مدار گذاشته ای الان داری پسر حاج عباس را پس می زنی.
تهمینه هم داد و بیداد که: بله بخاطر اوست و شما حاضری من را بفرستی یک کشور دیگر پیش یک آدمی که اصلا او را ندیده ای و نمی دانی که آنجا چطور شده و چه کار می کند اما حاضر نیستی اینجا یک مسلمان دیگر را جدی بگیری. و همه اش می گویی سنی سنی.
بیچاره بابا این وسط حال و روزش زار بود. یعنی تا اسم سنی آمد چشمهایش سیاهی رفت و یک هو دستش را گذاشت روی قلبش( معده اش شاید هم قلبش خلاصه با این دوتا بدجوری همیشه دل ما را آب می کند) و نشست روی مبل و با یک حالت سرزنش آمیزی به مامان گفت: خانم این چیه که تو می گی؟ سنی چیه؟ پسر چیه؟ چی شده که  تو می دونستی و به من نگفتی؟
بیچاره بابا تمام عمر هی، علی علی کرده و برای ما لالایی علی مولایی خوانده. حالا  با این اخلاق درویش مسلک باید یک داماد غیر شیعه داشته باشد. یعنی شکست عاطفی از این بزرگتر نمی شود. انگار کن تهمینه به کل اعتقادات و عواطفش خیانت کرده باشد.
مامان هم پشیمان شد و سریع رفت برای بابا قرص زیر زبانی آورد و هی ناز و نوازش و قربان صدقه که آقاجان غلط کردم یک چیزی گفتم. موضوع خیلی هم جدی نیست تو همین عوالم جوانی این ها به هم یک چیزی گفته اند.
 حالا این وسط تهمینه هی می گفت: چرا جدی نیست؟ مگه شما خبر داری بین ما چی می گذره؟ من بهش قول دادم.
بلاخره من تهمینه را کشان کشان بردم توی اتاق.
یعنی درست همه این اتفاقات باید روزی بیفتد که فردایش من می خواهم بروم دانشگاه و قرار است دو سالی پیش خانواده نباشم.
 خلاصه توی اتاق از تهمینه پرسیدم واقعاً بین شما چیزی اتفاق افتاده و او هم خیلی بی خیال گفت: نه بابا حالا من یه چیزی گفتم، من فقط بهش قول دادم که باهاش ازدواج کنم و الان هم می خواهیم با هم ازدواج کنیم.
( جدا که خیالم راحت شد معلوم است که واقعاً اتفاق خاصی نبوده!! پووووف)
سرم درد می کند. بیچاره بابا که باید صبح زود هم بلند شود و من را ببرد دانشگاه خیلی گناه دارد. سعی میکنم توی ماشین با او حرف بزنم. هرچه باشد در خانواده خودشان هم زیاد از این اتفاق ها افتاده مثلا همین مونیکا دختر عمویش که خیلی هم زن خوشگل و زیبایی بوده 6 بار عروسی می کند با وزیر و وکیل و سفیرو کاردار و ... همه هم غیر مسلمان آخرش هم که می بیند گره کارش از وزیر و وکیل باز نمی شود می رود مسیحی می شود خانه پرش را هم انتخاب می کند یعنی می رود توی دیر کلی ریاضت می کشد و  راهبه می شود. بعد از مدتی هم از خواهر به مادر روحانی ارتقاء درجه پیدا می کند و الان در یکی از کلیساهای آمریکا مشغول خدمت به امت فاطمی است.
آهههههه تهمینه، تهمینه.... وای بیچاره مامان و بابا.
البته برای من که فرقی نمی کند این همه می گویند اتحاد شیعه و سنی اتحاد شیعه و سنی هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده شاید اگر از اول می گفتند ازدواج شیعه و سنی لااقل از ماحصل اینها یک بچه هایی تولید می شدند که الان نه این وری بودند و نه آن وری .

" پایان دفتر سوم "
دیگه خسته شدم و مدتی به خودم استراحت می دهم. 

۱۱ اسفند ۱۳۹۴

چهارشنبه 27 آبان ماه تا سه شنبه 1 دی71 ، 27 جمادی الثانی، 22 دسامبر


چهارشنبه 27 آبان ماه 71
امروز عروسی فرزانه دختر همسایه بالایی مان است و ما دعوت شده ایم، همه دارند آماده می شوند. من حمام رفته ام و با همان حوله حمام آمده ام نشسته ام توی اطاق و دارم چیز می نویسم. مامان از دستم شاکی شده. مدام می گوید: پاشو آماده شو یک دستی به سرو رویت بکش. من اما حال و حوصله اش را ندارم . این همه استرسی که دارد بخاطر برادر فرزانه است که گویا خانم همسایه یک گفتی در موردش به مامان زده و مامان امیدوار است که بتواند من را به او قالب کند!
دیروز رفتم امیر بهادر برای امتحان ماشین نویسی، قبول شدم و به زودی گواهی می گیرم .
وووای مامان نمی گذارد به حال خودم باشد. افتاده است به بدو بیراه که بلند شوم موهایم را درست کنم. فکرش را بکن چقدر برایش مهم است که ما را شوهر بدهد؟ به جای این که با پول زمینش جای مناسبی سرمایه گذاری کند مدام پولش را خرج کفش و لباس می کند. برای این عروسی هم باز پول  برداشته  و برده داده به سلدا کفاشی سر خیابان آذربایجانمان تا برایمان کیف و کفشهای چرم پوست ماری عیناً متناسب  با رنگ لباسهایمان بدوزد. لباسهایمان را هم داده به  فرحبخش خیاطی ته خیابان کارون که فیت تنمان باشد.
می گوید: شما بزرگ زاده اید و باید لباسهایتان با همه فرق داشته باشد. هرعروسی که می شود همین بساط را داریم. ما بزرگ زاده ها را راه می اندازد برای کیف و کفش و لباس دور بچرخیم تا همه چیزمان ست باشد. خسته شده ام، حالم از این توهم شاهزاده خانم بودن بهم می خورد. اما جرات اعتراض کردن ندارم. دلخور می شود. غصه اش می گیرد. شوهر که نمی کنیم، لجبازی هم کنیم اعصابش بهم می ریزد. چه شود که من از این خانه بروم، یک گوشه ای برای خودم زندگی کنم که کسی نباشد هی به من بگوید این کار را بکن و این کار را نکن و هی بخواهد من را شوهر بدهد و فکر کند که اگر شوهر نکنم زندگی ام به آخر می رسد؟
اصلا تف تو هرچه اصل و نسب و  هرچه شوهر کرده اند.

