۱۰ آذر ۱۳۹۱

شب جمعه

امروز با آقای خانه دعوا کردیم.
همان اول صبح که چشم هایمان را مالیدیم و از خواب دوشین بلند شدیم، بنای ناسازگاری با همدیگر را گذاشتیم.
باید حدس می زدم که صبح این الم شنگه را خواهیم داشت.
شب قبل من حتی حاضر نشده بودم چهار انگشت از موضع خودم جلوتر بروم.
 فاصله ی ما درتخت خواب 5 وجب و چهار انگشت بود.
و آقای خانه برای نزدیک کردن این فاصله به قدر کفایت تلاش کرده بود.
اما من،‌ موضع خودم را می خواستم،‌
موضع لب تخت خوابی!
که اگر یک غلت کوچک بزنی، 43 سانت می افتی پایین و دست و پایت اوخ می شود. 
خلاصه با آن همه استاتوس مجردهای فیس بوکی که  روی شب جمعه مانور می دهند. 
شب جمعه  را گوزمالش کردم رفت پی کارش.
صبح جمعه را باید حدس می زدم که "با شما" نباشد. "بی شما" باشد.
آقای خانه شال و کلاه کرد رفت گاوداری به مرغ ها سر بزند!
من ماندم توی خانه، خانه داری کردم و  یک کمی هم غصه خوردم.
یک کمی هم پایان نامه اصلاح کردم و یک کمی هم چای خوردم و لواشک سق زدم و کشک جویدم و به بیزقولک دیکته گفتم.

۱۱ شهریور ۱۳۹۱

آخرین دست نوشته

مشغول نوشتن هستم، چیزهایی می نویسم که خودم خیال می کنم روزگاری از بهم چسباندنشان رمانی حاصل می شود. روزهای اول نوشتن تلاش خودم را در فیس بوک منعکس می کردم. آن قدر هیجان داشتم که دنبال یک ویراستار رایگان! می گشتم تا دوستانه غلط هایم را بگیرد و مشفقانه  من را از حاشیه بیرون بکشد. و دنبال پیدا کردن زبانی که بتواند قسمتی از من را به نمایش بگذارد. "همان دل مشغولی همیشگی در دوپهلو حرف زدن و هفت دنده بازی. چیزی بگویم که معلوم نشود خنده دار است یا گریه دار! اما امیدواری  را نتوان از آن حذف کرد."  بعد فکر کردم نمی توانم این دست نوشته ها را در فیس بوک به نمایش بگذارم. قرار نیست کسانی که آمده اند زنی با یک شوهر و دو دختر را بخوانند چشمشان به غرایب زندگی یک محکوم زندانی بیفتد. این است که نوشتن در فیس بوک را هم محدود کرده ام. نمی توانم وقتی قرار است تمرکزم روی یک موضوع باشد هم وبلاگ بنویسم و هم در فیس بوک زندگی ام را به اشتراک بگذارم. راستش را بخواهید وقتی قرار است یک زندانی باشم. حتماً باید مثل یک زندانی فکر  کنم تا بتوانم چیزی برای نوشتن داشته باشم.
یکی از آخرین دست نوشته هایم را این جا می گذارم و برای مدتی چراغ وبلاگ را خاموش می کنم، امیدوارم روزی دست پری برای بازگشتن داشته باشم.دوست دار همیشگی اتان" خارخاسک هفت دنده"

