۲۵ اسفند ۱۳۹۴

از شنبه 25 اردیبهشت تا 30 تیرماه 72


شنبه 25  اردیبهشت ماه 72
من آمده ام اینجا توی محوطه نشسته ام، کنفرانس اخلاق دارم و می خواهم مطالعه کنم. ساعت حدود9:15 است جز چند پسر و باغبان که مشغول چمن زنی است کسی اینجا نیست. آقای الهام سرکلاس تشریف دارند و در حال درس دادن جهان بینی. ووووا خدای من آقای دوست بابا، که هفته پیش می خواستم دفترش را کش بروم و بخوانم هم آمده توی حیاط. ( دفتر یادداشتش را روی صندلی توی کلاس خودشان جا گذاشته بود، متاسفانه تقریباً بو برد که من می خواهم دفترش را کش بروم. یعنی برداشته بودم و داشتم می خواندم. از همین روزنوشت های کوچک دانشگاهی و شعرواره هایی که  ظاهراً خودش گفته بود. خیلی جالب بود نشستم روی دسته صندلی و با علاقه چند صفحه خواندم، "آدم عاقل که دفتر خاطراتش را روی صندلی کلاس نمی گذارد نامحرم می آید می خواند،"  بعد هم که آمدم خیلی راحت دفتر را بگذارم توی کیفم که بروم خوابگاه با سر صبر بخوانم دیدم ایستاده دم در و دارد با تعجب من را نگاه می کند. خیلی معمولی دفتر را گذاشتم روی صندلی و گفتم: مال شماست؟ ای وای ببخشید فکر کردم دفتر خودمه. 
و بعد بدون معذرت خواهی راه افتادم و از کنارش رد شدم و رفتم بیرون. حالا بماند که تا قدمم را گذاشتم بیرون از کلاس  دو دستی زدم توی سرم! یعنی واقعاً گندش را من درآورده ام. (به خدا بعدش می خواستم دوباره دفترش را  برگردانم بگذارم سرجایش)
خلاصه الان توی حیاط است چند قدم آمد جلو به طرف من احساس کردم می خواهد حرفی بزند. اما من رویم را کردم آن طرف که یعنی تو را ندیده ام یا تمایلی به دیدنت ندارم.  دستگاه چمن زنی قرو قرو می کند و من اینجا نشسته ام، نسیم ملایمی می وزد که حال آدم را جا می آورد.
آفرید، آفرید، تو را چه می شود از کنفرانس که نمی ترسی،  ها؟
بوی غذای نامطبوع دانشکده می آید.
آخ آخ آخ آن پسر کوچلوی رشته باستان شناسی هم که مدام به  همه دخترها سلام می دهد توی حیاط است، الان می آید جلو برای سلام دادن.
این فرهنگ سلام دادن خیلی خنده دار است که بین ترم بالایی های آن رشته های بدون دختر جا افتاده به خدا بعضی وقتها روزی سه چهار بار باید فقط به یک نفر جواب سلام بدهیم. خیلی هم با مرام هستند به همه دخترها زشت و زیبا سلام می دهند. به هر حال سرم را انداختم پایین و مشغول مطالعه که یعنی دارم درس می خوانم.
پوووووف آمد سلام کرد و رفت.
حاشیه:
کنفرانسم را دادم. کنفرانس "اخلاق"  درباره کتاب (انسان و خدای دکتر چمران،)  یک کنفرانس همراه با خنده و شوخی و شیطنت، همه خوششان آمده بود. البته اولش کمی مضطرب بودم و دست و پایم می لرزید ولی خیلی سریع خودم را پیدا کردم. آن تجربه های بازیگری عروسکی به نجاتم آمد. استاد آن قدر از من خوشش آمد که اسم و فامیلم را چند بار تکرار کرد و کلی هم مرا تشویق کرد.  و یک چیز دیگر، یکی از پسرهای رشته باستان شناسی آمده بود سرکلاس ما با یک ضبط کوچک وقتی کنفرانس می دادم صدایم را ضبط کرد، اول می خواستم نگذارم ولی بعدش گفتم عقده ای بازی است بگذار کارش را بکند. فکر می کردم این یک کار معمول است. هرچند قبلا ندیده بودم کسی صدای یک دانشجو را ضبط کند. اما بعد فرح گفت دیده که یارو وقتی رفته بیرون ضبط و نوار را داده به آن پسره دوست بابا! وای خدای من این آدم کنفرانس من را دیگر می خواهد چکارش کند؟ یعنی این قدر موضوع مهمی داشت؟
صبح وقتی سر کلاس استاد الهام  نبودم ظاهراً یک کتاب معرفی کرده اند برای خریدن و مطالعه کردن اسمش" شناخت جهان بینی و ایدیولوژی"!

سه شنبه 28 اردیبهشت ماه 72
در گروه داستان نویسی دانشکده عضو شده ام. مسئولش یک پسری است از بچه های مرمت بنا به نام جهان پیما. من  اسمش را گذاشته بودم " پری مو بلنده " و بیچاره همین رویش ماند. برای این که موهای خیلی بلند خرمایی روشن مواج دارد البته وضع نوک موهایش واقعاً افتضاح است به شدت موخوره گرفته و یکی هم نیست که به او مشورت دهد اینطور نازک شدن و شاخه شاخه شدن موها بخاطر همین موخوره است. اگر فقط چند سانت پایین موهایش را کوتاه کند و بعضی وقتها هم چربش کن خوب می شود. یکی دیگر از کله گنده های گروه داستان نویسی باز یک پسر دیگری است از بچه های مرمت بنا. به نام پرتوی که ظاهراً نسبت فامیلی با یک  کارگردان معروف دارد. ضمن این که خودش هم کاریکاتوریست مجله "گل آقا" است و برای همین ما هم اسم خودش را گذاشته ایم " گل آقا" شکل و قیافه خودش عیناً مثل کاریکاتور است. خلاصه امروز طلسم شکست و  فرصت شد با هم صحبت کنیم. خیلی دلم می خواست ببینم چطور پسری است و حد و حدود معلوماتش چطور است، دیدم؛  خیلی عالی است، خیلی خیلی خیلی سرش به تنش می ارزد. معلوماتش بی نظیر است. ولی الحق و الانصاف  که.....  پسرهای عاقل به درد همصحبتی نمی خورند. خیلی حرف می زنند،  ضمناً مدام می خواهند ثابت کنند که عاقل تر از چیزی هستند که واقعاً هستند.

چهارشنبه 29 اردیبهشت ماه 72
واااااای هامون گفت که فردا میم می آید شرکت، قرار است با همکاران آشنا بشود و با هم نهار بخوریم. ضمن این که با دست پر هم می آید با پیشنهاد یک پروژه ترک تشریفات عالی و پیش پرداخت بی نظیر، خدمت جدیدی است که به محض سهم دار شدن در شرکت انجام داده.
 یک هو بند دلم پاره شد. مانده ام چه کنم؟ نباید بترسم و جا بزنم. حالا که از آن شرکت زده ام بیرون و آمده ام اینجا باید شجاعت مواجه شدن با او را داشته باشم. اصلا فردا معلوم می شود که چقدر از دست من عصبانی است. من مدام لبخند می زنم و می چسبم به هامون، اینطوری خطر این که من را بگیرد و تکه پاره کند کمتر است.

پنج شنبه 30 اردیبهشت ماه 72
خیلی بی اهمیت، واقعاً برایش یک دختر کوچولوی بی اهمیت بودم، دختری که شاید لحظاتی در زندگیش درخشیده ام. مرا دید، حتی سلام کرد و سلام کردم. لبخند زدم و لبخند زد ولی خیلی عادی خیلی معمولی و بی اهمیت از من گذشت. نه این که چیز غیر طبیعی در رفتارش باشد. مثلا حرصش آمده باشد یا به نظر بیاید دارد تظاهر می کند. بطور کاملا معمولی من برایش بی اهمیت بودم. نمی خواهم بگویم که حق ندارد، کاملاً طبیعی است که من برایش مرده باشم. چقدر می تواند جلو بیاید و هی عقب رفتن من را تحمل کند؟ مگر من که هستم؟ چه چیز متفاوتی دارم؟ چقدر می تواند هیجان به خرج دهد و اشتیاق نشان دهد و هی فرار کردن من را تاب بیاورد؟ آن بار آخر واقعاً من را می خواست، اما من نتوانستم تحمل کنم. نمی دانم چطور می شود آدم هم عاشق کسی باشد و هم از او وحشت داشته باشد؟ وقتی می خواستم از او فرار کنم فکر اینجایش را هم کرده بودم. نمی شود میان ما چیزی باشد.
من می توانم با خیال تو لرزش های عشق را در سینه ام احساس کنم اما با خود تو! اصلا نمی شود. فقط این خیال توست که می تواند تو را برای من زیباتر کند. من این احساس نبودن در کنار تو را تحملش می کنم. این تلخی عشق نافرجام را مقدسش می دانم. اما نزدیک شدن به تو را هرگز تاب نمی آورم. تو مثل همان آتش هستی حتی کنار تو نشستن بال و پر مرا می سوزاند. تو مثل دریایی و من شنا نمی دانم در آغوش تو بودن مرا غرق می کند. من تو را مثل یک شوهر فردای روز عروسی نمی خواهم.
من سعی کردم تمام مدت لبخند بزنم و خیلی عادی نقش یک کارمند جابجا شده خوشحال را بازی کنم. فقط شاید یک لحظه یک بارقه ای از توجه درنگاه او دیدم. آن هم  وقت  خوردن نهار  بود در یک فاصله مناسب از او جایی که می توانست ما را بخوبی ببیند. کنار هامون نشسته بودم و کنار من یکی از خانم مهندس های خوشگل و کنارترش هم آن دیگری. غذا را که آوردند هامون مدام برای من لیوان می گذاشت و نوشابه و بشقاب، کاری که برای همه کمابیش انجام می داد و دست به دست می گشت. تا این که برای خودش نوشابه مشکی گذاشت و برای من نوشابه نارنجی و من فقط برای بازیگوشی، وقتی حواسش نبود با لبخند شیطنت نوشابه ها را عوض کردم. همین جا بود که سرم را بالا گرفتم و دیدم نگاهش روی صورتم پیچ شده است. نه غمگین، نه متاسف، نه خشمگین، نه هیچ چیز دیگر، فقط یک نگاه عمیق سوراخ کننده پیچ شده رفت صاف توی چشم سومم. یک لحظه بود اما برای من طولانی گذشت. قلبم به درد آمد، احساس خفت و خاری کردم. سرزنش آمیز نبود اما سرزنش آمیز احساسش کردم. حقارت آمیز نبود اما حقارت آمیز احساسش کردم. غمگین نبود اما غمگین احساسش کردم. نگاه دردناکی بود برای من. حس این که با خودش چه فکرهایی می کند و اینها را ناز و ادا درآوردن های من برای هامون می  داند و فکر می کند دختر هرزه ای هستم که از او گذشته و حالا به این پسر متمایل شده ام رنج آور بود.
آه ...
ولش کن بابا او که ناز و ادا نمی خواست بگذار یک نفر دیگر را بی نصیب نگذارم.

شنبه 1خرداد ماه 72
ساعت 2:35 دقیقه  
حسابی خوابم می آید، سرکلاس آقای مهرپویا نشسته ایم مشغول درس دادن است راستی که عجب دماغ با پدر و مادری دارد.
یک بی معرفت هم برداشته کاریکاتوری که از دکتر رفیع فر کشیده بودم کپی کرده و تکثیر کرده و بین دخترهای خوابگاه پخش کرده. با این که  به عادت همیشه اسمم را زیرش ننوشتم، اما تقریباً همه بچه های دانشکده امروز به من نگاه های مشکوک می انداختند. پسر و دختر؛ و من تعجب می کنم پسرها از کجا موضوع کاریکاتور را فهمیده اند؟ کارم درآمده است،  فکر کنم کسی که این را از من کش رفته میترا باشد و برای خودشیرینی به چند نفر از پسرها گفته که کاریکاتور را من کشیده ام. نگران هستم کاریکاتور به دست خود دکتر هم برسد.
ساعت 4:38 دقیقه
روی صندلی من در کلاس بچه های هنرهای سنتی نوشته شده، " بوسه مگر چیست فشار دولب؛ این که گنه نیست چه روز و چه شب" ( اوا خوب بچه راست می گه دیگه!)
استاد می گوید: هرچقدر این مثلثهای خاتم کوچکتر باشد کنار هم قرار دادنش مشکل است و پیچیدنش مشکل است. نخ دورش بستن مشکل است و به همین دلیل کلاً مشکل است.
مارال آهسته می پرسد: پنج شنبه اینجایی؟
آفرید: نه، می خواهم بروم خونه پیش مامان بابام.
مارال: چقدر بد یکی از دوستام می خواهد بیاد اینجا که ماماست.
من با تعجب: ماما؟ چه بد اگر بودم بچه ام را می دادم او برایم بزاید.
قرار شد سه شنبه برویم دانشکده سعیده برای کار تئاتری که مارال می خواهد در آن بازی کند. همان کار بچه های تولید صدا و سیما بلاخره راضی شدند مارال نقشی در آن داشته باشد و البته قرار شد من هم به عنوان یک بیننده بی طرف کارشان را نقد کنم.

سه شنبه4 خرداد ماه 72
نشسته ایم  در آمفی تآتر دانشکده صدا و سیما و دارم یک تمرین ضعیف از یک نمایش ضعیف را تماشا می کنم. در واقع سعیده من را دعوت کرده که کار را ببینم و نکات منفی کارشان را به آنها بگویم. نه این که من متخصص باشم اما من تجربه نویسندگی تآتر را دارم و اصلا به عنوان یک شخص خارج از گود بهتر می توانم اشکالاتشان را گوشزد کنم.
خودم را به بی تفاوتی زده ام ولی واقعاً حال بهم زن است. آینده صدا و سیمای ما هم معلوم شد. اینها قرار است برایمان برنامه سازی کنند.
حلوایی کارگردان تآتر که خودش بازیگر مرد نقش اصلی است: مادر فلان....آی خدا من چقدر بدبختم، چرا؟چرا ؟( با جیغ و داد گوش خراش)
تا اینجا که کار را خیلی سطحی و پیش و پا افتاده می بینم. خیلی احمقانه است. بحث رسیده است سر عرضی کردن میزانسن ها، نوبت جمع بندی است.
یکی از بازیگراشون خیلی موشه، موخرمایی است. سرش را گذاشته روی پشتی صندلی و مثل عاشق ها چشمهایش را بسته.
چقدر صحنه ها کش دار هستند.
حلوایی: من  خدا شاهده می ترسیدم هر حرفی را بزنم. من نمی تونم بگم! من می ترسم اینها ممنوعیت داشته باشد.
(آه چه خوب که خودم را هیچ وقت در قید و بند این خودسانسوری ها نمی کنم. با ریاضت زندگی می کنم اما اگر به من بگویند این را ننویس و این را بنویس راهم را عوض می کنم. من چهارچوب نمی خواهم. )
فعلا به هم پریده اند، عین بچه های لوس بهم افتاده اند و هر کس دیگری را متهم می کند به کم کاری. چقدر احمق هستند جلوی منتقد خودشان از کار خودشان انتقاد می کنند. وقتی کارشان این قدر مشکل دارد که خودشان می فهمند دیگر چرا من را علاف کرده اند.
حاشیه: چند روز است فرح دارد سعی می کند به من حیدر بابا به زبان آذری با لهجه اردبیلی، یاد بدهد.  بلاخره به خاطر آن رگ و ریشه آذری  که در خانواده پدری و مادری هست باید یک چیزی ازترکی ، نه نه آذری (فرح،  می گوید: باید بگویی آذری) یاد بگیرم. مامان بزرگ یعنی مامانِ بابا،  تبریزی بوده و همراه مادر و خواهر و برادرهایش بعد از انقلاب مشروطه و بعد از این که پدرش در جریان انقلاب کشته می شود از تبریز فرار می کنند و به تهران می آیند. از تاریخی که مامان بزرگ با آقاجون ازدواج می کند. آقاجون آذری صحبت کردن مامان بزرگ را قدغن می کند. یعنی حتی اگر مامان بزرگ یک کلمه به زبان آذری صحبت می کرده از طرف آقاجون تنبیه می شده. فکرش را بکن به چنین زنی با این خاطرات وحشتناک کودکی و آن ترک اجباری زادگاه بگویند دیگر حتی نباید به زبان مادری حرف بزنی؟
 هر وقت این را به یاد می آورم با تمام احترامی که برای آقاجون قائل هستم ( که نیستم، چون مرد خشن، قدرتمند و بی رحمی بوده است) حالم از او بهم می خورد. به هر حال من برای رو کم کنی از روح بزرگوار آقاجون این شعر را حفظ می کنم و تقدیمش می کنم به روح لطیف و آزرده مامان بزرگ  مدام تکرار می کنم. " حیدر بابا دنیا یالان دنیا دی// سلیمان نان نوح دان قالان دنیا دی// هرکیم سیه هر نه وریپ آلیپ دو// افلاطون نان بیرگوری آد آلپ دو
فرح به من می گوید: این نامردی است من دارم این را به لهجه خودمان به تو یاد می دهم اما تو داری به لهجه تبریزی ها این را می خوانی، تو که آذری بلد نیستی چطور اینها را به آن لهجه می خوانی؟
می گویم: حنجره من چند سیم  تبریزی دارد خانم،  من حتی از طرف خاندان مادری رگ و ریشه 400 ساله تبریزی دارم، اجداد مادری ام به یک روحانی والامقام تبریزی منتسب هستند. مرقد پدر بزرگم میرحسینای تبریزی الان در قزوین زیارتگاه تمام دختران دم بخت فامیل است.
فرح معترض می شود می گوید: خوبه خوبه پز نده من هم به شاه اسماعیل صفوی نسبت دارم.
چه می توانم بگویم؟  اگر تعدد زوجات نبود الان نصف بیشتر ما ایرانی ها نمی توانستیم ادعا کنیم که به یک شاخه پادشاهی نسبت داریم. این هم یکی دیگر از محسنات تعدد زوجات!