پنج شنبه 28 آبان ماه 71
آقای میم دعوتم کرد باهم برویم مهمانی یکی از دوستانش. این حس که همه ی دوستانش قبلا او را با دخترهای جورواجور دیده اند و حالا می خواهند یک جور زن  دیگری را با او ببینند برایم آزار دهنده است. بدتر از آن، حس زن های همراه اینهاست  که میم را با یک زن جدید می بینند و با خودشان در مورد روابط اینها تصویر سازی می کنند و چه حرفها که توی دلشان به من نمی زنند. مامان  راست می گوید زن ها نسبت به زن ها بی رحم تر هستند.
باز هم بهانه آوردم و گفتم نمی آیم. اصرار کرد و گفت، نمی شود باید بیایی.
گفتم: اصلا نمی دانم در مهمانی غریبه ها باید چه لباسی بپوشم و چه رفتاری داشته باشم. خواهش کردم بیخیالش شود. اما نشد.
 گفت: تو که غریبه نیستی آن جا من با تو هستم، از من آشناتر می توانی کسی را پیدا کنی؟  بیا اگر بهت خوش نگذشت دیگر نمی رویم.
کسر شانم می آمد به او بگویم اصلا کل مجلس مهمانی یک طرف، من از چیز دیگری می ترسم.
جداً می ترسم. از طرفی که واقعاً مطمئن هستم او مردی نیست که بخواهد من را اذیت کند یا موجب ناراحتی ام شود یا بخواهد به زور کاری با من داشته باشد. اما از آن طرف می ترسم شرایط پیش بیاید، خودم زمینه را برایش فراهم کنم. در واقع از خودم می ترسم.
 ( شوخی کردم اینقدرها هم هیجان زده نیستم! منتهی اگر بخواهم شیطنت بکنم شورش در بیاید چه کنم؟  خوب من هنوز علاقمندم یک چیزهایی را تجربه کنم. خدایا ناموسم را به تو می سپارم. هه هه هه)
اگر بخواهم بروم، آن پیراهن قرمز تهمینه را می پوشم با کمربند سفید و کفش قرمز و سفید.  موهایم  را بابلیس می کنم و همینطور مجعد می ریزم دورم.
یک جوری هم باید سرمامان و بابا را شیره بمالم که می گویند پنج شنبه شب کجا می خواهی بروی؟ در عین حال اگر به دروغ بگویم می خواهم بروم عروسی یکی از دوستانم مامان دق می کند. که همه عروسی می کنند و دخترهای من فقط  شاهدش هستند. ولی چاره ای ندارم عروسی رفتن بهترین دروغی است که می چسبد. شبش هم می روم خانه سهراب.
شنبه 30 آبان ماه 71
تمام مدت  بازگشت از مهمانی ساکت بود. چند بار سعی کردم با پرسیدن سوال های ساده و بی سروته به حرف وادارش کنم. جواب های کوتاهی داد و دوباره ساکت شد. اما آخرش حرف دلش را زد گفت: دخترِخوب، تو با من می آی مهمانی، بعد با آدم های دیگه گرم می گیری؟
منظورش از آدم های دیگه یک هامون نامی بود اهل شعر و ادبیات. فکر کنم بیست و هفت هشت ساله تپل مپل قد بلند سیاه سوخته با موهای سیاه مثل شبق، اصلا اهل زابل، دانشجوی فوق لیسانس ادبیات شاگرد یا دوست یا مرید اسماعیل فصیح. خیلی خیلی مودب و متین. وقتی فهمید من هم اهل کتاب خواندن هستم و با کتابهای فصیح آشنایی دارم یخش باز شد با هم شروع کردیم به صحبت کردن در مورد ادبیات معاصر، ادبیات کلاسیک، شعر، رمان! هر دوتا انگار وصله ناجور جمعی بودیم که همه سرگرم معامله و زد و بند و خوشگذرانی بودند. میم هم هی می رفت و می آمد. یا توی آشپزخانه بود مشغول نوشیدن! یا توی تراس در حال خرید و فروش یا توی بالکن درحال بحث  سیاسی. تازه یک زنی هم آنجا بود خیلی خوشگل و قدبلند و باحال!  فکر کنم قبلا یک سر و سری بین او و میم بود، یکی دو بار با هم حرف زدند من از دور دیدم و خیلی هم به نظر می آمد زن با او احساس نزدیکی می کند. خوب خودش سرش گرم بود دیگر. (در مورد خودش با این آدم ها بودن عیبی ندارد! فقط چون من با یک نفر در مورد رمان نویسی حرف زده ام خیلی بد است)
از اولش خیلی احساس خوبی نداشتم یعنی همین که سوار ماشین شدیم و راه افتادیم برای رفتن به مهمانی حس بدکاره ها را پیدا کرده بودم، این آن احساسی  است که با مردی مثل میم به آدم دست می دهد. این که با او بودن یعنی من یک زن معمولی و مستقل نیستم و او مردی است که به من تسلط دارد و من دوست دخترش هستم و با من می خوابد و من آویزانش هستم و او مرا می چرخاند و خرجی من را می دهد و با من خوش است و یک مدت دیگر هم جای من را کس دیگری پر می کند.
من آمده بودم تهران خانه سهراب تا بتوانم راحت تر لباس مهمانی ام را زیر مانتو بپوشم. نازنین هم هی کنجکاوی می کرد که بداند عروسی کدام یک از دوستانم می خواهم بروم و چرا آرایش نمی کنم؟ آخرش مجبورم کرد مداد چشم و ریمل بکشم با کمی سایه سبز موهایم را هم که بابلیس کرده بودم و خوب بود. قول دادم رژلب را هم در مجلس عروسی! فراموش نکنم. اصرار می کرد بگذارم سهراب من را برساند. اما من مصر بودم که با آژانس بروم و سهراب را زابراه نکند. خدا را شکرکه سهراب همیشه خسته است و ویرش نگرفت با من بیاید. آماده که شدم آژانس گرفتم و رفتم شرکت. آقای میم جلوی شرکت منتظر من بود. سوار ماشین میم شدم و راه افتادیم. توی ماشین کلی حرف زد این که  مهمانی هایی که او می رود فقط برای وقت گذرانی نیست، بلکه آدمهایی هستند که نبض بازار توی دستشان است و آنجا می شود فهمید که الان باید روی چه چیزهایی سرمایه گذاری کرد و بی خیال چه چیزهایی باید شد و چه چیزهایی دارد وارد ایران می شود و چه چیزهایی را دارند صادر می کنند.
محل مهمانی در حد فاصل خیابان مریم و فرشته در کوچه ای به نام نیلوفر بود، جایی که پراست از خانه های زیبا و بی نظیر. همان حوالی آقای میم  یک ساختمان خیلی قشنگ نشانم داد و با افتخار گفت: نگاه کن، به زودی این را قولنامه می کنم. فقط یک کوچولوی دیگه مونده که این را بخرم. بعدش دیگر وقت زن گرفتنم می شود. برگشت نگاهم کرد تا عکس العملم را ببیند، من محو تماشای خانه ها بودم.
( راستش یک کمی حسادت کردم. و خیلی زیاد دلم برای خودمان سوخت. این که بعضی آدم ها چطور سیر صعودی پولدار شدن را به این سرعت طی می کنند اما کل خانواده من با آن همه پشتوانه فامیلی و ادعای بزرگ زاده بودن مدام در حال ضرر کردن و در جا زدن هستند. به هر حال معلوم است دوره ما گذشته و دیگر از راه درست نمی شود پول درآورد.)
حس می کردم نباید طوری رفتار کنم که مثل برده یا زرخرید میم به نظر بیایم. نباید خیلی دلبری کنم و عشوه بیایم. باید به اندازه کافی عاقل و با شعور باشم و طوری هم نباید باشم که انگار کن ندید بدید هستم و از پشت کوه آمده ام. به اندازه کافی باید طناز باشم و باید بتوانم اعتماد به نفسم را حفظ کنم. نکند سوپ را روی لباسم بریزم یا از هولم قاشق را توی گوشم بچپانم!؟  یا این که مثل عصا قورت داده ها رفتار کنم که بگویم خیلی مهم هستم.. جلوی یکی از زیباترین خانه های آن خیابان ایستادیم و وارد حیاط و پارکینگ شدیم. داخل ساختمان در اطاق رختکن مانندی، مانتویم را که درآوردم یک رژلب قرمزآتشی که به رنگ پیراهنم بیاید زدم، توی آینه چند بار خودم را نگاه کردم. حتی دقت کردم چقدر دهانم را باز کنم و دندان هایم چقدر معلوم شود. چطور بخندم. چطور اخم کنم، چطور فکورتر به نظر بیایم نه لوندتر.
بیرون که آمدم تا با میم برویم داخل سالن. با استقبال گرم و دلنشینش روبرو شدم.
نگاهم کرد و گفت: چقدر تو خوبی، چقدر دوست داشتم که تو را بدون روسری و مانتو ببینم. صبرکن نگاهت کنم. به من نگاه کن.
من کلافه می شدم از این تعریف ها، اصلا به کنجکاوی اش نمی ارزید. بخصوص با این اخلاقی که من دارم. دلم می خواست زودتر برویم تو و همه چیز تمام شود و برگردم خانه خودمان. وقتی راه افتادیم که برویم داخل سالن، می خواست دستم را بگیرد، نگذاشتم. کمی دلخور شد اما به روی خودش نیاورد.
رفتیم داخل سالن. یک سالن بزرگ صلیبی شکل با سقف بلند و یک لوستر پرشاخه ی چینی در وسط،  سمت چپِ  درِ ورودی یک پلکان بلوری پهن و زیبا با زواره های فلزی طلایی بود که پیچ می خورد و می رفت روی یک بالکن مانندی و بعد از هر دو طرف به اطاق هایی راه داشت. سالن پذیرایی و نشیمن خیلی بزرگ و زیبا بود و پر از وسایل آنتیک، کنسول ها، مجسمه ها، میزها، آباژورها، پایین  بالکن بزرگ کنار پله ها قسمت نشیمن بود،  یک سرویس  مبلمان راحتی شیک گذاشته بودند با تلویزیون و ضبط و چیزهای دیگر و در روبروی  نشیمن نهار خوری بود که یک دست میزو صندلی نهارخوری بیست و چهار نفره منبت خیلی قشنگ داشت با بوفه های سرتاسری. مقابل در ورودی و در سمت پایین صلیب!  با فاصله ای بیش ازپانزده قدم  با دو پله کوتاه پایین تر، سالن بزرگ پذیرایی بود با  دو دست مبلمان مفصل تراستیل  وفرشهای خیلی ظریف دستبافت ابریشمی( ابریشمی بودنشان را میم به من گفت) با دولوستر چینی پرشاخه خیلی قشنگ  به رنگ های صورتی و آبی و درانتها یک پنجره سرتاسری که به تراس بزرگ ستون داری منتهی می شد.
دوستان آقای میم یا مجردی آمده بودند یا با زنهایشان یا با دوستان مرد و یا زن های دیگر نزدیک به سی نفر بودند در میانشان افراد مهمی هم بودند. پسر فلان کسک و برادر بهمان کسک. زیاد توجهی به این چیزها نمی کردم. میم می گفت و من از این گوش می گرفتم و از آن گوش در می دادم. من از همه کم سن و سال تر بودم. اولش که وارد شدیم آقای میم با اشتیاق و علاقه من را به آشنایانی که جلو می آمدند و می شناختندش معرفی کرد و همه جا هم می گفت: آفرید عزیزم هستند. یا آفرید جان.
من به همه دست دادم و لبخند زدم با یک حس گه و ناخوش آیندی. اگرچه سعی می کردم ظاهرم چیزی نشان ندهد. از آن لبخندها و نگاه های کنجکاو و خنده های لوس و کلاس آمدن های این طبقه از اجتماع و تعارف های پرتکلف حال بهم زن بدم آمده بود. حتی مهربانی ظاهری زنهایی که سعی می کردند صمیمی تر به نظر بیایند برایم ناخوش آیند بود.( خوب که چه؟ به هر حال من به عنوان دوست دخترش رفته بودم و اگر دلم نمی خواست نباید می رفتم تا چنین احساسی هم نمی داشتم) (ادامه دارد) موسیقی پخش می شد و پذیرایی همزمان با موسیقی بود. یکی دو خدمتکار زن و مرد جوان و دلمرده پذیرایی می کردند که من  بیشتر از همه مهمان ها برای آنها احترام قائل بودم. راستش مدام با خودم فکر می کنم چطور چنین چیزی ممکن است؟ پس برای چه انقلاب شد؟ خواهرو برادر و پدر و مادرما دنبال کدام تساوی و کدام برابری بودند؟ آیا فقط اسلام مهم بود؟ من چیزی از اسلام نمی بینم. حتی به نظرم می آید مسجدها خالی تر از گذشته هستند. من احساس ناخوش آیندی دارم. این تفاوت ثروت و تفاوت نوع زندگی فاجعه بار است. مگر چند سال از انقلاب گذشته؟ آن انقلاب به چه چیزهایی می خواسته برسد؟ ما هشت سال هم درگیر جنگ بودیم. مدام گفتند: شاه دزد، شاه دزد، شاه برد! حالا که این همه شاه در مملکت پیدا شده، این همه دزد! ما که زمان شاه بهتر زندگی می کردیم، اگرچه به طبقه متوسط جامعه تعلق داشتیم اما طبقه بالای جامعه هم به لحاظ فکری و فرهنگی چندان از ما متفاوت تر نبودند.  این لایه های جان گرفته ی اشرافیت نوظهور و نو کیسه که سیر هم نمی شوند از دزدیدن و خوردن، یک هو و ناگهانی از کجا پیدایشان شده است؟ این همه تجمل برای چیست؟  چیزی که من دیدم حیرت آور است. ما داریم به قهقرا می رویم. من این را کاملا احساس می کنم.
یک گوشه دنج پیدا کردیم و نشستیم. میم مدام نگاهم می کرد. حس می کردم از این که کنارش هستم بدش نمی آید. دلش می خواست با او صمیمی تر باشم. گاهی به او لبخند می زدم اما در کل تحویل گرفتنش  با آن حال و روزی که داشتم ناخوشآیند بود. حتی زشت می دیدمش. مدام توی ذهنم تکرار می کردم " ما برای هم ساخته نشدیم" " ما برای هم ساخته نشدیم"، مواظب باش دم به تله ندهی. یک بار سرش را نزدیک گوشم آورد حتی با صورتش موهایم  را لمس کرد و گفت: باورکن خیلی خوب و بامزه و شیرینی، از همه زنهای اینجا سری،  راحت باش این قدر خودت رو نگیر.
خیلی  آرامی برگشتم و نگاهش کردم و با لبخند انگار که دارم چیزی تعریف می کنم ولی با حرص گفتم: خیلی بده، کاش نیومده بودم. حس خوبی ندارم.
صورتهایمان آن قدر نزدیک بود که نفسش را حس می کردم. گفت: فقط به این فکر کن چقدر برای من قشنگه تو اینجا با منی.
ای زبان باز، ناخودآگاه به ذهنم آمد بپرسم، "به چند نفر دیگر این حرف را زدی کلک" .
 لعنتی، پس زمینه ذهنی من در مورد میم عوض نمی شود. من اصلا با او احساس نزدیکی نمی کنم. من با دنیای او بیگانه ام. من این دنیای پرتکلف را که ظاهراً میم به آن علاقه دارد. دوست ندارم.
صورتش را نزدیک تر آورد و همانطور که به من خیره شده بود با علاقه و خیلی آرام گفت: بهم بگو من رو دوست داری.
یکه خوردم و تعجب کردم، صورتم  را عقب کشیدم و خیلی آرام گفتم: چه رمانتیک، خیلی زود نیست؟
و مشغول تماشای مجسمه های مرمری توی سالن شدم. صدای درونی ام تکرار می کرد،" مواظب باش از او خوشت نیاید" " عاشق هر خر دیگری می خواهی بشوی بشو ولی از او خوشت نیاید"  این آدم دقیقاً می داند که یک زن را چطور به دام بیاندازد.
چند دقیقه بعد دوستش آمد و برای کاری رفت ولی  قول داد که زود برمی گردد. حقیقتش بدون او احساس بهتری داشتم. حالا فرصت بیشتری بود تا با خیال راحت به اطراف نگاه کنم و آدم ها را ورانداز کنم. چند صندلی آن طرف تر یک پسر جوان خوش اخلاق سیاه سوخته و تپل نشسته بود که حس می کردم دقیقاً حال و هوای من را دارد و مثل من وصله ناجور است. نگاهمان که بهم افتاد خنده مان گرفت. انگار هر دو به یک چیز فکر می کردیم.
میان این رفت و آمدهای میم. من بلند شدم و چند صندلی به هامون ( اسم آن پسر بود ولی خسرو شکیبایی نبود، و هیچ شباهتی هم به او نداشت ولی کاش داشت.  شاید هم اسم هنری برای خودش گذاشته بود)  نزدیک تر شدم و او هم به بهانه ای بلند شد و نزدیک تر آمد و کنار هم نشستیم. خیلی معمولی با یک  حس مشترک نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن و تازه فهمیدیم که علایق مشترکی هم داریم در مورد ادبیات و شعر. حتی از من نپرسید چه نسبتی با میم دارم؟ حتی مهم نبود که من از او بپرسم آنجا چه می کند؟  فقط یک بار که میم را از دور دیدم وقتی با دوستانش بالای پله های پذیرایی  ایستاده بودند و یکی دو زن و مرد هم وسط سالن می رقصیدند. حس کردم که نگاهش کمی فرق کرده و خیلی جدی و با اخم و تخم به من نگاهم می کند ولی مطمئن نبودم که بخاطر هم صحبتی من با آن پسر است.
اما بعد، وقتی توی ماشین این را اعتراف کرد فهمیدم، خوشش نیامده. حسودی کرده یا هر چیز دیگری و از این که من با آن آدم راحت بوده ام و در نبود او با هم خیلی معمولی نشسته بودیم و  صحبت می کردیم ناراحت شده است.
توی ماشین از من پرسید: خیلی با اون یارو گرم گرفته بودی، آشنا بود، در مورد چی صحبت می کردین؟
گفتم: آشنا نبود اصلا، در مورد رمانهای اسماعیل فصیح و سبک نگارشش حرف زدیم.
گفت: آشنا نبود و اونقدر صمیمی شدید زود؟ از اون شعرهام براش خوندی؟
باتعجب گفتم: از کدوم شعرها؟
با دلخوری گفت: از همون شعرهایی که برای گرفتن حقوق یا نگرفتن حقوق برای من می خونی.
نگاهش کردم، جدی می گفت، یعنی حسادت کرده؟ اینها دلیل خوش آمدن می تواند باشد؟ در حالی که ته دلم از این حسی که برای او بوجود آمده لرزید، اما  سوزن حسادتش را توی قلبم حس کردم.
 با بدجنسی خندیدم و گفتم: براش ترانه خوندم.
برگشت و با تعجب و ناباوری نگاهم کرد.
شروع کردم به زمزمه کردن این ترانه هایده که  با تهمینه ازصدای آمریکا(رادیو) شنیده و حفظش کرده بودیم.
وقتی میای صدای پات، از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا می شه، لحظه دیدن می رسه
هرچی که جاده ست رو زمین، به سینه من می رسه
ذوق زده شده بود  داستانِ هامون و هم صحبتی با او را فراموش کرد. فکر کرد ترانه را برای این برایش می خوانم که وصف حال احساسم را در مورد خودش نشان بدهم. پا گذاشت روی گاز و هی ویراژ داد و کلی شیطنت کرد.
ظاهراً مردی است که باید مثل شهرزاد هزار و یک شب هی برایش قصه خواند تا خوابش کرد  و خدا می داند اگر قصه ای در چنته نداشته باشی چه می شود؟  وقتی به خانه نازنین اینها رسیدیم، دلم خواست اجازه بدهم دستم را ببوسد،  خوب بود.
جای مامان خالی که ببیند وقتی خواست دستم را بگیرد، دستم را کشیدم و در عوض  مثل یک شاهزاده خانم دستم را دراز کردم و با شیطنت  انگشتهایم را تکان دادم  و او هم فهمید که منظورم چیست. با اشتیاق خندید، دستم را با احترام گرفت و بوسید.
اما......... مسخره است..... دلم آرام و قرار ندارد، یک تفاوت هایی بین من و او و زندگی من با زندگی او وجود دارد که باید حواسم را جمع کنم.