"كم كم و از روي همين داده ها  بسياري از زنداني ها دريافتند كه مدتهاست از زمان محكوميتشان گذشته است اما جوش خوردن با شرايط زندان و دل بستگي به مايملكي كه آن تو براي خودشان دست و پا كرده بودند،  از جعبه چوبي مخصوص گذاشتن فندك و سيگارو حتي حشرات خشك شده  گرفته تا كلكسيون كبريتها و نخ هاي رنگي ملحفه هاي مستعمل و مجموعه قاشق چنگال هاي حلبي و  دل بستگی به نقاشي هاي مخفيانه غير اخلاقي  كه روي بعضي ديوارهاي مخفي و كور زندان كشيده بودند تارفاقت برادرانه و غير برادرانه اي!  كه با زنداني هاي ديگر پيدا كرده بودن مانع از يادآوري اين حقيقت شده بود كه دوران محكوميتشان به سرآمده است.  اگرچه اين موضوع براي زنداني هاي قديمي تر چندان برانگيزاننده نبود و آنها به روال قبل عادت هايشان را ادامه مي دادند  اما باعث شد  زنداني هاي جوان تر دچار شبهه اي ويران كننده شوند . بنابراين هر روز از صبح سحر صف طويلي از محكومين تازه به زندان افتاده جلوي سلول مجيد ايجاد مي شد تا زنداني هاي تازه كار  بدانند دقيقا در همان روز و همان ساعت چند دقيقه و چند ثانيه ديگر از محكوميتشان باقي مانده است. بهم خوردن نظم زنداني كه به بي انظباطي در تمام زندانهاي كشور معروف شده بود باعث شد عاقبت ميان زنداني هاي قديمي تر با زنداني هاي جديد تر و در نهايت ميان زندانبانان و زنداني ها درگيري هاي حادي بوجود بيايد. در تمام اين مدت مجيد مثل هميشه به شمارش ادامه مي داد. شمردن تعداد چك هايي كه دو طرف به صورت هم نواختند و لگدهايي كه ميانشان رد و بدل شد و پياله ها و قابلمه ها و بشقاب هايي كه به طرف هم پرت شد. تقسيم كردن همه ي اين اعداد بر هفت  و ضرب كردن آن ها درعدد مجهولي كه خودش هم نمي دانست چه مي تواند باشد.  شمردن تعداد افرادي كه به سلول انفرادي فرستاده شدند يا نگهباناني كه به بخش اضافه شدند،‌ شمردن تعداد هشدارهايي كه از بلند گوهاي زندان پخش مي شد و تعداد روزهايي كه همه ي زندانيان روي هم از هواخوردن در  فضاي باز زندان محروم شده بودند و تعداد فوحش هاي خواهر و مادري كه زنداني ها به زندان بانان داده بودند از فوحش هايي كه با فرياد بلند گفته بودند و در نتيجه با تنبيهه بدني شديد و انفرادي و افزايش محكوميت جديد همراه بود. تا آنهايي كه بين خودشان گفته بودند و حواله كرده بودند نثار قرباني، عمادي، يزداني  نگهبانان خشن زندان و حتي آنهايي كه زير لب گفته بودند و مجيد با لب خواني آمارشان را گرفته بود و يا حتي  آنهايي كه توي دلشان گفته بودند و مجيد از حالت چهره و نگاه دركشان كرده بود،‌ همه را شمرد و همه ي اين شمردن ها را در سكوت انجام داد."

۲۲ مرداد ۱۳۹۱

=============================

به دلیل هم دردی با هم وطنان زلزله زده ی مصیبت دیده ام در آذربایجان شرقی تا اطلاع ثانوی  چیزی نمی نویسم.
شاید بهتر باشد بروم ببینم در حد توان چه کمکی می توانم به چشم و چراغ ایران برسانم.