چهارشنبه 5 خرداد ماه 72
بعد از ظهر با هامون رفتیم انقلاب برای خرید کتاب اما کتاب نخریدیم، در عوض از این شیرینی خامه ای بزرگ های زیر پل عابر پیاده میدان انقلاب خریدیم خوردیم. از آن طرف میدان هم آش شله قلم کار خوردیم. شکلات و آدامس بادکنکی هم خریدیم که من خوردم و جویدم و هامون به جایش یک نخ سیگار خرید و کشید.
اولش خیلی احساس خوبی نداشتم از این رفتن، یعنی احساس خیانت کار بودن و نامردی کردن در حقش را داشتم. این که می خواهم با او جدی باشم یا فقط برای بازی دادنش این کار را می کنم؟ خوب خیلی بدجنسی است اگر بخواهم با او این کار را کنم. اگرچه راستش اصلا پسر قشنگی نیست اما خیلی مهربان و صمیمی است و تازه بین پسرهایی که دیده ام خیلی شجاع و مودب است.
اولش او پیشنهاد داد که برویم کتاب بخریم اما  به نظرم اصلا دنبال کتاب خریدن نبود فقط دلش می خواست با هم برویم بیرون که رفتیم. همه پاساژها و کتاب فروشی ها را دیدیم هی کتاب برداشت و هی نگاه کرد و هی گذاشت و هی الکی گفت: کتاب جدید چه آورده اید؟ و آنها هم هر کتابی معرفی کردند مقبولش واقع نشد.
یک جایی که با هم رفته بودیم و نشسته بودیم توی نیکو صفت برای خوردن آش شله قلم کار خیلی بی مقدمه و ساده از من پرسید: قبلا با آقای ملک دوست بودی؟
خیلی عادی پرسید، اصلا انگار کن یک دوست از یک دوست دیگر چیزی  بپرسد.
من هم خیلی عادی گفتم: بله و گفتم؛ از خیلی قدیم ملک  را می شناختم. برادر خوشگل دوست دوران دبیرستانم بود و همه دخترهای دبیرستان عاشقش بودند.
خندید و گفت: چه جالب! تو چی؟ تو هم عاشقش بودی!؟ حتما با هم  یک دوستی عاطفی داشتید.
خیلی بی خیال گفتم: من از برادرش خوشم آمده بود. بعد از خودش خوشم آمد، می توانستم از برادرهای دیگرش هم خوشم بیاید ولی دم دستم نبودند. و خندیدم و پرسیدم: راستی منظورت از دوستی عاطفی یعنی چی؟ مگه آقای ملک زن نداره؟
گفت: آخه اون روزی که با هم اومده بودید مهمونی تو رو با خودش آورده بود.
قیافه گرفتم و گفتم: من توی همان مهمانی بیشتر وقتم را کنار تو نشستم و در مورد کتاب حرف زدیم. الان هم با تو نشسته ام و آش شله قلم کار می خورم. به نظرت الان با تو دوستی عاطفی دارم؟
خندید و گفت: آره خوب این هم یک حرفیه! البته می بخشید که پرسیدم ها اگه دوست نداری جواب نده.
شانه بالا انداختم و گفتم: نه اشکالی نداره، اگه دوست نداشته باشم بهت نمی گم. به هر حال آقای ملک الان همسر داره و خودت که می دونی دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند.
خندید و گفت: خانم اعتضادی رو می گی؟ البته من شنیدم که آقای ملک تازگی ها ازدواج کرده.
بعد ظاهراً کمی فکر کردو خیلی ناشیانه پرسید: صبر کن ببینم نکنه تو هم بخاطر همین از شرکتش اومدی بیرون.
خیره نگاهش کردم و گفتم: بله متاسفانه نتونستم دل آقای ملک رو ببرم خیلی تلاش کردم ولی نشد. ایشون از همون زمان همسر فعلیشون رو انتخاب کرده بودند و خیلی دوستشون داشتن  و من ناچار فقط نقش یک دوست معتمد را بازی کردم.
حس کرد از سوالش خوشم نیامده؛ معذرت خواهی کرد.
یک قاشق شله قلم کار توی دهنم گذاشتم و قورت دادم بعد نگاهش کردم و لبخند زدم و گفتم: من از آقای ملک خوشم می آد ولی نه برای دوستی عاطفی، از تو هم خوشم می آد، ولی برای بیرون آمدن و آش شله قلم کار خوردن.
خندید و نگاهم کرد.
بعد من از او سوال کردم پرسیدم: همسر آقای ملک برای چی اون روز تو جشن معرفی شرکتهای شما حضور داشت.  به نظرم زن پر قدرتی می آد؟
گفت: نه بابا، خودش که چیزی نیست. عموی خانم اعتضادی کارچاق کن شهرداریه  و رابط بین بعضی ازارگانهای بزرگ و حساس با بعضی کارفرماها. خانم اعتضادی پیش عموش کار می کنه دیگه، مثل من که پیش دایی کار می کنم. اون مهمونی هم در واقع مهمونی آقای اعتضادی دلال بود. شرکت های مختلف رو دعوت کرده بود که ببینه با کدوم شرکت بهتر می تونه کنار بیاد.
لبخند زدم و نگاهش کردم و گفتم: عجب تیکه ای برای خودش تور کرده آقای ملک برای همین نونش تو روغنه و تونسته سهام شرکت شما رو هم بخره.
گفت: نه فکر نمی کنم این قدر وابسته به زنش باشه، ملک ارتباطات خودش رو پیدا می کنه. شرکت ما رو هم چند ساله که می خواد بخره، اما وضع ما هیچ وقت به این بدی نبوده که بخواهیم چوب حراج بزنیم بهش و سهامش رو تا این حد زیاد بفروشیم. 
خلاصه کلی با هم حرف زدیم. حرف های معمولی و دوستانه فکر نمی کنم خیلی قصد عاشق و دیوانه هم شدن را داشته باشیم. برای من فقط همین جالب است که او یک پسر است و خیلی راحت  با هم می نشینیم و در مورد کار و زندگی حرف می زنیم.

پنج شنبه 6خرداد ماه 72
در شرکت یک سری پرونده مربوط به پروژه های گذشته را تنظیم می کنم. نقشه ها و نوشته ها را روی هم ریخته اند و کسی حوصله نکرده اینها را مرتب کند. من مشغول ساماندهی اینها شده ام، برای سابقه کاری و انجام کارهای پژوهشی لازم است. کارسختی نیست اما حوصله ام را سر می برد.
طرح های معماری و پروژه های ساختمانی بزرگ و کوچک. از خیلی نقاط کشور. ظاهراً سالهای گذشته شرکت برای خودش بیا و برویی داشته است و اعتبار خوبی کسب کرده اما به مرور همه چیز رو به زوال و نابودی رفته و کار شرکت سخت شده است. از دستمزدی که به من می دهند معلوم است. البته دو روز بیشتر سرکار نمی آیم ولی باز هم با همین دو روز در شرکت میم 1000 تومان بیشتر می گرفتم.
هامون آمد و گفت؛ زود راه نیفتم بروم خانه او می آید و من را می رساند.
قبول نکردم، گفتم نه ممنونم کارهایی دارم که باید انجام دهم و نمی خواهم شما معطل شوید.
اصرار کرد، خیلی قاطع گفتم: نه، ممنونم خودم می روم خانه.
اصلا دوست ندارم کنترلی که روی زندگی ام دارم را از دست بدهم. دلم نمی خواهد کسی چیزی را به من تحمیل کند. در مورد هامون با این که پسر خوبی است و از با او بودن بدم نمی آید اما بهتر است جواب نه را هم بشنود. ( مدام جواب مثبت شنیدن گاهی مصائب دختری مثل من را بیشتر می کند)

شنبه 7 خرداد ماه 72
آقای الهام امروزهمین که سر کلاس آمد از همان اول بسم الله  با این شروع کرد پسرها را فرستاد بروند صندلی های جلو بنشینند. و بعد گفت که از نظر روانی اینطوری بهتر است. ما دخترها همه از صندلی های جلو بلند شدیم و جابجایی صورت گرفت. چند دقیقه بعد میترای از همه جا بی خبر آمد کلاس و صاف رفت روی یکی از صندلی های جلو کنار پسرها نشست.  استاد معترض شد و گفت: بری عقب بنشینی بهتر است چون من خودم در دانشکده همیشه وقتی یک دختری کنارم می نشست یک طوری می شدم و تمام وجودم را هیجان و اضطراب می گرفت.
همه بچه ها با هم گفتند: اووووووه
ابراهیم گفت: استاد اگه زیاد می نشستید عادت می کردید. اولش ما هم هیجان و اضطراب داشتیم ولی حالا خوب شده الان که ما رو آوردید جلو اضطرابمون بیشتر شده چون همه اش فکر می کنیم دخترها آن عقب چه آتیشی می سوزانند و نکند بلایی سرما بیاورند.
همه زدیم زیر خنده اما استاد توجهی نکرد و شروع کرد به درس دادن جهان بینی اخلاقی!
ساعت 11:20 
"چقدر زندگی در نظرم زشت و ملال انگیز است" ( هاملت)
اگر این میترا به اطاق ما نیامده بود بهتر بود. اصلا از این دختر خوشم نمی آید. به هیچ اصولی پایبند نبست حالا فهمیده ایم که برای خودشیرینی هر اتفاق کوچک و بزرگی را که در خوابگاه یا بدتر از آن در اطاقمان می افتد، می رود می گذارد کف دست پسرهای دانشکده وبه این ترتیب باعث انتشار یک سری اطلاعاتی می شود که قرار نبوده منتشر شود.
پکرم، خیلی پکرم، چیزی روی قلبم سنگینی می کند، بهتر نیست هر کس را که بیشتر از من متنفر است، دوست تربدارم؟

یک شنبه 8 خرداد ما ه 72
آه خدای من قلبم دارای جراحتی سخت غیر قابل درمان شده است.
 از یکی از پسرهای دانشکده خوشم آمده بود باستان شناسی می خواند و اهل کردستان شاید سنندج!  امروز که داشتیم از کوچه شیب دار دانشکده به طرف بالا می آمدیم روی تراس خوابگاه که از جایی که ما می آمدیم کاملا قابل دید بود ایستاده و داشت با یکی از دانشجوهای پسر که توی حیاط خوابگاهشان بود و ما نمی دیدیم دعوا می کرد. درواقع طوری ایستاده بود که ما را نمی دید. بعد خیلی واضح و آشکار و بدون پرده پوشی با صدای نکرده و نعره مانندی به طرف مقابل گفت: تو غلط کردی این حرف رو زدی، گوه خوردی، ک...رم تو دهنت!
همه ما شاخ درآورده بودیم. از خجالت دویدیم رفتیم در پناه دیوار وبرای این که نبیند ما دیدم و شنیده ایم که چه گفته است. همینطور چسبیده به دیوار چهارچنگولی کوچه را به سمت بالا طی کردیم.
 چرا چنین حرفی باید بزند؟ اصلا مگر می شود؟ به مایوسانه ترین صورت از چشمم افتاد. چه خواب و خیال هایی برایش دیده بودم. در حالت عادی چقدر خوش تیپ و با نزاکت به نظر می آید. این مردهای پلید در درون خود چه دیو نکبتی پنهان داشته اند.
مارال احمق دارد افاضات می کند و می گوید: آدم به دشمن خودش چنین چیزی بگوید؟  اگر دشمن بخواهد چنین چیزی را گاز بگیرد که نابود می شود.
همه با هم ریختیم روی سرش تا دهنش را ببندد.
این بحث تمام نشدنی است و هنوزدخترهای اطاق دارند در موردش صحبت می کنند و تا  الان که نزدیک ساعت 12 است همچنان "مورد"  پسر دانشجوی  مورد نظر  و محلی که حواله اش داده است بحث داغ محفل می باشد. تا این ساعت تمام جوانب قضیه بررسی  شده است و تازه این که چیزی نیست قسمت بود امروز یک چیز دیگر هم در مورد مردها یاد بگیریم.
 میترا کمی از فیزیولوژی مردها برایمان تشریح کرد. این که .... 
یعنی اگر بچه های دیگر این موضوع را نمی دانستند حق داشتند اما من! من احمق که یک مدتی هم نامزد داشتم. چطور متوجه این موضوع نشده بودم؟ آن قدر با تعصب و غیرت شاهرخ را از خودم دور کرده بودم که نفهمیدم چه تغییری در او رخ می دهد و حتی این اواخر که تجربه نزدیک تری با میم داشتم و مرا بغل کرد. واقعاً فکرکردم این توانایی بالقوه ای است که خداوند رحمان و رحیم فقط در مردی مثل او قرار داده  و بقیه مردها از انجام دادنش  بی بهره اند.
 الان از حماقت خودم آن قدر عصبانی  و شرمنده ام که نمی دانم چطور احساساتم را بروز دهم. چقدر من احمقم، چقدر باعث تعجب و انزجارم شد.
به بچه ها گفتم: یک چیز را مطمئن هستم با کشف این موضوع  دیگر ناموس هیچ مردی از تیررس نگاه شما درامان نیست.  چون شک ندارم شدت کنجکاوی درهمه  شما ندید بدیدها  به قدری زیاد شده که  از امروز به بعد تمام توجه ما نسبت به مردهایی که می بینیم و پسرهای دانشکده ناخودآگاه فقط  روی یک نقطه متمرکز می شود.

دوشنبه 9 خرداد ماه 72
ساعت 5:34 دقیقه
در کلاس به قول جهان پیما "پرواز اندیشه ها" نشسته بودیم.  آقای دوست بابا هم دقیقاً روبروی من نشسته بود. آقای جهان پیما داشت داستان می خواند، پسرهای دیگر و دو سه دختری که در کلاس هستند هم به ظاهر گوش می دادند.
به به داستان کم کم عاشقانه می شد. عشق، جنگ، توبه. دستهای آقای جهان پیما به شدت می لرزید. من به فرح و مارال نگاه می کنم هر دو فقط به یک نقطه متمرکز شده بودند و به دقت زیر نظر داشتند. من دیگر نمی توانستم جلوی خنده خودم را بگیرم. در حالی که سعی می کردم ادای سرفه در بیاورم از کلاس رفتم بیرون.
 توی راهرو نشسته بودم با یک دست دلم را گرفته بودم و با دست دیگر جلوی دهنم را و در حالی که از خنده ریسه می رفتم. یک هو دیدم که یک دست با یک لیوان آب آمد جلوی من، سرم را بالا گرفتم آقای دوست بابا بود. همانطور که می خندیدم لیوان را از او گرفتم و بدون تشکر در حالی که باز هم نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم چند قلپ آب خوردم.
این پسره خیلی خوش قیافه است اما لاکردار من می ترسیدم سرم را بالا بگیرم  چون وحشت داشتم نگاهم  فقط روی یک نقطه متمرکز شود. بعد دیگر آن قدر خندیدم که روی زمین ولو شده بودم. با تعجب من را نگاه می کرد و با خنده و شگفتی می پرسید: چی شده؟ قرص مرصی چیزی مصرف کردی. چقدر تو خوش خنده ای!
غش غش می خندیدم و سرم را بلند نمی کردم. یک هو در کلاس باز شد و مهری و فرح هم بیرون دویدند با همان حال غش و ضعف هر سه تامان مثل ندید بدید ها وسط هال دانشکده نشسته بودیم و بلند می خندیدیم.
بیچاره آقای دوست بابا با تعجب و حیرت ما را نگاه می کرد.
وای خدای من باید برویم یک جوری از دل جهان پیما در بیاوریم الان فکر می کند به او می خندیدیم.
بعید می دانم دیگر ما را سرکلاس های داستان خوانی راه بدهند.

پنج شنبه 12 خرداد ماه 72
امروز نشسته بودم روی نرده های آهنی راه پله شرکت و سر می خوردم و می آمدم پایین. درست سر پیچ وقتی پریدم وسط پاگرد تا نیفتم زمین. آقای میم را که از پله ها بالا می آمد دیدم. ( دروغ گفتم از قبل  فهمیدم که او می آید و برای همین مثل بچه آدم پایین نیامدم می خواستم نشانش دهم هنوز سرزنده هستم) کیف به دست اخمالو، بی تفاوت، با تردید سلام کردم، خیلی بزرگوارانه سرش را برایم تکان داد. ( فکر می کنم دیگر این جور جنگولک بازی ها برای مرد گنده ای مثل او جذابیتی ندارد)   صدایش را هم از من دریغ می کند!  به من محل نداد، من اما ایستادم و بالا رفتنش را تماشا کردم، خیلی چهارشانه، خیلی خوش تیپ، خیلی محکم  امیدوار بودم شاید یه کمی هم که شده برگردد و نیم نگاهی بیاندازد ببیند من رفته ام یا نه؟ اما خیر، راهش را گرفت و بدون نیم نگاه رفت.
من حتی عطرش را بو کردم ببینم اثری از بوی خودش را در عطرش دارد یا نه، خیر بوی خودش نمی آمد، ظاهراً  برای استنشاق عطر کوهستان باید قشنگ به دل کوه زده.

شنبه 22خرداد ماه 72
ساعت 8:19 سرکلاس استاد الهام نشسته ایم. این پسره اصغری ریشش را زده، شده  عین پسربچه ها، چقدر هم بهش می آید. استاد دارد حاضر و غایب می کند.
 باید بروم پیش محب تا مگر اطلاعاتی به دست بیاورم در مورد کار تحقیقم" نقش چهره در مینیاتور" راستی کارهایم دارد راه می افتد. تحقیق اخلاق را دیشب تمام کردم. اصغری یواش یواش از کلاس زد به چاک، فرهاد دارد از مارال خوشش می آید، یک دختر یک پسر نماینده شدن این امتیازات را هم دارد.
همین الان استاد الهام گفت: "شوکه شد و قلبش را پیدا کرد" در حالی که دو دستی به سرش اشاره می کرد.
من گفتم: استاد اونجایی که نشون می دید سرشه، قلبش دو وجب پایین تره!
همین بهانه ای شد تا کلاس بل کل از هم بپاشد. یک ساعت خندیدیم و استاد را از وسط جهان بینی کشیدیم بیرون آوردیم وسط زندگی.
..امروز بعدازظهر  قبل از این که بروم سر کلاس جناب مهرپویا، درافشان را توی حیاط دیدیم. درحالی که دستش دوتا گل رزی بود که از باغچه کنده بود. من و فرح با هم بودیم. 
گفتم: ای بابا شما که همه گل های باغچه را کندید؟
او هم نه گذاشت و نه برداشت یکی از گل ها را به من تعارف کرد و گفت: برای شما کنده بودم خانم تو رو به خدا به باغبون نگید.
فرح قیافه گرفت و گفت: واییییی ش،  مسخره.
گل را ازش گرفتم و گفتم: ممنون به نظرم می آد اون یکی شاخه  رو می خواهید بدید به اصل کاری اما مواظب باشید همه دخترها به این راحتی گل قبول نمی کنند، باید ممارست داشته باشید.
خندید و گفت: ما توکل می کنیم، شما دعا،
گل به دست از هم که گذشتیم یک هو دوست بابا را دیدم که نشسته روی نیمکت وسط درختها در حال سیگار کشیدن دود توی دهنش را با یک  فوت محکم  بیرون داد و میان هاله ای از دود گم شد. ولی می شد دید با چنان نگاه سرزنش آمیزی به من و گلم خیره شده انگار کن با هم قول و قراری داشته ایم که من از کسی گل نگیرم و حالا  زیرش زده ام. 
استاد دارد درس می دهد و من حسابی خوابم می آید. تقریباً هر از چند گاهی چشمهایم روی هم می افتد. از بچه ها شنیدم که میترا و دار و دسته اش حسابی پشت سر من حرف زده اند. به او گفته بودم آخرین بارش باشد که آمارمن و کاری که انجام می دهم و چیزی که می کشم را این طرف و آن طرف برای هر کسی بگوید یا نشان بدهد. بدش آمده دارد واکنش نشان می دهد.
زنگ تنفس را که استاد اعلام کرد رفتیم بیرون برای نوشیدن چای، من همین که فرهاد را دیدم شروع کردم به لنگان لنگان راه رفتن. ( نیامده بود سرکلاس و ما را ندیده بود) با این که خیلی برای لنگ زدن مهارت به خرج دادم اما تقریباً گربه های دانشکده هم فهمیدند که دارم دروغ می گویم. و از آن جایی که فرهاد به من دستور داده بود که فردا بیایم دانشکده جزوه ها را بگیرم. گفت: خانم نقره،  بی خود آن طوری راه نروید. من دلم نمی سوزد فردا با همین پایتان  باید بیایید جزوه ها را بگیرید. (عوضی، بدجنس، ازکجا فهمید؟)  این همه راه را باید بیایم برای گرفتن جزوه ها، می شد که قرار بگذارند خودش و مارال بیایند جزوه ها را بگیرند کلی هم خوش می گذشت بهشان.  نشد که بتوانم این همه راه را نیایم.