چهارشنبه 4 آذرماه 71
آقای میم این روزها خیلی سرش شروغ است، می خواهد سهام یک شرکت ساختمانی را که در حال ورشکستگی است بخرد. اگر این اتفاق بیفتد، یعنی این که تمرکزش روی شرکت ساختمانی باشد چطور می تواند در کار کفش و تولید یا حتی واردات و توزیع باشد؟
 راحت بگویم یعنی  تمام کاری که روی پیدا کردن بازارهای فروش و توزیع کفش ، کیف و چرم مصنوعی  انجام داده بودم کشک!
البته خودش می گوید: می توانیم هم زمان دو تا شرکت داشته باشم و در هر دو موفق باشیم. اما من یکی که چشمم آب نمی خورد. راحت بگویم بی انگیزه شده ام. من باید تمرکز بگیرم و روی یک مساله کار کنم. این که هی از این شاخه به آن شاخه بپرم اصلا با حال و هوایم سازگار نیست. میم هم اصرار می کند که اگر شرکت ساختمانی زدیم تو باید بیایی با هم برویم آنجا. 

جمعه 6 آذرماه 71
29 آذر  نامزدی شهین است. چند شب پیش خواب می دیدم که خاله آمده و نامزدی دخترش را خبر می دهد. در همان حال خواب من می گویم: وقتی بلایی سرشان می آید زود ما را خبر می کنند ولی هنگام عروسی و شادی ما را یادشان می رود.
بیچاره ها برای شادی هم دعوتمان کردند به این زودی خواب زن چپ می شود، کلاً من همه چیزم چپ است خودم می دانم.
شهین عقد غیر رسمی کرده و حالا نامزدی که فرمالیته است، چه مسخره! عقد غیر رسمی دیگر چه صیغه ای است؟ به قول مامان می خواستند چهار تا بوس به همدیگر بدهند بدون عقد این کار را می کردند، نه این که  عقد بشوند و اسم دختر بیفتد سر زبانها بعدش خدای نکرده بفهمند تفاهم ندارند و  بهم بخورد . دختر بشود زن طلاق گرفته و پسر هم بشود مردِ زن طلاق داده. مامان برای دختر آخوند بودن بدجوری بعضی وقتها آوانگارد می شود. البته از حق نگذریم وقتی من با شاهرخ نامزد بودم هم زیاد به من سخت نمی گرفت می گفت: نگران بابا نباش، شما کار خودتان را بکنید و به خودتان سخت نگیر، ولی مواظب باش که دیگر شکمت بالا نیاید.
....اممم البته بعضی وقتها هم خیلی سخت گیر است. مثلا تازگی ها با منیژه خیلی سخت گیری می کند و مدام می گوید: این بچه مثل من است باید مواظبش باشم. منیژه هم البته حد و مرزی برای شیطنتش نیست. خیلی هم خوشگل و تودل برو شده با آن چشمهای سبز زمردی و موهای مجعهد قهوه ای کلی خاطرخواه دارد. تلفن خانه مان یک بند زنگ می زند حالا دیگر وقتی من و تهمینه گوشی را برمی داریم صدای فوت می شنویم و وقتی منیژه گوشی را می دارد زبان در می آورند.  مامان مدام حرص می خورد و می گوید: از مدرسه اش ناراضی هستم و این بچه دوست پسر دارد و سوار ماشین پسرها می شود و در این محیط کوچک خوب نیست. هر چه من به مامان می گویم: خوب من هم سوار ماشین پسرها می شوم. می گوید: شما با منیژه فرق دارید، شما غیر طبیعی هستید به خانواده پدری تان کشیده اید. اما این بچه طبیعی است و باید مواظبش بود.