۲۱ مرداد ۱۳۹۱

سرزمین مقدس

عاقبت ما گاوها را فروختیم، مناخیم را و ارسلان را و سایرین را همه را با هم فروختیم . مناخیم را همسایه امان  خریده است و من هنوز می توانم او را ببینم تنها دل خوشی  ام  در به اصطلاح گاو داری امان بود.
ضرر می دادیم همه اش یارانه ها را که برداشتند شرایط ما عوض شد لنگ غذای گاو و نگهداری و بیماری اشان شده بودیم. پول کارگرها را نمی توانستیم بدهیم و این ها همه گرفتار بودند و پول می خواستند .
 آقای خانه هم که گاو دار حرفه ای نبود خیلی خیلی زور می زد می توانست چهار تا مرغ و خروس عوضی را با دو سه تا غاز وراج در کنار یک سگ دله  و دو گربه ی دزد  نگهداری کند.  از طرفی می خواستیم خانه بهتری داشته باشیم. خانه بزرگتری می خواستیم که هر کدام در آن یک اطاق داشته باشیم. 
هیچ بهتان گفته بودم که در خانه جدید من یک اطاق کار برای خودم دارم؟ قصدم این بود که در این اطاق بنشینم و اولین کتاب زندگی ام را بنویسم تا به این وسیله دینم را به سرزمینی که در آن زندگی می کنم ادا کرده باشم.
چه می دانم ؟ شاید هم  راحت تر این بود  به جای این همه بگیر و ببند و به جای این همه  قرض و قوله  در همان خانه قدیمی می ماندم و به زلمبو زیمبوی اطاق خواب اضافه می کردم،  تا با تحریک احساسات نافرجام و زاد و ولد دیر هنگام،  جور دیگری به سرزمین  خود ادای دین کنم.
 اصلا برای چه باید ناراحت باشیم، ما که ضرر نداده ایم.  چند گاو داشتیم و یک گاو داری. گاو ها را دادیم رفت. اما گاو داری هنوز برایمان مانده است. گاو داری را هم سه برادر شوهر دیگرم و آقای خانه،  با کلاه گذاشتن سر جاری یهودی ام و از مال خالص او خریداری کرده بودند با این وعده و وعید،  که  این بهانه ای می شود  برای مابقی اسراییلی ها که تکه تکه کنار این گاو داری زمین بخرند و یواش یواش از فلسطین بکشند بیرون، بیایند همین ایران خودمان،  یله کنند تا  غایله ها بخوابد. تا دیگر شاخ و شانه کشی بین ایران و اسراییل هم تمام شود. و دنیا در امن و امان بماند.
 آن زن ساده ی کم ادعای صلح دوست هم خام شد. جیرینگی پولش را داد به این ها، این ها رفتند چند قواره زمین گرفتند بین خودشان قسمتش کردند بدون آن که نامی از آن بدبخت در هیچ کدام از اسناد آمده باشد.
بعد هم که گفتیم چرا این کار را کردید؟  گفتند: حقش بوده تلافی بقیه اسراییلی ها را سر این در‌آوردیم! اصلا می دانید این اسراییلی های نامرد چه بلایی سر فلسطینی ها آورده اند؟ اصلا می دانید این ها در جنگ جهانی دوم خودشان زمینه کشتار خودشان را فراهم کردند.  تا با مظلوم نمایی برای خودشان سرزمین مقدس جور کنند؟ اصلا می دانید این ها چه بلایی سر موسای مظلوم آوردند؟ هی بهانه گیری کردند، رنگ عوض کردند، دبه درآوردند. زیرش زدند،  آخرش هم  گوساله پرستی راه انداختند. 
اصلا می دانید موسا از دست این قوم چه کشیده است؟ چه خون دلی خورده است؟ 
 بعد هم دلشان برای موسا سوخت و چند قطره اشک ریختند و نتیجه گرفتند که کارشان خوب بوده است و چه بهتر که جبهه ی جنگ با اسراییل در همه ی جوانب گسترده باشد.  این طور همه می توانند ابتکار عمل بیشتری داشته باشند و هر طور دلشان می خواهد با اسراییل مبارزه کنند.
حالا ما،  اما هنوز مرغ داری امان را داریم مرغ های زینتی و ارگانیک پرورش می دهیم. این به معنی آن است که ما لنگ تخم مرغ و گوشت مرغ و این ها نیستیم.  یعنی اشکنه بی اشکنه ! 
ولی گاوها را نداریم و مناخیم دیگر مال ما نیست. مال همسایه امان است.
اصلا چه بهتر که رفته است من داشتم عاشقش می شدم و آقای خانه آرام آرام متوجه شد بود که این گاو بخش عمده ای از  قلب مرا به خودش اختصاص داده است. و کم کم به این نتیجه رسیده بود که این گاو را باید بکشیم تا درس عبرتی برای بقیه ی گاوها باشد.