یک شنبه 23خرداد ماه 72
شب ساعت 20:55
امروز من و فرح از کلاس زبان جیم شدیم و رفتیم سینما"عصر جدید" برای دیدن فیلم " زندگی و دیگرهیچ" . دیروز نزدیک پل چوبی شریفه خانم یکی از دخترعموهای پیردختر بابا را دیدم. کلی نان روغنی و خوراکی خریده بود و کشان کشان می برد خانه، اولش که من را نشناخت، ولی بعدش که آدرس دادم و شناخت کلی حال و احوال بابا را پرسید و از عموابراهیم پرسید و در مورد عموعلی جویا شد و یک خدا بیامرز برای عمومحمد فرستاد، زنهایشان هم که کلاً کشک! هیچ کدام ارزش یک حال و احوال پرسی نداشتند. حتی مامان خودم. فقط پسرعموها مهم وبودند. کمکش کردم و خوراکی ها را با هم بردیم خانه، هر چه اصرار کردم که بروم، نگذاشت من را برد توی خانه شان. نفیسه خانم خواهر کوچکتر شریفه خانم توی خانه بود این خواهر هم پیردختر است. این دو خواهر هیچ وقت ازدواج نکرده اند ودر کل خانواده پدری به اسوه های عفت و پاکدامنی و حفظ ناموس تا دم مرگ شناخته می شوند. برایم چای درست کردند و با نان روغنی آوردند. شریفه خانم پرسید: نامزد نکرده ایی؟ ازدواج مزدواجی در کاراست یانه؟
گفتم: نه هنوز الان که زوده، بعد از درسم یه فکری می کنم.
شریفه خانم گفت:  عزیز جان فکر نکن عمل کن، اگه پسر خوبی برات خواستگاری اومد معطل نکن، هی دل دل نکن، هی ایراد نگیر اینجاش کجه، اونجاش راسته ازدواج کن بره. این که کسی ازتو خوشش بیاد و تو از کسی خوشت بیاد یه دوره ای داره از یه سنی که بگذری، این دوره که تموم بشه یه دفعه خواستگارها تموم می شن. یه روز دور و برت رو نگاه می کنی می بینی همه ی هم سن و سالهای تو ازدواج کردن و بچه دارن. تو تنها موندی بی همدم و بی خونواده.
من خندیدم و با پررویی گفتم: من دوست پسر می گیرم، من شوهر نمی خوام.
شریفه خانم زد توی صورتش و گفت: خاک عالم، دختر جان دوست پسر چیه؟ نزن این حرفها رو! یعنی چی که شوهر نمی خوای.
و بعد در عین ناباوری من و تعجب شریفه خانم. نفیسه خانم خواهرکوچکتر پرید وسط حرف و گفت: بگیر مادرجان، دوست پسربگیر، بده بره اصلا، اگه نمی خوای شوهر کنی بکارت می خوای چیکار؟ بعد به یک جایی اشاره کرد و گفت بفرما بیا، من پنجاه و هشت ساله که اینو دارمش، چه تاجی به سرم زده؟ اون زمان که می تونستم از زندگی لذت ببرم، هی ملاحظه آبروی پدرم و غیرت برادرهام رو کردم برای ازدواج هم که همه پاشون رو کرده بودن تو یه کفش و می گفتن اول خواهر بزرگتر بره اول خواهر بزرگتر بره. من این وسط چرا زندگیم رو باختم؟ چرا با یکی دوست نشدم؟ اگه قرار نبود ازدواج کنم، اگه شرایطش نبود، اگه مرد زندگی طولانی مدت با من پیدا نمی شد. چرا حاضر نشدم به یه مرد شده حتی خیلی کوتاه مدت دوست باشم؟ طبیعت خدا را زیرپا گذشتم. تجربه نکردم، نفهمیدم، نمی دونستم باید چیکار کنم؟ سنم می رفت بالاتر و خرفت تر می شدم. تو این کار رو نکن. اگه می بینی شرایط ازدواج نیست دوست پسر بگیر و بده بره.
شریفه خانم هی لااله الا الله می گفت  و شروع کرده بود به تسبیح گرداندن و دعا خواندن و استغفرالله استغفرالله کردن.
گفتم: اتفاقاً من هم نمی خوام عروسی کنم. می خوام بیام پیش شما زندگی می کنم. هر سه تا با هم سفت و سخت می چسبیم به ناموس خانواده نمی ذاریم هیچ غریبه ای بهش چپ نگاه کنه.
شوخی کردم، خنداندمشان، حتی گفتم: ولش کنید بابا، بیایید بی خیال ناموس بشویم نیم قرن برای رضای خدا حفظش کرده اید. دیگر بس است. من الان می روم توی کوچه با سه تا مرد گردن کلفت بر می گردم گولشان می زنیم هر کدام یکی را بر می داریم. مجبورشان می کنیم یک شب را با ما باشند.
هر دوتا سر ذوق آمده بودند. شوخی کردیم و خندیدیم. من اما حالا توی دلم غوغا است. هیچ زندگی اینطوری را دوست ندارم اینطور بی تجربه  تا پایان عمر، ساکن روی یک خط صاف. می دانم که هیچ ازدواجی برای من متصور نیست. من از زندگی خانوادگی وحشت دارم. از شوهر داشتن می ترسم. می دانم که نمی توانم زن خوبی باشم. زن افسرده شدن توی خانه هستم.  زن غذا درست کردن و آرایش کردن و منتظر شدن برای آمدن شوهرنیستم. زن حامله  شدن و زاییدن، زن بچه داری کردن نمی توانم باشم. من از تعهد می ترسم. نمی شود فقط یک بار در تمام عمر این تجربه را داشته باشم؟ فقط با یک مرد برای یک شب در تمام زندگی؟  خیلی هرزگی خواهد بود؟ اگر کسی باشد که بی حرف و حدیث خیلی با ملاطفت و مهربانی و نه از روی انجام وظیفه محوله این مشکل را حل کند می توانم برای مابقی عمر خیالم راحت باشد.  بدون هیچ مردی می شود زندگی کرد. از تصور این که  یک پیردختر باکره پنجاه ساله باشم بیزارم. همیشه این تصور را داشته ام می دانم آخرش سرم می آید. تف

چهارشنبه 26 خرداد ماه 72
تعطیلات آخر هفته  است و من بعد از کلاس آمده ام خانه خودمان. دلم برای مامان و بابا و منیژه و تهمینه و بقیه و حتی روح سرگشته ی افسار گسیخته ی در عین حال مهربان خانه خودمان تنگ شده بود. دلم برای خانه تنگ شده بود اما مشکلات زیادی که بخاطر کار بابا و گرفتاری های مالی همیشه و همیشه توی این خانه بوده مرا دلزده می کند. نشد که بنشینم سر سفره و حرف از بدبختی و بیچارگی و قرض و قوله  جدید نباشد. تهمینه چند روزی را آمده است اینجا و دیدنش آن قدر خوب است که تقریباً تحمل می کنم. بابا باز هم یک بدهی گنده به بار آورده است.
شب است یک تشک بزرگ انداختیم و با تهمینه کنار هم خوابیدیم. یک ملافه رویمان کشیدیم به شرط آن که او نصف شب ملافه را نپیچد دور خودش. هر دو به سقف خیره شدیم.
 با آرنج به پهلویش زدم و گفتم: کلک چه خبر؟
گفت: هووووم چی و چه خبر؟
خندیدم و گفتم: خوش می گذره؟ حسام خوبه؟ تا حالا همدیگه رو بوس کردین؟ چطوری بغلت می کنه هان؟ و شروع کردم به قلقلک دادنش.
نخندید، حتی تکان هم نخورد که خودش را از قلقلک دادن فراری بدهد. گفت: هووووم خوبه!
روی دستم بلند شدم و با تعجب نگاهش کردم داشت گریه می کرد. تکانش دادم و گفتم: چی شده؟ تهمینه چه مرگته؟ چه خبر شده باز؟ حسام اذیتت می کنه؟
گفت: نه نه حسام خوبه،  نگران مامان بابام، از دست خودم عصبانیم تو این وضعیت،  تو این گرفتاری دارم می ذارمشون و می رم. خیلی از خودم بدم اومده همش می خواستم از خونه و گرفتاری های مامان و بابا فرار کنم. تحمل نداشتم دیگه، طاقت این همه مشکل را نداشتم. دلم نمی خواد تو این وضعیت شماها رو تنها بذارم. باز هم گریه کرد.
زدم توی سرش و با آسودگی دوباره خوابیدم کنارش و گفتم: گوش کن دیوونه،  خوب کاری کردی با کسی که دوست داری عروسی می کنی. مامان بابا همیشه گرفتاری داشتن. تو این خونه همیشه مشکل بوده. اگه ما این همه بالا و پایین نداشتیم  که این همه با حال نبودیم. تو بلاخره باید می رفتی! نگران نباش اونها همیشه تونستن از پس مشکلات بر بیان، بازم بر می آن. تازه مگه من مرده ام، من هستم، مواظبشونم، نمی ذارم غصه بخورن.
گفت: تو می خوای چیکار کنی؟ تو هم باید عروسی کنی یه روز. تو هم از این خونه می ری. راستی با اون مرتیکه ملک به کجا رسیدی؟
گفتم: بهش جواب نه دادم،  نمی خوام باهاش باشم. نمی خوام با هیچ کس دیگه ازدواج کنم، ازدواج کردن کابوس منه. من برعکس تو اصلا دلم نمی خواد یه نفر رو بیارم تو خونواده خودمون و این همه آشفتگی و بهم ریختگی و این همه گرفتاری رو ببینه. غرورم اجازه نمی ده پادشاهی فروپاشیده ما مضحکه کسی بشه. من شاهزاده خانم بی تاج و تختم.  یه تجربه شاهرخ برای هفتاد پشت من بس بود. الان دیگه می خوام روی پای خودم باشم و زندگی خودم را داشته باشم.
کلی با هم حرف زدیم و کلی دل خودمان را باز کردیم.
.... ساعت 12:35 دقیقه است آخرش ملافه را دور خودش پیچید و خوابش برد. در تاریکی می نویسم با نور مهتاب کنار پنجره.
هامون من را برای فردا شب به مهمانی کوچک خانه دایی اش دعوت کرده است. خیلی ویژه، چند نفر دیگر از بچه های شرکت هم هستند و البته آقا و خانم میم! ظاهراً آقای شکم گنده ضمن این که می خواهد ورود میم به شرکت را خوش آمد بگوید بلکه می خواهد طوری که خیلی ملموس باشد موقعیت خودش را هم به میم نشان بدهد. به هامون گفتم خبرش را فردا صبح سر کار بهتان می دهم باید ببینم توی خانه کاری نداشته باشم. ( چه کار می توانم داشته باشم؟ البته از این که خانم و آقای میم با هم به مهمانی می آیند کمی سرگشته هستم. اما دلم نمی خواهد تاثیری که آنها در زندگی من می گذارند آن قدر زیاد باشد که من حتی از رفتن به مهمانی بخاطر حضور آنها اجتناب کنم) دوست دارم بروم مهمانی و می روم.  شاید تصمیم گرفتم ارتباطم را با هامون جدی تر کنم. البته ممکن است  او هنوز برای دوستی جدی تر با من برنامه ای نداشته باشه، اما من برای دوستی با او برنامه ای دارم و فردا می روم.

جمعه 27 خرداد ماه 72
مهمانی خانه آقای شکم گنده در باغ بزرگ و عالی زعفرانیه و ویلای بی نظیر با آن همه پذیرایی عالی و تدارکات  چشمگیر برگزار شد. البته تعداد مهمان ها زیاد نبود. به بیست نفر هم نمی رسید. مهمترین قسمتش این بود که خانم میم را از نزدیک دیدم. از نزدیک و با یک دید کاملا خریدارانه، مژگان قشنگ است، قد بلند و زیبا، با موهای بلند مشکی و چشم و ابروی مشکی خیلی زیبا با پوست مهتابی و اندام موزون. همه چیزش خوب است  اما یک جور بلاتکلیفی در نگاهش موج می زد. یک جور وابستگی شدید به آقای میم داشت. مدام خودش را به او آویزان می کرد و نگران نگاه او بود، خوب می دیدم که وقتی آقای میم با یکی از خانم مهندس های شرکت که اتفاقا از شانس او خیلی خوش تیپ است صحبت می کرد، چطور با نگرانی نگاه می کرد و سعی می کرد با مداخله خودش را  در صحبت آنها دخیل کند. چشم می دوخت به دهن میم و حرفهای او را روی هوا می قاپید. چیزی که به نظر من احمقانه می آمد، وقتی او شوهر توست دیگر دلیلی برای اثبات خودت به او نداری؟ اگر او تو را دیدنی ببیند چه بخواهی و چه نخواهی مورد توجه او هستی؟ و اگر برایش دیدنی نباشی خودت را بکشی به نظرش نخواهی آمد.  رفتارش به عنوان یک زن حرص من را در می آورد، خجالت می کشیدم. حال بهم زن بود، احساس می کردم همین کارها باعث شده است میم این قدراز خود متشکر و مغرور باشد، بدم آمد. اگر من جای او بودم در چنین موقعیتی  یک لحظه پیش میم نمی ایستادم. اصلا به حرفهایشان گوش نمی دادم. (من زمان زیادی برای هم صحبتی با شوهرم دارم چرا مهمانی را به خودم خرابش کنم)  می رفتم و خوش می گذراندم. یا اگر می خواستم مورد توجهش باشم خیلی زیرپوستی و مرموز این کار را می کردم طوری که فقط او ببیند و دیگران بویی نبرند. آه خدا این زن بدبخت و ترسو با این همه خوشگلی چقدر خودش را کوچک می کند، با این کارهافقط خودش را خسته می کند و حوصله میم را سرمی برد مطمئن هستم این التماس کردن برای توجه بیشتر به ضرر او تمام می شود.
به تلافی اش من حتی محل سگ هم به میم ندادم. نه این که دوست نداشته باشم ببینم که چه می کند، اتفاقا داشتم می مردم  ببینم به من نگاه می کند یا نه؟ یا رفتارش چطور است یا دقیقاً چه پوشیده؟ اما با خودم عهد بسته بودم نگاهش نکنم. "کور باد آن چشمی که به این مردک متفرعن نیم نگاهی بیاندازد." سعی کردم تمام مدت شاد و بی خیال باشم بخندم  و شوخی کنم و تمام حرکاتم را طوری طراحی کرده بودم  که بیشتر مورد توجه هامون قرار بگیرم.
من یک پیراهن سبز کله غازی با یقه گرد و آستین سه ربع، بالاتنه تنگ و دامن هشت ترک پوشیده بودم. با این که لباس ساده ای بود اما به من می آمد. موهایم را گرد کوتاه زده ام که مرتب کردنش برایم راحت تر باشد. هامون آمد دنبال من نزدیک خانه سهراب اینها و با هم رفتیم خانه دایی اش. ما جزو اولین مهمان ها بودیم. حواسم بود که هامون چقدر و چه جوری به من توجه می کند. من را به زن دایی اش معرفی کرد. احساس کردم احتمالاً زن آقای شکم گنده پیشتر در مورد من شنیده است. چون با یک نوع علاقه و توجه و خوشرویی خاص من را ورانداز می کرد. هامون همه جا جداً هوای من را داشت.
" آه خدا کند به عنوان مورد ازدواج به من فکر نکرده باشد. فقط بتواند از پس همان یک  کار کوچولو بربیاید کافی است! همین که به نحو احسنت بتواند انجامش دهد برنامه تمام است. ضرر نمی کند. قول می دهم دیگر مزاحمتی برایش ایجاد نکنم. به خدا فکر کردنش هم برای من ناخوش آیند است اما ناچار هستم یک جوری تمامش کنم. شاید هم؛ خودم نتوانم از پسش بر بیایم. خیلی چیزها به همان آسانی نیست که در موردش حرف می زنیم و فکر می کنیم."
بگذریم در تمام مدت مهمانی هامون مدام برایم خوراکی می آورد و نمی گذاشت که احساس تنهایی و غریبی کنم، کتابخانه را نشانم داد. زیرزمین و حوضخانه سنتی که آقای شکم گنده برای خودش درست کرده بود را نشانم داد. برایم از کتابهای جدید و نویسنده های تازه به دوران رسیده گفت. چیزی که لجم را در می آورد این است که هامون  برعکس آقای میم که اگر دستم را توی بینی ام می کردم فکر می کرد یک جورهایی دارم برایش  عشوه می آیم و ناز می کنم،  هامون هر چقدرمستقیم  وغیر مستقیم برایش ناز کنم فکر می کند اینها یعنی نخ دادن برای آن که  بنشیند کنارم و برایم متصل از ادبیات کلاسیک یا رئالیسم جادویی و اسماعیل فصیح و دولت آبادی وعلی محمد افغان بگوید، آن قدر حرف زد سردرد گرفتم. داشتم می مردم که دو دقیقه خفه شود و زبان به دندان بگیرد. بابا جان من زندگی وجوه دیگری هم دارد توجه کن! وقتی یک دختر تصادفاً  دستش به دستت می خورد یا عقب عقب می آید و ناخواسته می رود توی شکمت، معنایش این نیست که تو بدوی بروی برایش از کتابخانه آتش بدون دود بیاوری! "تقصیر خودم است که خودم را خیلی اهل کتاب نشان داده ام.  من کار خیلی سختی در پیش دارم تا به او حالی کنم به جای چسبیدن به این چیزها آن هم در چنین جایی می تواند رفتار سرزنده تری! داشته باشد.
جدا باید یک فکری برای خودم بکنم. نباید ناامید بشوم. روی پسرهای دانشکده که نمی شود حساب کرد. با یک نفر که بخواهی تجربه ای داشته باشی، بقیه هم فکرمی کنند اهل تجربه هستی و دیگر اتوبان می شوی، همه صف می بندند از عوارضی بگذرند. چاره ای ندارم  جز اینکه  روی همین هامون برنامه ریزی کنم بدبختی من این است که نمی توانم بفهمم، جدا از بیخ عرب است یا تعمداً دارد خودش را به  نفهمی می زند..

دوشنبه 31 خرداد ماه 72
الان توی اتوبوس نشسته ایم و به مقصد خوابگاه در حرکت، از فردا به مهرشهر می روم. تا برای مدت دوازده روز درس بخوانم و خودم را برای امتحانات که از دوازدهم با زبان شروع می شود آماده کنم. یک برنامه ریزی مرتب لازم است تا من بتوانم شاگرد اول شوم!

شنبه 12 تیرماه 72
امروز امتحان زبان داریم و برو بچه ها نشسته اند و مثلا درس می خوانند. وضع زبان آقای دوست بابا خیلی خوب است هم انگلیسی خیلی خوب می داند و هم فرانسه؛ فرانسه اش برای این خوب است که خودش می گوید: قرار بوده اصلا برود آنجا زندگی کند و درس بخواند اما در آخرین لحظات جور نشده است و همینجا ماندگار شده. الان که خوش به حالش شده همه دخترها دورش جمع شده اند جهت رفع اشکال! اوه اوه دختر شیرازی عجب عشوه ای برایش می آید!
من هم در سکوت و تنهایی  دارم سعی می کنم نشان دهم زبانم فول فول است و برای همین اصلا دلواپسی ندارم. برای اثبات ماجرا نشسته ام دارم یک جزوه درب و داغان از سگ وغ وغ ساهاب صادق هدایت را می خوانم . دقیقاً هم دارد جان می دهد برای تمدد اعصاب و آرامش خیالم در چنین فضا و زمانی.

سه شنبه 22 تیر ماه 72
فردا آخرین امتحان را می دهیم خدا می داند که تا به حال چند تا نمره ناپلئونی گرفته ام؟  یک کلام، از شاگرد اول و دوم و سوم شدن خبری نیست خدا کند درسی  را نیفتم! از کسی که همه درسها را شب امتحان بخواند جز این هم نمی توان انتظار داشت. هر چند کارهای عملی و تحقیقی ام را خوب انجام داده ام. کمک های کتابی و تحقیقی آقای هامون را هم نباید از نظر دور داشت. تمام مدت امتحان ها فقط یک بار شرکت رفتم ولی سه بار هامون را دیدم و با هم انقلاب قرار گذاشتیم و یک بار هم کتابخانه ملی خیابان سی تیر کنار موزه ملی، همدیگر را دیدیم. به نظرم هامون یه ذره یخش باز شده. اما لامصب خیلی پرهیزکار است. با خدایان دیده و نادیده تعهد بسته که به من به چشم خواهری نگاه کند. دلم می خواهد لپهای تپلش را دو دستی بگیرم و تکان بدهم و بگویم: مرتیکه خوب نگاه کن جان من بگو، من خواهرتم؟
قرار شد بعد از امتحانات در تابستان و تا شروع ترم جدید هر روز بروم سرکار. می خواهم کمی پس انداز داشته باشم،  برای کاری نقشه کشیده ام. اگرحساب و کتابم بهم نخورد و باز نخواهم که پس اندازم را بدهم به مامان. هیچ وقت روی حقوق من حساب باز نمی کند. اما وقتی می بینم شرایطش خیلی سخت است و می دانم که تحمل این وضعیت را ندارد به زور هم که شده کمکش می کنم. او هم در جا شروع می کند به بنده نوازی. به سیاق خودش شاهزاده خانم بازی درآوردن و به منش خودش رفتار کردن. درجا خدمتکار می آورد خانه راتمیز کنند حق الزحمه اش را که می دهد هیچ دوبرابر هم پاداشش می دهد. باغبان می آورد حیاط را گل وگیاه بکارد. باغبان می گوید 1000 تومان، ولی مامان 1500 تومان بهش می دهد تا سر راه برای بچه هایش شیرینی هم بخرد. خلاصه قبول کرده ام وقتی می خواهم به او کمک کنم این لذت های روی اعصاب بنده نوازی و رعیت پروری را از او نگیرم.