دوشنبه 9 آذرماه 71
امروز وقتی داشتم از پله های شرکت می رفتم بالا، احسان حبیبی را دیدم که می خواست برود بیرون. روی پله ها ایستاده بودیم و با هم صحبت می کردیم، بحث این خوابگاه پسرانه ای بود که نزدیک شرکت است و این که دیروز وقت تعطیلی شرکت دیدیم یک دختری خیلی آرایش کرده و ناجور از خوابگاه بیرون آمد. ما همه تعجب کرده بودیم اما از بس پسر دانشجوها مسخره بازی در آوردند فهمیدیم که این یارو پسر است و برای مسخره بازی خودش را شکل دخترها درآورده و اینطور آرایش کرده و عشوه های خرکی می آید. چه پسر گردن کلفتی هم بود و چقدر خندیدیم. خلاصه سر پله ها داشتیم همین را می گفتیم و می خندیدیم.  که یک مرتبه میم کیف به دست آمد بالا و چنان قیافه رعب آوری به خودش گرفت که انگار کن مچ ما را حین ارتکاب جرم گرفته باشد.  بیچاره احسان که در رفت. من هم بی خیال راهم را کشیدم و همراه میم رفتم بالا. می خواستم بروم توی اتاقم برای کار که گفت: بیا کارت دارم.
حتم داشتم باز هم می خواهد به من تذکر بدهد.( به خدا از صد تا کمیته ای بدتر است با بیژن بیچاره کاری کرده که من هر کجا می روم این بدبخت از آن جا فرار می کند) خودم را آماده کردم که هر چه گفت جوابش را بدهم. با هم رفتیم توی اتاقش. منتظر شدم حرفش را بزند.
کیفش را گذاشت و خیلی خسته گفت: امشب با چند تا از دوستان خونه من یک مهمانی کوچیک داریم می خوام تو هم باشی!
با خنده گفتم: جدی؟ چه باحال، چه بی (رودرواسی) نکنه بخاطر خستگی  می خواید تمیزکاری ها رو بیاندازید گردن من؟ اصلا حرفش را هم نزنید کلی کار دارم و برگشتم که بیایم بیرون.
گفت: صبرکن، فقط باهم باشیم، بامن شام بخوری، حرف بزنیم ، برام آواز بخونی، این روزها خیلی خسته ام، در این حد هم حاضر نیستی برای من وقت بگذاری؟ انتظار زیادیه  از یه دوست؟
نگاهش کردم، چرا اینطوری شده این آدم؟  از خودش بیش تر از حد توانش کار می کشد. اگر فقط زنباره بود بهتر بود. لااقل از زندگی به اندازه زیرشکمش انتظار داشت اما حالا معلوم نیست کجا را می خواهد  سیراب کند.
گفتم: با این که بهتون اعتماد دارم ولی ترجیح می دم هیچ وقت توی خونه خودتون باهاتون قرار نذارم.
لبخند زد و به میزش تکیه داد و گفت: برای چی؟
گفتم: به خاطر مسائل پیش بینی نشده؟
گفت: به خودت هم اعتماد نداری؟
با خنده گفتم: از خودِ آدم خیانتکارترکسی نیست.
خندید و گفت: برای همین ازت می ترسم دیگه، می ترسم پشتم را خالی کنی.
گفتم: برای چی باید پشت شما را خالی کنم؟ 
گفت: اگه از احساس تو نسبت به خودم مطمئن بودم این قدربلاتکلیف نبودم.
خندیدم و گفتم: شما و بلاتکلیفی؟ خودتون رو دست کم نگیرید.
گفت: یعنی مطمئن باشم از طرف تو؟
با شیطنت گفتم: به نظرم تمرکزتون رو بذارید رو خرید خونه فرشته. 
خندید و گفت: تو فرض کن خریدمش، بعدش چی؟
گفتم: اون وقت مطمئن باشید روی هر دختری دست بذارید بهتون نه نمی گه!
جلو آمد و روبروی من ایستاد و گفت: تو چی؟
نگاهش کردم مدلی که همیشه خودش چشمهایش را ریز می کند  و ادای فکر کردن را در می آورد چشمهایم را ریز کردم و با لبخند طعنه آمیزی گفتم: من؟ من شیطونم آقای میم، من تو خونه فرشته نمی رم . این نسخه ای که براتون پیچیدم برای دخترهای دیگه است. ( خودش از قدیم می داند که اسمش را میم گذاشته ام)
با اشتیاق خندید و گفت: خیلی پدرسوخته ای، پس ترسم درست بود این که تو شروع کنی به بازی دادن من.
دو قدم رفتم عقب تر و گفتم: اصلا اینطوری فکر نکنید. شما خودتون شیطون رو درس می دید.
یکی دو قدم آمد جلو با همان اشتیاق گفت: حالا چرا عقب عقب می ری؟ اگه اینطوری باشه مار تو آستینم پرورش دادم.
خندیدم و سریع یک قدم دیگر هم رفتم عقب و در اتاق را باز کردم و همانطور که در آستانه در ایستاده بودم. طوری که منشی بالا بلند بشنود چشمکی به میم زدم و  گفتم: چشم چشم حتما، به آقای فرامرزی هم تماس می گیرم و پریدم بیرون و در را بستم.
آه چه کار کنم؟ خیلی دوست دارم یک بار بروم خانه اش؟ یعنی می تواند در مقابل من خویشتن دار باشد؟ اگر نباشد چه؟ وقتی می تواند تشنگی اش را جور دیگری سیراب کند چرا ازمن خوشش آمده؟ من اصلا به پای آن زنهایی که او با آنها ارتباط دارد نمی رسم.   راستش با بالابلند دوست شده ام و حالا راست یا دروغ می گوید،  میم با یک خانمی رابطه آنچنانی دارد و یکی دو بعدازظهر وقتی شرکت تعطیل بوده آن خانم به دیدن میم آمده. طوری که او را تعریف کرد به نظرم همان خانم خوشگلی باشد که توی مهمانی با او دیده بودمش. نمی دانم شاید هم از این نوع زندگی خسته شده. دلش می خواهد با یک کسی دائمی باشد.  یعنی روی من حساب باز کرده؟ اوه چه داغ .

چهارشنبه 11 آذرماه 71
زمین تکانی خورد و از بستر بیرون آمد و هزار هزار رنگ، هزار هزار گل سرخ و سپید و آبی بر پیرهنش درخشید. خورشید زمینش را بوسید. همه سرگرم کار خود بودند و کسی نمی دانست، هزاران سال است. خورشید و زمین درآغوش همدیگر آوازهای عاشقانه می خوانند و کسی از راز عشق آنان بویی نمی برد.

پنج شنبه 12 آذرماه71
امروز رفته بودم تولد فهمیه، خیلی از همکلاسی های دبیرستان جمع بودند به غیر از سپیده، مصی و یکی دو نفر دیگر.  بعضی از بچه های  انجمن هم بودند و از این که ما توانسته ایم خیلی چیزهایمان را از مصی بگیرم خوشحال شدند. قرار شد یک روز برویم خانه یکی از بچه ها همه اش را آتش بزنیم. ژیلا و هستی بینی شان را عمل کرده اند واقعاً که خیلی بهتر شده  اند. هرچند ژیلا گفت سه ماه از عمل نگذشته و بینی اش هنوز باد دارد.  چقدر جالب تازگی ها دخترها یکی یکی بینی شان را عمل می کنند.
قدیمی ترین عمل بینی که یادم می آید مربوط به معلم کلاس پنجم دبستانمان بود. که فکر کنم عمل کرده زمان شاه بود. بینی اش را خیلی خیلی سربالا کرده بودند هر چند باز هم بد قیافه نبود. بعدش هلیا دخترِعمو محمد، که سه سال پیش عمل کرد و خیلی خوب و مثبت شده بود. شاید من هم یک روز بروم مغزم را عمل کنم. کوچکتر و سر به هواتر .

جمعه 13 آذر ماه 71
دوران پرفراز و نشیب پریود من از امروز صبح شروع شد. باالطبع درد شدیدی در ناحیه کمر و زیر شکم احساس می کردم. دردی که چند دقیقه می رفت و دوباره بر می گشت. آخرش آن قدر عذاب کشیدم که  رفتیم درمانگاه آمپول زدم و سرم وصل کردم. سرم برای این که خون زیادی از من رفته بود و قند خونم پایین آمده بود. دکتر به مامان گفت: این دردها بخاطر این است که عضلات رحم و اندام های  جنسی اش هنوز بالغ نشده اند و ورزیده نیستند. و 90 درصد این دردها بعد از ازدواج خوب می شوند. خدا را رحم کند هنوز دکتر قدمش را از توی اورژانس بیرون نگذاشته بود که مامان با یک قیافه حق به جانبی گفت: بفرمایید، خوب شد، حتماً باید دکتر می گفت که باید زودتر ازدواج کنید؟
من هم با همان حال نزارم به مامان گفتم: ماماجان پس به جای سرم به دکتر می گفتی یک شوهر برای من تجویز کند. چرا من را دعوا می کنی؟
مامان هم فورا که دید تنور گرم است گفت: پس بگذار جمشید اینها بیایند خواستگاری، ( پسر همسایه بالایی، برادر فرزانه) از کی تا به حال است به من می گویند. هی از ترس تو و بابا امروز و فردا می کنم.
به خدا یک چیزی است بین مامان و خانم همسایه بالایی شرط می بندم خود جمشید روحش خبردار نیست. اما اینها برای خودشان نقشه کشیده اند. شانس بیاورم مامان از فردا نرود اطلاعیه بدهد که به یک داماد خوب برای درمان دردهای دخترم نیازمندم.