۱۸ مرداد ۱۳۹۱

یک ایران است و دیگر هیچ


وضعیت اقتصادی دارد روز به روز خرابتر می شود. قسط های ماهانه را که بپردازیم ته جیبمان فقط این می ماند که بخوریم و بیاشامیم و اسراف نکنیم. دخترها اما این چیزها توی کتشان نمی رود، حالا که خانه بزرگتر دارند و هر کدامشان صاحب یک اطاق شده اند. درد و بلایشان بخورد توی سرم گنده دماغ شده اند،  کلاسشان رفته است بالا. مدام برای تغییر کاغذ دیواری اطاق و خرید گوشی گلکسی و خرید تبلت و ست کامل باربی و کفش آن جوری و لباس این جوری در فشار هستم.
آقای خانه هم دستش به خرید کم نمی رود، توی خانه سیب و زردآلو داریم اما ایشان  باز هم بار می زنند از دستم بو! و خربزه و هندوانه چند تا چند تا می خرند و می آورند. شب است و من کشک بادمجان درست کرده ام و با دلواپسی دارم حساب و کتاب های خانه را راست و ریست می کنم،   ببینم تا ته برج چقدر برایمان می ماند، دخترها اما دغدغه همبرگر دارند.
می گویند: کشک بادمجان بخور نیستند آقای خانه با چشم و ابرو اشاره می کنند که یک امشب را به بچه ها همبرگر بدهیم مگر چه می شود؟ چرا باید به این ها فشار بیاید. من برج زهره مار می شوم ور اصفهانی ام وادارم می کند که مدام این طرف و آن طرف پول قایم کنم و برای خورد و خوراک قوانین سخت گیرانه تری پیاده کنم .
 نمی شود که الان همین الان نهار بخوری و همین الان هنوز بشقاب ها را جمع نکرده ایم چیپس و ماست و موسیر بیاوری و همین الان که چیپس و ماست و موسیر را هنوز تمام نکرده ای شیر و بیسکویت بزنی به رگ،  خوب می ترکی بچه !
به دخترها گفته ام دندان روی جگر بگذارند و بهشان قول داده ام که می توانند برای خرید چیزهایی که دوست دارند روی فروش بچه های ایران سرمایه گذاری کنند.
ایران دوباره باردار است، این بار هم از جفت زیبای سفید پرشین اصیل با پدر و مادری که پیش ترباردارش کرده بود بچه دار شده است. بهشان گفته ام درآمد فروش نفری یک بچه گربه را به شما می دهم!  به شرط آن که دست از سر من بردارید. این طور تا بچه گربه ها به دنیا بیایند یعنی دو ماه دیگر این ها از ایران خوب نگهداری می کنند وکاری به کار من ندارند دوماه دیگر هم باید صبر کنند تا بچه ها بزرگ شوند و آماده فروش با این حساب من 4 ماه خرید توقعات اینها را عقب انداخته ام.
مدام باخودم فکر می کنم اگر ما سه بچه یا چهار بچه داشتیم،  بیزبیز و بیزقولک آقازاده های خانه بودند چون همه ی منابع درآمدی را یک تنه چپو می کردند و ازآنجا که ایران نمی تواند در هر شکم بیش از چهار بچه به دنیا بیاورد و سهم گربه نر را هم باید در نظر بگیریم بنابراین به شکل نابرابری سهم کوچک ترها کم تر و شاید ناپدید می شد.
خوب طبیعی است مگر ایران چقدر می تواند برایمان بزاید منابع لایزال و تمام نشدنی که ندارد؟ یک رحم دارد و یک مقداری تخمک و دیگر هیچ،  هر چقدر تعداد بچه ها را بیشتر کنیم سهمشان بیشتر نمی شود،  فقرشان و بغضشان و نفرتشان از فاصله طبقاتی و نابرابری منابعی که در اختیارشان قرار می گیرد بیشتر می شود. چون ایران است و یک رحم و یک مقداری تخمک و دیگر هیچ.