چهارشنبه 23 تیر ماه 72
امروز"فن شناسی آثار"  آخرین امتحانمان  را که دادیم، بدو بدو کیف و کتاب را جمع کردم که سریع بزنم بیرون و بروم سرکار توی حیاط مجموعه اما آقای دوست بابا ایستاده بود با یکی دو نفر از دوستانش. وقتی بیرون آمدم و با بچه ها خداحافظی کردم او هم ازدوستانش جدا شد آنها رفتند اما او بالای راه پله ها ایستاد. فکر کردم حتماً منتظر یکی از دوستانش است،  چون از بچه های کلاس ما هم با چند نفری دوست شده. با فرهاد و درافشان و یک دختر شیرازی خوش قیافه و با نمک به نام الهه، وقتی سریع از کنارش رد می شدم. با شیطنت گفت: خداحافظی نمی کنید؟
 با عجله صورتم را برگرداندم و گفتم: خداحافظ، خداحافظ و دوباره راه افتادم.
چند قدم دنبالم آمد و صدایم زد: آفرید!
با تعجب ایستادم و برگشتم، نشده بود که یکی از پسرهای دانشکده بخواهد من را با اسم کوچک صدا بزند.
آقای دوست بابا پسر جوانِ خوش قیافه، چشم و ابرو مشکی و تقریباً سبزه ای است. سبیل های مدل زورویی خوش فرمی دارد، چهارشانه  و میانه بالا.  روی هم رفته یکی از پرطرفدارترین پسرهای دانشکده است یک جور صبوری و خویشتن داری و رفتارمردانه دارد که او را قابل اعتماد و جذاب می کند. خودش را قاتی بازی های کودکانه و پسرانه بچه های دانشکده نمی کند.برای همین است که هیچ وقت فکر نمی کنم از دختری مثل من خوشش بیاید. همیشه احساس می کنم شیطنت هایم را با نوعی نگاه سرزنش آمیز زیر نظر دارد. لابد با خودش فکر می کند دختر جلف و لوسی و بچه ننه ای هستم. از حق نگذریم در مقایسه با دختر شیرازی با آن رفتار متین و سنگین من بیشتر شبیه یک وروجک کوچولوی دردسر ساز هستم.
گفت: می خوام باهاتون صحبت کنم.
به ساعتم نگاه کردم و گفتم: الان؟ ببخشید من خیلی کار دارم. اگه می شه زودتر بگید برم به اتوبوس برسم.
گفت: اگه اشکال نداره یه وقتی بذارید در موردش صحبت کنم.
با عجله گفتم: وقت نمی خواد، بیایید همینطور که می رم سمت ایستگاه اتوبوس بهم بگید و قال قضیه را بکنید.
(حتماً روز آخر دانشگاه را می خواست کوفتم کند، با خودش فکر کرده یک سری پند و اندرز در مورد  رفتار خوب یک دختر با شخصیت و نجیب به او می دهم تمام طول تابستان در موردش فکر کند. ببینم ترم بعد پیشرفتی کرده است یا نه!؟ )
ظاهراً از این که گفتم بیایید تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس حرفتان را بزنید و قال قضیه را بکنید خوشش نیامد.
با غرور سرش را بالا گرفت و گفت: خوب؛ باشه، اگه عجله دارید برید به کارتون برسید. شاید خیلی هم مهم نباشه.
بی خیال شانه بالا انداختم و سریع گفتم: پس اگه مهم نیست باشه تا ترم بعد، تابستون بهتون خوش بگذره.
نگذاشت حرفم را تمام کنم سرش را تکان داد و با اخم خداحافظی کرد و در جهت مقابل رفت.
چقدر مغرور! چه نازک نارنجی!  بدش آمد، ناراحت شد. یعنی باید بیشتر از این برایش وقت می گذاشتم؟ تمام یک ترم نگاه سرزنش آمیزش را روی خودم احساس کردم. حالا ناراحت هم می شود. خوب بشود. به جهنم.
الان توی اتوبوس هستم. باید خودم را زودتربه شرکت برسانم.

پنج شنبه 24 تیر ماه 72
هامون ساعت 10 دوتا لیوان چای آورد و با هم نشستیم با شکلات های من به خوردنشان. اولش هی من را با تعجب نگاه می کرد و من هم برایش لبخند می زدم و هیچی نمی گفتم. فکر کردم الان دارد من را شبیه اسکارلت اوهارا می بیند و لابد خودش را رت باتلر!
تا این که پرسید: یه چیزیه که خیلی ذهنم را مشغول کرده دلم می خواست ازت بپرسم ولی نتونستم. می خوام بدونم چرا اون روز تو مهمونی دایی اصلا درست و حسابی به آقای ملک سلام و علیک نکردی  و زیاد تحویلش نگرفتی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: داری در مورد مهمانی یک ماه پیش صحبت می کنی؟ ولی تا جایی که من یادم می آد سلام کردم. چرا می گی سلام نکردم؟
گفت: کم محلی کردنت خیلی توی ذوق می زد.
گفتم: خوب یعنی چی؟ باید می پریدم باهاش روبوسی می کردم؟ بابا جون من از شرکتش زدم بیرون و اومدم اینجا فکر کن یه جورایی خجالت می کشم. وقتی من رو تو دارو دسته شما می بینه.
گفت: کدوم دار و دسته؟ الان که هر دوتا شرکت یکی شده. اینطوری فکر می کنه ما داریم یار کشی می کنیم.
نگاهش کردم الان وقتش بود که یک چشمه می آمدم. گفتم: نگاهش نکردم چون نمی خواهم زیاد بهش توجه کنم.
سرش را خاراند و گفت: این بخاطر این نیست که ازدواج کرده؟
با اعتراض گفتم: یعنی چه؟ یعنی این که من حسادت کردم که ملک ازدواج کرده؟
گفت: ممکنه اینطوری برداشت بشه.
و با ناراحتی صدایش را پایین آورد و ادامه داد: بخاطر همینه وقتی جلوی ملک هستی به من زیادی توجه می کنی تا به حساب خودت به اون کم محلی کرده باشی؟
با دهان باز نگاهش کردم. آه خدای من خیلی هم گاگول نیست.  سرم را جلو بردم و خیلی آرام گفتم: آقای محترم اگه من می خواستم با ملک ازدواج کنم تا حالا کرده بودم. من نمی خوام با کسی مثل ملک ازدواج کنم. چون اولاً احساس می کنم اصلا برای ازدواج آمادگی ندارم ثانیاً دلم می خواد بتونم از یه مرد ساده و صمیمی و مثل خودم بی شیله پیله خوشم بیاد.
خوشش آمده بود کمی خودش را جابجا کرد و گفت: ولی رفتارت یه جوریه که نشون می ده ازش خوشت می آد.وقتی به کسی کم محلی می کنی یه جورایی یعنی تمام فکر و ذکرت پیش اونه.
خندیدم و گفتم: خوب ازش خوشم می آد ولی تلاش می کنم فراموش کنم که اون می تونه مورد جدی برای من باشه. وقتی از کسی خوشم می آد دلیل نمی شه که بخوام باهاش ازدواج کنم. مثلا تو، راستش رو بگو از من خوشت می آد یا نه؟ تو رو خدا فکر بد نکن فقط می خوام نتیجه گیری کنم.
دستپاچه شد، اصلا فکر نمی کرد چنین سوالی کنم کمی فکر کرد و گفت: خووووب بدم نمی آد، حتی می تونه یه کم بیشترخوشم می آد. تو خیلی راحت و خوبی، ازبرقراری ارتباط نمی ترسی. مثل دخترهای دیگه رفتار نمی کنی. می شه بهت نزدیک شد. خیلی شجاعی، خیلی سخت کوشی، خیلی اهل کتاب خوندن و مطالعه هستی. چرا ازت خوشم نیاد؟
ساده و معمولی تاییدش کردم و گفتم: خوب ببین؟ همینجوری از من خوشت می آید، این به معنای این نیست که بخواهی با من ازدواج کنی. اگه بیشتر از من خوشت بیاد و یه جورایی حتی احساس کنی عاشق من شدی ولی شرایط ازدواج با من را نداشته باشی. چه کار می کنی؟
نگذاشتم او جواب بدهد ادامه دادم: در چنین شرایطی سعی می کنی من را فراموش کنی. یا شدت علاقه به من را کم کنی. یعنی خودت را در حدی برسانی که فقط من برایت یک آدم معمولی باشم. من با ملک چنین شرایطی دارم. ازش خیلی خوشم می آد ولی اون زن داره و من باید دنبال زندگی خودم باشم. الان دارم سعی می کنم شدت علاقه ام را به او کم کنم.
با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: پس این وسط من فقط نقش دست انداز را بازی می کنم؟
با دلسوزی نگاهش کردم و خیلی آرام گفتم: نه هامون جان نه؛  تو می توانی آتش باشی، من کنارت بنشینم و خودم را گرم کنم. می توانی دریا باشی من خودم را در آغوشت رها کنم بدون آن که بترسم غرق شوم.
بیچاره دستپاچه شده بود، سرخ شد. نمی توانست جلوی احساسات خودش را بگیرد. با استرس نفس بلندی کشید وگفت: چقدر قشنگ گفتی، این چی بود؟ شعری چیزی؟ از نوشته های خودته؟ به هر حال ممنونم. که چنین حسی در مورد من داری. فکر می کنم منظورت را کاملا درک کردم.
رفت، نیم ساعت بعد آمد و من را دعوت کرد با هم برویم بیرون گشتی بزنیم.  الان نه می توانم جلوی خنده خودم را بگیرم. نه به بخاطر استرسی که دارم سر جای خودم بند می شوم. فکر کنم با دو جمله نود و پنج درصت برنامه با موفقیت به انجام رسیده باشد..

شنبه 26 تیرماه 72
معادله رابطه بین من و هامون رشد سینوسی از خودش نشان داده است. آن قدر که آخر هفته قرار است با هم برویم شمال! البته او نمی داند که شمال رفتن با من قرار است  برای مقاصد خاصی صورت بگیرد. او می خواهد برای بازدید از یکی از پروژه های شرکت برود آمل و یکی دو شب را هم در ویلای محمودآباد دایی اش اطراق کند.  قرار بود تنها برود. خوب چرا تنها برود؟ من گفتم: من را هم می بری؟ من هم با تو می آیم.
اولش تعجب کرد و من و من کرد اما بعدش با خوشحالی  گفت: اگر از نظر خودت مشکلی نداشته باشد، می برم.
می دانم رابطه ما هنوزخیلی نافرم است. ما حتی هنوز دست همدیگر را هم نمی گیریم. چه برسد به این که قرار باشد با هم برویم شمال و بعضی بحث ها پیش بیاید!
من خودم هم الان دو به شک هستم که می شود یا نمی شود؟  وقتی فکر می کنم می بینم مساله به این سادگی ها هم نیست که به نظر می آید. یعنی یک فرآیند کاملاً عاطفی است ولی من دارم در موردش خیلی غیر احساسی و فقط دستورالعملی فکر می کنم.
منظورم این است که اگر احساساتم نتواند هم زمان با دیدگاهم نسبت به کلیت موضوع هماهنگ شود، چطور می توانم چنین کاری را انجام دهم؟ چطور می توانم تحمل چنین نزدیکی فیزیکی را داشته باشم؟
نه این که الان جا زده باشم. در واقع می خواهم بگویم. من احساس خاصی نسبت به هامون ندارم. واقعاً او مرا گرم نمی کند. اصلا تصور بغل کردن و بوسیدنش را ندارم. پس چطور می توانم انتظار داشته باشم که بشود آن کار را انجام داد؟
نه نه  فکر نمی کنم نامردی باشد. اگر به عمق موضوع نگاه کنیم او چیزی را از دست نمی دهد. نه این که اعتقاد داشته باشم خودم چیزی را از دست می دهم. من دارم چیزی را که دوست ندارم به او می بخشم. در حالی که او می تواند دوستش داشته باشد.  بنابراین او ضرر نمی کند.
 می کند یعنی؟ مطمئن هستم به محض این که این اتفاق بیفتد، من دیگر برایش آن آفرید قبلی نخواهم بود.
مطمئن هستم که خیلی زود من را فراموش می کند. من را دیگر دوست نخواهد داشت. خاطره من  را با رغبت خاک می کند.
وقتی این چیز را ببخشم و تعهدی وجود نداشته باشد که او را مقید کند. بنابراین دلیلی هم وجود ندارد که او خودش را پایبند من کند. همه مردها همین طور هستند. من متاسف نمی شوم. همین را می خواهم. او این هدیه را بگیرد و از زندگی من برود بیرون. احمقانه است چرا فکر می کنم هدیه باشد؟ چیزی که برای خودم این قدر نفرت انگیز و دردسر ساز است. برای او می تواند هدیه باشد؟
به هرحال او می تواند اولین و آخرین مرد زندگی ام باشد. احساس می کنم خودش هم یک چیزهایی بو برده است. از این که پیشنهاد دادم تا با او بروم شمال کمی هیجان زده است. ولی من سعی می کنم پشت قیافه بی خیال دلهره و اضطرابم را پنهان کنم. دیگر باید تمام شود. تصمیم خودم را گرفته ام حتی اگر قرار باشد از دلواپسی بمیرم.

چهارشنبه 30 تیرماه 72
ما فردا صبح با ماشین شرکت و فقط دو نفری می رویم شمال. همین.