شنبه 14 آذر ماه 71
ساعت 12 و 7 دقیقه نیمه شب است. مثل همیشه همه خوابیدند و من هوای نوشتن دارم. امروز تا دیروقت در شرکت بودم. قرار بود خانم بالا بلند بماند و بعد با هم برویم سینما،  اما کاری  برای او  پیش آمد و زودتر رفت، من هم شروع کردم به جمع و جور کردن دفترهای شرکت  و نوشتن نمایشنامه ای که قولش را به بچه های گروه نمایشمان داده بودم و دیر شد. بعد یک هو دیدم ساعت حدود 4 است و همه رفته اند، سریع وسایلم را جمع کردم و راه افتادم که بیایم بیرون ولی از پنجره ی ساختمان دیدم همان خانم خوشگلی که در مهمانی دیده ام دارد می آید داخل، کلید هم داشت! در ساختمان را باز کرد و آمد تو، من هم تا این را دیدم پریدم و درِ شرکت را بستم، که یعنی کسی توی شرکت نیست و همه رفته اند. خلاصه خانم خوشگل آمد و مستقیم رفت بالا!  در یکی دو اتاق طبقه بالا خود آقای میم زندگی می کند و من هیچ وقت نرفته ام ببینم که چطور است و حالا فکرش را بکن خانم خوشگل بیاید و خیلی راحت برود طبقه بالا. خیلی احساس ناجور و وحشتناکی داشتم. البته من هیچ وقت میم را جدی نمی گرفتم اما بلاخره این حرفهایی که به من زده بود بویی از دلداگی می داد. چقدر دردناک که مرا دختر ساده ای دانسته بود که باورش می کنم.  مگر این که من خیلی احمق باشم و متوهم و این حرفها با هر معیاری که فکر کنیم  اصلا عاشقانه و مهربانانه نباشد و من فقط مثل آرزو به دل ها خواسته باشم فکر کنم مردی مثل میم عاشق من شده است و این حرفها را هم از خودم درآورده باشم.
وای خدایا چه می گویم اصلا. به هر حال خانم خوشگل رفت بالا و در را هم بست. من هم با خودم گفتم حیف است چنین فرصتی را از دست بدهم. برای همین از  شرکت آمدم بیرون و در را بستم  و نشستم روی پله ها منتظر که میم بیاید. نزدیک ساعت 6 بلاخره در ساختمان باز شد. من همینطور روی پله ها نشسته  بودم وصدای پای آقای میم را می شنیدم که از پله ها می آید بالا. تا این که در پاگرد چرخید و چشمش به من افتاد. خیلی معمولی و با تعجب گفت: اِ تو هنوز اینجایی؟ نرفتی خونه، چی شده؟
من هم خیلی معمولی تر گفتم: من دیرتر از همه آمدم بیرون ولی کیف پولم را داخل شرکت جا گذاشتم و در را هم بستم. منتظر بودم یک نفر بیاید در را باز کند بروم کیف را بردارم.
با تعجب من را نگاه کرد، من با بی خیالی نگاهش کردم.
گفت: خوب فرض کن کسی نمی اومد در رو برات باز کنه باید تا شب اینجا می نشستی؟
و کیفش را باز کرد و دسته  کلید شرکت را در آورد و مشغول باز کردن در شد.
ولی من از در فاصله گرفتم و با خنده گفتم: خوب شما که می اومدید بلاخره، منتظر شما بودم.
ایستاد و من را با حیرت نگاه کرد. من رفتم دم پله های طبقه بالا و رفتم روی اولین پله و گفتم: در مورد کیف دروغ گفتم، فقط می خواستم بهتون ثابت کنم دوست خوبی هستم. برای با هم بودن و شام خوردن و شعر خوندن و بهتون اعتماد دارم، می خوام پیش شما باشم یه شب.
چند لحظه با تعجب و حیرت نگاهم کرد و گفت: امشب؟ 
سرم را تکان دادم.
خنده مستاصلی کرد و گفت: خیلی خوب پس بذار بریم بیرون شام بخوریم و برگردیم.
اما من دو سه پله رفتم بالاتر و چشمهایم را بستم و مثلا با لجبازی گفتم: نننننه بیاین بریم بالا یه چیزی سفارش می دیم برامون بیارن.
کیفش را گذاشت روی پله و به من که بالای پله ایستاده بودم نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد و معلوم بود که با خودش کلنجار می رود بعد خیلی آرام و شمرده گفت: امشب نمی شه، من مهمون دارم.
با تعجب نگاهش کردم و از پله ها آمدم پایین و روی پله اول ایستادم تقریباً هم قد خودش شده بودم. به چشمهایش خیره شدم و با ناراحتی  گفتم: مهمونتون کیه؟ به چشمهایم نگاه کرد و با صدای آرامی گفت: یه خانم!
مثلا خجالت کشیده باشم که به چشمهایش نگاه کنم و از دلخوری در حال مرگ باشم سرم  را پایین انداختم و خیلی آرام گفتم: یه خانم محترم! ( نباید مچش را می گرفتم. اگر نمی خواستم دوستش داشته باشم. نباید مچش را می گرفتم)
سرش را تکان داد و گفت: بله تقریباً محترم.
دلم برای خودم سوخت، دوست داشتم کمی بیشتر خویشتن دار باشد. با ناراحتی راه افتادم و از پله ها آمدم پایین. تا نزدیک در رفتم. ولی نمی دانم چه شد که دوباره برگشتم؟ نمی دانم چرا؟  شاید می خواستم معذرت خواهی کنم. از این که این طور احمقانه به زندگی خصوصی اش سرک کشیده ام وغافلگیرش کرده ام از خودم بدم آمده بود. برگشتم و دیدم در شرکت باز است، داخل شدم، از سرویس بهداشتی صدای شرشر آب می آمد، ایستادم تا بیرون بیاید. می خواستم معذرت خواهی کنم. نباید آن کار را می کردم.  بیرون که آمد حیرت کردم، چشمهایش قرمز بود، با دیدن من یکه خورد. مثل احمق ها مچش را گرفته بودم و حالا وقتی اینطور در موضع ضعف بود دیده بودمش. با دلخوری سرش را برگرداند تا نبینم که مرد به آن گندگی و با آن شخصیت گریه کرده است. اما من دیگر دیده بودمش. چه اتفاقی برای او افتاده؟ چرا باید اینطور شده باشد؟ نکند کسی را از دست داده؟ پدری، مادری؟ برایش ترسیدم، جلو رفتم و بغلش کردم (دلم دوباره آن بوهای درهم کوهستانی را می خواست) دستم را سفت دور کمرش حلقه کردم و سرم را گذاشتم روی سینه اش و شروع کردم به گریه کردن. چرا باید گریه ام بگیرد؟ به اندازه تمام سالها، ماه ها و روزهایی که آغوشی برای گریه کردن می خواستم، گریه کردم. حس کردم که او، من است و من، او.
من هم از این اشتباهات داشته ام و هر کسی می توانست مچ من را گرفته باشد، چقدر حقارت بار، چقدر تاسف آمیز و چقدر یک اشتباه می تواند مسیر ما را دشوارتر کند.
خودم خوب می دانم، خدا هم خودش می داند، آدم ها بنده غرایز خودشان هستند. اگر بخواهیم بل کل نادیده بگیریمشان شاید شیرینی زندگی را از خودمان گرفته باشیم واگر بخواهیم زیاد ازحد جدی بگیریمشان طناب دارمان می شوند.
شروع به نوازشم کرد، اما من بیشتر و بیشتر گریه کردم. فکر نمی کنم فهمیده باشد چرا گریه می کردم؟
تمام بغضم را خالی کردم و عقب کشیدم! رفتم توی دستشوی صورتم را شستم و راه افتادم.
گفت: دیروقت است  خودم تو را می رسانم.
تعارف نکردم که نیاید. دلم می خواست با او باشم. در همین حد ساده.  آمد وتوی راه فهمیدم که آن زن باردار است و فقط سه ماه دیگر تا به دنیا آمدن بچه شان فرصت دارند. اگر می خواستم با او باشم. باید زودتر تکلیف زندگی با آن زن و بچه را مشخص می کرد و اگرنمی خواستم بهتر که با همان زن ازدواج می کرد. من سکوت کردم و تمام تهران تا مهرشهر هیچ نگفتم، فقط یک خداحافظی بود در نهایت.
راستش اگرچه او مرد رویایی من نبود. اما شاید نزدیک بود اتفاقی بین ما بیفتد. فکرش را بکن قلب کوچک عزیزم. بین ما و آرزوی ما فاصله ای نیست. هر دو به سمت هم می رویم اما ناگهان یک حادثه ناچیز باعث می شود میان ما و آرزویمان  فاصله بیفتد ما از هم دور می شویم بدون آن که بفهمیم چقدر به هم نزدیک شده بودیم.
از من خواست، فرار نکنم و باز هم همانجا پیش او کار کنم، یک لحظه به او نگاه کردم و ناگهان دلم برایش سوخت، مثل آدمی که در لبه پرتگاهی گیر کرده پایش را روی شاخه خشکی گذاشته  و آخرین امیدش دستی است که به سوی او دراز شده.  تلاش می کرد دستم را بگیرد شاید حتی انگشتهایمان باهم مماس هم شده بود، اما نه من برای دراز کردن بیشتر دستم زحمتی به خود دادم و نه او می توانست خودش را بالاتر بکشد و بعد ناگهان شاخه شکست و دستها از هم جدا شد و او رفت.
گفتم: فکرهایم را می کنم.