۱۵ مرداد ۱۳۹۱

چشم امید من به شما مجردهاست

همه ی کارها را که نباید ما بکنیم! همه بارها را که نباید ما به تنهایی به دوش بکشیم. تو را به خدا شما هم یک دستی بجنبانید؛ یک جنمی از خودتان نشان بدهید. هی نشستن پشت اینترنت و فیس بوک بازی و چت بازی و بازی بازی و اینها که کار نمی شود. شما باید خودتان را برای تولید مثل برای زاد و ولد آماده کنید.نگذارید فشار روی ما آن قدر زیاد بشود که نسل جزغاله ما نسل سوخته شما را هم دل بسوزاند!
همین خود ما، آقای خانه هیچ جوره زیر بار بچه دار شدن نمی رفت، تازه خانه هم داشتیم، کار هم داشتیم، سرزنده هم بودیم. خدا شاهد است وقتی من خبر اولین بارداری ام را به ایشان دادم، زد زیرش، گفت: تو مرا گول زده ای، تو مرا خام کرده ای، ما قرار نبود بچه دار بشویم. من خیالم راحت بود که تو بچه دار بشو نیستی، آخر من رفته بودم دکتر، خانم دکتر ناقلا گفته بود، شما نباید جلوگیری و اینها بکنید وضع هورمون هایتان خیلی خراب است یک شش ماهی دارو مصرف کنید بیایید، اگر بچه دار نشدید من برایتان درمان های موثر تری هم دارم. حالا من برای چه رفته بودم دکتر؟ من خیلی جوش می زدم و صورتم داغان شده بود. رفته بودم یک چیزی بدهند بمالم روی جوش ها تا بلکه وضع پوستم بهتر شود. خلاصه خانم دکتر بود دیگر به فکرش رسیده بود که ما ممکن است برای ابد الدهر اجاقمان کور باشد. به من مشاوره داد که جلوگیری را بی خیال شو! نترس تو بچه دار بشو نیستی، ما هم بی خیال شدیم. و بعد همان روز اول بی خیال شدن بیزبیز را خدا به ما داد. و این طوری شد که نه تنها جوش ها نرفتند تو بلکه شکمم هم آمد بیرون.
یعنی خدا شاهد است واقعاً ما هیچ کدام فکر بچه دار شدن نبودیم ها. بچه اولمان را که خدا به ما داد گفتیم : رفاه داریم که داریم، خانه داریم که داریم ، کار داریم که داریم ، یک بچه هم داریم دیگر خلاص، کافی است. گاهی  که حتی من به شوخی به آقای خانه می گفتم: بیا یک بچه دیگر هم داشته باشیم، کاردش می زدیم خونش در نمی آمد. می گفت: بس است دیگر ، خجالت بکش زن! اگر یک بار دیگر بخواهی حرف بچه دوم و اینها را بزنی دیگر نه من نه تو. و من خوشم می آمد که ایشان را چزانده ام. اما از بخت بد جوش ها دوباره به سراغ من آمدند. من به فکرم رسید یک بار دیگر بروم دکتر و این بار چون تجربه بار اول را داشتم  بی خیال درمان هورمونی شدم و گفتم : این بار دیگر می زنم به هدف و می روم پیش دکتر پوست و مو، خلاصه این بار هم دکتر تا مرا دید. گفت: شما ازدواج کرده اید؟ گفتم : بله، گفت : لامصب جوش هایتان مثل جوش های دوران بلوغ می ماند. آکنه است و این ها. روابط تان با همسرتان چطور است؟ من هم گفتم : بد نیست ما در کنار هم زندگی خوش و خوبی داریم و البته اشاره هم کردم یک بچه هم داریم و همین یک بچه هم کافی است! اما دکتر کار خودش را کرد. گفت: من به شما لوسیونی چیزی می دهم بمالید روی جوش ها، اما معمولا بچه دار شدن و تغییرات هورمونی دوران بارداری برای درمان این قبیل جوش ها معجزه می کند. و این طور شد که ما پیچاندیم و بچه دوم را هم خدا به ما داد.