۲۰ اسفند ۱۳۹۴

یک شنبه 15 فروردین ماه 72 تا دوشنبه 20 اردیبهشت ماه 72


یک شنبه 15 فروردین ماه 72
باز هم یک سال دیگر گذشت. سال 72 آمد و مثل برق  و باد پانزده روزش هم رفت امروز اولین روزی است که بعد از سال جدید به دانشکده آمده ام، دیروز باید می آمدم ولی امروز آمدم. در حیاط بزرگ جلویی که پر از گل های رز زیباست جلوی سلف سرویس نشسته ام و چیز می نویسم. چند گربه سمج دور و برم گشت می زنند. بعضی هاشان خیلی اشرافی هستند. به نظر می آید برو بچه های گربه های اصیل و اشرافی  خانواده های درباری این حوالی باشند که صاحبانشان فرار کرده و رفته اند ولی اینها مانده اند و بعد از مدتی با گربه های ولگرد زاد و ولد راه انداخته اند. این بچه گربه های دو روگه را که می بینم یاد خودم می افتم این قدر از اشرافیتم که مورد نظر مامان است فاصله گرفته ام. دلم می خواهد روی لبه ی نازک دیوار دراز بکشم توی آفتاب خودم را کش بیاورم و دمم را تکان دهم و گاه گاه خمیاز بکشم.
سال جدید با تغییرات شگرفی همراه بود پسرهای دانشکده که در سال گذشته همه با ریش و سبیل و نهایتاً سبیل خالی دیده بودیمشان بل کل همه چیز را زده بودند. انگار کن هماهنگ کرده باشند. بعضی هایشان واقعا غیر قابل شناسایی بودند. بعضی هایشان را از روی رنگ لباس یا حتی تن صدا شناختیم به خدا در این حد تغییر! بعد می گویند: دخترها بعداز ازدواج تغییر می کنند!
 پسرها با یک ریش و سبیل زدن از این رو به آن رو می شوند. دخترها امسال زیاد پسرها را تحویل نگرفتند. نمی دانم چرا؟ فکر می کنم تغییرات عمده باعث شده بود توی ذوقشان بخورد یا اینکه توجهشان به پسرهای ترم های بالاتر جلب شده است. گفتم ترم بالایی ها یادم به آن پسره؛  دوست بابا افتاد. امروز توی حیاط دانشکده دیدمش با مارال بودم خیلی باعلاقه آمد جلو و سلام وعلیک کرد؛ محلش ندادم. یعنی خودم را زدم به آن راه که یعنی نشنیده ام. اما مارال انگار کن که به او سلام کرده باشد خیلی گرم و راحت شروع کرد با او صحبت کردن. حالا فکرش را کن مارال با او صحبت می کرد، او به من نگاه می کرد و من رد یک سنجاب را گرفته بودم که روی درختهای بلند چنار بالا و پایین می رفت. آخرش حوصله ام سر رفت بدون این که بخواهم بدانم مارال چطور دارد نسخه اش را می پیچد راه افتادم وآمدم.
از عشق و عاشقی دل زده هستم. نه دلم می خواهد دوباره تجربه اش را داشته باشم و نه فکر می کنم به این زودی صلاح باشد کسی را دلبند کنم. به هرحال تجربه ناز و ادا درآوردن و عشوه ریختن برایم خوشآیند نبوده. از این که یکی از پسرها فکر کند می خواهم با توسل به چنین چیزهایی او را جذب کنم خجالتم می آید. دلم یک مردی را می خواهد که آدم بی اختیار برایش ناز و اطوار بیاید و دست خودش نباشد. دلم یک مردی را میخواهد که اگر برایش شعر خواندم یا حتی بغلش کردم نگوید می خواستی مرا از راه به در کنی، بگوید:
 عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست // یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
شاید اولش را هم بلد باشد و اینطوری شروع کند؛
لاابالی چه کند دفتر دانایی را// طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند// نتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آن است که دلبر بیند// ورنبیند چه بود فایده بینایی را ............ خیلی دوستش دارم این شعر را هوایی ام می کند.
دوشنبه 16 فروردین ماه 72
تمام مدت کلاس دکتر رفیع فر نشستم کاریکاتورش را کشیدم. این که با این قیافه، این همه جذابیت دارد عجیب است.  امروز برای نشستن سر صندلی های جلو یک بساطی داشتیم که بیا و ببین. کاریکاتور را به ثریا نشان دادم آن قدر خندید که اشکش درآمد. رفیع فر با آن دماغ بزرگ و چشمهای ریز و لبخند دندان نما، مارال هم می خواست ببیند. مارال خیلی برایم مطمئن نیست او یک دل بزرگ دریایی دارد که مدام عاشق این و آن می شود و در حالی که برای دکتر رفیع فر سرو دست می شکند بدش نمی آید که دل پسرهای دیگر را هم بدست آورد. فعلا در حال کلنجار رفتن با خودش است مثل آدم دستپاچه و ندید بدیدی می ماند که فرصتش داده باشند که فقط یک دست لباس مهمانی خیلی شیک برای خودش بخرد و بعد فرستاده باشندش توی لباس فروشی خیلی خیلی بزرگ و حالا او گیر کرده که باید از کجا شروع کند و چه چیز را امتحان کند؟
ساعت 9:30
امروز با همکلاسی ها اولین تجربه ماشین زدن را داشتیم. ( دروغ چرا برای من اولین بار نبود قبلاً با تهمینه و دوستانش چند بار از این کارها کرده بودیم و من از آنها یاد گرفته بودم)  خسته و کوفته از کلاس آمده بودیم و باید می رفتیم ایستگاه اتوبوس دارآباد به تجریش. صف شلوغ بود و اتوبوس هم نمی آمد. همه خسته و کوفته بودند تازه بعدش باید می رفتیم میدان قدس و از آنجا می رفتیم پیچ شمران این همه راه توی اتوبوس های شلوغ و بوی عرق و خستگی و مردگی راه.  مارال و مریم وشمسی توی صف ایستاده بودند( آخرین نفر) من و ثریا هم داشتیم خودمان را کشان کشان می رساندیم و هنوز چند قدم مانده بود برسیم که یک مرتبه یک ماشین مدل بالا از همین برو بچه های بالای شهری دور و برها جلوتر برای ما ایستاد. ثریا ترسید و گفت: آفرید چه کنیم؟ این آشغال ها برای ما ایستادند.
دوتا پسر جوان تازه به دوران رسیده بودند.
گفتم: صبر کن این قدر نترس مگه می شه چنین فرصتی را از دست داد.
ثریا  گفت: تو روخدا بی خیال شو، تو فکر کردی اینها ما را می رسانند؟ محال است، می برندمان بلایی سرمان می آورند.
ولی من معطل نکردم سریع با دست به مریم و مارال که با دهن باز برگشته بودند و ما را نگاه می کردند اشاره کردم که بیایند. آنها هم از خدا خواسته شمسی بیچاره را گذاشتند و دویدند آمدند و پسرها  تا به خودشان بیایند در عقب ماشین را باز کردیم و چهار نفری پریدیم نشستیم پشت. بیچاره ها گیج شده بودند اما راه افتادند. بعد یکی از پسرها که جلو نشسته بود خیلی جلف و لوس گفت: اوه اوه انگار کارگر  بار زدیم همه ریختند تو،
آن یکی که راننده بود گفت: خانوم ها منزل تشریف می آرید یا منزل بیایم.
بچه ها همه از ترسشان لال مونی گرفته بودند و همه شهامت بالا پریدن توی ماشین را از دست داده بودند. به من نگاه کردند.
بعد من با یک لهجه مثلا غلیظ اصفهانی گفتم؛ منزل تشیف بیارید جخ دوسدای دیگم منتظردون هستن.
پسره گفت: آدرستون؟
من باز با لهجه گفتم: سری پلی خواجو.
زدند زیر خنده و شوخی شان گرفت و خلاصه بهشان گفتم که می ریم میدون هفت تیر کش های تهرون! (نگفتم پیچ شمرون که خیلی هم نزدیک خوابگاه نشن)
بیچاره راننده گفت: اوووووووه خونتون میدون هفتِ تیره از اینجا تا اونجا چطوری برم؟ ترافیکه و از قید خونه شما اومدن گذشتم شما بیاید بریم خونه ما. ( خوب فهمیده بودند که موضوع سرکاریه)
اما مگه من کوتاه اومدم، گفتم: دادا ما رو قولی شما حساب کرده بودیم. حالام پایین نمی آیم تا ما رو برسونیدمون هفت تیر.
خلاصه بیچاره ها مجبور شدند ما رو تا هفت تیر برسانند. تمام مدت هم هی غر زدن و هی بهانه آوردن که پیادمون کنن و دیرشون شده. اما من سفت و محکم ایستاده بودم که چون بچه شهرستون هستیم و راه و چاه را بلد نیستیم فقط خودِ خودِ هفت تیر پیاده شیم و اگه بخوان جای دیگه ای پیادمون کنن شمارشون رو برمی داریم و به پلیس زنگ می زنیم و می گیم آزار و اذیتمون کردن.
آخرش راه دوساعته را چهل و پنج دقیقه ای طی کردیم. خیلی خوب بود وقتی پیاده شدیم کلی خستگیمون دراومده بود.به لحاظ اقتصادی هم یکی یک بلیط به نفع ما.
چهارشنبه 18 فروردین ماه 72
آه، چطور می شود زندگی گاهی این طور با آدم بازی کند؟ چطور می شود ما این طور مسخره سرنوشت باشیم؟
امروز رفتم سرکار در حالی که از به دنیا آمدن پسرکاکل زری سودابه ذوق مرگ بودم( نادری که آمدنش به این دنیا نذر دانشگاه رفتن من بود) می خواستم بروم برای بچه ها شیرینی بخرم. اما وقتی آقای میم آمد فهمیدم اوضاع خیلی خراب است. بالا بلند زودی آمد توی اطاق من که ظاهراً آقای میم حالش خوب نیست و نمی داند چه شده که این قدر ناراحت است.
بعد بیژن آمد. او هم انگار خیلی خسته بود. پرسیدم اوضاع چطور است و چه خبر شده؟ گفت: دختر آقای میم دیروز به دنیا آمده اما خیلی حالش خوب نیست و ظاهراً توی دستگاه نگهش داشته اند. یک جور زردی خاصی دارد که بخاطر گروه خونی منفی مادرش بوده. البته خوشبختانه مادرش حالش خوب است. ولی به بچه چندان امیدی نیست یعنی حتی اگر بچه سالم بماند احتمال مشکلات مغزی برای او هست.
خیلی ناراحت کننده بود، این احساس که میم چطوراین بچه را می خواست و چطور برایش ریسک کرده است. اما حالا زندگی و خدا داشتند او را بازی می دادند. یک بچه اینطور سالم نذر من می شود و به دنیا می آید یک بچه اینطور مانع من می شود و وقتی همه چیز بهم می خورد خودش هم دچار مشکل می شود؟
نمی دانم چرا احساس بدی دارم؛ احساس می کنم یک طرف این بدبیاری او من هستم. هه، شرط می بندم اگر به جای آن بچه من را انتخاب کرده بود. خانم خوشگل بچه را به خوبی و خوشی به دنیا می آورد و یک بچه ناز و ترگل و ورگل هم از آب در می آمد و میم همیشه حسرت بچه اش را می خورد از قضا احتمالا من هم اجاقم تا ابد کور می ماند تا زمینه برای دق دادن من توسط منصور به طور کامل فراهم شود.
اصلا حس خوبی نیست. دلم می خواهد بروم امامزاده صالح برای خوب شدن بچه نذری چیزی بکنم. از همین نذرهای الکی پلکی که سودابه می کند و یک بچه را به خاطر دانشگاه رفتن من به دنیا می آورد.  امروز نتوانستم که میم را ببینم. خودم هم نمی خواستم که جلویش آفتابی بشوم. خیلی وقت است که خوب معلوم است  دل من  و حتی دل او نمی خواهد که همدیگر را ببنیم.  نمی دانم شاید اصلا درست نباشد ولی ای کاش می توانستم به او دلداری بدهم.
نه نباید این کار را کنم الان در شرایط بدی است شاید فکر کند از فرصت سوء استفاده کرده ام که خودم را تحمیلش کنم. شاید فکر کند دوباره می خواهم برایش ناز و اطوار بیایم تا آب رفته را به جوی برگرداند. نمی خواهم اینطور بشود.
حاشیه:
یه چیزی برای من خیلی عجیبه وقتی سارا دختر خاله عطیه به دنیا آمده بود چون بچه دوم بود و خاله هم گروه خونی اش منفی بود می گفتند باید حتماً یک آمپولی بزند تا مشکل زردی برای بچه اش پیش نیاید، یعنی بدن مادر خود به خود یک پادتنی برای دفاع از بچه در زایمان اول تولید می کند ولی برای بچه دوم نه و باید آمپول زد. نمی دانم تا چه حد واقعی است؟  ولی فکر می کنم این طوری بود. آخ ولش کن اصلا، خدا کنه بچه زودتر خوب شود. خدا کنه مشکل مغزی چیزی براش پیش نیاد. بیچاره آقای میم کاش جراتش را داشتم می رفتم به او دلداری می دادم.
پنج شنبه 19 فروردین ماه 72
ساعت 12 و نیم از شرکت آمدم بیرون که بروم برای خودم شکلات بخرم، آقای میم جلوی شرکت توی ماشین نشسته بود، همینطوری و بیرون نمی آمد، وقتی از شرکت آمدم بیرون من را دید من سرم را برایش تکان دادم و مثلا سلام کردم اما او یا ندید یا نخواست که جوابم را بدهد. وقتی خریدم را کردم و برگشتم هنوز توی ماشین بود نزدیک ماشین که رسیدم در جلو را برایم باز کرد و اشاره کرد که بروم بنشینم. دودل بودم. نمی دانستم چه کنم؟ از طرفی هیچ دلم نمی خواست که با او تنها باشم. از طرفی دلم برایش می سوخت به خاطر بچه و دلم می خواست بدانم حالش چطور است. رفتم نزدیک ماشین خم شدم و بدون آن که بنشینم گفتم: چطورید؟ خوبید؟ نمی خواهید بیایید تو؟
بدون این که حرفی بزند همانطور که اخم کرده بود با کف دست روی صندلی جلو زد که یعنی بنشین!
بهانه آوردم و گفتم یک مقداری کار دارم باید زودتر انجام بدم، اگه شما اجازه بدید زودتر هم برگردم خونه و می خواستم همینطور بهانه بیاورم که یک نگاه وحشتناک و غضبناک انداخت که بند دلم پاره شد. رفتم نشستم توی ماشین خودش خم شد و در را بست و سریع راه افتاد. هیچ حرف نمی زد. برای این که فکر نکند ترسیده ام شکلاتم را درآوردم و باز کردم و تعارفش کردم. توجه نکرد و راهش را رفت. خودم شروع کردم به خوردن شکلات قند خونم باید می آمد بالا وگرنه غش می کردم.
با خودم فکر می کردم چه خوب! قبلا از این شکلات های تکه ای کم بود یک جور شکلاتی بود به نام مینو خیلی کوچک شاید هفت سانت در پنج سانت! جلد رویش آبی یا نیلی بود. خیلی شیرین و خوشمزه عکس گل ارکیده هم روی جلدش بود. زمان جنگ که بچه ها دلشان شکلات می خواست و شرکت مینو اینها را خیلی محدود تولید می کرد. مدرسه راهنمایی ما از خود شرکت این ها را می خرید و با سهمیه بندی به بچه ها می فروخت. من اما همیشه دلم شکلات بیشتری می خواست.
آخرش به حرف زدن آمد و ماجرای بچه را برایم گفت، بچه اش مرده است. و بعد برایم چیزهای دیگری را گفت من تا امروز تا خود امروز نمی دانستم خانم خوشگل چقدر آشناست، احساس می کردم یک جایی مژگان را دیده ام  فکر می کردم می شناسمش، چرا این قدر سرسری؟ چرا نفهمیدم خانم خوشگل همان مژگان است؟ اصلا مژگان را دیده بودم قبلا!؟ چرا آدم ها را خوب نمی بینم؟
بعد از طلاق گرفتن از شوهرش خودش آمده سراغ میم و با هم بوده اند. یک حس قدیمی شاید آنها را به هم پیوند داده. قرار نبوده بچه ای در کار باشد. اصلا مطمئن نبوده بچه دار شود برای آن که بچه اول را هم با مشکلاتی به دنیا آورده بوده. اما وقتی بچه دار می شود دلش نمی آید که بچه را بیاندازد یا سقط کند. بچه اولش را که شوهرش گرفته و لابد دلش نمی خواسته بچه ی کسی که دوستش دارد را به این آسانی از دست بدهد.
به آقای میم گفتم، به جای سوار کردن من و گشت زدن توی خیابان ها به زنش سر بزند. برود به او دلداری بدهد. من توضیح نمی خواهم. من اصلا آدمی که مناسب او باشد نیستم. خیلی روحیه خرابی داشت، یک نفر هم باید پیدا می شد که به او دلداری بدهد. چقدر آدم ها بعضی وقتها تنها هستند. دقیقاً جایی که احتیاج هست که کسی حرف آدم را بفهمد یا فامیلی غم آدم را درک کند. کسی برای درک کردن و فهمیدن وجود ندارد.
گفتم: می توانم فقط به عنوان یک دوست کنارش باشم. با همان حال خراب زد زیرخنده و  مسخره ام کرد، نگاهش با قبل فرق کرده است. من قبلاً خودمان را چشم در برابر چشم می دیدم اما امروز واقعاً مرا ورانداز می کرد. حریصانه نگاهش را روی لب و چانه و سینه و حتی دستها می لغزاند. تازه داشت مرا از نو می دید. ترسیدم، فهمیدم چرا قبلا به او اعتماد می کردم. اینطور نگاه تشنه که مرا یاد شاهرخ می اندازد، وحشت زده ام کرد.  چطور امکان دارد در چنین روزی دقیقاً در چنین روزی چنین تغییری داشته باشد؟
حتماً می خواست خودش را با چیزی آرام کند. من این حس آرام کردن خود  را با  ارضای جنسی درک می کنم. اما این که در چنین زمانی کنار او باشم من را می ترساند.
با زور مرا برد فرحزاد نهارخوردیم( یعنی نهار خورد من چیزی از گلویم پایین نمی رفت)
و یک اتفاقی هم افتاد که الان نمی توانم در موردش بنویسم. یک روز می نویسم. اما الان برایم قابل درک نیست. بلایی سرم نیامده سلامتی ام برقرار است، اما نمی فهممش برایم قابل درک نیست.
جمعه 20 فروردین ماه 72
ناخن انگشت سبابه ام درد می کنه، حتی کمی کبود شده، مامان نگاه می کند و می گوید: وا!  لای کدوم در رفته؟ مثل جای دندون می مونه، چرا دقت نمی کنی؟
می خندم و می گویم: چون من بی دقتم، چون در دروازه را می شود بست اما در، دهن مردم دندان دارد.
با تعجبم نگاهم می کند و می گوید: از این خل خل بازی ها در نیاری ها تو دانشگاه آفرید، تو رو خدا یه جوری رفتار کن بگن دختر عاقلی هستی.
انگشتم را می گیرم و فشار می دهم درد مرموز دوباره توی استخوانم حس می شود و هر بار که درد حس می شود، احساسات متفاوتی در من غلیان می کند. به مامان می خندم و چشمک می زنم و می گویم: چششششم، یه کاری می کنم همه بگن چه دختر عاقلِ خوبی مامانش به دنیا آورده.
 فردا معارف دارم باشد تا معرفتم بیش باد!
شنبه 21 فروردین ماه 72
جهان بینی، جهان بینی، جهان بینی استاد الهام سرکلاس است و مطابق معمول دارد درس جهان بینی می دهد، دیگر تقریباً دیوانه شده ام. یک ماه و اندی است که در جهان بینی مانده ایم. این بابا عاشق جهان بینی است، امروز خیلی دیرتر از بقیه بچه های کلاس رسیدم، کتابخانه بودم و کمک می کردم. دیر رسیدم و کلی عز و جز کردم تا اجازه داد بنشینم. هر بار وقتی کسی دیر می کند اولش می گوید: از نظر من اشکالی ندارد، ولی بعد پدر صاب بچه را در می آورد، بس که می گوید، چرا دیرکردید؟ دیگر دیر نکنید. کلاس احترام دارد. بچه های دیگر این چیزها را تحمل نمی کنند. اگر نیایید درس را از دست می دهید. خلاصه آن قدر باتمام وجود در مورد حساسیت کلاس و اهمیتی که این کلاس می تواند برای آینده ما داشته باشد و زندگی ما به جهان بینی ما نسبت به اهمیت کلاس بستگی دارد گفت و گفت که داشتم دیوانه می شدم.