یک شنبه 15 آذر ماه 71
امروز رفتم شرکت. خیلی عادی و معمولی. اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده است. حتی وقتی میم آمد و با تعجب سرک کشید و من را توی اتاقم دید، من همانطور که نشسته بودم سری برایش تکان دادم که یعنی " سلام" .
 اصلاً قرار نیست غصه بخورم، اصلاً قرار نیست روحیه ام خراب شود. از اولش هم می دانستم زندگی من و او با هم معنا ندارد. دروغ چرا فقط دلم می خواست تجربه بغل کردن او را داشته باشم، یک بار دوبار سه بار هزار بار اصلا. ولی ازدواج با او...............تف، حتی در خانه فرشته.
می شود با میم رفت شب نشینی، می شود با میم رفت رستوران، می شود برای میم شعر خواند تا او خوشش بیاید. می شود کاری کرد که هی میم عاشق تر بشود و حسادت بکند. می شود با میم نوجوانی کرد و برایش نامه نوشت. اما با میم نمی شود برای همه ی عمر زیر یک سقف زندگی کرد. حتی نصف یک عمر را هم نمی شود و حتی کمتر. همه چیز با او باید بیرونی باشد. این که بامردی زندگی کنی که مدام فکر کنی چشمش دنبال زن های دیگر یا تجربه های دیگر است، یا شب را با زن های دیگر خوابیده! حتی اگر نخوابیده باشد. عذاب آور است. برای میم همان خانم خوشگل مناسب است، که به زور و ضرب موقعیت پدر و برادر ولع سیری ناپذیر میم به ثروت و قدرت را سیراب می کند.
اما من که نه پولی دارم و نه زوری فقط می توانم آینه دقش باشم. هر بار که من را می بیند با خودش بگوید: آه چه سرنوشتی! با همه شد ولی با این یکی نشد!  الان خیالم راحت است که تکلیفم با میم روشن شده است. اصلا من هی باید بیایم و بروم و همین نزدیکی های تو کار کنم و هی شاد و شیرین باشم و حتی با آقای افتخاری گرم بگیرم و با هم صمیمی باشیم  و هی تو مرا ببینی و از این که دستت به من نمی رسد افسوس بخوری. نخیر من دیگر فرار نمی کنم. من می مانم. 
فقط خدا را شکر می کنم آن بغل آخر را از خودم دریغ نکردم وگرنه الان افسوسش را می خوردم .

دوشنبه 16 آذر ماه 71
خانم خانم ها، مردها درخت شاتوت تو نیستند که هر وقت دلت خواست از آنها بروی بالا و  خودت را  درپناهگات پنهان کنی.  یا وقتی خواستی با آنها خداحافظی کنی، بپری سفت بغلشان کنی و اشک بریزی! پس تو کی می خواهی بزرگ شوی؟ به عنوان خواهر بزرگترت نصیحتی برایت دارم، دور این آقای به اصطلاح میم را برای همیشه خط بکش.
"تهمینه خواهری که از تو عاقل تر است"
آه تهمینه، ای تهمینه، می دانم تو از این که من درخت شاتوت داشته باشم می ترسی، یادت نمی آید؟ ما درخت شاتوت را گذاشتیم و رفتیم و من دیگر پناهگاهی ندارم که دفترخاطراتم را از دست تو پنهان کنم.
سیاوش خوب و عزیز و خوشگل ما امروز به خانه برگشته. بعد از چند ماهی کار کردن در قزوین حالا ساکن آنجا شده، من اسمش را گذاشته ام " یهودی سرگردان" آن همه دوران اسارت و دوری از خانواده، بعد رفتنش به شیراز، حالا قزوین، با آن دماغ کشیده و چشمهای آبی و روحیه  انزوا طلب. ای یهودی سرگردان به دامان خانواده بازگرد.
یهودی سرگردان یک کتابی بود که قدیم ها خوانده بودم. از اوژن سو که  حسینقلی مستعان هم ترجمه اش کرده بود. یک یهودی نفرین شده که باید تا بازگشت حضرت مسیح روی زمین راه برود و به هیچ کجا نرسد.
آه چقدر با هم بودن خوب است. خواهر و برادرها کنارهم، آن قدر گفتیم و خندیدیم که حد و حساب ندارد. خدا کند پیوندهای مودتمان محکمتر از گذشته شود. می خواهم دوباره فاوست بخوانم برای نوشتن نمایش نامه ای که درصدد نوشتنش هستم کمکم می کند.


سه شنبه 17 آذر ماه 71
ساعت هفت و نیم است، تهمینه رفته حمام، نیکی که امروز مهمان ماست بهانه می گیرد و می خواهد برود حمام پیش او، مامان با نیکی سرو کله می زند، منیژه ضبط صوتی که سیاوش برایش خریده را روشن کرده، من می نویسم و گوش می دهم.
"دیگه دل با کسی نیست، دیگه فریاد رسی نیست، آسمون ابری شده، دیگه خارو خسی نیست."
امروز نزدیک ظهر وقتی میم نبود.  بیژن خیلی با احتیاط و ترس و لرز آمد پیش من و خیلی آرام گفت: خبر داشتی آقای ملک پنج شنبه عروسی می کنه؟
شوکه شدم ولی خودم را کنترل کردم و گفتم: خوب که چی؟ به من چه حالا؟
بیچاره جا خورد و گفتی: به تو هم گفته بود؟ خوب آخه نیست که به من گفته دنبال برنامه های خرید میوه و شیرینی و اینها باشم گفتم شاید تو هم بدونی.
با مسخرگی گفتم: من رو که دعوت نکرده، حالا بگو توی کدوم تالار هست براش دسته گل بفرستم.
گفت: تالار مالاری در کار نیست یه مراسم عروسی کوچیک خونگیه که تو خونه ی پدر عروس می گیرن و تمام.
فقط نگاهش کردم، انتظار داشت چیزی بپرسم یا حرفی بزنم. اما هیچ نگفتم و دوباره سرم را پایین انداختم و مشغول نوشتن شدم.
آرام گفت: ولی خدا به دادمون برسه ملک دیوونه شده، تو این مدت سرمون رو به باد ندیم یا یکیمون رو بیرون نکنه خدا رحم کرده.
همانطور که سرم پایین بود گفتم: تقصیرخودشه.
نوچی کرد و گفت: بدشانس هم هست بدبخت، دخترهای این دوره و زمونه گرگن گرگ!
دهنم را با تمسخر برایش کج کردم و گفتم: نیست که مردهای این دوره و زمونه همشون بره هستن.
خیلی حق به جانب گفت: تو که دیگه نباید این حرف رو بزنی تو که بیشتر از همه ضرر کردی؟
با تعجب نگاهش کردم، صدایش را پایین آورد و با شیطنت چندش آوری گفت: نگو که نفهمیده بودی ازت خوشش میاد.
گفتم: چه جالب! از من خوشش می اومده و با زنهای دیگه می پریده.  بعد شاکی ومعترض گفتم:  اه تو رو خدا بس کن برو،  اصلا از این بحث خوشم نمی آد. به من چه که می خواد عروسی کنه.
گفت: باشه باشه، خیلی خوب چرا عصبانی می شی.
 و می رود.
اصلا از کار میم سر در نمی آورم. یک زنی که چند ماه دیگر برایش یک بچه کاکل زری به دنیا می آورد را کنار خودش دارد، بعد با یک دختری که فکر می کند دوستش دارد می رود مهمانی. درست همان جایی که همان زن هم دعوت شده است. خیلی مسخره است، مسخره تر از این دیگر امکان ندارد.
اَه حوصله اش را ندارم. می خواهم به کار خودم برسم.