حالا به شکر پروردگار از زمانی که بیزقولک به دنیا آمده جوش ها رفته اند تو،  البته بعضی وقت ها تک و توک چیزهایی روی کت و کول من  پیدا می شوند که سرگرمی بیزبیز است،  دوست دارد اینها را بترکاند و من هم قصد ندارم این خوشی های کوچک را از او بگیرم. 
 این  است که وقتی من می گویم تو را به خدا شما به داد ما برسید جدی است، از ته دل است . این ها خواب هایی برای ما دیده اند. بابا این بی مروت ها وقتی می گویند: چند فرزندی، و بچه سوم و چهارم را هم بزنید بیاورید،  از هیچ چیز نترسید اصلا ما انقلاب نکردیم که رفاه داشته باشیم. روی سخنشان با شما بچه ندارها که نیست روی سخنشان مستقیماً با ما دو سه بچه دار هاست . این ها اصولا ً دیگر امیدشان به شما مجردها را از دست داده اند. شما که نشاط جوانی دارید، جوش دارید، هنوز ازدواج نکرده اید برایشان جز دردسر چیز دیگری ندارید. این ها در واقع  به ما بچه دارها می گویند: باید تعداد بچه اتان را زیاد کنید. خوب هم فهمیده اند که دیدن این همه سایت های رنگا رنگ آن چنانی ! نتوانسته است گره ای از کار فرو بسته زاد و ولد شما  بگشاید. معلومشان شده است که باید تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها داشته باشید چون وقتی تفکیک جنسیتی نبودید خودتان را آن جوری که باید نشان می دادید،‌ندادید نزدید بترکانید،‌ آمار زاد و ولدتان را یهو بالا ببرید!
یا وقتی می گویند: مردها باید چند همسری اختیار کنند، و تعدد زوجات را مطرح می کنند. معلوم است که منظورشان مجردهای بی زن نباید باشد. روی سخنشان با مردهایی است که یک زن دارند و قرار است طبق برنامه یکی دو زن دیگر هم بگیرند. تا بلکه به عنوان سوژه در تلویزیون هم ازشان تقدیر بشود.
حالا من کاری ندارم که طبق همین آمار که می گوید: آمار زاد و ولد پایین آمده، مطرح شده که تعداد زن ها برخلاف ادعاهای قبلی و شواهد موجود به نسبت مردها کمتر است! و اگر تعدد زوجات بشود و یک مرد قرار باشد با دو یا سه زن نکاح بکند بعد حساب آن مردهایی که مجرد مانده اند و احتمالا سهمشان از زندگی مشترک به کام آن مردهای دو سه زن رفته است،  چه می شود. این ها حتما تئوری های  کارشناسی حساب شده ای بوده که اینها در موردشان فکر کرده اند و از دهان این و آن نماینده مجلس، یا رجل مملکت می شنویم و اصلا مربوط نمی شود به این که باد از کدام طرف آمده و این نمایندگان شریف و رجل از آن ها شریف تر شب چقدر اشکنه خورده اند که صبح بادش را از همان طرف در داده اند.
خلاصه دوستان برخلاف اینها چشم امید من به شما مجردهاست من از خودمان خبر دارم دیگر دودی از کنده ی پوسیده  ما بلند نمی شود. 
من اصلا با این ها کاری ندارم من از شما استدعا دارم : شما که جوان تر هستید و دستی به آتش دارید. بیاید یک آتش بازی حسابی راه بیاندازید و بی خیال رفاه و خانه و کار و اینها بشوید ، بخش زادو ولدتان را زیاد کنید. دهن اینها را ببندید، من به خدا دیگر نه صورتم جوش می زند و نه دیگر آقای خانه امان چنان  آقایی است که تعدد زوجات در توانش باشد.  چشم امیدمان به شماست که ببینیم چه می کنید و چطور می توانید این فشار مضاعف را از سر شانه های ناتوان ما بردارید.