" یک روز یک عرب بدوی به پیغمبر اکرم
چون ارتباط با صحبت ما دارد
گفت: که یا رسول الله
یک فطرت نوری داشت
بله گفت: کی معاد می شود؟ کی قیامت می شود؟
وقت نماز بود پیامبر گفت: که بگذار نمازم را تمام کنم.
خیلی وقت ها همین را می گفت وقتی نمازش تمام شد به او گفت: تو برای قیامت چه آماده کرده ای؟
عرب بدوی گفت: من شما را دوست دارم.
خیلی وقت های می گیم کی!؟
پیامبر گفت: که همین محبت تو ما را بس!"
نمی دانم توی چه فازی است اما خیلی باحال است این ربط دادن بی ربط ها به بی ربط هایش
ساعت 7:2 آقای مهرپویا سرکلاس است و دارد در مورد هنرهای سنتی صحبت می کند، واقعاً از حضورش لذت می برم، به تمام معنی استاد است، به تمام معنی انسان.
ساعت 12:5 به شدت جیش دارم. وووای باید بروم دستشویی. اما نمی شود استاد دارد در مورد تمدن بین النهرین می گوید، عاشق ادبیات سومری شده ام.
سه شنبه 24 فروردین ماه 72
کلاس عکاسی داشتیم در فرهنگسرای نیاوران. استاد وقتی فهمید که من مدرک عکاسی انجمن سینمای جوان را دارم دیگر همه چیز را گذاشت به عهده من بچه ها را به چند  دسته تقسیم کرده ایم، باهم بروند عکاسی و بعد عکس ها را بیاورند تا بعد مراحل چاپ و ظهور را هم یادشان بدهیم.
فردا باید بروم سرکار دل توی دلم نیست. نگران هستم، دلم نمی خواهد.
چهارشنبه 25 فرودین ماه 72
دوتا اتفاق مهم افتاده است. یکی این که؛.... اول کدامش را بگویم؟
اول این که هامون زنگ زد، برایم در شرکت خودشان کاری دست و پا کرده. در امور اداری و بخش پژوهشی. همینطورهم می توانم فقط چهارشنبه ها و پنج شنبه ها بروم سرکار و ایرادی ندارد. ( در مورد حقوق باید بروم همانجا صحبت هایم را بکنم) قرار گذاشتیم همین امروز بعدازظهر ساعت 4 بروم شرکتشان در خیابان بخارست و با هم صحبت کنیم.
دیگر این که امروز بعد از مدتها وقتی آقای میم  آمد شرکت اول سرک کشید توی اتاق من، دیدنش باعث شد نفسم بند بیاید. همینطور که نشسته بودم سرم را بالا گرفتم و مبهوت نگاهش کردم. اول الکی برایم اخم کرد و بعد چشمهایش را ریز کرد و لبخند زد. حتی به همدیگر سلام هم ندادیم، من مبهوت و  گیج و او مشتاق، بعد رفت اتاق خودش. من احمق دیگر باید حتماً از این شرکت بروم. مطمئن هستم اگر خودم را مجبور بکنم به ماندن در این شرکت دیگر حتی یک ابسیلون هم از گوهرعفتم چیزی باقی نمی ماند.
وقتی رفت وقتی همینطور که دور می شد، وقتی مطمئن شدم که باید از او دوری کنم وگرنه برایم غیرممکن است دیگر دوری کردن از او، یادم به این شعر افتاد.
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
.... و بقیه اش.
پنج شنبه 26 فروردین ماه 72
هامون گفت از همین فردا می توانی بیایی شرکت و من هم رویم نشد که بگویم نمی آیم. یعنی احساس کردم اگر بگویم نمی شود از هفته دیگر بیایم فکر می کند دارم از زیر کار در می روم. از طرفی خودم می دانم که باید دیگر حتی یک لحظه هم آنجا نمانم. صبح آمدم شرکت بخارست. به بالابلند زنگ زدم که می خواهم بیایم بعضی وسایل شخصی ام را بردارم. گفت: خیالت راحت آقای میم نیست کلید در ورودی را که داری کلید شرکت را هم برایت می گذارم زیر گلدان دم نورگیر.
ساعت 12 رفتم شرکت بخارست و با کارآنجا آشنا شدم و کمی حال و هوای آنجا را حس کردم( بعد در موردش می نویسم) حدود ساعت 4 راه افتادم برگشتم شرکت خودمان که بروم وسایلم را بردارم. در پایین را باز کردم و رفتم بالا وکلید را برداشتم و در شرکت خودمان  را هم باز کردم و رفتم داخل. خبری نبود. رفتم وسایل شخصی ام را برداشتم. لیوان و کتابها و ساعت مچی و... بعد یک دفعه احساس کردم از داخل اتاق بالا بلند و بلکه هم اتاق میم صدای گفتگو می آید. فقط توانستم مثل برق و باد کفشهایم را درآورم و دستم بگیرم و بدو بدو  بروم پشت در اتاق پنهان شوم. 
میم و بیژن بودند با هم صحبت می کردند آمدند توی راهرو و بعد متوجه شدند که در باز است. بیژن مطمئن بود در را بسته است، دوید رفت پایین که مطمئن شود کسی توی راهرو نیست یا دزد نیامده باشد. میم اما توی اتاق ها سرک کشید دقیقاً وقتی دستگیره در را گرفت و جلوی اتاق من ایستاد را حس کردم. صدای کفشش و صدای نفسش و سوت آرامی که زد. اگر من را می دید خودم را می کشتم. چقدر احمقم من، مثل دزدها رفته بودم  که وسایلم را جمع کنم  و فرار کنم. بیژن که بالا آمد گفت؛ پایین خبری نبوده، دستشویی و توالت را هم نگاه کردند و به این نتیجه رسیدند که در را کامل نبسته اند و در باز شده است. معجزه آسا نجات پیدا کردم. وقتی از آنجا  رفتند تا یک ساعت بعدش هم جرات بیرون آمدن از شرکت را نداشتم. آخرش هم همانطور  پابرهنه از شرکت آمدم بیرون. از پله ها پایین رفتم و از ساختمان بیرون زدم. می ترسیدم باز هم توی راهرو باشند و صدای پای مرا بشنوند.
از شرکت فرار کردم، از خودم فرار کردم. دیگر برنمی گردم. دیگر می خواهم که  نخواهم او را ببینم.
پنج شنبه 2اردیبهشت ماه 72
کار در شرکت جدید خوب است، اطاقها با کلاس و شیک، تعداد کارمندان بیشتر، همه چیز با نظم و ترتیب و همه کاربلد. یک شرکت معماری و ساختمانی تخصصی و مهم، امروز پنج شنبه است و من برخلاف همیشه خوابگاه مانده ام و خانه نرفتم.
امروز به بالا بلند زنگ زدم، گفت: به آقای ملک گفتم که تو نمی خواهی دیگر سرکار بیایی. چیزی نگفت. حرفی نزد، فقط سرش را تکان داد.
مطمئن هستم که همینطور است و حتماً حتی جوری برخورد کرده که نشان بدهد برایش اهمیت ندارد. آه قلبم، کاش گریه اش می گرفت. چقدر برای مردها دل کندن آسان است. مهم نیست، لابد برای فراموش کردن می رود دختر دیگری را پیدا می کند. چرا اصلا برایم مهم باشد؟ این من بودم که کندم و آمدم. اصلا چرا برایم باید مهم باشد؟ مهم نیست زیاد من هنوز خیلی وقت دارم. یکی از مهندس های شرکت جدید خوش قیافه است فکر کنم مجرد باشد. به من چه خوب؟
شنبه 4 اردیبهشت ماه 72
روز خسته کننده ای را پشت سرگذاشته ایم. جز دیدار دکتر رفیع فر که همیشه حاشیه های خودش را دارد اتفاق استثنایی دیگری نیفتاد. امروز به استاد الهام بخاطر تدریس هزارباره جهان بینی اعتراض کردم. ولی او با سماجت گفت یک جلسه دیگر هم باید در مورد جهان بینی صحبت کند. و اینطورشد که امروز جهان بینی توحیدی را به ریشمان بست.
مارال بعد از کلی بگیرو ببند نماینده کلاس شد. ما بهش گفتیم نگران نباشد هوایش را داریم. باید یک نفر را گول می زدیم.
بین این پسره ابی و عفت خبرهایی است. یا می تواند همه حرف و حدیث باشد و خیلی اتفاقی آنها این قدر پشت سر هم از کلاس بیرون می روند و خیلی اتفاقی سرکلاس الهام با هم دالی موشه می کنند.
من عصبانی مزاج شده ام و از هر حرف کوچک و بی ربط خونم به جوش می آید. گاهی آدم اینجوری می شود دیگر! حرف های کوچک، دل تنگی های بزرگ,
دوشنبه 6 اردیبهشت ماه72
دوستش دارم، دلم برایش تنگ شده، نه دلم برایش تنگ نشده، دروغ گفتم. ای کاش فقط یک شب با هم بودیم، مطمئن هستم که همه چیز تمام می شد. شاید نمی شد!  ولی مطمئن هستم بعدش دیگر اهمیت اولش را نداشت.
اگر اهمیت اولش کم نمی شد چه؟ خوب چند شب دیگر هم می شد باشیم، بعدش تمام.
 آه مطمئن هستم این عشق نیست و نه بله عشق نیست. من فقط هیجان زده ام برای این که تجربه ای داشته باشم.
 تجربه با او؟ می تواند مربوط به سلیقه شخصی ام باشد.
نه نیست مردها با هم فرقی ندارند. همه مثل هم هستند. من از کجا می دانم اصلا؟
من فقط شاهرخ را دیده ام شاهرخ هم که در دوره خرخریت تجربه کردم.
 اگر زن ها با هم فرق دارند پس مردها هم دارند. چرا نمی توانم تمرکز بگیرم روی زندگی ام. مقاومت می کنم. نمی خواهم که با او باشم. نمی خواهم که او را ببینم. می گذارم که از زندگی دلزده بشوم. نباید که دلم تنگ شود.
سه شنبه72/2/7
چه هماهنگی جالبی در تاریخ روز و ماه و سال امروز است. دفتریادداشت منیژه را کش رفته ام تا خاطرات پشت پرده و درونی ام را در آن بنویسم.  کم حجمی و پربرگی اش وسوسه آمیز بود و مگرنه آن که ما همیشه به دنبال وسوسه ای می گردیم  تا گناهی مرتکب شویم؟ به دفتری که خاطرات دانشکده رادر آن می نویسم اعتماد ندارم، بلاخره این احتمال وجود دارد که یک نفر بخواهد کنجکاوی کند. دوست ندارم کسی از درون من خبردار شود. یعنی بحث خبردار شدن خشک و خالی نیست، ما معمولا فقط کلمات را می خوانیم و دیگر درون کلمات برای ما بی اهمیت است. اگر یکی از این دخترهای دانشکده یا خوابگاه بخواهد خواننده هیجانات روحی من باشد می توانم حدس بزنم عکس العملش چیست؟ این تیپ دخترها با خودشان روراست نیستند. ازیک محیط خانوادگی بسته وارد دانشکده شده اند. حتی از دل خودشان خبر ندارند. خودشان را همیشه مقدس و پاک می دانند. خیلی آفتاب مهتاب ندیده اند، مدام می گویند: ایشششش اوششش بدم می آید. این خوب نیست، آن خوب نیست، متنفرم، حال بهم زن است. اما وقتش که برسد... با این که در دانشکده به لحاظ سن و سال دیگر آن تفاوت بزرگ و کوچک بودن دبیرستان را ندارم و با هم سن و سالهای خود یا شاید بزرگتر درس می خوانم. اما احساس می کنم این دوره را پشت سر گذاشته ام. لااقل حالا فکر می کنم با خودم روراست شده ام. دیگر خودم را شناخته ام.
شنبه ها و یک شنبه ها را از صبح تا عصر گرفتاریم و دوشنبه چهار ساعت از وقتمان صرف درس خواندن که چه عرض کنم واحد های ورزش و باستان شناسی می شود. امروز عصر آمدم خانه استاد اخوت، الان اینجا هستم.  شب را همین جا می خوابم. به اصرار مهجبین خانم.  آرتور هم آمده است، مه جبین خانم قرمه سبزی درست کرده و آرتورکه همیشه عشق قرمه سبزی است را هم دعوت کرده. دونفری با هم نشستیم حکم بازی کردیم. بعد از  شام می خواست به من کمی عرق سگی بدهد، مهجبین خانم نگذاشت.(ادامه دارد) .
( دنباله از بالا) آرتور گفت: باباجان عرق که دیگه حرام نیست. شما مسلمان ها شورش را درآوردید همه چیز را حرام کرده اید.
 کلی خندیدیم و آخرش آرتور کوتاه آمد اما وقتی مهجبین خانم رفت برای خواندن نماز، آرتور گفت: زود باش یک لبی تر کن بعداً فکر نکنی چی بود که من خودم خوردم و به تو ندادم.
گفتم: فقط لب ترکردن؟ وقتی که دوست داشته باشم بخورم به لب تر کردن اکتفا نمی کنم تا آخرش می روم.
استاد اخوت نگاهی به من انداخت و گفت: اما ای کاش این طورنباشد، گاهی لب تر کردن یعنی تجربه کردن چیزی که نمی دانی دوستش داری یا نداری. این که یک دفعه بخواهی چیزی که نمی دانی خوب است یا بد را تا آخرش بروی ممکن است تجربه خوبی برایت نباشد. گاهی بعضی چیزها را به حد لب تر کردن باید امتحان کنیم. بعضی چیزها را جرعه جرعه بنوشیم.
آرتور گفت: چرا این قدر پرهیز؟ شاید هم بهتر باشد بعضی وقتها خودمان را بیاندازیم در آغوش موج.
استاد گفت: اگر شنا کردن ندانیم چه؟ گاهی شاید همین اندازه که نوک پایمان با آب دریا خیس شود کافی باشد تا شوق آموختن شنا در ما زنده شود. آن وقت در آغوش موج بودن لذت بخش می شود، الهام دهنده است، شورانگیز است. اما اگر شنا ندانیم. کابوس و خفقان و هلاکت بیشتر نیست ما را تا آخر عمر از دریا متنفر می کند. آن وقت دریا می شود ترس همیشگی ما و لذت درک در آغوش موج بودن برای همیشه از ما سلب می شود.
با تعجب به استاد نگاه کردم. یعنی دلش می خواست که من تجربه لب ترکردن داشته باشم؟
گفتم: استاد خوب آدم باید با خودش تمام کند. اگر قرار است چیزی را امتحان کند یک هو بپرد وسط آتش و اگر نمی خواهد شاید بهتر باشد از آتش فرار کند. برادرم همیشه می گوید اگر از آتش می ترسی بپر وسطش.
استاد خندید و گفت: بحث ترس و تجربه فرق می کند. اگر قرار است از عرق سگی بترسی همین که گیلاست را دست بگیری و لبی تر کنی می شود پریدن وسط آتش. ولی وقتی قرار است چیزی را تجربه کنی، خوب یا بد بودنش را بسنجی، ببینی با مزاجت سازگار است یا نه، باید ذره ذره آنرا بچشی، نه این که از آن فرار کنی، منظورم این نیست که اصلا طرفش نروی، منظورم آن است که جسارت تجربه کردن خودش می شود در آتش پریدن. اما برای آن جسارت به خرج دادن و تجربه کردن هم باید حد و حدود بگذاری باید قدم به قدم بروی جلو و ببینی روحت چه درگیری هایی با خودش پیدا می کند، خوشش می آید؟ بدش می آید؟ حالش را خوب می کند؟ حالش را بد می کند؟
با تعجب گفتم: اگه تجربه کردم و خیلی خوشم آمد چی؟ می شود بپرم وسط آتش.
استاد زد زیر خنده و گفت: من خودم نشستن کنار آتش و گرم شدن را بیشتر ترجیح می دهم. برای کسی که از آتش می ترسد کنار آتش بودن و گرم شدن و لذت بردن از دیدن رقص شعله ها همان معنای در میانه میدان بودن را می دهد.
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
امروز برای  استاد چند عکس سیاه و سفید دیگر از تهران و بازار تجریش و امامزاده صالح برده بودم.  گفتم برای آلپاچینو بفرستد. استقبال کرد، اما دیگر اصلا حرف آلپاچینو را نزد. نه از من خواست چیزی بنویسم نه خواست نامه ای را بخوانم؟ خودش گفت: مه جبین راست می گوید بعضی وقتها باید پرونده های بسته شده را بگذاریم بسته بماند. هی زور نزنیم پرونده ها را باز کنیم باید بگذاریم زندگی کار خودش را بکند. گناهش گردن ماست که به آرزوی خودمان، دلهایی را برنجانیم.
به استاد گفتم با این حال من گاهی برای شما عکس می آورم شما بدون این که پرونده را باز کنید این عکسها را بگذارید لایش، فقط برای این که این عکسهایی که می گیرم لااقل یک تماشاچی علاقه مند داشته باشد.چه بهتر که برای رفع دلتنگی تماشایشان کنند.
استاد گفت: آفرین دختر این را می گویند کنار آتش نشستن و گرم شدن.  یا جرعه جرعه نوشیدن و مزه مزه کردن.
چهارشنبه 8 اردیبهشت ماه 72
لعنتی حدسش را می زدم، اما فکر نمی کردم به این زودی باشد. ظاهراً قرار بوده میم چند درصد از سهام شرکت آقای شکم گنده را بخرد. دلیلش واضح است این شرکت به این خوبی و با کلاسی تازگی ها نمی تواند در بازار دلال ها و بساز و بفروش ها، مشتری های خوب و دست به نقد و پولدار تور کند و احتیاج به یک نفر دارد که بتواند با روابط گسترده امکان مشارکت شرکت در پروژه های نان و آب دار را برایشان جور کند. این ها مدتهاست با هم قرار می گذارند، با هم سفر می روند. مهمانی می گیرند، آدم های مشترک خودشان را به هم معرفی می کنند.
با هامون صمیمی شده ام. ماجرای خرید چند درصد از سهام توسط  میم را هامون به من گفت. و همین باعث شد که بیشتر با هم گرم بگیریم. اما فکر کنم اگر بخواهم خیلی هم با او صمیمی بشوم یک روز باید پابرهنه از این شرکت هم فرار کنم.( اوه یعنی که چقدر خودم را دست بالا گرفته ام. به خدا  خیالم راحت است، تا وقتی این  دو تا دختر مهندس تحصیل کرده خوشگل را این شرکت دارد کسی چشمش من را نمی گیرد.)
منتهی من هم بدجنسی های خودم را دارم مثلا امروزوقتی هامون از من پرسید چرا توی شرکت ملک نمانده ام و مگر آن جا با من راه نمی آمده اند؟ وقتی نمی دانستم چه بگویم و چه دروغی سر هم کنم که نه آنها را خراب کرده باشم و نه خودم را. با شیطنت و در عین حال با یک شرم و حیای دخترانه ای گفتم: راستش فکر کنم این شرکت بهتر باشد بخصوص که شما اهل ادبیات و کتاب هستید و اطلاعات شما خیلی می تواند برایم مفید باشد. کار خشک اداری روح آدم را خسته می کند.
نتیجه اش عالی بود، به وضوح کمی سرخ شد و لبخند زد و موهای لخت سیاهش را با دست کنار زد و خیلی آرام گفت: خیلی ممنون. داشتم از خنده منفجر می شدم. فکر کنم باور کرد. به هر حال آن قدر تحت تاثیر قرار گرفت که قرار شد یک روز من را هم ببرد کلاس های داستان خوانی شان. یک کلاس خصوصی است که با هم جمع می شوند و داستان می خوانند و گاهی هم از اساتید معروف رمان نویسی  دعوت می کنند.
............امروز خیلی زیاد به هامون نگاه کردم و با دقت هم نگاه کردم. من اصلا آدم سخت گیری نیستم. ولی هامون هیچ وقت نمی تواند به جذابیت میم باشد. جاذبه او را ندارد ولی وقتی به صورتش نگاه می کنم. می توانم فکر کنم که می شود به او نزدیک شد و  حتی نزدیک تر، اما میم با وجود جذابیت خیلی زیاد، یک جور بی پروایی و صراحت خطرناک توی نگاهش دارد که باعث می شد فکر کنم نمی توانم از یک اندازه ای بیشتر به او نزدیک شوم. برای آدمی مثل میم نمی شود ناز کرد و اطوار آمد و حتی دروغ گفت. با او باید سریع رفت سر اصل مطلب و صریح بود. نمی شود به دروغ به او بگویی از تو خوشم نمی آید ولی خوشت آمده باشد. این دست دختری مثل من را خالی می کند. من باید بتوانم فکر کنم که می شود مردی را گول زد و آن مرد باید گول بخورد یا گول نخورد ولی تظاهر کند که گول خورده است.
با این حال خدا را شکر می کنم که  زودتر از فرارم از پیش میم،  استاد اخوت را ندیم. این حس که  کنار ساحل وجود میم  بایستی و کمی پایت  را در دریای احساسش خیس کنی ممکن بود مرا  خام کند. اما حالا بیشتر حس می کنم خوش خیالی است، با شناختی که از میم  دارم ناگهان احساسش طوفانی می شود و یک موج بزرگ می آید و تو را از همان دم ساحل می کشد و می برد به اعماق و آخرش لذت در آغوش موج بودن با وحشت غرق شدن با بدترین شکل ممکن  برایت جایگزین می شود.
یک شنبه 12 اردیبهشت ماه 72
ای داد، ای بی داد، ای هوار شاهین سرکلاس گرفته بود خوابیده بود، همین الان، استاد بوستان گفت:این پسره این همه رفت و اومد برای این که یه جای خوب پیدا کنه بگیره بخوابه!( شاهین چند بار رفت  بیرون  و هربارهم  که آمده بود تو، جایش را عوض کرد) همه برگشتیم و دیدیم که،  بله شاهین سرش را گذاشته روی دسته صندلی و لالا کرده.
.... معلوم شد که استاد بوستان نوه وحید دستجردی است. همین الان خودش گفت و دایی محمد اصفهانی. این همه مهم بودن برای یک آدم کافی نیست؟ تازه این که خودش آن قدر شعر می داند و آن قدر شعر از حفظ دارد، طوری که دیوانه اش شده ام. یک بیت شعر از سعدی برایش خواندم. صد بیت شعر از شاعرهای دیگر برایمان خواند آچمز شدم.
الان نمی دانم چه شد که گفت شما ممکن است به واسطه یک سلیقه شخصی از بهمن بوستان خوشتان نیاید. ( ما غلط می کنیم از بهمن بوستان خوشمان نیاید، بهمن بوستان به این خوبی و ماهی بعد از بابا بهترین سبیلویی است که در عمرم دیده ام.)
الان بحث سیاسی در کلاس بالا گرفت، استاد گفت: وارد جزییات نشید. من یک کلمه براتون حرف می زنم منو از درس خارج نکنید.
چون گفت: تو میدون ژاله بیشتر از سی صد چهارصد نفر هم نبودند و شاهین که تازه بیدار شده بود گفت: ولی می گن 15 هزار نفر بودند. استاد هم گفت: توهمان بگیر بخواب و خواب خوب ببینی.  زیاد هم من را وارد جزییات نکنید.
"میگن این دخترا تیلیویزیونی سراپا لختین" ( خاطرات خوش خدمت در تلویزیون ملی ایران)
سه شنبه 14 اردیبهشت ماه 72
یک شنبه شب به خانه آمدم تا امروز، بابا دیر آمده بود و مامان کمی دلتنگ شده بود.
پنج شنبه 16 اردیبهشت ماه 72
دیروز بلاخره بعد از سه ماه پریود شدم. امشب حالم خیلی بد است، نمی دانم ساعت چند شب است. من از شدت درد به خودم می پیچم. این کلمات را دارم با درد از اعماق جان برآمده می نویسم. یعنی درد زایمان از این هم وحشتناک است؟ وووای خدایا، من بچه نمی خواهم. هامون امروز برایم کتاب شراب خام اسماعیل فصیح را آورد تا بخوانم. آن قدر حالم بد بود که فقط سرم را برایش تکان دادم. گفت: می خواهی ببرمت درمانگاه؟
نمی دانست چه مشکلی دارم ولی فهمیده بود که حالم خیلی بد است.
سرم را تکان دادم. اصلا خجالت می کشیدم بهش بگویم کجایم درد می کند، الکی گفتم سرم درد می کند. منتهی کسی که سرش درد می کند دلش را نمی گیرد. رفت برایم استامینوفن خرید و آورد. از توی کیفم یک بسته استامینوفن درآوردم و نشانش دادم. بحث درد نبود خیلی خونریزی داشتم. نمی دانم چطور شد که یک هو از کنار چشمم یک قطره اشک هم بیرون آمد و سرخورد پایین. خیلی ناراحت شد و گفت: تو رو خدا اینطوری نکن، بهم بگو ببینم چکار می تونم برات کنم؟ سرم را گذاشتم روی میز و گفتم: هیچی فقط بی زحمت بگذارید زودتر برم خانه. رفت و چند دقیقه بعد آمد و گفت: بلند شو ماشین گرفته ام خودم می رسانمت خانه.
با او راه افتادم ولی هر چه اصرار کرد فقط گذاشتم من را تا ایستگاه اتوبوس برساند. بعدش به هر جان کندنی بود خودم را به خانه رساندم.
آآآآآآآخ  ای کاش می رفتیم درمانگاه آمپول می زدم. باید سرو ته شوم. یعنی سرم را بگذارم زمین و پایم را هوا می کنم. چسبیده به دیوار،  اینطوری احساس می کنم درد کمتر می شود هر چند وضعیت مسخره ای است.
.... دلم برای شرکت خودمان تنگ شده آن پنجره رو به آفتاب، رو به حیاط.  شاید هم برای این که در این شرکت مجبور هستم دوباره همه چیز را از صفر شروع کنم خسته هستم. هامون همیشه دلداری می دهد و می گوید: تومی توانی نگران نباش.
این را فهمیدم که دو شنبه میم برای چندمین بار آمده این شرکت و همه  جا را دیده و بلاخره بعد از جلسه قرار گذاشته اند 46 درصد از سهام شرکت را مال خود کند، چهل و شش درصد!؟ من فقط فکر کردم سه چهار درصد است. اما هامون گفت: وضع شرکت خیلی خراب است و کلی بدهی دارند و در شرف ورشکستگی کامل و اگر این سهام را نفروشند دیگر امیدی به شرکت نیست و خودشان هم بدبخت می شوند. اک هی، بی عرضه ها.
... دلم حتی برای میم تنگ شده و آن تصورات عاشقانه دوباره توی ذهنم شکل می گیرد. این که بشود دوباره مرا لمس کند، هر چند با این وضعیت درد و ناراحتی فقط حس این که با آن  دستهای گرم و بزرگ شکمم را ماساژ دهد تا درد آرام بگیرد، لذت بخش است.
 واقعاً خجالت می کشم که این را بنویسم اما هر وقت اینطور می شوم یعنی دلم برایش تنگ می شود. انگشت سبابه ام را محکم گاز می گیرم. بعد یک هو پرت می شوم توی یک جریانی از بی زمانی و بی مکانی خلسه آور و چشمهایم را می بندم و انگار کن توی هاله ای از گرمای خواب آور قرار گرفته ام.
دوشنبه  20 اردیبهشت ماه 72
دکتر رفیع فر سرکلاس هستند. البته قبل از ورودشان مارال و ملیحه  جلوی پسرهای کلاس بدون خجالت سر این که میز آقای دکتر را جلوی صندلی های خودشان بکشند هی زور آزمایی کردند و هی میز را از چپ به راست و برعکس می کشیدند عین دختر بچه های کوچولو. ما هم نشسته بودیم و هی می خندیدیم. من آن قدر خندیده بودم که اشکم درآمده بود یک وقت دیدم. آن پسره دوست بابا که بیشتر کلاس های عمومی اش را هم با ما برداشته چند صندلی کنار تر از من نشسته و دارد با خنده بر و بر من را تماشا می کند. برایش زبان درآوردم و اخم کردم و رویم را برگرداندم. آخرش مارال برنده شد به این می گویند" تنازع برای استاد"
 بلاخره دکتر آمد و بحث در مورد انسان شناسی و نژاد شناسی بالا گرفت،  فردین دارد می پرسد: آقا یک زمان یک دانشمندی روی بیست و دو نسل موش آزمایش کرد که ببیند اگر دم های آنها را بکند باز هم آنها بچه های با دم به دنیا می آورند یا نه ؟ ولی پروژه اش با شکست مواجه شد، چرا ژن های این موش ها خودشان را با محیط تطبیق ندادند؟
من از تعجب دهنم باز مانده. دانشمندی که به زور دم موشهای بدبخت را کنده تا ببیند با محیط خودشان را تطبیق می دهند یا نه؟ کدام محیط؟ دم نداشتن که انتخابی نبوده، اجباری بوده.
استاد هم گفت: دلیلی نداشته که ژنها تغییر کنند چون وجود دم برایشان لازم بوده و خلاصه این که دم حکم  آنتن موشها را دارد و  همیشه برای ادامه بقایشان ضروری است و باید باشد.
یک هو شاهین برگشت گفت: دمشون براشون لازم بوده چون می خواستن باهاش خاله سوسکه  رو بزنند.
کلاس رفت روی هوا. امیدوارم به اندازه کافی توی غذای دانشکده کافور بریزند. این پسرهای دانشکده ما خیلی بیش فعال هستند.