چهارشنبه 18 آذرماه 71
اگر تهمینه تا ساعت یک ربع به 6 منتظر من شده باشد و ناامیدانه راه بازگشت به خانه را در پیش گیرد. در ساعت 6 به انقلاب خواهد رسید و ساعت 6:35 به آزادی و ساعت 7 سوار اتوبوس حصارک خواهد شد و دقیقا ساعت 7:45 به پل گلشهر رسیده و ساعت 8 مهرشهر است و درِ خانه را خواهد زد. بعدش ما تا ساعت 8:30 دعوا و مرافعه داریم و تاساعت 9 فحش و ضرب و شتم و تاساعت ∞ یادمان می ماند که دیگر با هم برای برگشتن قرار و مدار نگذاریم. الان ساعت 7:34 است و تهمینه 25 دقیقه دیگر خانه خواهد بود. امشب به محض ورود بابا کلی با من دعوا کرد که چرا این قدر نامرتب شده ام؟ و چرا با تهمینه نیامده ام؟ ساعت 7:36 است و تلویزیون اخبار می گوید و تهمینه هنوز نیامده (امروز صبح از دفتر فردوسی زنگ زدند که سریع بروم آنجا سری به انبار بزنم. تعجب کردم، اصلا تا به حال پیش نیامده بود که به من بگویند بروم آنجا، من خودم بعضی وقتها که ضروری بود می رفتم برای نوشتن دفترهای ترخیص. خلاصه راه افتادم و رفتم آنجا. نگهبان ورودی گفت: آقای ملک توی انبار منتظر شما هستند.
وا رفتم، ای کاش اصلا نمی آمدم. چه کار می توانست با من داشته باشد؟ به زحمت و با ناراحتی  رفتم انبار، اما سعی کردم خودم را معمولی نشان دهم.
میم کت شلوار شیکی پوشیده بود و خیلی جدی، ایستاده بود کنار میز. با ظاهر سازی لبخند زدم و سلام کردم. اما او خیلی اخمالو فقط سلام کرد. باور کردنی نیست. اصلا انگار یک چیز دیگری شده  بود، یک شخصیت جدید، تا همین یکی دو روز پیش خیلی جدی بود ولی یک شوخ و شنگی و شادابی در وجودش دیده می شد که آدم نمی ترسید. ولی امروز خیلی جدی و بداخلاق و رسمی حرف زد از این شخصیت جدیدش ترسیدم. اولش که در مورد اجناس جدید حرف زد و این که باید فهرست ها را دقیق براساس زمان ورود بنویسم و شماره ها بالا و پایین نباشد. بعد در مورد جنس هایی که از انبار خارج می شود یک دستورهایی داد و گفت که حساب همه چیز را داشته باشم. من هم سرم را تکان دادم و گفتم؛ جای نگرانی نیست و خیالش راحت باشد.
سعی نمی کردم نگاهش کنم اما آخرش شد یک لحظه، یک آن نگاهش کردم. قلبم تیر کشید.احمق، لعنتی، نامرد.
با بی خیالی گفتم: برای همین خواستید بیام پایین؟ می سپردید خانم تهرانی بهم بگه، انجامش می دادم.
با جدیت  گفت: بایدخودم بهت بگم. من رییس شرکتم یا خانم تهرانی؟ من تصمیم می گیرم چه کنم یا ایشون؟
با تعجب و تردید نگاهش کردم و بیشتر از روی ترس گفتم: ببخشید، خوب،
 کمی مکث کرد و آرامتر گفت: می خواستم ببینمت و بهت بگم،( چند ثانیه نگاهم کرد و گفت) هیچی برای من فرق نکرده. همون جایگاهی که قبلاً داشتی رو برای من داری؟
درحالی که از تعجب دهنم باز مانده بود نگاهش کردم  گفتم: جداً؟ چه خوب!
گفت: آدمها شرایط خودشون رو دارند ممکنه اشتباه کنند؟
گفتم: شما مدام اشتباه می کنید!
با تکبر گفت: من اشتباه کردم؟ چرا؟
با حیرت  گفتم: اوه ببخشید یادم رفت اشتباه از من بود.
گفت: بله، همون وقتی که پریدی من رو بغل کردی، برای چی؟ ازمن خوشت می اومد؟ نمی اومد؟
حالم از خودم به هم خورد، چرا این فیلم مسخره را بازی کرده بودم. فقط می خواستم فرصت طلب باشم و دوباره بغلش کنم.
گفتم: دلم براتون سوخته بود. نباید مچتون رو با اون خانوم جونتون می گرفتم.
با لبخند طعنه آمیزی گفت: من هم دلم براش سوخت باهاش عشقبازی کردم.
نفسم بند آمده بود، بیشعور احمق می توانست بگوید باهاش خوابیده، ولی عشقبازی؟ کلمه ی خیلی بدی نیست؟
برای این که به همان بدی خودش باشم با پرورویی گفتم: کار من رو با خودتون یکی می کنید؟ فکرنمی کنم بخاطر این که بغلتون کردم از من بچه دار شده باشید.
عصبانی شد و  دستش را محکم گذاشت روی دهنم و گفت: هیسسسسس
 سعی کردم دستش را کنار بزنم اما آن قدر محکم دهنم را گرفته بود که نمی توانستم.
 گفت: با خودت روراست نیستی، هزار بار با حرکات و رفتار و کارهات از من خواستی که با تو باشم اما این کار رو نکردم. چون فکر کردم بچه ای و هنوز به بلوغ فکری نرسیدی. بعد شروع کردی به بازی دادن من با آن رفتار و طنازی ها. خاطره نوشتن، شعر خواندن، ناز کردن، خوب بودن، بغل کردن، برای عاشق کردن من. دیگه بازی بسه.
تلاش کردم دستش را از روی دهنم بردارم، نگذاشت گفت: با من عروسی کن، باور کن دوستت دارم، خیلی دوستت دارم. رویای منی، نمی ذارم بهت سخت بگذره، هرچی بخوای برات روبراه می کنم. یه فرصت بهم بده. یه بار، خواهش می کنم.
دیگر مشت و لگد هم می زدم. بعد دستش را از روی دهنم برداشت. نفسم بند آمده بود. صورتم درد گرفته بود. دو دستم را روی دهنم گذاشتم و فکم را ماساژ دادم. با تعجب نگاهش کردم و تقریباً سرش فریاد زدم : چرا الان این حرفها رو می زنی؟ اگه من رو دوست داشتی چرا با اونهای دیگه هستی، همه اش، هی،  مدام، چند تا زن اینجوری تو این مملکت پیدا می شن که همه شون به تور تو می خورن؟ 
نزدیک بود گریه ام بگیرد. خودم را نگه داشتم.
آرام گفت: حساب همه چیز از هم جداست تو متوجه نمی شی، الان نمی تونم برات توضیح بدم درک نمی کنی، احساسی فکر می کنی.  ولی حساب ارتباط  بر مبنای عشق با ارتباط بر مبنای غریزه فرق می کنه.
با بی حوصلگی گفتم: می خوام برم. دوست ندارم اینجا باشم. حالم داره بهم می خوره. الان دیگه من متهم هستم که تو رو گول زدم، جالبه به خدا!
دستم را گرفت و کشید و گفت: بیا اینجا بشین.
من را به زور روی یک صندلی کنار میز نشاند و خودش هم روی صندلی دیگر.
گفت: من به این زن متعهد نیستم. یک قول و قراری با هم داشتیم زیرش زد. بنابراین من هم می تونم زیرش بزنم. ولی در مورد بچه نمی تونم قبول کنم یه موجودی که این قدر بزرگ شده رو می شه از بین برد.
سرم را تکان دادم و با نفرت ولی با صدای آرام گفتم: خوشبحالتون چقدر شما خوبید. مدام مثل ماهی توی شهر راه افتادید و تخم ریزی می کنید واقعاً هم که باید حساب کتاب بچه هاتون رو داشته باشید.
با تعجب و اشمئزاز نگاهم کرد
گفتم: هه بیچاره منشی قبلیتون، وضعیتشون خیلی خوب نبود نه؟ دلتون نمی خواست بچه یه زن معمولی رو داشته باشید.
به صندلی تکیه داد و گفت: در مورد چی صحبت می کنی؟
من هم تکیه دادم و با طعنه گفتم: اون منشی لوندتون که هر صبح تلق تلق از پله های خونه همین جا می اومد پایین با یه عالمه آرایش و عطر و ادکلون. بعدش هم شما حموم کرده و تمیز پشت سرش می اومدین پایین.  و وقتی شما تشریف برده بودید چین بهتون زنگ زد و گفت که بچه رو سقط کرده در حالی که یک ماه هم بود که از وقت صیغه اش گذشته بود.  می دونید وقتی اون همه خون و کثافت کاری رو توی دستشویی دیدم چه حالی پیدا کردم؟ شما فقط به خودتون فکر می کنید. من حتی اون سرویس جواهراتی که براش خریده بودین رو هم توی گاو صندوقتون دیدم.
بدون حرف نگاهم کرد بعد اخم کرد و با تاسف کشوی میز را باز کرد و همان جعبه سرویس جواهرات را درآورد درش را باز کرد و نشانم داد و گفت: این رو؟ این رو دیده بودی؟
من هم با تاسف سرم را تکان دادم و گفتم: لابد چون بچه سقط شد، سرویس بی سرویس؟
 خنده مضحکی کرد و گفت: این مال تو بود آفرید، هنوز مال توئه، همیشه مال توئه، اصلا اهمیتی نداره این داستان ها رو از کجا در می آری! دروغ چرا، تمام این داستان رو توی دفتر خاطراتت خوندم. آن قدر خودت را غرق رابطه تخیلی من با لوند کرده بودی که عشق من به خودت را نمی دیدی. حتی حاضر شدی با آن مردک نامزد کنی. خودت را بیاندازی زیر دست و پاش که آزارت بده.  ولی برای من مهم نبود، نیست. من باز هم دوستت دارم. 
با ناراحتی بلند شدم و با حرص گفتم: من خودم را زیر دست و پاش نینداختم. از عصبانیت می لرزیدم.
دوباره مرا به زور نشاند و با دلسوزی نگاهم کرد.
 بعد با مهربانی عجیبی گفت: نیانداختی باشه، نیانداختی عزیزم. تو این کار رو نمی کنی.
 حتماً باید خودش باشد تقریباً مطمئن هستم که طرف لوند خودش بود، پس چرا آن قدر خانه اش تمیز بود و همه جا بوی عطر لوند را می داد؟ حتماً با هم بودند. چرا اهمیتی نداد به چیزهایی که در دفترخاطرات در مورد سقط جنین لوند نوشته بودم؟  یعنی ممکن است اشتباه می کردم؟ خوب یادم می آید یک بار هم طعنه اش را به او زدم، یک چیزی گفتم، چه گفتم؟  شاید صبح به صبح می رفته خانه اش را تمیز می کرده؟ بعد بچه سقط کرده، پشت تلفن با یک نفر حرف زده. صدای آن یک نفررا که نشنیدم! اوه خدایا ولی در مورد خانم خوشگل که اشتباه نمی کنم. این را دیگر خودش گفت که حامله کرده. تازه با نسترن هم بود.
چقدر بچه شده ام. چرا مزخرف می بافم. چرا عقلم کار نمی کند. قبول نکردم. قبول نکردم که با او ازدواج کنم.
او اصرار کرد که بچه را می خواهد و من اصرار کردم که نمی خواهم به این زودی تا قبل از این که دانشگاه قبول شوم و درسم را بخوانم ازدواج کنم. از خودم ناراحتم، متاسف و شرمسارم. اعتراف می کنم که دلم می خواست من را بغل کند و ببوسد. چرا این کار را نکرد؟
ساعت7:40 دقیقه تلویزیون اخبار می گوید، تهمینه هنوز نیامده، منیژه و نیکی با بابا توی اتاق هستند من در اتاق خودمان. مامان خانه همسایه بالایی. زنگ زدند یعنی تهمینه است؟ منیژه اف اف را بر می دارد. نه یک نفر درِ خانه مان را اشتباهی زده با عباس آقا نامی کار دارد. چرا وقتی منتظر کسی هستیم همه اش سوء تفاهم پیش می آید؟
ساعت7:48 دقیقه منیژه با بابا صحبت می کند. دوباره زنگ زدند، بابا اف اف را بر می دارد می گوید: نخیر! تو آنجا تو کوچه رفتی چه کار کنی؟
مامان بالا نبوده، چرا فکر کردم رفته است بالا؟ مامان دم در است، حتماً منتظر تهمینه توی کوچه ایستاده. ساعت 8، مامان بیرون است و بابا سرفه می کند و حسابی عصبانی است. اخبار تمام شده و یک نفر ناحسابی صحبت می کند.
ساعت  8:5 دقیقه است. دوباره زنگ می زنند. منیژه اف اف را بر می دارد می گوید: کیه؟
مامان با کسی توی حیاط حرف می زند. بله بله این دیگر تهمینه است.

پنج شنبه 19 آذر ماه 71
ساعت 10:33  ازشدت تراوش آبغوره از چشمانم دچار سردرد و سوزش چشم سختی شده ام که آزارم می دهد. شما بگویید چه کنم؟ کوآن اصالت، کو آن غرور، کو آن متانت، کو آن شخصیت و آن وقارت. همه چیز بر باد رفت.