۹ مرداد ۱۳۹۱

زنده بدم مرده شدم

حقوق بازنشستگی پدر مرحومم را که مادرم دریافت می کرد نزدیک به یک سال است قطع کرده اند.
حاصل پیگیری های ما این شده است که بگویند. تازه فهمیده ایم پدر شما هنوز نمرده است! و سند و مدرکی از مرگش موجود نیست!
باز هم پیگیر می شویم معلوم می شود ثبت احوال قزوین که مسئول ابطال شناسنامه پدرم بوده باید وفات پدرم را  به ثبت احوال تهران گزارش می کرده  است( چون پدرم تهرانی بوده) ولی این کار را نکرده ،  بنابراین هنوز بطور قانونی پدرم نمرده است.
باز هم پیگیری می کنیم معلوم می شود مثل مادر من چه بسیار.
حتی نمونه ای وجود دارد که  بازنشسته ای نمرده است اما گفته اند مرده و حقوقش را قطع کرده اند تا مدارک قانونی مردنش را بیاورد.
مادرم دست به دامان همه شده است؛ اما دوندگی ها بی فایده است.
من را که می بیند چاره از من می جوید، می گوید: مامان جان بیا یک نامه نگاری اینترنتی بکن برای آقای خامنه ای برای آقای رییس جمهور برای رییس قوه قضاییه برای رییس مجلس برای نماینده قزوین برای امام جمعه تهران برای رییس دیوان عدالت اداری برای رییس وزارت خانه ی مدیر کل جناب آقای مستطاب محترم برادر ارجمند ... بگو من به این پول احتیاج دارم، من یک زن بیوه هستم، خرج دارم، مریضی دارم، عروس دارم، داماد دارم، من چیز زیادی نمی خواهم، حقوق شوهر مرحومم را می خواهم، حقوق شوهر مرحوم من مگر چقدر است؟ ماهیانه ششصد هزارتومان است! این مرد را زمان شاه درجه هایش را گرفته اند، از ارتش اخراجش کرده اند، آزادی خواه بوده است،  آنقدر مغرور بوده که بعد از انقلاب نرفته گدایی درجه  بکند. او به همین قدر حقوق راضی بود. حالا همین را هم از من دریغ کرده اند...
من غصه نمی خورم، و گریه نمی کنم، مثل مادر من چه بسیار، دیگر دوران غصه خوردن بخاطر خلخال پای زن یهودی و حقوق پایمان شده زن بیوه مسلمان شیعه، شکم گرسنه ی چه بسیار کودک فقیر خیابانی، کشتارمردمان در سوریه و میانمار و عراق و افغانستان و دور و نزدیک نیست.
دیگر دوران غصه خوردن بخاطر مرگ انسایت است.

۸ مرداد ۱۳۹۱

گر آمدنم به من بدی....

گر  آمدنم     به    من    بُدی    نامدمی
ور  نيز  شدن   به  من بُدی کی شدمی؟
به زان  نبدی  که   اندرين  دير خراب
نه   آمدمی  ،   نه  شدمی  ،   نه  بدمی

۱ مرداد ۱۳۹۱

یا رب تو جمال آن مه مهر انگیز

در پست  گذشته  ام ، " کج دار و مریز " به معنای کج نگهدار ولی نریز ! را نوشته ام " کج دار و مریض".
چرایش را خودم نمی دانم؟ از بی سوادی است؟ از مرض است؟ حواس پرتی است  یا بی حالی است؟
عده ای از دوستان آمده اند اشتباه را متذکر شده اند.
یکی از خوانندگان وبلاگ نیز برایم کامنت گذاشته است:
یارب توجمال آن مه مهرانگیز
آراسته‌ای به سنبل عنبربیز
پس حکم همی کنی که در وی منگر
این حکم چنان بود که کج دار و مریز

این دو بیت را که می خوانم آنقدر ذوق می کنم که  نمی دانم از آن چه  "بد"  نوشته ام باید شاد باشم یا غمگین!

۳۱ تیر ۱۳۹۱

وقتی آنها همه خوابند

برای سر کار گذاشتن دخترها در تابستان گرم و طولانی، دست و بالم برای فرستادنشان  به کلاس های رنگ و وارنگ،  تنگ است.
  مشکلات خرید خانه و گرانی و قرض و قوله و این حرفها دیگر!
همین که می توانم کج دار و مریض( مریز)  کلاس گیتارشان را هزینه کنم و کلاس زبان بیزبیز را نگذارم که نیمه کاره بماند، کاری کرده ام کارستان.
یک کار دیگر هم کرده ام  بیزقولک را مجبور کرده ام به حفظ کردن شاهنامه.  خاطرتان باشد پارسال رباعیات خیام را حفظ می کرد که به اندازه کافی با آنها نازید و پیش در و همسایه سربلندمان کرد. البته این را هم بگویم از آن جا که دیواری کوتاه تر از دیوار من و آقای خانه هیچ وقت پیدا نمی شود تا آنجا که شد با  فروش رباعی هایش ما را سر کیسه کرد.
بیزبیز هم  بر روال خلق و خویش که بیشتر متفکر است و آرام و تیزهوش نشانده ام به درست کردن پازل 2000 تکه. (حالا کاری ندارم که هنوز چهار روز نشده پازلش رو به اتمام است و من عزای پازل بعدی را گرفته ام که خلاصه خریدش کم از فرستادنش به کلاس تابستانه نیست)
امروز اما بیزقولک را جو نبرد رستم و دیو سپید گرفته است،
مدام می دود توی خانه و می خواند:
چو رخش اندر آمد بدان هفت کوه................................. بدان نره دیوان گشته گروه
به نزدیک آن غار و آن چه رسید................................ به گرد اندرش لشکر دیو دید