۱۶ اسفند ۱۳۹۴

شنبه 24 بهمن ماه 71 تا 4 فروردین 72


شنبه 24 بهمن ماه 71
صبح ساعت 6 با بابا راه افتادیم رفتیم دانشکده. تمام فاصله مهرشهر تا تهران را اخم کرده بود و با من حرف نمی زد. احساس کردم اگر برایش بگویم چقدر خوشحال هستم که می روم دانشکده و چقدر تلاش می کنم که بتوانم پیشرفت کنم. کمی آرام شود.
 گفتم بابا تو رو خدا اینطوری اخم نکن الان می ریم دانشکده، اونجا پر از پسرهای خوشگله اگه ببینن که من یه بابای اخمالو دارم محاله حتی یک نفرشون بیاد خواستگاری من.
شاکی نگاهم کرد و با بداخلاقی گفت: لابد تو هم می خوای مثل تهمینه دست بذاری رو یه چیز عجیب و غریب؟
گفتم: این که پسره شیعه نیست و سنیه رو می گی؟
آه کشید و گفت: این که به ما نمی خوره، با فرهنگ ما جور در نمی آد، حرف هم رو نمی فهمیم رو می گم.
گفتم: شما از کجا می دونی به ما می خوره یا نمی خوره؟ مگه در مورد شاهرخ مطمئن بودید؟ مگه اون  پسر شیعه نبود؟ بابا تو رو خدا بس کن اینطوری اخم نکن. یادت می آد شاهرخ چطوری من رو اذیت کرد؟ یادته چقدر ناراحت شده بودی احساس می کردی تو رو زدن؟ تا یه هفته اصلا نمی تونستی به صورت من نگاه کنی؟ به نظر من زیاد نگران تهمینه نباش. تهمینه دیگه در مورد احساس خودش حرفه ای شده. چند نفر تو زندگیش اومدن و رفتن. به نظرم نباید دلت برای تهمینه شور بزنه. نباید نگرانش باشی. بی زحمت الان فقط نگران من باش. همین الان هم مامان به من می گه تو دیگه ترشیده شدی.
یک لحظه نگاهم کرد و دوباره جلو را نگاه کرد و به رانندگی ادامه داد.
گفتم: بابا یه چیزی بگو. روز اول دانشگاه من بداخلاق نباش اگه امروز رو با بداخلاقی تو شروع کنم تا آخرش گند می زنم.
دوباره نگاهم کرد و خندید یخش باز شده بود گفت: نه این که دلم نخواد شما با عشق ازدواج کنید. آدم ها برای  زندگی به عشق احتیاج دارند و من خیلی تاسف می خورم اگر دخترهای من مزه عشق را نچشند. ولی دلم می خواد چشماتون رو باز کنید و فقط از روی احساس تصمیم نگیرید.
چشمهایم را باز باز کردم و با دست به شانه  اش زدم و گفتم: اینجوری خوبه؟
نگاهی به من  کرد و خندید و گفت: آفرید، همین چشمای خوشگلت رو به یکی از پسرهای دانشگاهتون بیاندازی  و بهش بخندی بدبخت می شه. تو نگران نباش، اگه اخلاقت خوب باشه ترشیده نمی شی.
با خوشحالی دست زدم و گفتم: آخ جون از همین امروز از دم در دانشکده شروع می کنم به نگاه کردن و لبخند زدن.
او هم خندید و گفت: نه که خیلی خیلی خوشگل باشی ها!
با اعتراض ساختگی  گفتم: بابااااااااااا!؟
دوباره خندید و گفت: شیرین و بامزه هستی اگه خیلی باهوش باشن حتما می فهمن تو  یه چیز دیگه هستی.  برای همین جذبت می شن ولی باباتم باید یه چیزی رو هم بهت بگم، وظیفه دارم بهت بگم کجای کارت اشتباهه.
با کنجکاوی نگاهش کردم.
گفت: اولش خوبی شاد و شنگولی زرنگی یه کارهایی می کنی همه خوششون بیاد اما بعدش یهو غرور تو رو می گیره، بعضی وقتها خودت رو خیلی دست بالا می گیری، خودت رو با مردی که می خوای باهاش ازدواج کنی یا دوستش داشته باشی مقایسه نکن. اون مرد رو با مردهای دیگه مقایسه کن و انتخاب کن که می خوای با کی ازدواج کنی، ولی خودت رو با اون مرد مقایسه نکن. تو زنی، زن باش! زن بمون. زن باشی قدرتمندتر هستی. خودت را بی نیاز از همه کس و همه چیز احساس نکن، یه وقت نشه به خودت بیای ببینی دور و برت هیچ کس نیست و هیچ عشقی هم نداری.
با علاقه نگاهش کردم و گفتم: خیلی خوبی بابا، دوست دارم. میشه بازم بهم بگی خوشگلم؟ ولی تو رو خدا بعدش نگو خیلی خوشگل نیستی!
اخلاقش خوب شده بود بلند گفت: خیلی خوشگلییییی،  دخمل بابایییی، جیگر بابایی.
بعد بهش گفتم عموابی بهم گفته اگه بتونم زودتر از همه دخترهای فامیل عروسی کنم دو تا نگین در یمانیش را بهم می دهد. من هم با بقیه دخترها مسابقه گذاشتم برای گرفتن نگین ها از عمو.
کلی خندید و گفت: تو می تونی، برو جلو ببینم چه می کنی.
رسیده بودیم به  خیابان ولیعصر برای این که شارژش کنم. همانطور که رانندگی می کرد به طرفش خم شدم و لپش را بوسیدم. یک پژو مشکی از کنارمان رد می شد یک مرد چاق پشت فرمان با تعجب نگاهمان کرد برایش زبان درآوردم. بابا زد زیر خنده و به مرد چاق که هنوز کنارمان رانندگی می کرد نگاهی انداخت و داد زد: باباشم باباشم،
مرد چاق گاز داد و از ما جلو زد. من و بابا غش کرده بودیم از خنده. با خودش چه فکرهایی که کرده بود، لابد.

یک شنبه 25 بهمن ماه 71
دیروز را خانه عموابراهیم ماندم. تا بعد بروم تکلیف خوابگاه را روشن کنم.  از حال و هوای دانشکده مان بگویم که واقعاً عالی است. حالا فهمیده ام که دانشکده ما درست پشت کاخ نیاوران است. وقتی که برای ثبت نام آمده بودیم آن قدر هیجان زده بودم که نفهمیدم دانشکده ما در واقع بخشی از همین کاخ است و پشتش قرار گرفته.  بعضی بچه ها می گفتند: قبلاً مدرسه ولیعهد بوده و حالا تبدیل شده به دانشکده البته بین خودمان بماند  یک عده ای هم می گویند اینجا اصطبل اسب های شاهنشاهی بوده! به هر حال دانشکده قشنگی است و خیلی از محیطش خوشم آمده. برای رفتن به دانشکده باید کاخ نیاوران را دور بزنیم وبرویم به طرف دارآباد بعد وارد اولین کوچه سمت راست می شویم سرکوچه خوابگاه پسرهای دانشکده است و بعد داخل کوچه یک سرازیری تند دارد. در انتهای سرازیری  سمت راست در ورودی دانشکده قرار گرفته. وقتی وارد می شویم دو طرف درختکاری و باغچه کاری است و وسطش هم یک پیاده رو بزرگ پلکانی ساخته اند. باغچه ها هنوز داخلش پر از برف است و معلوم نیست که بهار چه طوری شود البته چند درخت کاج سبز و بعضی درختهای سبز برگ هم داشت. در انتهای این پیاده رو ساختمان دانشکده قرار دارد که یک راهروی بلند و باریک است که سمت راستش دیوار است و سمت چپ و سرتاسر اصطبل ها( ببخشید کلاس ها) قرار گرفته اند. انتهای کریدور هم کارگاه های نقشه برداری و نقشه کشی است.  همه کلاس ها به سمت حیاط و محوطه بیرونی پنجره های بزرگ سرتاسری دارند اما حیاط خیلی پایین تر از سطح کلاس هاست یعنی در واقع این ساختمان طبقه دوم قرار دارد و برای رفتن به حیاط باز هم باید برویم پایین. در طبقه اول ساختمان هم سلف سرویس و سالن اجتماعات و سرویس های دستشویی قرار گرفته.
این را هم بگویم که تعداد پسرهای دانشکده خیلی زیاد است و چند رشته دانشگاهی وجود دارد که متاسفانه هیچ دختری حق درس خواندن در آن را ندارد یا فقط برای پسرها ایجاد شده مثل مرمت بناها و باستان شناسی و اینها هم در دانشکده درس می خوانند.
و اما مهمترین اتفاقی که به محض ورودمان افتاد این بود که بخاطر یخبندان و سر شدن پله¬ها، بابا روی پله ها سرخورد و نزدیک بود که بدجور بخورد زمین که خوشبختانه یکی از پسرهای دانشکده تندی بابا را گرفت و نگذاشت این اتفاق بیفتد. بعد من برای این که بفهمم کلاسها چطوری است و  آیا از همان روز اول درس ما شروع می شود یا نه تندی رفتم پایین و پرس و جو کردم و وقتی برگشتم دیدم که بابا با آن پسره و چند تای دیگر روی نیمکت نشسته اند و مشغول سیگار کشیدن هستند! سیگار کشیدن توی دانشکده آزاد است البته فکر کنم فقط برای پسرها، تازه توی پسرهای دانشکده بعضی ها هستند که واقعاً به نظرم هم سن و سال بابا  آمدند و این برایم خیلی جالب بود.
حالا برویم به این که بابا داشت با بعضی از پسرها سیگار می کشید و گپ می زد و وقتی من کارم تمام شد و برگشتم به بابا بگویم خودش باید برود و من کلاس هایم از همان روز اول شروع شده. یکیشان که بابا را گرفته بود و نگذاشته بود بابا زمین بخورد  و اتفاقا خیلی هم خوش قیافه بود خیلی با دقت من را ورانداز می کرد که من هم مجبور شدم بهش لبخند بزنم و بعد هم نگاه کردم دیدم بابا دارد با اخم من را نگاه می کند. ( البته قصد من واقعا شروع عملیات شوهر یابی از همان بدو ورود نبود و فقط می خواستم بخاطر این که هوای بابا را داشته ازش تشکر کنم اما بابای بی معرفت فکر کنم فکر کرد که من کارم را شروع کرده ام)
به هر حال شاهد ماجرا این که وقتی با بابا رفتم دم در تا با او خداحافظی کنم وقتی نشست توی جیپ برگشت به من گفت: باباجان همین پسره هم خوب بودها! همین که بهش لبخند زدی.
من شاکی شدم و به بابا گفتم: بابا به خدا فقط به خاطر خودت بهش خندیدم وگرنه من کلاسم خیلی بالاتر از این حرفهاست و فقط دانشگاه تهرانی ها را به حساب می آورم که بابا قیافه گرفت و اخم کرد و گفت: خیلی خوب برو به درست برس و حواست را به درست بده! از همین روز اول هم زود است که برنامه ات را اجرای کنی، الان را فقط تا آخر دانشگاه بررسی کن.
حالا این جالب است که بابا این سفارش را به من می کرد، شب قبلش مامان اصرار می کرد که آن کوبلن نصفه کاره ای که قبلا کار کرده بودم و انداخته بودم یک گوشه و دیگر دوستش نداشتم  با خودم بیاورم، که توی دانشکده بیکار نباشم و وقتم را به بطالت نگذارنم. بعد هم که گفتم: وای مامان من از این کوبلن خوشم نمی آید، تو را به خدا دست از سرش بردار گفت: کوبلن نمی بری پس وسایل نقاشی ات را ببر بوم و قلم مو و اینها که اگر منظره ای چیزی پیدا کردی بنشینی کوه و گل و جنگل بکشی. کلا مامان فکر می کند من آمده ام دانشگاه برای بیکاری و بطالت دلش می خواهد سرم یک جوری گرم باشد.

دوشنبه 2 اسفند ماه71
از صبح تا شب کلاس دارم، الان  توی اتوبوس نشسته ام به سمت تجریش، امروز بین کلاس ها زنگ می زنم شرکت برای آن که بگویم تا چهارشنبه نمی توانم بروم، در واقع ما سه شنبه ها هم تعطیل هستیم و عمده کلاسهای ما از اول هفته تا سه شنبه است. آن هم کاملا از صبح تا شب. منتهی من سه شنبه را هم بی خیال می شوم. باید بروم دنبال یک کار دیگر در عین حال نمی خواهم تا کار دیگری پیدا نکرده ام، این کار را از دست بدهم ، باید روی پای خودم بایستم، هر چقدر بابا و مامان بگویند که نگران نباشم، نمی توانم که نباشم. به هر حال وضعیتمان اینجوری است از طرفی من آویزان شدن به مامان بابا  را دوست ندارم. شاید اگر اوضاع روبراه تر بود من هم می توانستم نسبت به کار نکردن، پیش میم با انگیزه بیشتری وارد بشوم. اما حالا، نباید احساسی رفتار کنم و این یک ذره حقوق  را از خودم دریغ کنم.
 با میم هم باید صحبت کنم هرچه بیشتر فکر می کنم به نظرم می آید در حق من یک جورهایی ظلم شده باید چیزهایی که به فکرم می رسد و توی دلم مانده به او بگویم. حالا که تا پیدا کردن یک کار دیگر پیشش می مانم. باید حتماً به او بگویم. یعنی مدام به آن فکر می کنم و با خودم می گویم شانس آورده ام که او این اندازه از خود راضی است اگر این طور نبود و برخورد روز آخرش با من طور دیگری بود شاید جواب من هم یک چیز دیگری می شد. حالا که می بینم این طور تحقیر شده ام نمی توانم ساکت بنشینم حالا که این اندازه ادای عاشق های دلخسته را در می آورد باید بفهمد و یاد بگیرد که یک عاشق چطور رفتار می کند. 
راست گفت، دروغ نگفت وقتی گفت که من برایش ناز و ادا آمده ام و به قصد و نیت هی برایش شعر خوانده ام و می خواسته ام که اوعاشقم شود. اما گفتنش نامردی بود، هر چه فکر می کنم می بینم نباید می گفت، اگر مرا دوست داشت نباید می گفت، وقتی یک نفر قبل از ازدواج اینطور به کسی  سرکوفت می زند. بعد از ازدواج چه چیزها می گوید؟ لابد می گوید وضع مالی خانواده شما که فلان است حتما به خاطر پول با من ازدواج کرده ای. یا مدام چیزهایی که در مورد خودم و زندگیم و گروهمان و احساسم با شاهرخ با اعتماد و اطمینان به او گفته ام را می خواهد به رخم بکشد.
این ها را باید به او بگویم. باید بفهمد که موضوع آن زن برایم خیلی مهم نبوده، شاید فکر نمی کرده که من با شاهرخ بهم بزنم؟ شاید امیدش را به من از دست داده بوده؟ شاید در عین ناامیدی به خاطر از دست دادن من با آن زن ارتباط برقرار کرده؟ ولی بعد من یک دفعه پیدایم شده  و او احساس کرده که باز هم امیدی هست.
بله به خاطر این ها من می توانستم که دوستش داشته باشم. من هم او را انتخاب کرده بودم و نسبت به او جدی بودم. و به خاطر این که او را جذب کنم آن کارها را کردم. اما، آن حرف ها، یادآوری این که من برایش شعر خوانده ام و ناز کرده ام و سعی کرده ام او را جذب کنم خیلی برای من تحقیر آمیز بود و حالا چه بهتر که او بفهمد اگر جواب نه داده ام بخاطر این حرف ها و سرکوفت ها بود نه بخاطر زندگی گذشته اش. 
این روزها که دانشگاه می روم خوب می فهمم که دخترها کجا نخ می دهند و کجا نخ نمی دهند.  یا پسرها کی توجهشان جلب می شود و کی جلب نمی شود.  حالا می بینم که من از همه توانم برای جذب  آقای میم استفاده کرده بودم درحالی که او واقعاً ارزشش را نداشته  و مرا درک نکرده است. به هر حالا می بینم پسرهایی که با زن های کمتری رابطه دارند ارزش احساساتی که یک زن برای آنها بروز می دهد را بهتر درک می کنند. مردهای راحت که با زنهای بیشتری ارتباط دارند به مرور همه این تلاش ها را نوعی عشوه گری و ناز و اطوار زیادی برای جذب کردن خودشان می بینند.
من خوب هستم، از خودم راضی ام وقتی سر کلاس با استادها صحبت می کنم یا بحثی می شود همه برمی گردند من را نگاه می کنند. من از حرف زدن نمی ترسم و اطلاعاتم خوب است. به هرحال من نوه آخوند این مملکت هستم و آخوندها از هرچه کم بیاورند از حرف زدن کم نمی آورند. ژن حرف زدن به من چسبیده است.