"من حالا چیزهایی می دانم که قبلا نمی دانستم، من حالا حس هایی را درک کرده ام که قبلاً نمی فهمیدم و تمام این چیزهاست که مرا من کرده است. من به کجا می روم؟ نمی دانم! به کدام سمت؟ به کدام سو؟ به چه مقصدی؟ خسته شده ام. از زندگی کردن حالم بهم می خورد. از این که درجایی از وجودم گزگزی احساس می کنم. از این که تو را دیگر نمی شنوم، نمی بویم، نمی بینم.
خسته شده ام از تمام زندگی با تمام ابعادش. برای من یکی دیگر همه چیز تمام شده. کو آن دلخوشی های کودکانه ام؟ کو؟ هان؟ کو؟ من چه شده ام، چه بوده ام؟ چه شده ام؟ از آن دور دورها هیچ صدایی نمی شنوم. هیچ شقایقی به روی من لبخند نمی زند. هیچ نوری در تاریکی هایم امید زندگی دوباره نمی دهد. بزرگ شده ام، زن شده ام، گیج شده ام و خسته ام. از همه چیز، از همه کس خسته ام. دوست دارم خورشید بمیرد. دوست دارم همه جا تاریک شود. همه سردرگم شوند. و من درآن سردرگمی بزرگ فرصتی برای جیغ زدن و فریاد زدن و نعره برآوردن بیابم. دوست دارم پیرهنم را بدرم، اشک بریزم و اشک بریزم و در تاریکی ها گم شوم. بدوم و بدوم تا آنجا که دیگر رمقی برایم باقی نماند. زمین بیفتم، اشک بریزم، گریه کنم، آه که چه دلتنگم و چه همه چیز خاکستری است. من آبی ها را سبزها را نارنجی ها را از زندگی ام محو کرده ام. رنگ های من مرده اند. مثل تابلوهایم رنگ های من خشک شده اند. قلم موهایم موهایشان را از دست داده اند، لخت شده اند. راهی برای فرار نیست. کثافت تمام وجودم را گرفته در آینه وجودم می بینم که صفر شده ام. آه پاییز آمده است و درخت ها عریانند و هوا رو به سرد شدن می رود. دوره گردی در خیابان اموالش را حراج کرده است. کودکان در کوچه بازی می کنند و هیچ کس سوار اسب سفید نمی آید که من را ببرد به سرزمین آرزوها، پرنده های مهاجر کوچ می کنند و بی قرارند و من از کوچ پاییزی شان فقط بی قراری را به ارث برده ام. بزرگ شده ام بیست و دوسال سن دارم. دیروز کشف وحشتناکی داشتم، دیروز فهمیدم تمام این روزها،  این من بودم که "تن"  می خواستم و این  او  بود که "جان ".  خدایا تو را هم دوست ندارم این تقدیری بود که تو پیش پایم گذاردی. من از خودم  بیزار شدم  و به او گفتم "نه" و این مجازاتی بود که برای خود تعیین کردم و من آینده را نمی بینم و با فردا بیگانه ام. تو که بودی که در زندگیم درخشیدی و رفتی. صبح می شود! و من صبح های بسیاری خواهم دید، می دانم ولی دیگر چیزی نمی دانم. 
چرا به تو گفتم: نه؟ چرا خواستم فقط رویای تو باشم در حالی که نمی خواستم؟
 امشب نمی توانم فکر کنم که زن دیگری را درآغوش بگیری. امشب نه لااقل نامرد،  امشب نه.


جمعه 20 آذر ماه 71
آدینه است و من در خانه تنها و دیگر هیچ!

دوشنبه 23 آذرماه 71
به هر ترتیبی که هست شرکت را می آیم، چیزی نباید مانع کار کردن من شود. آقای میم ازدواج کرد و او هم از شنبه سرکار آمده. انگار برای او هم چیزی عوض نشده اصلا برای او مجردی یا متاهلی تغییر شگفت انگیزی در زندگی بوجود نمی آورد. به جز آن که الان دیگر کاملا شکل و شمایل مدیر کل ها را گرفته و به محض این که وارد شرکت می شود راست می رود توی اطاقش و بین راه با صدای بلند بدون آن که به چپ و راست نگاه کند بلند بلند دستور می دهد.
چند روز است توی هیچ اطاقی سرک نمی کشد و سلام و علیک و شوخی و خنده هم تعطیل.
اینطور بداخلاق که شده است بیشتر دلم می گیرد.
به هرحال من در حال تحمل کردن هستم. من از اول هم دلم برای ازدواج با او نمی لرزید و فقط دلم یک فرصت معجزه آسا برای تجربه عاشقانه با او می خواست  و حالا که این اتفاق نیفتاده است من به ناچار باید چند سال دیگر این گوهر عفتم را حفظ کنم. اگرچه در برنامه ام نیست که وقتی در سنین پیردختری رسیدم از این که توانسته ام ناموسم را از گزند حوادث مصون نگاه دارم به خود ببالم.
این اتفاق باید برای من بیفتد، چه با ازدواج، چه بی ازدواج دکتر گفته است برای سلامتی ام خوب است من چه کنم؟


جمعه 27 آذرماه 71
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پراوج،
خیلی چیزها برای نوشتن داشتم که در این مدت حال نوشتنش را نداشتم. تنها مورد خوب نامزدی شهین  است که آخرش بعد از چند بار عوض شدن تاریخ،  دیروز خیلی مفصل و عالی برگزار شد. هر چند وسوسه رخت خواب پهن شده خنک چیز دیگری است....
پنج شنبه نامزدیش بود، خیلی مفصل و آنچنانی، صبح از خانه راه افتادیم به مقصد قزوین، با ابوطیاره خودمان، جیپ بابا، در آن نم نم باران و ماشینی که از نفوذ باران در امان نبود. بابا و مامان و ما دخترها  بارو بندیلمان را بستیم و راه افتادم و درراه یک لحظه ساکت نبودیم مدام خواندیم و خواندیم. از زمزمه های من شروع شد و با مدح علی و آن شعر قدیمی " علی گویم، علی جویم" که وقتی اصفهان بودیم بابا همیشه نوارش را داشت و ما همیشه ناچار به شنیدنش بودیم ادامه پیدا کرد. تا شعرهای عاشقانه کردی که تهمینه بلد بود و ترانه های لس آنجلسی منیژه و ترانه های قدیمی و نوستالژیک مامان مرضیه و  پوران و دلکش ... همه به شور و حال آمده بودیم. ماشین روی هوا بود. این بود که مهرشهر تا قزوین با آن جیپ درب و داغان و سرعت لاک پشتی به سرعت نور گذشت، مدام هم دهنمان جنبید، مامان آن قدر خوراکی آورده بود که خوب از خودمان پذیرایی کردیم. سفرخوبی بود.به قزوین که رسیدیم یک راست به سراغ گل فروشی سیاوش رفتیم. برای نامزدی شهین سبد گل درست می کرد. یک تاج گل هم  گرفتیم و بردیم مقبره خانوادگی برای تجلیل از ارواح بلند مرتبه و عالی مقام پدربزرگ و مادربزرگ و اجداد مادری. بعد از کلی گپ و گفت با ارواح بزرگوار، بلاخره  دل کندیم و رفتیم مغازه آقا محمود، منیژه از فرصت استفاده کرد و یک شیشه لاک خرید. اگرچه دلش می خواست شورت و کرست هم بخرد که خجالت کشید چون فروشنده زن مغازه نبود. با محمود راهی خانه شان شدیم. فقط نگار و نگین بودند سلامی و علیکی و نشستن و خستگی در کردن سودابه و نریمان هم کم کم از راه رسیدند و برنامه نهار روبراه شد. بعد از نهاربه اصرار بچه ها نگارو نگین را حمام بردم ( این را فهمیده ام که دختر بچه ها عاشق حمام رفتن با عمه ها و خاله های جوانترشان هستند، لابد به اندام آنها نگاه می کنند و از این که روزی آن قدر بزرگ می شوند خوششان می آید توی حمام کلی با بچه ها کف بازی کردم خیلی چسبید برای هم ریش و سبیل کفی و تاج و گردنبند و گوشواره ساختیم) سودابه طفلک همه ما را خوشگل کرد. با آن شکم قلمبه، به هن و هن افتاده بود اما هر طور بود تمام شد. آخرش هم بچه چهارم افتاد گردن من! سودابه گفت: به خدا به خاطر تو این بچه را سقط نکردم. با خدا شرط کردم که تو دانشگاه قبول شوی و من هم این بچه را نگه دارم.
من با شرمندگی شکم قلمبه را بغل کردم و گفتم: وای این جوجو جایزه دانشگاه قبول شدن من است؟  پس اسمش را بگذار نادر، چنین اعجوبه ای که نذر دانشگاه رفتن خاله باشد باید از نوادر روزگار شود.
نگران شدم، اگر قبول نشوم چه؟ نادر روی دستمان می ماند. من امسال حتی برای کنکور سال جدید هم ثبت نام نکرده ام، آن قدر که مطمئن بودم همین رشته نیمه متمرکز چند مرحله ای جان درآور را قبول می شوم.

شنبه 28 آذرماه 71
آه من سرد و افسرده است بوی عاشقی نمی دهد. هوسناک بود رویاهایم، پشت دروازه چشمهایم اشک راه خروج می خواهد اما نمی یابد. راهش نمی دهم. نمی خواهم که دیگر اشک بریزم.

سه شنبه 1 دی، 27 جمادی الثانی، 22 دسامبر
دیروز مهمانی داشتیم، شیما و حامد، شهین و صادق، خاله عطیه و شوهرش، خاله عاطفه و خاله عفت، زن دایی هایده و کامران و آخر شب هم سهراب و نازنین و نیکی به خانه مان آمدند، شب چله بود و البته تولد من، دیگر 22 ساله شدم. چقدربزرگ شده ام؟ چند سال دیگر باید زنده بمانم؟ و چگونه؟ چه اندوخته ام؟ چه خواهم کرد؟ و مراحل تکامل را در چه جهتی صعودی یا نزولی طی خواهم کرد؟ کاری به کار نیاکان ندارم منِ من، خودِ من چه بوده ام؟ چه خواهم بود؟ آیا کسی به من افتخار خواهد کرد؟ آیا تاثیر مثبتی در جهان هستی خواهم گذاشت؟ آیا روح کسی را متلاطم خواهم کرد؟  این من، این من پر طنین و پر قدرت چقدر حجم دارد مگر، چه دنیایی را گرفته است مگر که اینچنین احساس وحشت می کند از زندگی؟

نوروزی دیگر

پول خوشبختی نمی می آورد

 غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه  خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...