 و خلاصه ،  رخش را( ایران را) تازانده است به طرف غار دیو سپید( اطاق بیزبیز)، رخش هم دستپاچه پریده است روی میز او و پنجاه درصد پازل را بهم ریخته است.
من البته زیر پوستم شادمانی دویده است! درست کردن پازل دو روز دیگر هم بیشتر طول بکشد به نفع اقتصاد خانواده است.
بیزبیز با ناراحتی می آید و می غرد که بیزقولک دیوانه شده است.
و می گوید: مامان نمی توانستی به جای مجبور کردنش به حفظ کردن نبرد رستم و دیو سپید  وادارش کنی بیژن و منیژه را از بر کند.
می خندم و می گویم: مامان جان با از بر کردن بیژن و منیژه هم مشکلات جدیدی رخ می نمود.  آن وقت باید نگران بلوغ زود رس این نورسته ی ، بازیگوش کنجکاو می بودیم.
بیزبیز می گوید: پس فکری به حال ایران دوست داشتنی ات بکن ! هر چه رشته بودم پنبه کرد. باید دوباره به عقب برگردم و از نو شروع کنم.
می گویم: نازنینم مگر از ایران چیز دیگری انتظار داشتی؟  این رسم ایران است که بی ضرورت و بی وقت  وادارمان کند گاهی  به عقب باز گردیم و از نو شروع کنیم. اگر می خواهی کم نیاوری، نباید بگذاری یاس بر تو چیره شود. تکه ها را دوباره بچین، شبانه بچین، وقتی آنها همه خوابند بچین،  من هم روزی که کارت تمام شد قابش می کنم، به دیوار می چسبانمش تا همه بدانند تو در کامل کردن این تابلو از رو نرفته ای و تا آخر ایستاده ای.

۲۸ تیر ۱۳۹۱

زخم های تازه شیر اس ام اس باز

آقای خانه اس ام اس می زنند: اگر دیدید زنی دهانش را به اندازه یک اسب آبی باز کرده است ، تعجب نکنید در حال ریمل زدن است.
من بلا فاصله برایش پیامک می فرستم: اگر دیدید مردی چشمانش را به اندازه یک گاو گشاد کرده است شک نکنید در حال تماشای زنی است که ریمل می زند!
آقای خانه نیم ساعت بعد اس ام اس می زنند: اگر دیدید زنی اخمهایش را مثل یک خرس! در هم کرده نترسید حتماً در حال خواندن اس ام اس شوهرش است که برایش از اسب آبی نوشته است !
من به آقای خانه پیامک می فرستم: اگر دیدید مردی مثل یک گرگ زوزه می کشد وحشت نکنید حتما پیامک اسب آبی را دریافت کرده که نوشته است شام درست نکرده ام هشت تا کوبیده با سه سیخ گوجه بخر بیاور خانه!

آقای خانه اس ام اس می زنند: زن حسابی تو وضع جیب من رو نمی دونی؟ هی هر شب؛  هر شب می گی شام بخر بیار!

من برای آقای خانه پیامک می زنم: اگر دیدید مردی مثل یک شیر زخمی زخمهایش را می لیسد، شک نکنید که ناچار شده برای سیر کردن شکم بچه های گرسنه و رضایت اسب آبی با دست پر به خانه بیاید.

نوروزی دیگر

پول خوشبختی نمی می آورد

 غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه  خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...