15 اسفند 71 -  شنبه
آه چقدر وقت است که نتوانستم چیزی بنویسم. از یک طرف درگیر رفتن به دانشگاه و سرکار، از طرفی درگیر مراسم عقد کنان تهمینه بودیم. تهمینه عقد کرد. خیلی زود خیلی سریع! بابا و مامان من اینطوری هستند دیگر، وقتی خیلی مصمم می شوند چیزی اتفاق نیفتد یعنی خودشان را برای اتفاق افتادنش به سرعت هر چه تمامتر آماده کرده اند. حسام پسر خوبی است، حتی خیلی خوش قیافه، مهربان، تحصیل کرده و خیلی روشنفکر. خیلی مذهبی نیست اما همچین بی دین و ایمانِ بی دین و ایمان هم نیست. خوبی بزرگش این است که اگربخواهد نماز بخواند خودش می رود یک گوشه و بدون مهر کارش را انجام می دهد و کسی برایش دنبال مهر نمی گردد.
مامان روزی که عموی حسام و خودش برای خواستگاری آمده بودند.( دونفری آمدند خیلی باحال)  آب پاکی را روی دستشان ریخت و موضع خودش را نسبت به دامادها اعلام کرد. یعنی عکس بابابزرگ را روی دیوار نشانشان داد و گفت: ببینید بابای من این آدم است، یک روحانی شیعه، فردا پس فردا نشود که من به شما بگوییم بالای چشمت ابروست، بگویی چون من شیعه نبودم با من غیر از داماد های دیگرشان رفتار کردند. خلاصه خودت را برای چنین روزهایی آماده کن. چون من داماد دوست ندارم، ربطی هم به شیعه و سنی اش ندارد. البته دوست دارم دخترهایم بروند سر خانه و زندگیشان اما داماد برای من مثل زهر تلخ است.
بابا از همان اولش خیلی  منطقی تر با حسام رفتار کرد و  خیلی دوستانه و محترمانه و مبادی آداب با حسام پیش رفت.
هر چند طبق عادت همیشه وقتی با او خداحافظی می کند و به او دست می دهد می گوید: زیر سایه مولا،
و آن بیچاره هم حرفی نمی زند و حتی بعضی وقتها با خوش رویی می گوید: حتماً.
یک چیز جالبی که در حسام است این است که رفتارش با بزرگترها خیلی خیلی محترمانه است یعنی طوری که بعضی وقتها واقعاً گندش را در می آورد. وقتی وارد می شوند بلند می شود،( حتی اگر صد بار برای جیش کردن از اطاق بروند بیرون و دوباره برگردند حسام بلند می شود، حالا فکرش را بکن یک بزرگتر تکرر ادرار داشته باشد. این طفلک عین علی ورجه هی باید بلند شود و بنشیند) قبل از آنها غذا نمی کشد، پایش را دراز نمی کند،( ما هم احترام می گذاریم ولی با اجازه یعنی اجازه می گیرم و بعدش دیگر آزاد هستیم که مثل کرم روی زمین وول بخوریم)  حتی اوایل عادت داشت وقتی وارد خانه می شود دست مامان و بابا را ببوسد. این خیلی خنده دار بود و ما همه اش دستش می انداختیم التماس می کردیم دست ما را هم ببوسد.  الان دیگر فقط دست مامان را می بوسد و با بابا دست می دهد. ( مامان عاشق این دست بوسیدن شده و فکر کنم از همین جا مهر حسام به دلش افتاده باشد)
عقد کنان خیلی ساده و خودمانی برگزار شد. اقوام حسام شامل مادر و پدر و دو خواهر ( با شوهرها و بچه هایشان) و یک برادربا ( زن و بچه) و عمو و عمه ( با زن و شوهرهایشان) از ارومیه آمدند و توی خانه خودمان مراسم عقد برگزار شد. از طرف ما عمو و دایی عمه و خاله و با زنها و شوهرهایشان و بچه هایشان! بعضی از دوستان و آشنایان مامان و همسایه هایی که دوست داشت و کلا هر کسی که به ذهن مامان رسید، بعلاوه خودمان. با این حال مراسم خیلی خودمانی و شاد و خوب برگزار شد. خانواده داماد با زدن و رقصیدن خانواده ما مشکلی نداشتند. ما هم با ترکی ترانه خواندن و لزگی رقصیدن آنها مشکلی نداشتیم.
مهم این است که تهمینه خیلی خوشحال است تا به حال او را این قدر خوشحال ندیده بودم. حسام هم از خانواده ما خوشش آمده. و خانواده جالبی به نظرش آمده ایم. از حق نگذریم مامان و بابا هم خوشحال هستند یعنی حالا که کار سخت را انجام داده اند و با خودشان کنار آمده اند و عقد صورت گرفته. می بینند که این داماد اتفاقا خیلی هم خواستنی تر از بقیه دامادهای فامیل از آب درآمده چون خیلی بی شیله پیله و کم دردسر و مودب است. خدا به خانواده ما رحم کند وقتی یک چیزی در فامیل ما خوش آمدنی می شود از فردایش همه می روند که ته آن کار را در بیاورند. یعنی می خواهم بگویم از فرداست که عمه و خاله و دایی و عمو بیفتند دنبال پیدا کردن داماد غیر شیعه. 
آقای میم دو روز پیش از سفر کاری اش به آلمان برگشت. خیلی روبراه و شاد بود. به زودی می روم بااو در مورد حقوقم و مسائل دیگر صحبت می کنم.

16 اسفند ماه 71 یک شنبه
هنوز توی کلاس ما دعوا بر سر نماینده نشدن است. بودن یا نبودن مساله این است. همه دلشان می خواهد از زیر اینکار در بروند. نماینده فعلیمون یه پسرتهرونیه به نام فرهاد کشور، اصل اصلش ولی شمالیه یه داداش دوقلو هم داره که تو دانشکده ما درس نمی خونه. پسر بدقیافه ای نیست موهای خرمایی تیره و فرفری داره خیلی سرزبون دار و پا به کاره، اما دخترهای کلاس دیوونه اش کردن، بس که شب تا صبح براش خرده فرمایش دارن، یعنی جداًها شبها هم بهش زنگ می زنن که فردا زودتر بره دانشکده و چیکار کنه!  این طور که معلومه  تو دانشگاه نماینده کسیه  که می روه  از اساتید یا بچه های ترم های بالاتر با التماس و خواهش  برای بچه های کلاسش جزوه می گیرد، پول می ده به تعداد بچه ها  کپی می کنه. می آره مرتب می کنه، جزوه های بچه ها رو تک تک به دستشون می رسونه و اگر جزوه ها کم رنگ بود یا نواقصی داشت خودش باید جوابگو باشد چون خودش خواسته نماینده بشه. ( نتیجه می گیریم وقتی در مملکت کسی دلش نخواهد نماینده شود یعنی قرار است واقعا کار مثبتی انجام بدهد) 
بیشتر اساتید عالی هستن. همه از اساتید دانشگاه تهران و تحصیل کرده های خارج از کشور، بعضی ازآنها خیلی با کلاس و شیک دستمال گردن ابریشمی می بندند، مثل استاد فرخزاد و  بعضی هم مثل دکتر موسوی زیاد در قید بند نیستند و اگر بیایند کلاس و ببیند روی تریبونشان کثیف است با همان کلاه یا لبه آستین میزشان را پاک می کنند. بعضی از اساتید مجرد هستند مثل دکتررفیع فر که وقتی قرار است به کلاس بیایند رقابت سرسختانه ای بین  دخترها برای نشستن روی صندلی های ردیف اول اتفاق می افتد و بعضی ها متاهل و بلکه هم خیلی متاهل! مثل دکتر حسابی، که وقت کلاسش، دخترها عقب نشینی می کنند و پسرها ردیف جلو را اشغال می کنند تا از نصایح پدرانه و آموزشهای مشفقانه اش در مورد برخورد با جنس ضعیف بی بهره نمانند. (این اصطلاحی است که او به ما دخترها می گوید " جنس ضعیف"  یه  بار یه نفر باید بهش بگه جنس ضعیف یعنی چی؟ البته دخترها یه  اعتراضاتی هم کردند.  ولی اون عین خیالش نیست و مدام به ما می گه ضعیفه ها، هیییی خیلی درد داره این حرف به نظرم چاره ای نمی مونه که خودم آستین بالا بزنم و  ضعیف بودن را نشانش دهم)
ضمناً از الان دارم خودم را شیرین می کنم. قرار است کتابخانه دانشکده را بیاورند توی اتاق های مربوط به نقشه کشی و نقشه برداری و کارگاه را به جای دیگری منتقل کنند. از بچه ها برای جابجا کردن کتابخانه کمک خواسته اند من اعلام آمادگی کرده ام.
موضوع دیگر این که تصادفاً آن پسری که روز اول دست بابا را گرفته بود و نگذاشته بود که روی پله های محوطه سر بخورد و من ناخواسته بهش لبخند زده بودم  را زیاد می بینم. یعنی بعضی وقتها حتی در کلاس های دروس عمومی ما هم شرکت می کند. البته زیاد من را تحویل نمی گیرد ولی حضورش را به نحو محسوسی دورو بر خودم احساس می کنم. هر چند چون پسرخوش قیافه و مغروری است ظاهراً بین دخترها محبوبیت خاصی دارد. نمی دانم باید بگذارم به حساب تصادف، یا واقعاً دلیل خاصی دارد که او زیاد این دور و برها آفتابی می شود؟  نه دوست ندارم فکرکنم که مثل درخت مشغول گرده افشانی هستم، به هر حال تازه یک شرایط سخت را پشت سر گذاشته ام و فکر می کنم درست نیست با خوش خیالی تصور کنم در همین بدو ورود طرف توجه قرار گرفته ام.
برای خوابگاه نتوانستیم یک اطاق خوب پیدا کنیم. خوابگاه ما خیابان سمیه نزدیک خیابان طالقانی روبروی بیمارستان آراد در یک ساختمان بزرگ سه طبقه است، طبقه اول گالری و نمایشگاه طبقه دوم و سوم هم خوابگاه. در حال حاضر من با یک دختر ترک اردبیلی،  یک گیلکی، دو اصفهانی، یک مازندرانی، یک یزدی و یک مشهدی در یک اتاق به صورت ساردین وار زندگی می کنیم. چند روزی که من نبوده ام یا رفت و آمد به مهرشهر داشته ام اطاق ها را تقسیم کرده اند و یکی از بدترین اطاق های خوابگاه که مشرف به یک خرابه کثیف است را به ما داده اند در عین حال چهار سگ دیوانه که بیست و چهار ساعت واق واق می کنند هم در این خرابه همسایه ما هستند. فکر کنم سگها از وقتی دیوانه شده اند که بچه ها با غذاهای دانشکده تغذیه شان می کنند.

19 اسفند ماه 1371 چهارشنبه
حدس بزن امروز کی اومده بود شرکت؟  "هامون"؛ همان پسر ادبیاتیه تپل و سیاه سوخته و با مزه که  توی مهمونی خونه دوست میم دیده بودم و باهاش آشنا شده بودم و میم از این که باهاش حرف زده بودم اونقدر ناراحت شده بود!
تازه فهمیدم که این هامون خواهر زاده عزیز دردونه و مدیردفتر داییشه که  یکی از شرکت های بزرگ ساختمانی را دارند و این که میم خیلی دوست داره باهاشون کار کنه و شراکت داشته باشه. امروز هامون با داییش یعنی همون مدیرعامل کله گنده  اومده بودن اینجا ملاقات میم، مدیر عامل یه مرد میان سال شکم گنده، تقریباً پنجاه چهار پنج ساله بود با ته ریش و شکم گنده. من دیدم قبلش  آقای میم خیلی میاد تو اطاق های ما و دستور می ده که مرتب باشیم و روی میزهامون رو تمیز کنیم و ظاهرمون خوب باشه. بعد فهمیدم که براش خیلی مهمه که جلوی این آقای شکم گنده کم نیاره. مهمون ها که اومدن میم و افتخاری و بیژن رفتن استقبالشون. اول که رفتن تو دفتر میم وباهم  صحبت کردن. اینجا من هنوز هامون رو ندیده بودم.  یعنی نخواسته بودم که بفهمم که کی میاد و کی میره. سرم به کار خودم گرم بود. که یکهو خانم بالابلند زنگ زدو باعجله گفت:  آماده باشین آقای ملک مهمون هاش رومی خواد بیاره شرکت رو ببینن.  من هم نهایتاً کیفم رو از سر میز برداشتم و گذاشتم تو کمد و پاکت پفکم رو هم گذاشتم تو کشوی زیر میزم. اول ازهمه هم اومدن تو اطاق من، اما چون هامون پشت آقای شکم گنده بود، من بازم نتونستم ببینمش، اولش ایستادم و خیلی معصوم به شکم گنده سلام و علیک کردم که یک دفعه چشمم به هامون افتاد. اونهم تازه من رو دیده بود، شکم گنده و میم هم جلوتر اومده بودند و میم داشت با شکم گنده حرف می زد که من سریع جلو رفتم و هامون هم که خیلی خوشحال جلو اومد و با هم سلام علیک انگار دوستهای هفتصد ساله همدیگه رو دیده بودیم. خیلی جالب شد چون هم میم و هم شکم گنده حیرون ایستاده بودند و ما رو تماشا می کردند. حالا من هم برای این که بیشتر حرص میم رو در بیارم خیلی لفتش دادم و به هامون گفتم: وای چقدر خوب شد که من شما رو دیدم و خیلی دوست داشتم بتونم با شما برم دیدن استاد اسماعیل فصیح و اون هم به من گفت که خیلی دوست داشته من رو تو جلسات داستان خوانی خودشون دعوت کنه ولی هیچ آدرس یا شماره تلفنی از من نداشته.
ما خیلی دیگه صمیمی و خودمونی رفتیم یه گوشه وشروع کردیم با هم صحبت کردن. آقای میم هم سعی می کرد مخ مدیرعامل شکم گنده رو بزنه ولی کاملا معلوم بود که هردوتاشون خیلی کنجکاو شدن ببینن بین من و هامون چه ارتباطی وجود داره که اینطور به این سرعت پسرخاله دخترخاله شدیم (میم هامون رو شناخته بود)  بعدش دیگه آقای شکم گنده تحمل نکرد و اومد جلو و گفت: هامون جان آشنا پیدا کردی؟
و هامون هم بهش گفت: ایشون هم مثل خودم اهل رمان و ادبیات هستند و باهاشون قبلاً آشنا شدم.
بعد شکم گنده سرش را تکان داد و دوباره با من سلام علیک کرد انگار تازه آدم به حسابم آورده بود.
حالا من زیر چشمی میم رو زیر نظر داشتم و می دیدم که چقدر تعجب کرده و با یک حالت نامعلومی من رو نگاه می کنه. آقای شکم گنده و میم با هم از در بین اطاق من و احسان رفتن تو اطاق احسان حبیبی و اشکان فریدنیا( این پسره تازه اومده تو شرکت ما وقراره کار نقشه کشی کنه) ولی هامون پیش من موند. انگار نه انگار باید با اینها می رفت. اولش  سریع به من شماره تلفن خودش را داد و گفت: برای این که باز یادم نره و بتونم برای جلسات داستان خوانی دعوتتون کنم با من در تماس باشید. من هم ازش تشکر کردم. گفتم: حتماً اگه بتونم بیام می آم و خیلی زیرپوستی بهش فهموندم که دانشگاه قبول شدم و سرم خیلی خیلی خیلی شلوغه ولی چون کلاً عاشق داستان و رمان و اینها هستم اگه حتی یه کوچلو فرصت داشتم تو جلساتشون شرکت می کنم. بعدش دیگه ایستادیم به حرف زدن و از من پرسید که کارم دقیقا تو شرکت آقای ملک چی هست؟  من هم بهش گفتم که عملاً کار بازاریابی و انبارگردانی و اینها به عهده منه ولی چون مشکلاتی دارم تصمیم دارم کارم رو عوض کنم( به این امید که اون بتونه یه کاری برای من جور کنه) اتفاقاً تیری هم که در تاریکی انداخته بودم مثل این که به یه جایی اصابت کرد. چون هامون بهم گفت: اجازه بده من یه پیگیری کنم و بهت خبر بردم. بعد من با پررویی گفتم که چون دانشگاه قبول شدم فقط می تونم چهارشنبه ها و پنج شنبه ها برم سرکار و دنبال کار موقت یا سفارشی هستم که بتونم خودم تو خونه انجامش بدم. ( بیچاره میم اگه بفهمه که چطوردارم برنامه ریزی می کنم جیم فنگ بزنم چقدر بهش بر میخوره، قسم می خورم خودش زودتر اخراجم می کنه)
وقتی هامون و داییش رفتن، قیافه میم دیدنی بود. یک نگاه چپ اندر قیچی به من انداخت ولی چیزی نگفت وسریع رفت تو دفترش. والا به خدا اسیری که نیومدیم، می خوایم بریم کلاس داستان خوانی، مگه ما کار داریم، ایشون با کی می خوابه.

20 اسفند ماه 1371 پنج شنبه
سعیده یکی از دوستان دبیرستان که در دانشکده صدا و سیما (فوق دیپلم فنی) قبول شده بود زنگ زد که بروم آنجا پیشش، ظاهرا یک گروه از بچه دانشجوهای تولید صدا و سیما می خواهند یک نمایش نامه کار کنند و احتیاج به یک بازیگر زن دارند. من هم مارال یکی از بچه های همکلاسی خودمان را که عشق بازیگری است و تازه با هم دوست شده ایم برداشتم و رفتیم آنجا.
وقتی رفتم محیط و دانشگاه و سطح علمی و کاری بچه های تولید را دیدم واقعاً باعث تاسفم شد، در مقام مقایسه من خیلی از همه شان سرتر هستم. حیف که اینها قدر من را ندانستند و مسیر زندگی من بل کل عوض شد( چون من تولید صدا و سیما را هم انتخاب کرده بودم ولی قبول نشدم. رتبه ام خوب بود ولی اصلا معلوم نیست که انتخابشان بر اساس چه رتبه ای بود که من را قبول نکردند همین دوستم مارال لااقل در مصاحبه اش قبول شده بود در حالی که رتبه اش نزدیک 1000 است!  رتبه من 130) 
اصلا دوست نداشتم حتی دو دقیقه با آنها کار کنم به نظرم بچه بازی می آمد. اما مارال مدام زیر گوشم می خواند تو را به خدا من را پیشنهاد بده. بگو، من بروم به جای تو.  من هم خیلی جسور و مطمئن به کارگردان کوچلوی نمایش گفتم: اگر می خواهید برای کار بازیگریتان یک نفر را داشته باشید که با دل و جان کار کند این خانم بهترین مورد است و برایتان خیلی عالی مایه می گذارد.
کارگردان کوچلوگفت: خودتان چطور؟ خودتان وقت ندارید؟
گفتم : من تقریباً وقتم پر است و اصلا نمی توانم.
خدای من، من تقریباً سه شنبه ها بیکار هستم و چهارشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها بعدازظهرهم که آنها می خواهند تمرین کنند.  کاری ندارم، ولی برایشان تاقچه بالا گذاشتم  و کلاس آمدم.
من و بازیگری!؟  من اگر خیلی عشق بازیگری بودم در دوره دبیرستان می رفتم توی گروه جنگ جمعه ای ها کار می کردم. من حتی آن موقع هم بعد از این که قبولم کردند یکهو پشیمان شدم و زدم زیر همه چیز. به قول تهمینه کسی که همه زندگیش را دارد فیلم بازی می کند دیگر برای این نقش های کوچک بی مایه و جسته گریخته فریفته نمی شود.
تعطیلات نوروز خیلی زودتر از همه جا به دانشکده ما رسیده و ما دیگر تا آخر نوروز تعطیل هستیم. از شنبه بر می گردم سرکار. الان توی خانه هستم و حسابی خوابم می آید و هنوزدر خانه خودمان نخوابیده ام.  رفتار مامان با من خیلی محترمانه و خوب شده، بابا که دیگرهیچی انگار من از جنگ آمده ام و شاخ غول را شکسته ام هی به مامان سفارش می کند که برای من غذایی که دوست دارم را درست کند هر دو حسابی من را جدی گرفته اند. ( بلاخره من دانشگاه دولتی قبول شده ام و الان دیگر توی خانه زندگی نمی کنم و  دردسرهای دانشگاه آزاد رفتن تهمینه و شهریه و رفت و آمد  او را ندارم)  حتی منیژه از اینکه من برگشته ام خانه خوشحال است. خانه حس خوبی به من می دهد. مامان بابا بوی کاهو سنکجبین می دهند دلم می خواهد هر دوتاشان را با هم بخورم. خوابم می آد، دیگه چیزی نمی نویسسسسسسسسسم.

72/1/4
چهار روز از سال جدید گذشته و چهار روز از ماه رمضان به عید امسال افتاده بود.  چهارمین روز از آخرین روز ماه. فردا عید فطر است. من امروز روزه نبودم. بعضی روزها را روزه گرفتم، بعضی ها را نه، چقدر مهمان داشتیم امروز. حسام اینها چقدر ماه رمضان را جدی می گیرند همه شان پاشده بودند آمده بودند اینجا.
ممکن است حسام و تهمینه بخواهند بروند ارومیه زندگی کنند. حسام آنجا در دانشگاه برای استادیاری قبول شده است، استاد اقتصاد.
نمی دانم چطوری می شود تحمل کرد وقتی ما خواهر برادرها اینقدر از هم دور بشویم؟ دوران خوش با هم بودن و همدیگر را حس کردن دارد تمام می شود. تهمینه باز هم امسال خودش همه شرینی های عیدمان را درست کرد. شیرینی خانگی های قزوینی حرف ندارد، هفت هشت سال است تهمینه و سودابه همیشه هر سال خودشان شیرینی درست کرده اند. سودابه قبلا به تهمینه شیرینی پزی قزوینی یاد داده بود. اما من هیچ وقت به صرافت نیفتادم که یادش بگیرم، همیشه به نظرم خیلی مسخره می آمد.
می گفتم: خوب می رویم می خریم چرا این قدر خودمان را دردسر بدهیم. آخ؛  حالا دارم خطر نبودن خواهرهای بزرگتر را با پوست و گوشتم احساس می کنم. وقتی سودابه رفت من تقریباً مامان کوچولوی خودم را که لباس تنم می کرد و غذا به من می خوراند و به درسم می رسید از دست دادم. حالا با رفتن تهمینه خیاط، شیرینی پز، آشپز افتخاری( تهمینه آشپزی اش حرف ندارد) و خاطره خوان حرفه ای ام را از دست می دهم. آخخخخ تهمینه نرو. من تو را می خواهم. 

نوروزی دیگر

پول خوشبختی نمی می آورد

 غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه  خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...